کانال رسمی شبنم اعتمادی (shabnam e.i)


Kanal geosi va tili: Eron, Forscha
Toifa: ko‘rsatilmagan


☆ کانال رسمی شبنم اعتمادی ☆
✍🏻خالق آثار:
♡عشق‌و‌سنگ (جلد ۱و۲)
♡در پس تاریکی شب
♡رُگا(فروش آنلاین)
♡آخرین غروب پاییز (در حال تایپ)
❤پارت‌گذاری هرشب به جز جمعه‌‌ها
🚫کپی حتی با ذکر نام نویسنده #ممنوع می باشد و پیگرد قانونی دارد!
لینک کانال:👇🏻

Связанные каналы

Kanal geosi va tili
Eron, Forscha
Toifa
ko‘rsatilmagan
Statistika
Postlar filtri




گسترده نابیا dan repost
قلب‌ها رو لمس کن و رمان ویژه امروزو بگیر👇👇
♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

#پارت_231💯👌

-ساعت چنده؟
-یک بعد از ظهر🕐
-تو کی بیدار شدی؟
-یه ساعت پیش. رفتم دوش🚿🛁 گرفتم، کلی هم سر و صدا کردم ولی بیدار نشدی
-بارون بند اومده؟ 🌦🌦
-آره؛ بیا برات معجون درست کردم🍨🍨

کمی بعد، سرشو جلو آورد و یه قطره از معجونو که گوشه‌ی لبم مونده بود رو با زبونش پاک کرد.
آروم گفتم:
-پیمان...
صدا زدن اسمش تو اون لحظه معانی متفاوتی میتونست داشته باشه؛ پس زدن، پیش کشیدن، عشق، نیاز... در جواب تمام این معانی اون زمزمه کرد:
-جانِ پیمان
و لحافو از روم کنار زد و به پررنگ کردن رد پای کمرنگ شده‌ی بوسه‌هاش روی تنم مشغول شد.

✔️رمان پارت 300 رو هم رد کرده👌
✔️زود جوین بده و برو ادامه این پارت جذابو تو کانالشون بخون👇🏃‍♀
https://t.me/joinchat/Ta_nS57aAE0Sd3t8

🔝🔝وای این رمان🥺😭 با عاشقانه‌های دلبرش🤗☺️
👻 یه آقا پیمان خفن و خوشتیپ و شوخ‌طبع داره که همه‌جوره خانومشو بلده😃🤤🤭

https://t.me/joinchat/Ta_nS57aAE0Sd3t8


گسترده نابیا dan repost
❌_میبینم که گروگان کوچولوم داره مشروب میخوره! داره مست می کنه!
https://t.me/joinchat/AAAAAFRxLwM4hFGnQRFuWQ

جوابی ندادم و با غیظ لیوان دوم رو از مشروب پر کردم.
طاقتش بالاخره سر اومد و سمتم قدم برداشت.
لیوان مشروب رو از دستم گرفت.

سپس غرید:
_زیاده روی نکن! دوز این مشروب برای یه دختر #هجده ساله زیادی بالاس.

عصبی دست دراز کردم و خواستم مشروب رو از شیشه سر بکشم که کلافه، شیشه رو هم ازم گرفت.

عتاب آلود گفت:
_چته رستا...چرا اینجوری می کنی؟

کاسه ی صبرم لبریز شد و از روی مبل برخاستم.
بیبی چک رو از پشت کوسن مبل برداشتم و مقابلش انداختم.

_می خوام مست کنم تا یادم بره، از گروگان گیرم حاملم! از داداش مردی که عاشقشم حامله ام.

متعجب بیبی چک رو از روی زمین برداشت و نگاهی بهش انداخت.

ادامه دادم:
_من این تخم حروم رو سقط می کنم کارن! بچه ای که حاصل رابطه نامشروع با گروگان گیرم هستش رو نمی خوام...نمی خوام.

دندون قروچه ای رفت.

_اولن که تو خیلی غلط می کنی...دومن! با بیبی چک چیزی مشخص نمیشه...فردا میریم آزمایش.

داد زدم:
_بیبی چک دو خط نشون داده...چرا نمی فهمی! من واقعا حاملم...اونم تو سن هجده سالگی.

_خب حالا الکی شلوغش نکن...میگی چیکار کنم؟

_تو قول دادی کارن...گفتی تا وقتی من اینجا زندانی ام نزدیکم نمیشی...گفتی من فقط نقش گروگانت و دارم...ولی ببین! ببین چه به روزم آوردی!

لبخند تمسخر آمیزی تحویلم داد و گفت:
_تقصیر خودت عروسک! می خواستی قرص ضد بارداری بخوری! الانم بهتره تو مصرف این زهرماری به خودت بیای...وگرنه یهو اختیارم و از دست میدم و نطفه ی حروم بعدی رو تو رحمت میکارم.

https://t.me/joinchat/AAAAAFRxLwM4hFGnQRFuWQ

#اروتیک. #خشن. #هات.

داستان دختری هجده ساله که تک دختر سرگرد معتبر مملکت...
دختری که از گروگان گیرش حامله میشه❌
در صورتی که عاشق برادر گروگان گیرش...


گسترده نابیا dan repost
♥️💚♥️💚♥️

زیر شکم بزرگم رو گرفتم و به سختی چشم‌هام رو باز کردم. نگاهم به سالن پر از دخترهای رنگ پریده و ترسیده افتاد. ترسیده از اینکه قراره به کی فروخته بشن، به یک شیخ کثیف یا یک ارباب جوون هوس‌باز. هردو گزینه براشون بدبختی بود.

- چند ماهته؟
دستی به شکم بزرگم کشید.
- ۷ ماه.
- می‌دونی کجایی؟ اسمت آنالیه؟؟ ۲۱ سالته دیگه؟
- دبی. آره آنالی.

- به بدبختی از ایران به اینجا قاچاقتون می‌کنیم امیدوارم حداقل بتونیم خوب بفروشیمتون.
پوزخند زدم که ادامه داد.

- خیلی خوشگلی، مشتری های خوبی گیرت میاد. خیلی‌ها دختر حامله جذاب می‌خوان.

و بعد پوزخندی زد.
- شنیدم شوهرت فروختت.
پوزخندی زدم.
- اگه می‌تونی به یک مرد شصت ساله بگی شوهر. اون، این بچه رو تو شکمم کرد. حالا که مرد، پسرش منو داد دست شما.

- نمی‌خوای بچه رو؟ می‌تونم برات بفروشمش.
- نه می‌خوامش.
و بعد لرزی به تنم افتاد نمی‌تونستم از دستش بدم.
- باید چند تا تست و آزمایش بدی. بعدش فروخته می‌شی به آتاش خان

برام اهمیت نداشت چه اتفاقی برام می‌افتاد. از وقتی بچه بودم از این دست به اون دست پرت می‌شدم. مامان بی مهرم من رو به یک پیرمرد فروخت و بکارتم رو ازم گرفت. بچگی و دخترونگی‌م رو ازم گرفت و مُهرِ زن بودن رو بهم چسبوند‌.

- پیر که نیست؟
خندید.
- نه ۳۵ سالشه. عمارت بزرگی داره، خودش خواسته یک دختر حامله رو بگیره. نمی‌تونه بچه دار شه.

