🎗 پارت سیصد و بیست و چهار #324
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
روسری نازکم کمی عقب رفته بود، سرشو پایین آورد و و لباشو کنار گوشم نگه داشت، هرم نفسای داغ و ملتهبش به گردنم می خورد و حالمو زیر و رو می کرد. بوسه ریز و بی قراری روی لاله ی گوشم زد و زمزمه کرد:
-عاقبت دلبری کردنت اینه ها...منو بی قرار خودت می کنی که نتونم طاقت بیارم.
قلبم طوری با هیجان و تند می کوبید که نفسام کمی کشدار شده بود. می ترسیدم یکی بیدار بشه و مارو توی این حالت جلوی در خونه ببینه...بی میل دستمو از دور کمرش باز کردم و کف دستمو روی سینه اش گذاشتم و پرتمنا و بی قرار گفتم:
-بردیا...
سرش پایین تر رفت و بوسه ی بعدی روی گردنم نشست:
-جان..
دستامو روی سینه اش مشت کردم و کمی به عقب هولش دادم:
-یکی می بینه...
اصلا از جاش تکون نخورد و دم عمقی توی گردنم کشید و پر تمنا گفت:
-بوی زندگی می دی، بوی عشق...بوی همون چیزی که من سالها دنبالش بودم و راهمو اشتباه رفتم...
اخمی از گنگی حرفش کردم، راهشو اشتباه رفته؟ سرشو عقب کشید و صورتمو با دستاش قاب گرفت و توی چشمام زل زد:
-بگو قول می دی...بگو قول می دی همیشه کنارمی...تا ابد...
می بینی چه جوری
شده فکر و خیال من اون چشمات
دل با منطقم
یهو پای تو عقلشو از دست داد
تا به خودم بیام
دیدم مهر تو بدجوری توی دلم افتاد
دستمو روی دستاش گذاشتم و توی چشمای مشکلی رنگش غرق شدم،بغض نرم و نازکی توی گلوم نشست و چشمام نمک اشک به خودش گرفت... بارون کمی تندتر شده بود و قطره های ریز و درشتش روی صورتمو می ریخت.
-چطوری ازم قول می خوای وقتی بدون تو دیگه زندگی ای برام وجود نداره...تو همه چیزمی...همه دنیای من تویی..دلیل حال خوبمی...
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و زیر لب شعر آشنایی رو زمزمه کرد:
به خودم قول دادم همین جوری با عشق با تو باشم
توی سختی ها از هم نپاشم
غمتم نباشه منو داری کنار خودت
آره قول دادم تو رو هیچ موقع تنها نذارم
تویی که شدی دار و ندارم
غمتم نباشه منو داری کنار خودت
اشکم از چشمم چکید و این بار من بودم که بی قرار بغلش کردم و دستمو محکم دور گردنش حلقه کردم. مال من بود...مال من شده بود... چی می تونست توی اون لحظه بیشتر از آغوش بردیا برام آرامش بخش باشه؟ همه یاون آرامش و خوشبختی که از زندگیم می خواستم الان توی دستای من بود...حتی اگر همین الان می مردم دیگه هیچ گله و شکایتی نداشتم...اونقدر تنهایی توی زندگیم کشیده بودم که حس می کردم همین الان و توی همین لحظه تمام حقمو از زندگی دوباره پس گرفتم...حسم بی اندازه زیاد بود و توی قلیان احساسام غرق شده بودم...
-بابات پشت پنجره ایستاده.
چشمام یهو تا ته باز شد و سریع از بغلش بیرون اومدم و به پشت سرم نگاه کردم، بابا پشت پنجره ایستاده بود و داشت نگامون می کرد. واای بیدار شده؟ با استرس به بردیا نگاه کردم که خندید و گفت:
-وای بابات مچتو با دوست پسرت گرفت، چته بابا رنگت شده عین گچ دیوار؟
دستمو از روی شونه اش عقب کشیدم و چشمامو براش گرد کردم:
-ببین یه کاری می تونی بکنی از استرس دق کنم.
دستشو بالا آورد و گونه امو نوازش کرد:
-خدا نکنه عروس خوشکلم.
یه قدم عقب رفتم و چشمامو براش گرد کرد:
-بــردیـــا، بابام داره نگامون می کنه.
با لذت و شور خندید و گفت:
-وقتی حرص می خوری خوردنی تری ها.
لبمو محکم گزیدم که خندید و به سمت خونه نگاه کرد و سرشو به احترام کمی خم کرد. برای بابا سر تکون می ده؟
-بردیا تو چه جوری می توین انقدر پر رو باشی؟ برو..بـــرو تا شر درست نکردی وای.
با شیطنت نگام کرد:
-خب سلام کردم به بابات دیگه، می خوای بیام داخل یه احوال پرسی باهاش بکنم هان؟
خنده ام گرفت اما خودمو نگه داشتم و بازوشو گرفتم و به سمت بیرون خونه هول دادم:
-بـــرو...بـــرو دق دادی منو.
خندید و از خونه بیرون رفت و درحالی که به سمت ماشینش می رفت گفت:
-فردا هفت صبح حاضر باش میام دنبالت بریم خرید.
