🎗 پارت صد و هشتاد و پنج #185
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290🔹🔷
@shabnam_e_i 🔷🔹
اولین مانتو و شالی که دم دستم بودو برداشتم و سریع پوشیدم. با هول درحالی که دکمه های مانتومو می بستم از اتاق بیرون اومدم:
-اکرم؟ کجایی بیا بریم.
به ورودی خونه رسیدم و دیدم اکرم جلوی در منتظرم ایستاده، با شک نگام کرد و آروم گفت:
-خانومم الان خودتون پس می افتید ها..چرا انقدر هول کردید؟ یکم آروم باشید توروخدا.
پر شالمو روی شونه ام انداختم:
-تو ندیدیش چه حالی داشت.
-باشه مادر، عیب نداره سرما خورده دیگه.
کلافه در خونه رو باز کردم و جوابی ندادم. باران یکم خود دار باش! حتی اکرم رو هم با رفتارت به شک انداختی! خب چیکار کنم نمی تونم نگرانیمو کنترل کنم..با اون حال بد توی خونه تنهاست و هیچکس نیست بهش برسه...
زنگ در خونه اشو زدم و اکرم کنارم ایستاد. مضطرب دستمو جلوی دهنم گرفتم و به در خیره شدم. با استرس دو یه بار دیگه پشت سر هم زنگ زدم.
-خانومم صبر کن بنده خدا بده حالش نمی تونه زود بدوئه درو باز کنه.
-آخه نمیشه....
در خونه باز شد و بردیا با حال نزار و پریشون و چشمایی که به زور باز نگه داشته بود جلوی در ظاهر شد، دستشو به دستگیره در تکیه داده بود یه جور که انگار اگر دستشو از دستگیره ول کنه همینجا کف زمین ولو میشه.
با چشمای گشاد شده از استرس و نگرانی نگاش کردم و آروم گفتم:
-وای!
دست به سرش گرفت و با صدایی که به شدت گرفته و خش دار بود، گفت:
-خوبم نگران نباش.
اکرم با نگرانی کمی جلو رفت و گفت:
-شما که داری توی تب می سوزی.
نفس بریده و آروم گفت:
-نه خو....خوبم.
اکرم به داخل خونه اشاره کرد و گفت:
-برید دراز بکشید باید تبتونو پایین بیاریم خطرناکه.
بردیا کنار رفت و سریع با اکرم وارد خونه شدیم. اکرم به سمت آشپزخونه نگاهی کرد و گفت:
-باران مادر شما کمکشون برن دراز بکشن من برم پارچه خیس بیارم تبش سریع پایین بیاد.
نگران بدون اینکه چشم از بردیا بردارم سر تکون دادم. اکرم به سمت آشپزخونه رفت و سریع در خونه رو بستم و آروم گفتم:
-دستتو بده به من تکیه کن.
چشماش نیمه باز و پف کرده بود اما باز خندید و با شیطنت آروم گفت:
-اکرم خانم هستا.
شاکی و با صدای خفه گفتم:
-بردیا!! توروخدا الان وقتش نیست!
-جون! تو فقط اسممو اینجوری صدا کن.
کلافه و با حرص دستمو پشتش گذاشتم و به سمت اتاقش بردمش، حتی جون قدم برداشتن نداشت و به زور راه می رفت اما مغزش برای شیطنت کردن خوب کار می کرد!
فکر می کردم الان توی اتاقش باید کوهی از لباس روی هم باشه و نشه حتی وارد اتاق شد اما کاملا مرتب بود و فقط روی میز پر کاغذ و پوشه بود.
بی حال خودشو روی تخت انداخت و دستاشو از دو طرف باز کرد. لبمو به دندون گرفتم و نگران بهش چشم دوختم. با اعتراض و نگران گفتم:
-چطور میگی حالت خوبه؟ تمام سر و گردنت از تب عرق کرده و قرمزه.
-بیا جلو!
سریع سرمو جلو بردم:
-چی می خوای؟ برات سوپ گذاشتم نیم ساعت دیگه حاضر میشه.
سرشو کمی روی بالشت جا به جا کرد و با چشمای بسته آروم گفت:
-دستتو بزار روی قلبم.
قلبم زیر و رو شد، بی حرکت و با سکوت نگاش کردم. بی حال زمزمه کرد:
-مگه نمی خوای خوب بشم؟
-بردیا پاشو بریم دکتر؛ چرا لجبازی می کنی؟
لبخند کم جونی زد:
-بزار دستتو...من دوای درد خودمو خوب می دونم...
لبخندش عمیق تر شد:
-باران خونم کم شده که به این حال افتادم؛ بزار دستتو روی قلبم تا آروم بگیرم دیگه.
لبای لرزونمو به هم فشار دادم، نمی دونم چرا وقت اینطوری بهم ابراز علاقه می کرد جای اینکه ذوق کنم بغض به گلوم چنگ می زد.
حتی برنگشتم به عقب تا ببینم اکرم هست یا نه...من دیگه ترسی از کسی نداشتم! آروم دستمو روی قلبش گذاشتم، چقدر تند می زد...
لبخند عمیقی زد و آروم گفت:
-آره همینو می خوام...تورو کم داشتم کنارم.
با بغض لب گزیدم و نامحسوس و آروم روی قلبشو نوازش کردم.