بی اراده قهقهه زدم.
- مگه اون می‌خواد حامله شه؟ یعنی چی؟

- نه اون نمی‌تونه با کسی رابطه داشته باشه. دلیلش رو نمی‌دونم، یک چیزی در مورد گذشته‌شه. سعی کن خیلی از گذشته‌ش نپرسی که قاطی می‌کنه. یک نوزاد دختر می‌خواد که این هم دلیلش رو نفهمیدم، نمی‌دونی چقدر دختر رو پس اورده. دخترا دیوونه‌ش بودن، با اینکه اصلا آدم خوش اخلاقی نیست. رفتی اونجا مواظب خودت باش. سعی کن پسِت نیاره که بعدا به بدبختی فروخته می‌شی. هرکس از زیر دستش در اومده، رفته کلفتی.

پوزخند زدم، چقدر راحت در موردش حرف می‌زد.

- اگر بتونم کاری کنم باهام باشه چی؟
خندید.
- اگه بتونی...

https://t.me/joinchat/AAAAAEcRk0NDFlSByYAJXw

🍷رمان تــتــو (کنیز خان)🍷

#بزرگسال #رازآلود #هیجانی #عاشقانه

♥️✨♥️✨♥️✨♥️


دلمون برای باران بسوزه یا بردیا؟😭😭
پارت های سخت و پر استرس😢


💥 پیام ناشناس:
https://telegram.me/HarfBeManBot?start=Nzk1OTk3ODQ

⭐️ اینستاگرام من:
www.instagram.com/shabnam__etemadi

❌ پارت گذاری هرشب جز جمعه ها


🎗 پارت سیصد و سی #330

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

-باران جون؟
به عقب برگشتم و پروین خانم با لبخند به سمتم اومد و گفت:
-نوبتی هم باشه نوبت کادو های عروس و دامادمونه.
یه جعبه چوبی از کیفش درآورد و بهم نگاه کرد، خنده اش کمی جمع شد و نگران گفت:
-خوبی عزیزم؟ چرا رنگت یهو پرید؟
جای جواب دادن مستاصل سرمو به سمت بردیا برگردوندم و نگاش کردم، چی بگم؟ بردیا می خواد چیکار کنه؟ توی جاش جا به جا شد و کمی ازم فاصله گرفت، انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن. صدای نگران پروین خانم چندین بار توی گوشم اکو شد:
-بچه ها؟ خوبید شما؟
بردیا گردنشو کمی عقب برد و گفت:
-خوبیم مامان جان، از خوشحالیه دیگه.
نگاه معناداری بهم کرد و ادامه داد:
-بلاخره بهم رسیدیم.
دوست داشتم همون لحظه زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. خدا لعنتت کنه باران...چرا بهش نگفتی؟ با وجود فتنه های مثل لیندا و ارسلان توی زندگیت باید احتمال اینو می دادی که بفهمه. فامیلتو دعوت نکردی که حرفی نزنن غافل از اینکه فتنه اصل همین داداش خودته!
اصلا نفهمیدم باقی مراسم چطور گذشت، کی کادو داد؟ چی داد؟ هر دومون توی بهت و سردرگمی بودیم و به زور لبخند می زدیم...شایدم لبخند نبود و فکر می کردیم داریم لبخند می زنیم..نمی دونم..توی حال خودمون نبودیم.. من پر استرس و آشفته حال و بردیا سردرگم و گیج و مات...
یعنی با یه جمله همه چی زیر و رو شد؟ به همین راحتی؟ زندگیم باز به هم ریخت؟ نکنه بردیا الان سکوت کرده تا بعدا به یه شکل دیگه آبرومو ببره...مگه بردیا شبیه سعیدِ که بخواد آبروتو ببره؟ اون عاشقته...عشق با دروغ و پنهان کاری جور نیست!! نمی دونم...نمی دونم چی می شه؟
-مامان جان با اجازتون من یه جایی برای ناهارمون تدارک دیدم می خوام بریم.
شوکه به بردیا نگاه کردم، دروغ می گه...قرار بود ناهارو بریم با خانواده هامون بخوریم. مامان با لبخند گفت:
-عه! ما رستوران رزرو کردیم آخه، گفتیم همه ناهارو باهم باشیم.
بردیا لبخند نیم بندی زد و با سر به من اشاره کرد:
-دیگه من می خواستم برای باران سوپرایز باشه که به خودشم نگفته بودم، اگه شما اجازه بدید بریم.
می خواد چیکار کنه؟ دلم گواهی خوبی نمی ده...این سکوت و کاراش ترسناکه...هیچ تصوری از عصبانیت و خشم بردیا نداشتم. پروین خانم خندید و گفت:
-برید پسرم خدا به همراهتون.
بردیا دستمو بی هوا گرفت و به سمت خودش کشید:
-پس با اجازه همگی.
اصلا مهلت نداد که از بقیه درست و حسابی خداحافظی کنم و خیلی سریع منو همراه خودش به سمت در محضر کشید. لحظه آخر فقط نگاه پریشونمو به آقاجون دوختم، نمی دونم چی از نگاهم فهمید که سریع از جاش بلند شد اما همزمان ما از محضر خارج شدیم و دیگه ندیدمش.
همین که پامو از محضر بیرون گذاشتم بغضم ترکید و بریده بریده گفتم:
-بر...بردیا...صبر...صبر کن.
جوابمو نداد و فقط منو به سمت ماشین کشوند. ریموت ماشینو زد و در جلو رو باز کرد، دستمو رها کرد و درحالی که به زمین خیره بود با سر به داخل ماشین اشاره کرد. با گریه گفتم:
-بگو می خوای چیکار کنی؟ کجا می خوایم بریم؟ بگو تو هرجا بگی باهات میام.
آهسته با صدایی که از خشم و حرص می لرزید گفت:
-بشین! بشین هیچی نگو! نمی خوام مسائل زندگیمو جلوی بقیه جار بزنم.
با چشمای گریون نگاش کردم و با مکث سوار شدم، درو یه جوری محکم به هم کوبید که ماشین تکون خورد. دستام انقدر می لرزید که دسته گلم از رها شد و کف ماشین افتاد.
سوار ماشین شد و بدون تعلل و مکث ماشینو روشن کرد و راه افتاد. اصلا انگار توی حال خودش نبود و فقط پاشو با آخرین توان روی گاز گذاشته بود و می روند، صدای بوق کشدار ماشین های دور و برمون که به رانندگیش اعتراض می کردن شبیه یه مته توی مغزم بود.
وحشت زده دستمو به دستگیره بالای شیشه گرفتم:
-بردیا آروم...توروخدا آروم برو...الان می کشیمون..وایسا...وایسا حرف می زنیم.
-ساکت شو.
دست دیگه امو محکم جلوی دهنم گرفتم و همزمان از کنار یه اتوبوس یه جوری سبقت کرد که اگر اتوبوس ترمز نمی کرد قطعا از رومون رد شده بود. بی طاقت با گریه جیغ کشیدم:
-بـــردیا.
-ســــاکت شو...حرف نزن صداتو نشنوم باران...هیس هیس.