-هفت صبح مغازه بازه بریم خرید؟ هفت صبح می رن کله پزی.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
روسری نازکم کمی عقب رفته بود، سرشو پایین آورد و و لباشو کنار گوشم نگه داشت، هرم نفسای داغ و ملتهبش به گردنم می خورد و حالمو زیر و رو می کرد. بوسه ریز و بی قراری روی لاله ی گوشم زد و زمزمه کرد:
-عاقبت دلبری کردنت اینه ها...منو بی قرار خودت می کنی که نتونم طاقت بیارم.
قلبم طوری با هیجان و تند می کوبید که نفسام کمی کشدار شده بود. می ترسیدم یکی بیدار بشه و مارو توی این حالت جلوی در خونه ببینه...بی میل دستمو از دور کمرش باز کردم و کف دستمو روی سینه اش گذاشتم و پرتمنا و بی قرار گفتم:
-بردیا...
سرش پایین تر رفت و بوسه ی بعدی روی گردنم نشست:
-جان..
دستامو روی سینه اش مشت کردم و کمی به عقب هولش دادم:
-یکی می بینه...
اصلا از جاش تکون نخورد و دم عمقی توی گردنم کشید و پر تمنا گفت:
-بوی زندگی می دی، بوی عشق...بوی همون چیزی که من سالها دنبالش بودم و راهمو اشتباه رفتم...
اخمی از گنگی حرفش کردم، راهشو اشتباه رفته؟ سرشو عقب کشید و صورتمو با دستاش قاب گرفت و توی چشمام زل زد:
-بگو قول می دی...بگو قول می دی همیشه کنارمی...تا ابد...
می بینی چه جوری
شده فکر و خیال من اون چشمات
دل با منطقم
یهو پای تو عقلشو از دست داد
تا به خودم بیام
دیدم مهر تو بدجوری توی دلم افتاد
دستمو روی دستاش گذاشتم و توی چشمای مشکلی رنگش غرق شدم،بغض نرم و نازکی توی گلوم نشست و چشمام نمک اشک به خودش گرفت... بارون کمی تندتر شده بود و قطره های ریز و درشتش روی صورتمو می ریخت.
-چطوری ازم قول می خوای وقتی بدون تو دیگه زندگی ای برام وجود نداره...تو همه چیزمی...همه دنیای من تویی..دلیل حال خوبمی...
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و زیر لب شعر آشنایی رو زمزمه کرد:
به خودم قول دادم همین جوری با عشق با تو باشم
توی سختی ها از هم نپاشم
غمتم نباشه منو داری کنار خودت
آره قول دادم تو رو هیچ موقع تنها نذارم
تویی که شدی دار و ندارم
غمتم نباشه منو داری کنار خودت
اشکم از چشمم چکید و این بار من بودم که بی قرار بغلش کردم و دستمو محکم دور گردنش حلقه کردم. مال من بود...مال من شده بود... چی می تونست توی اون لحظه بیشتر از آغوش بردیا برام آرامش بخش باشه؟ همه یاون آرامش و خوشبختی که از زندگیم می خواستم الان توی دستای من بود...حتی اگر همین الان می مردم دیگه هیچ گله و شکایتی نداشتم...اونقدر تنهایی توی زندگیم کشیده بودم که حس می کردم همین الان و توی همین لحظه تمام حقمو از زندگی دوباره پس گرفتم...حسم بی اندازه زیاد بود و توی قلیان احساسام غرق شده بودم...
-بابات پشت پنجره ایستاده.
چشمام یهو تا ته باز شد و سریع از بغلش بیرون اومدم و به پشت سرم نگاه کردم، بابا پشت پنجره ایستاده بود و داشت نگامون می کرد. واای بیدار شده؟ با استرس به بردیا نگاه کردم که خندید و گفت:
-وای بابات مچتو با دوست پسرت گرفت، چته بابا رنگت شده عین گچ دیوار؟
دستمو از روی شونه اش عقب کشیدم و چشمامو براش گرد کردم:
-ببین یه کاری می تونی بکنی از استرس دق کنم.
دستشو بالا آورد و گونه امو نوازش کرد:
-خدا نکنه عروس خوشکلم.
یه قدم عقب رفتم و چشمامو براش گرد کرد:
-بــردیـــا، بابام داره نگامون می کنه.
با لذت و شور خندید و گفت:
-وقتی حرص می خوری خوردنی تری ها.
لبمو محکم گزیدم که خندید و به سمت خونه نگاه کرد و سرشو به احترام کمی خم کرد. برای بابا سر تکون می ده؟
-بردیا تو چه جوری می توین انقدر پر رو باشی؟ برو..بـــرو تا شر درست نکردی وای.
با شیطنت نگام کرد:
-خب سلام کردم به بابات دیگه، می خوای بیام داخل یه احوال پرسی باهاش بکنم هان؟
خنده ام گرفت اما خودمو نگه داشتم و بازوشو گرفتم و به سمت بیرون خونه هول دادم:
-بـــرو...بـــرو دق دادی منو.
خندید و از خونه بیرون رفت و درحالی که به سمت ماشینش می رفت گفت:
-فردا هفت صبح حاضر باش میام دنبالت بریم خرید.
-هفت صبح مغازه بازه بریم خرید؟ هفت صبح می رن کله پزی.