خاطره بازی با رگا😢😍👆🏻

برای دانلود این رمان #فقط به سایت زیر مراجعه کنید😘👇🏻
https://baghstore.site/product/رمان-رُگا/

📌 از طریق کارت به کارت هم میشه این رمان رو خرید،مبلغ رو به شماره کارت
5047061052674252 | بنام شبنم اعتماد
واریز کنین،سپس به آیدی @shabi_e یک عکس از رسید واریزی بفرستین تا فایل ها رو تحویل بگیرین.


#میانبر_پارت (آخرین غروب پاییز)

🍁 پارت یک:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🍁 پارت بیست:
https://t.me/shabnam_etemadi/66
🍁 پارت چهل:
https://t.me/shabnam_etemadi/86
🍁 پارت شصت:
https://t.me/shabnam_etemadi/106
🍁 پارت هشتاد:
https://t.me/shabnam_etemadi/127
🍁پارت صد:
https://t.me/shabnam_etemadi/147
🍁پارت صد و بیست:
https://t.me/shabnam_etemadi/167
🍁 پارت صد و چهل:
https://t.me/shabnam_etemadi/188
🍁 پارت صد و شصت:
https://t.me/shabnam_etemadi/208
🍁 پارت صد و هشتاد:
https://t.me/shabnam_etemadi/232
🍁 پارت دویست:
https://t.me/shabnam_etemadi/304
🍁 پارت دویست و بیست:
https://t.me/shabnam_etemadi/421
🍁 پارت دویست و چهل:
https://t.me/shabnam_etemadi/635
🍁پارت دویست و شصت:
https://t.me/shabnam_etemadi/896
🍁پارت دویست و هشتاد:
https://t.me/shabnam_etemadi/995
🍁پارت سیصد:
https://t.me/shabnam_etemadi/1355
🍁 پارت سیصد و بیست:
https://t.me/shabnam_etemadi/1771

برای سرچ پارت مورد نظر از هشتک استفاده کنید، به عنوان نمونه: #76


❌ تمام بنرایی که باهاشون عضو کانال میشین واقعیه و پارت آینده رمان هست❌


🎗 پارت سیصد و بیست و نه #329

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

از جا بلند شدیم و به سمت میز عاقد رفتیم. لیندا و ارسلان صندلی هاشون دقیقا کنار عاقد بود و فقط بهمون زل زل نگاه می کردن. خودکارو از عاقد گرفتم و جاهایی که نشونم می دادو امضا کردم. بعد من نوبت بردیا بود و اونم دفترو امضا کرد.
عاقد شناسنامه ی منو برداشت و لیندا سریع گردنشو به سمت عاقد دراز کرد تا ببینه چیکار می خواد بکنه. وا چرا اینطوری می کنه؟
عاقد صفحه ی دوم شناسنامه امو باز کرد و روی میز گذاشت و شروع به نوشتن کرد. لیندا به من نگاه کرد و چشماشو برام درشت کرد و سرشو به طرفین تکون داد. یعنی چی؟ چی می گه؟ سرشو کمی به سمت ارسلان متمایل کرد و با صدای نسبت آروم اما طوری که ما می شنیدم گفت:
-مگه نگفتی خواهرت قبلا ازدواج کرده و طلاق گرفته پست چطوری شناسنامه اش سفیده؟
یه آن همه چی توی دنیا برام متوقف شد، حتی برای چند لحظه حس کردم زنده نیستم. چی گفت؟ بردیا....بـــردیا...یا علی...بردیا شنید؟ با وحشت و چشمای گشاد شده سرمو به سمتش برگردوندم. لبخند پهنش روی لبش ماسیده بود و مات شده به سمت لیندا نگاه می کرد.
شنید...شنیده؟ یا علی...خدایا...قلبم یکی در میون می زد و نفسام به شماره افتاده بود. چی بگم؟ حرف بزنم؟مادرش...مادرش بفهمه که کل مجلس زیر و رو می شه..یا خدا...چیکار کنم...چی بگم...
سرش با مکث به سمتم چرخید و با همون لبخند ماسیده نگام کرد. دنبال انکار من بود، می خواست من انکار کنم...جواب می خواست..اینو از توی چشماش می خوندم که ازم می خواست من انکار کنم...چطوری؟ چطوری الان انکار کنم دیگه؟ خدا لعنتت کنه ارسلان که بلای جون زندگی منی...
-بـ....برد...
زبونم نمی چرخید که بخوام اسمشو کامل ادا کنم، حرکت دونه های درشت و سرد عرقو روی ستون فقراتم حس می کردم، جونم داشت از تنم درمیومد، تنم به وضوح می لرزید و یخ کرده بود.
یک قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید و راه خودشو تا چونه ام باز کرد. نگاه بردیا به همون قطره ی اشک بود و تا چونه ام دنبالش کرد...لبخندش جمع شد...ابروهاش بین اخم کردن و نکردن در نوسان بود، تکون می خورد اما حالت خاصی نمی گرفت...
می زنه توی گوشم و مراسمو بهم می زنه؟ نه بردیا دوسم داره همچین کاری نمی کنه. دوست داره؟!! تو بهش دروغ گفتی و اون دوست داره؟ نه من بهش دروغ نگفتم فقط از گذشته ام حرف نزدم می خواستم بعد عقد بهش بگم...باشه الان عقد کردی ولی از خودت نشنید....از بقیه فهمید...دیگه حرفتو باور نمی کنه...همه چی رو خراب کردی باران...
بی طاقت و نفس بریده رومو ازش برگردوندم، طاقت این نگاه آشفته و سرزنش گرشو نداشتم. به آقاجون بگم باهاش حرف بزنه؟ آقاجون بیاد چی بگه؟ بگه ببخشید دختر ما قبلا ازدواج کرده و بهت نگفتیم تا بعد عقد بفهمی؟ باران دوباره آبروی خانواده اتو بردی...


🎗 پارت سیصد و بیست و هشت #328

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

کنار بردیا روی صندلی های مخصوص عروس و داماد نشستم. یه سفره عقد بزرگ آینه کاری جلومون پهن شده بود، نگام با بغض روی تک تک وسایل سفره می گشت، خدایا خواب نیستم؟ یعنی دیگه تنهایی هام داره تموم می شه؟
نگاهمو کمی بالا آوردم و از توی آینه بیضی شکل وسط سفره به بردیا زل زدم، به زمین زل زده بود و با انگشتای دستش بازی می کرد، انگار اونم استرس داره...سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو بالا آورد و خیره نگام کرد. هیچ حالتی توی صورتش نبود و فقط از توی همون آینه عمیق و خیره نگام می کرد، انگار فکرش یه جای دیگه بود و نگاهش به من.. چی شد یهو؟
-یالله.
نگام به سمت عاقد برگشت که دفتر بزرگی دستش بود و وارد اتاق شد و رفت پشت میز گوشه اتاق نشست. همه به احترامش از جا بلند شده بودن و مامان سریع به سمتم اومد و قرآن توی سفره رو از روی رهل برداشت و به دستم داد و آروم گفت:
-بیا مامان جان اینو باز کن دستت بگیر.
قرآنو از مامان گرفتم و با بسم الله لاشو باز کردم و روی پام گذاشتم. مامان و پروین خانم همراه عمه ها و خاله ی بردیا به سمتمون اومدن تا پارچه روی سرمون بگیرن و قند بسابن. تنها کسایی که همچنان با ادا و اطوار سرجاشون نشسته بودن شفیعی و لیندا بودن.
به بردیا نگاه کردم که با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و همچنان به همون آینه زل زده بود. نگران و آروم گفتم:
-بردیا خوبی؟
با مکث به سمتم برگشت و گفت:
-جان؟
-چرا اینطوری پریشون شدی؟ خوبی؟
لبخند گرمی زد:
-خوبم خوشکلم، استرسه دیگه؛ دارم متاهل می شما استرس اونو دارم.
و لبخندشو پهن تر کرد و بهم زل زد، می خواست لحنش طنز باشه اما مثل همیشه چشماش رنگ شیطنت نداشت و من به خوبی اینو می فهمیدم.
-یه صلوات بفرستید.
به عاقد نگاه کردم و همه صلوات فرستادن و با اجازه گرفتن از بابا و آقای ایزدی عاقد خطبه رو شروع کرد. نگاهمو به آیات قران روی پام دوختم و آروم زیر لب می خوندم. دستام یخ کرده بود و می لرزید.
خدایا من آرامش و خوشبختی زندگیمو از خودت می خوام، می دونم من بنده ی خوبی برات نبودم اما تو هوامو داشته باش... من تقاص کارمو با سال ها تنهایی پس دادم، هوامو داشته باش و خوشبختم کن...بردیا رو از ته دل دوست دارم و کنارش توی همه غم ها و شادی ها می ایستم...فقط هوامو داشته باش.
-عروس خانم وکیلم؟
مامان سریع گفت:
-عروس رفته گل بچینه.
-به میمنت و مبارکی ان شاالله، دوشیزه ی....
و دوباره خوندن خطبه رو شروع کرد. نفس عمیقی کشیدم و از توی آینه به بردیا نگاه کردم، با مهربونی و لبخند بهم زل زده بود، لبخند کمرنگی بهش زدم و عاقد دوباره تکرار کرد:
-عروس خانم وکیلم؟
مامان جواب داد:
-عروس رفته گلاب بیاره.
و عاقد بازم خوندن خطبه برای بار سومو از سر گرفت. زیر لب آیات قرآنو زمزمه می کردم و توی دلم فقط خوشبختی و دوام عشقمونو تا آخر عمر آرزو می کردم.
-عروس خانم برای بار سوم می پرسم آیا وکیلم؟
تا خواستم جواب بدم مامان از کنارم نیشگون آرومی از بازوم گرفت و پروین خانم گفت:
-بردیا جان عروسمون زیر لفظی می خواد.
بردیا هول شده دست توی جیب کتش کرد:
-عه یادم نبود!
همه خندیدن و بردیا یه جعبه کوچیک سرمه ای رنگ از توی جیبش درآورد، درشو باز کرد و به سمتم گرفت. یه جفت گوشواره ظریف و خیلی خوشکل بود، با خجالت لب گزیدم و آروم ازش گرفتم و تشکر کردم. نفسی کشیدم و با صدای لرزون گفتم:
-با اجازه ی پدر و مادر و آقاجونم و باقی بزرگترای جمع بله.
همه برامون دست زدن و عمه های بردیا کل کشیدن. قرآنو بستم و بوسیدم و سرجاش گذاشتم. گرمی دست بردیا رو روی دستم حس کردم و تمام وجودم آروم گرفت. بهش نگاه کردم و دو طرف صورتمو گرفت و با تمام عشقی که بهم داشت پیشونیمو عمیق و طولانی بوسید. مرد من شده بود، همسرم بود...دیگه هیچکس از اون محرم تر به من توی زندگیم نبود.
-عروس و داماد عزیز تشریف بیارید دفترو امضا کنید.


🎗 پارت سیصد و بیست و هفت #327

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد:
-فقط دعات می کنم...
آروم پیشونیمو بوسید و عقب رفت. نگام به ارسلان افتاد که همونجا روی مبل نشسته بود و عادی و خیره نگام می کرد، توی نگاهش هیچ حسی نبود و انگار داره به یه آدم غریبه نگاه می کنه. توجهی بهش نکردم و رو به بقیه گفتم:
-بردیا جلوی در منتظرمه.
مامان حاضر و آماده از اتاق بیرون اومد و گفت:
-منم حاضرم، بریم فرامرز.
ارسلان از جا بلند شد و رو به مامان گفت:
-من می رم دنبال لیندا بعد میام.
بابا به ارسلان نگاه کرد و با تذکر گفت:
-ارسلان دیر نمی کنی ها!
ارسلان چشماشو برای بابا درشت کرد و گفت:
-چشم اولین نفر برای عقد دوم دختر شایسته ات حاضرم.
توجهی به کنایه اش نکردم و جلوتر از همه به سمت در حیاط راه افتادم، ذوق داشتم و دلم می خواست زودتر بردیا رو ببینم. درو باز کردم و دیدم دسته گل به دست به ماشین تکیه داده و به خیابون زل زده. اصلا حواسش به من نبود و انگار توی یه دنیای دیگه غرق شده بود. یه قدم جلو رفتم و آروم صداش زدم:
-بردیا؟
سرش به سمتم برگشت و تکیه اشو از روی ماشین برداشت، با لبخند عمیق و ذوق نگام کرد و سریع جلو اومد و روبروم ایستاد:
-ای جان، ای جان نمی گی قلب من وایمیسته انقدر دلبر شدی؟
لبمو به دندون گرفتم و خجالت زده گفتم:
-هیس مامان بابا دارن میان می شنون.
با شور به لبام زل زد و گفت:
-گاز نگیر آخه لعنتی...همینطوری منو مجنون می کنی دیگه.
-سلام!
با صدای آقاجون هر دو به عقب برگشتیم. بردیا جلو رفت و با همه احوال پرسی کرد و بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
تمام طول مسیر خونه تا محضر بردیا یه سره برام آهنگ می خوند، حرف می زد، نمک می ریخت... همه شور و شوقش توی رفتارش نمایان بود و منم بیشتر سر ذوق می آورد. هر لحظه، هر ثانیه، هر نفسی که می کشیدم باید خدارو شکر می کردم بابت حضورش توی زندگیم...مگه نهایت آرزوی من همین نبود؟ جز این دیگه چی می خواستم؟
همین که جلوی محضر رسیدیم همزمان ماشین ارسلان هم جلومون پارک کرد و همراه لیندا پیاده شدن. بردیا نگاهی به ارسلان کرد و گفت:
-این داداشت نمی خواد چوبشو واسه من بندازه؟
لبخند مصلحتی زدم:
-تو به اون چیکار داری آخه؟ کلا مدلش همونطوریه!
سری تکون داد و با خنده گفت:
-آره دیگه اینم یه مدلشه!
از آینه ماشین نگام به عقب افتاد که مامان اینا هم رسیده بودن و داشتن پیاده می شدن. در ماشینو باز کردم و گفتم:
-رسیدن بقیه؛ بریم.
از ماشین پیاده شدیم و به سمت در محضر رفتیم. لیندا و ارسلان جلوی در منتظرمون ایستاده بودن. از همون فاصله هم به راحتی می تونستم نگاه پر فخر و غرور لیندا رو تشخیص بدم که چطوری داره سر تا پامو اسکن می کنه اما اصلا توجهی بهش نگردم و جای سلام فقط کوتاه سرمو براش تکون دادم. امروز جز من و بردیا هیچی مهم نبود که بخوام بهش توجه کنم.
شونه به شونه بردیا وارد محضر شدیم و صدای کف و هلهله بالا گرفت. خانواده ی بردیا انگار زودتر رسیده بودن و با ورود ما برامون دست می زدن. گونه هام داغ شد و با خجالت به همشون سلام کردم. پروین خانم سریع جلو اومد و با من و بردیا روبوسی کرد و بعد فامیلاشونو که اومده بودن به ما معرفی کرد.
منشی عاقد صدامون زد و به سمت اتاق عقد راه افتادیم. دل تو دلم نبود و استرس داشتم.


🎗 پارت سیصد و بیست و شش #326

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

****
-مامان می شه این دستبندمو ببندی؟
جلو اومد و کنارم ایستاد:
-بردیا داره میاد؟
-آره گفت دسته گلمو گرفته داره میاد.
دستبندمو گرفت و درحالی که به دستم می بست گفت:
-با مامانشه؟
-نه دیگه اون با خانواده ی خودش میاد، البته زیادم شلوغ نیستا،بردیا یه خاله و دوتا عمه داره فقط همونا میان، گفتیم فقط بزرگترا باشن.
خیره نگام کرد:
-این بین فقط فامیلای من و بابات اضافی بودن که پاتو توی یه کفش کردی و گفتی هیچکس نیاد؟
نفسی کشیدم و گفتم:
-مامان!! تو خودت خوب می دونی چرا گفتم کسی از فامیل ما نباشه!! دلم نمی خواد حرفی و حدیثی به میون بیاد.
اخم کرد و گفت:
-آره بعد برن پشتمون بگن دختره بی کس و کاره!! می خوام بدونم تو تا کجا می تونی پنهون کاری کنی.
خم شدم و کفشامو جلو کشیدم:
-قرار نیست پنهون کاری کنم، خودم این مسئله رو باهاش درمیون می ذارم.
-پس کِی؟
با کلافگی به مامان نگاه کردم:
-مامان امروز عقدمه می خوای همین امروز برم همه چی رو کف دستش بذارم خیالت راحت بشه؟ ول کن دیگه این موضوعو من خودم بهش می گم.
-آخه برای چی داری سر زندگیت ریسک می کنی؟ دلیلی این همه تعللت چیه؟
صاف نشستم و نفسمو محکم بیرون فرستادم:
-می ترسم مامان می فهمی؟ من بردیا رو دوست دارم، می ترسم بهش بگم و بزاره بره و باز من تنها بمونم با اون زندگی لعنتی و روزمرگی های تکراری، انقدر تنهایی و درد کشیدم که می ترسم مامان! می خوای اینارو بشنوی آره؟
با سکوت نگام کرد و با مکث گفت:
-عزیزم این بار من و پدرت پشتت هستیم نمی ذاریم که...
دستمو به معنی سکوت مقابلش گرفتم:
-مامان من از هیچ کس کمک نخواستم! یاد گرفتم روی پای خودم بایستم و تنها زندگیمو بچرخونم. این زندگی منه مامان! سالهاست که که فقط خودمم و از اینجا به بعدم همینه.
غمگین نگام کرد:
-ما هیچی برات توی زندگی کم نذاشتیم باران فقط...
-مامان جان! امروز روز عقدمه می خوای بشینیم در مورد گذشته بحث کنیم؟ خواهش می کنم الان بحثشو نکنیم نمی خوام روزم خراب بشه.
نفس بلندی کشید و سرشو تکون داد و به سمت در اتاق رفت.
-حاضر باشید بردیا نزدیکه الانا می رسه دیگه.
جوابی بهم نداد و از اتاق خارج شد. کفشامو پوشیدم و از جا بلند شدم و جلوی آینه ایستادم. یه لباس بلند حریر شیری رنگ همراه توربان هم رنگش به تن داشتم. فقط برای یه آرایش ملایم و تنظیم توربان روی سرم به آرایشگاه رفته بودم تا کاملا مرتب باشم.
گوشیم زنگ خورد و سریع از روی میزم برداشتم و دیدم بردیاست. لبخند عمیقی زدم و جواب دادم:
-جانم؟
-عروس خانم؟ من جلوی درم.
-الان میام عزیزدلم.
گوشی رو قطع کردم و آخرین نگاهو به خودم توی آینه انداختم ، کیف کوچیک دستی سفید رنگمو از روی تخت برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. بابا و اقاجون و ارسلان حاضر و آماده روی مبل ها نشسته بودن و با دیدن من بابا و اقاجون از جاشون بلند شدن و با لبخند و لذت بهم زل زدن.
لبخند از ته دلی بهشون زدم و آقاجون به سمتم اومد و روبروم ایستاد. دو طرف صورتمو گرفت و خیلی آروم پیشونیمو بوسید و گفت:
-خوشبخت بشی دختر بابا. از خدا می خوام تا آخر عمر لبات مثل همین الان بخنده.
-ممنون آقاجون.
آقاجون کنار رفت و بابا جلو اومد، می تونستم برق اشکو توی چشماش ببینم اما سعی می کرد خودشو کنترل کنه. روبروم ایستاد و دستمو به دوتا دستاش گرفت و توی چشمام زل زد:
-از خدا می خواستم یه روز توی این لباس ببینمت، روزی که خودتم خوشحال و راضی هستی...همین که به آرزوم رسیدم برای من بسه...
لبخند کمرنگی زدم:
-این بار هیچی دیگه شبیه قبل نیست...اینو بهتون قول می دم.




🎗 پارت سیصد و بیست و پنج #325

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

کنار ماشینش ایستاد و با خنده گفت:
-اتفاقا اول می ریم کله پزی یه صبحانه مشتی بزنیم باهم دیگه. صبح اولین روزمون باید با کله پاچه شروع بشه.
خندیدم و سرمو به طرفین تکون دادم. با سر به داخل خونه اشاره کرد و گفت:
-برو خونه لباساتو عوض کن خیس شدی سرما نخوری عروس خانم.
-از دست تو همه بلاها سرم میاد دیگه.
چشمکی زد و رو هوا برام بوس فرستاد:
-برو تو خونه تا من برم.
-مراقب خودت باش؛ شبت بخیر.
سر انگشتای دستشو به معنی چشم روی چشمش گذاشت و بهم لبخند زد. در خونه رو آروم بستم و به سمت خونه برگشتم. بابا دیگه پشت پنجره نبود. حالا برم خونه با بابا بحث کنم؟ لابد مامانم بیدار شده و دیده دیگه! نفسمو محکم بیرون فرستادم و سریع به سمت خونه رفتم، تمام لباسام خیس شده بود.
درخونه رو آروم باز کردم، همچنان همه جا تاریک بود و فقط آباژور پایه بلند کنار مبل ها روشن بود و بابا هم روی مبل نشسته بود و متفکر به زمین خیره بود. لبمو با زبون تر کردم و درخونه رو بستم.
حرف بزنم؟ منتظره توضیح بدم؟ خب بردیا نامزدمه دیگه با غریبه که نبودم اینطوری استرس گرفتم!!!
-واقعا دوسش داری؟
جاخورده به بابا نگاه کردم، جلوتر رفتم و آروم گفتم:
-اگه دوسش نداشتم راضی می شدم باهاش ازدواج کنم؟
سرشو بالا آورد و عمیق نگام کرد:
-قول بده پای زندگیت بمونی، پای همه ی خوب و زندگیت وایستی و بجنگی، دیگه نباید سرشکسته برگردی باران...دیگه نباید بازم اشتباه کنی.
لبخند کمرنگی زدم:
-من جز اون خطایی که توی شونزده سالگی کردم دیگه هیچ وقت پامو کج نذاشتم بابا...امیدوارم یه روزی برسه که بتونی اینو باور کنی.
خیره نگام کرد و چیزی نگفت. جلو رفتم و کنارش ایستادم، خم شدم و آروم پیشونیشو بوسیدم:
-شبتون بخیر.
برگشتم و به سمت اتاقم رفتم، کاش همه چی مثل روز اول بشه...


🎗 پارت سیصد و بیست و چهار #324

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

روسری نازکم کمی عقب رفته بود، سرشو پایین آورد و و لباشو کنار گوشم نگه داشت، هرم نفسای داغ و ملتهبش به گردنم می خورد و حالمو زیر و رو می کرد. بوسه ریز و بی قراری روی لاله ی گوشم زد و زمزمه کرد:
-عاقبت دلبری کردنت اینه ها...منو بی قرار خودت می کنی که نتونم طاقت بیارم.
قلبم طوری با هیجان و تند می کوبید که نفسام کمی کشدار شده بود. می ترسیدم یکی بیدار بشه و مارو توی این حالت جلوی در خونه ببینه...بی میل دستمو از دور کمرش باز کردم و کف دستمو روی سینه اش گذاشتم و پرتمنا و بی قرار گفتم:
-بردیا...
سرش پایین تر رفت و بوسه ی بعدی روی گردنم نشست:
-جان..
دستامو روی سینه اش مشت کردم و کمی به عقب هولش دادم:
-یکی می بینه...
اصلا از جاش تکون نخورد و دم عمقی توی گردنم کشید و پر تمنا گفت:
-بوی زندگی می دی، بوی عشق...بوی همون چیزی که من سالها دنبالش بودم و راهمو اشتباه رفتم...
اخمی از گنگی حرفش کردم، راهشو اشتباه رفته؟ سرشو عقب کشید و صورتمو با دستاش قاب گرفت و توی چشمام زل زد:
-بگو قول می دی...بگو قول می دی همیشه کنارمی...تا ابد...
می بینی چه جوری
شده فکر و خیال من اون چشمات
دل با منطقم
یهو پای تو عقلشو از دست داد
تا به خودم بیام
دیدم مهر تو بدجوری توی دلم افتاد
دستمو روی دستاش گذاشتم و توی چشمای مشکلی رنگش غرق شدم،بغض نرم و نازکی توی گلوم نشست و چشمام نمک اشک به خودش گرفت... بارون کمی تندتر شده بود و قطره های ریز و درشتش روی صورتمو می ریخت.
-چطوری ازم قول می خوای وقتی بدون تو دیگه زندگی ای برام وجود نداره...تو همه چیزمی...همه دنیای من تویی..دلیل حال خوبمی...
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و زیر لب شعر آشنایی رو زمزمه کرد:
به خودم قول دادم همین جوری با عشق با تو باشم
توی سختی ها از هم نپاشم
غمتم نباشه منو داری کنار خودت
آره قول دادم تو رو هیچ موقع تنها نذارم
تویی که شدی دار و ندارم
غمتم نباشه منو داری کنار خودت
اشکم از چشمم چکید و این بار من بودم که بی قرار بغلش کردم و دستمو محکم دور گردنش حلقه کردم. مال من بود...مال من شده بود... چی می تونست توی اون لحظه بیشتر از آغوش بردیا برام آرامش بخش باشه؟ همه یاون آرامش و خوشبختی که از زندگیم می خواستم الان توی دستای من بود...حتی اگر همین الان می مردم دیگه هیچ گله و شکایتی نداشتم...اونقدر تنهایی توی زندگیم کشیده بودم که حس می کردم همین الان و توی همین لحظه تمام حقمو از زندگی دوباره پس گرفتم...حسم بی اندازه زیاد بود و توی قلیان احساسام غرق شده بودم...
-بابات پشت پنجره ایستاده.
چشمام یهو تا ته باز شد و سریع از بغلش بیرون اومدم و به پشت سرم نگاه کردم، بابا پشت پنجره ایستاده بود و داشت نگامون می کرد. واای بیدار شده؟ با استرس به بردیا نگاه کردم که خندید و گفت:
-وای بابات مچتو با دوست پسرت گرفت، چته بابا رنگت شده عین گچ دیوار؟
دستمو از روی شونه اش عقب کشیدم و چشمامو براش گرد کردم:
-ببین یه کاری می تونی بکنی از استرس دق کنم.
دستشو بالا آورد و گونه امو نوازش کرد:
-خدا نکنه عروس خوشکلم.
یه قدم عقب رفتم و چشمامو براش گرد کرد:
-بــردیـــا، بابام داره نگامون می کنه.
با لذت و شور خندید و گفت:
-وقتی حرص می خوری خوردنی تری ها.
لبمو محکم گزیدم که خندید و به سمت خونه نگاه کرد و سرشو به احترام کمی خم کرد. برای بابا سر تکون می ده؟
-بردیا تو چه جوری می توین انقدر پر رو باشی؟ برو..بـــرو تا شر درست نکردی وای.
با شیطنت نگام کرد:
-خب سلام کردم به بابات دیگه، می خوای بیام داخل یه احوال پرسی باهاش بکنم هان؟
خنده ام گرفت اما خودمو نگه داشتم و بازوشو گرفتم و به سمت بیرون خونه هول دادم:
-بـــرو...بـــرو دق دادی منو.
خندید و از خونه بیرون رفت و درحالی که به سمت ماشینش می رفت گفت:
-فردا هفت صبح حاضر باش میام دنبالت بریم خرید.
-هفت صبح مغازه بازه بریم خرید؟ هفت صبح می رن کله پزی.


🎗 پارت سیصد و بیست و سه #323

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

درحالی که روسریشو تا می زد گفت:
-باید قبل عقد موضوع سعیدو به بردیا بگی باران. بعدا بفهمه خیلی بد می شه...گوش کن به من انقدر لجبازی نکن.
اخم کردم:
-مامان می شه امشب اسم اون نحسو نیاری برام؟ اصلا دلم نمی خواد امشب به گذشته ام فکر کنم، بذار یه امشبو توی حس خوشیم باشم فردا بهش فکر می کنم و کم کم با بردیا هم حرف می زنم شما نگران نباش.
به سمت اتاقم رفتم و همزمان در خونه هم باز شد و بابا و آقاجون وارد شدن. لباسامو عوض کردم و یه شام مختصر و ساده خوردیم. ارسلان اصلا دیگه خونه نیومد و مامان که بهش زنگ زده بود گفته بود به جای دوستش شیفت بیمارستانه و امشب نمیاد. به اصرار من، آقاجون هم خونه ی ما موند و توی اتاق ارسلان خوابید.
وارد اتاقم شدم و درو بستم. به سمت پنجره رفتم و آروم پرده رو کنار زدم. بارون خیلی ریز و نرمی شروع به باریدن کرده بود. بارون نشونه ی رحمت خداست...نشونه ی خوبیه...خوبه...لبخندی زدم و صدای ویبره ی گوشیم از روی میز اومد.
خودمو کش دادم و گوشیمو برداشتم و دیدم بردیاست. لبخندی زدم و تماسو وصل کردم:
-خانومم؟
از ته دل جواب دادم:
-جان دلم؟
-بیا بیرون.
شوکه به اطراف نگاه کردم:
-چی؟
-بیا بیرون...دلم طاقت نیاورد..رفتم هتل باز برگشتم..می خوام ببینمت...بیا جلوی در خونه اتونم.
لب گزیدم و بی قرار گفتم:
-بردیا...همه خوابن زشته اگه بفهمن...
-خب بفهمن! دیگه مال من شدیا..به دستت راستت نگاه کن.
دستمو بالا آوردم و به حلقه ی نشون توی دستم خیره شدم. لبخند زدم و گفت:
-میای؟
سرمو بالا آوردم و به حیاط خیره شدم و زمزمه کردم:
-میام.
گوشی رو قطع کرد و سریع یه پالتو و روسری از توی کمدم برداشتم. خیلی آروم از اتاق بیرون اومدم، قلبم تند و پر هیجان می کوبید...بردیا همینطور بود..خودش، کاراش، حرفاش، وجودش همه پر از هیجان و شور زندگی بود...دقیقا همون چیزایی که خلا نبودنش بدجوری توی زندگی بی روح و رنگ من احساس می شد.
درخونه رو آروم و با کمترین صدای ممکن باز کردم و بیرون اومدم. بوی خاک نم خورده و بارون تمام مشاممو پر کرد. بارون کمی تند تر شده بود اما قطره هاش ریز و کوچیک بود. دستامو زیر بغلم زدم و سریع به سمت در خونه رفتم و بازش کردم.
نزدیک در خونه ایستاده بود و تا منو دید با یک گام بلند خودشو بهم رسوند و دستاشو دورم حلقه کرد و منو به آغوشش کشوند. نفسم از این همه شور و بی قراریش داشت بند می اومد. سرم روی قلبش بود و به راحتی می تونستم ضربان تند قلبشو بشنوم که چطوری داره پر هیجان می تپه...برای منه...واسه من...واسه باران می تپه...خدایا یعنی واقعیه؟ این عشق واقعیه که دارم تجربه اش می کنم؟
چشمام پر اشک شد و با بغض دستمو محکم دور کمرش قلاب کردم. منو محکم به خودش می فشرد و بوسه های ریز روی موهام می زد.


🎗 پارت سیصد و بیست و دو #322

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

بابا و آقای ایزدی سرشونو به تایید تکون دادن و پروین خانم گفت:
-حالا این دوتا جوون که قبلا همو پسندیدن و حرفاشونو زدن و این مراسم هم بابت آشنایی خانواده ها و به جا آوردن رسم و رسومات بوده. اگر همه موافق باشید تاریخ مراسمات و مهریه و باقی صحبت هارو مشخص کنیم.
صحبت های معمول برای تعیین مهریه و تاریخ مراسم شروع شد البته وسطش هم شفیعی نظرهای کارشناسانه خودشو می گفت اما هم مامان و هم پروین خانم دیگه شناخته بودنش و دیگه به حرفاش اهمیتی نمی دادن. وسط صحبت ها هم ارسلان حاضر و آماده از اتاقش بیرون اومد و گفت که یه کار ضروری توی بیمارستان براش پیش اومده و باید بره. می دونستم بهونه است چون از اولم نمی خواست توی خواستگاری من حضور داشته باشه و به اصرار بابا مونده بود.
تاریخ عدقمون برای ده روز آینده که ولادت حضرت علی بود تعیین شد، قرار شد فقط یه عقد ساده با فامیل های درجه یکمون برگذار بشه و مراسم اصلی عقد و عروسمون برای چند ماه بعد باشه.
پروین خانم خم شد و از توی کیفش که کنار پاش گذاشته بود، یه جعبه ی مخمل قرمز درآورد و گفت:
-با اجازه بزرگترهای جمع اگه اجازه بدید من این انگشتر نشونو دست دخترمون بندازم.
مامان لبخندی زد:
-خواهش می کنم اختیار دارید.
از جا بلند شد و به سمتم اومد و منم به طبع از جا بلند شدم. حس داغی روی گونه هام می کردم و تمام تنم گر گرفته بود.
در جعبه رو باز کرد و یه انگشتر تک نگین ظریف از توش بیرون آورد. دست راستمو بالا آورد و انگشترو توی دستم انداخت. همه دست زدن و پروین خانم باهام روبوسی کرد و کنار گوشم گفت:
-خوشبخت بشین عروس خوشکلم.
لبخندی گرمی به روش زدم و تشکر کردم و سرجاش برگشت و نشست. سرمو به سمت بردیا چرخوندم و نگاش کردم. توی چشماش انگار چلچراغ روشن کرده بودن و با شور به دستم نگاه می کرد. قلبم چنان براش تند می زد که می ترسیدم کسی صدای ضربان بلند قلبمو بشنوه.
اصلا نفهمیدم بقیه مراسم چطوری گذشت و نگاه من و بردیا فقط به هم بود و بزرگترها هم حرف می زدن. اون حس و شور و حالی که اون لحظه داشتم با دنیا عوض نمی کردم. دلم می خواست تا دنیا دنیاست توی همون لحظه بمونم و فقط به بردیا نگاه کنم و قلبم براش تند بزنه...
فقط زمانی به خودم اومدم که ساعت ده شب شده بود و آقای ایزدی عزم رفتن کرده بود. همه از جا بلند شدن و به سمت در رفتن اما بردیا به سمت من اومد و بی محابا دستمو گرفت:
-چرا نمی ذاری یکم خوددار باشم و آبروداری کنم؟
لب گزیدم و خواستم دستمو عقب بکشم که توی چشمام زل زد و آروم گفت:
-دیگه مال منی ها...از کی داری خجالت می کشی؟
-بردیا هنوز عقد نکردیم زشته الان بابام می بینه.
-ده روز دیگم روش....
دستمو آروم رها کرد و چشمکی زد و به سمت در خونه رفت. چقدر دلم می خواد الان بغلش کنم و با تمام احساس توی وجودم ببوسمش... چطوری انقدر دوسش دارم؟ چطوری انقدر برام عزیزه؟ حتی بیشتر از خودم...بیشتر از همه...چطوری شده همه زندگیم؟
جلو رفتم و با همه خداحافظی کردم. بابا و آقاجون برای بدرقه اشون تا جلوی در حیاط رفتن. مامان در خونه رو بست و درحالی که شالشو سریع از سرش برمی داشت گفت:
-وای خدا چقدر هوا گرمه.
به من نگاهی کرد و گفت:
-دختر تو نمی تونی خودتو کنترل کنی؟ شما دوتا چرا اونطوری بهم زل زده بودید؟ یه جور بودید انگار تا حالا همو ندیدین.
لبخند آرومی زدم:
-مامان برای من همه ی اینا انگار اولین باره داره اتفاق می افته. حس و حالی که امشب داشتمو هیچ وقت تا حالا تجربه نکرده بودم.
خیره نگام کرد و آروم گفت:
-خدا کنه پایدار باشه.
متعجب نگاش کردم:
-یعنی چی مامان؟


🎗 پارت سیصد و بیست و یک #321

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26

🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹

بابا با دست به سمت مبل ها اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید داخل...بفرمایید سر پا نمونید.
همه به همون سمت رفتن و بردیا به سمت من اومد. سبد گل بزرگی که پر از رز های قرمز و سفید بودو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:
-خدمت خانمِ گل!
لب گزیدم و با شرم سبدو ازش گرفتم و زیرلب تشکر کردم. بردیا به پشت سرم نگاه کردم و با همون لبخند دستشو به سمت ارسلان دراز کرد و گفت:
-سلام آقا ارسلان، خوبی؟
به سمت ارسلان برگشتم، ارسلان مثل اون روز خیلی سرد و خشک با بردیا دست داد و فقط به یه سلام کوتاه اکتفا کرد و سریع برگشت و به سمت اتاقش رفت. بردیا با خنده و متعجب به رفتن ارسلان نگاه کرد و آروم گفت:
-خان داداشت قشنگ شمشیر از رو بسته ها.
به من نگاه کرد و ادامه داد:
-معلومه خیلی براش عزیزی که اینطوری می کنه.
لبخند اجباری زدم:
-بریم زشته اینجا وایستادیم پچ پچ می کنیم.
بردیا به سمت پذیرایی رفت و من سمت آشپزخونه رفتم تا چایی بیارم. با کلی وسواس چای ریختم و سعی کردم به خودم به مسلط باشم تا دستام نلرزه. رفتار من اصلا شبیه زنی نبود که قبلا ازدواج کرده...برای من تمام این مراسمات تازگی داشت...همون شرم و خجالت، همون استرس...این زندگی واقعی منه...
چایی تعارف کردم و کنار مامان روی مبل تکی نشستم. آقایون مشغول صحبت های معمول روزانه بودن و مامان و پروین خانم هم مشغول تعارفات معمول. یه آن نگاهم به بردیا افتاد که زیر زیرکی و خریدارانه با اون چشمای شیطونش به من زل زده بود. خنده ام گرفت و لبمو محکم گزیدم و براش چشم غره رفتم که سرشو کمی بالا برد و خیلی راحت با همون شیطنت هویدا توی صورتش چشمکی بهم زد.
-خب آقا بردیا از خودتون بگید برامون.
با هول به مامان نگاه کردم که خنده اش گرفته بود اما سعی می کرد جلوی خودشو بگیره. وای حتما دیده بردیا چیکار کرد. یعنی این پسر هیچ وقت نمی تونه جلوی شینطتشو بگیره.
بردیا کمی توی جاش جا به جا شد و دو لبه ی کتشو گرفت و به جلو کشید:
-با اجازه باباجان!
آقای ایزدی با لبخند سرشو به تایید تکون داد و بردیا گفت:
-من هشت سالم بود که پدرم متاسفانه توی یه حادثه رانندگی فوت شد و از اونجا به بعد من و مادرم با پدربزرگم زندگی کردیم. بعد دوران دبیرستانم برای تحصیل رفتم کانادا و اونجا تحصیلاتمو گذروندم و بعد هم با اصرارهای باباجان به ایران برگشتم برای سامان دهی به کارهای شرکت، البته قرار بود موقتی باشه و می خواستم دوباره برگردم کانادا اما...
به من نگاه کرد:
-دلم گیر کرد و دیگه کلا منصرف شدم و همینجا موندم.
بابا جدی به بردیا نگاه کرد و گفت:
-شما الان توی همون شرکت پدربزرگتون مشغول هستید دیگه؟ یعنی شغلتون همونه؟
بردیا سرشو به تایید تکون داد:
-بله؛ البته الان نمایندگی شیراز که داره تاسیس می شه صفر تا صد شرکت همه زیر نظر خودمه و نمایندگی تهران هم خود باباجان و خانم شفیعی مدیریت می کنن.
مامان ابروهاشو بالا نگه داشت و گفت:
-پس تصمیمتون قطعی شده که شیراز بمونید درسته؟
بردیا لبخندی زد و گفت:
-بله، باران جان هم قبول کردن.
شفیعی پای راستشو روی پای چپش انداخت و گفت:
-حالا شعبه شیراز که اونقدارم مهم نیست، یه جای 100 متری گرفتید زیاد نمی شه روش مانور داد و به بزرگی شرکت تهران نیست اما خب...برای اول کار خوبه دیگه، ان شاءالله که بتونید خوب بگردونید.
مامان لبخند پهنی زد و گفت:
-صد در صد که می تونن! هم دختر من و هم آقا بردیا ماشاالله سابقه ی مدیریتی خوبی دارن و تا اونجایی که من شنیدم توی همین چند ماهی که شعبه تهران دستشون بوده شرکت بازدهی و سود بسیار بالایی داشته؛ درسته جناب ایزدی؟
آقای ایزدی با لبخند به بردیا اشاره کرد:
-من هیچ وقت به توانایی بردیا شک نکردم؛ بله همینطور بوده.
آقاجون به من و بردیا نگاه کرد و گفت:
-حالا این دوتا جوون اول زندگی که لازم نیست قدمای خیلی بزرگ بردارن، مطمئنا اول زندگی کمی باید پستی بلندی تحمل کنن تا به موفقیت برسن.


دوستای عزیزم سلام شبتون بخیر

همونطور که قبلا اعلام کردم از شنبه ۱۱ بهمن ماه امتحانام شروع می‌شه و تا ۲۹ ام هم ادامه داره
درسای این ترمم به شدت پر حجم و سخته😣
تمام تلاشمو می کنم تا بیام و پارت هم بذارم اما قول نمی دم

ممنونم از انرژی های خوبی که توی ناشناس و دایرکت می فرستید و ممنونم که تحمل می کنید تا دوران امتحانات منم تموم بشه...❤️
عاشقتونم

منتظرم باشید با پارت های پر هیجان که بریم برای اوج داستان😘
و اینکه ممکنه کانالو خصوصی کنم پس اگا لفت بدید ممکنه دیگه لینکی برای ورود نداشته باشید😢❤️


وبسایت باغ استور dan repost
مثلا تا حالا دلتون نخواسته آرشیوی از کلی رمان‌ یکجا داشته باشین؟🧐

نه نه منظورم دانلود فایل از تلگرام یا سایت های مختلف نیست...

مثلا یه جایی باشه که بدون اینکه همش بخوایم عضو کانال‌های مختلف برای خوندن رمان بشیم، کلی رمان توش باشه...😋

رمان های آنلاین، رایگان، فروشی و حتی چاپی ها!!😮😵

یه مجموعه عالی و بی نظیر از بهترین نویسنده ها🤤🤗

می‌خوای همچین امکاناتی داشته باشی؟🥺

کاری نداره که! لینک پایینو لمس کن بیا ببین چه خبره🥰👇🏻
https://t.me/joinchat/Qp8hc6uVZq1-OaYL
https://t.me/joinchat/Qp8hc6uVZq1-OaYL

20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.

17 273

obunachilar
Kanal statistikasi