🎗 پارت سیصد و بیست و سه #323
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
درحالی که روسریشو تا می زد گفت:
-باید قبل عقد موضوع سعیدو به بردیا بگی باران. بعدا بفهمه خیلی بد می شه...گوش کن به من انقدر لجبازی نکن.
اخم کردم:
-مامان می شه امشب اسم اون نحسو نیاری برام؟ اصلا دلم نمی خواد امشب به گذشته ام فکر کنم، بذار یه امشبو توی حس خوشیم باشم فردا بهش فکر می کنم و کم کم با بردیا هم حرف می زنم شما نگران نباش.
به سمت اتاقم رفتم و همزمان در خونه هم باز شد و بابا و آقاجون وارد شدن. لباسامو عوض کردم و یه شام مختصر و ساده خوردیم. ارسلان اصلا دیگه خونه نیومد و مامان که بهش زنگ زده بود گفته بود به جای دوستش شیفت بیمارستانه و امشب نمیاد. به اصرار من، آقاجون هم خونه ی ما موند و توی اتاق ارسلان خوابید.
وارد اتاقم شدم و درو بستم. به سمت پنجره رفتم و آروم پرده رو کنار زدم. بارون خیلی ریز و نرمی شروع به باریدن کرده بود. بارون نشونه ی رحمت خداست...نشونه ی خوبیه...خوبه...لبخندی زدم و صدای ویبره ی گوشیم از روی میز اومد.
خودمو کش دادم و گوشیمو برداشتم و دیدم بردیاست. لبخندی زدم و تماسو وصل کردم:
-خانومم؟
از ته دل جواب دادم:
-جان دلم؟
-بیا بیرون.
شوکه به اطراف نگاه کردم:
-چی؟
-بیا بیرون...دلم طاقت نیاورد..رفتم هتل باز برگشتم..می خوام ببینمت...بیا جلوی در خونه اتونم.
لب گزیدم و بی قرار گفتم:
-بردیا...همه خوابن زشته اگه بفهمن...
-خب بفهمن! دیگه مال من شدیا..به دستت راستت نگاه کن.
دستمو بالا آوردم و به حلقه ی نشون توی دستم خیره شدم. لبخند زدم و گفت:
-میای؟
سرمو بالا آوردم و به حیاط خیره شدم و زمزمه کردم:
-میام.
گوشی رو قطع کرد و سریع یه پالتو و روسری از توی کمدم برداشتم. خیلی آروم از اتاق بیرون اومدم، قلبم تند و پر هیجان می کوبید...بردیا همینطور بود..خودش، کاراش، حرفاش، وجودش همه پر از هیجان و شور زندگی بود...دقیقا همون چیزایی که خلا نبودنش بدجوری توی زندگی بی روح و رنگ من احساس می شد.
درخونه رو آروم و با کمترین صدای ممکن باز کردم و بیرون اومدم. بوی خاک نم خورده و بارون تمام مشاممو پر کرد. بارون کمی تند تر شده بود اما قطره هاش ریز و کوچیک بود. دستامو زیر بغلم زدم و سریع به سمت در خونه رفتم و بازش کردم.
نزدیک در خونه ایستاده بود و تا منو دید با یک گام بلند خودشو بهم رسوند و دستاشو دورم حلقه کرد و منو به آغوشش کشوند. نفسم از این همه شور و بی قراریش داشت بند می اومد. سرم روی قلبش بود و به راحتی می تونستم ضربان تند قلبشو بشنوم که چطوری داره پر هیجان می تپه...برای منه...واسه من...واسه باران می تپه...خدایا یعنی واقعیه؟ این عشق واقعیه که دارم تجربه اش می کنم؟
چشمام پر اشک شد و با بغض دستمو محکم دور کمرش قلاب کردم. منو محکم به خودش می فشرد و بوسه های ریز روی موهام می زد.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
درحالی که روسریشو تا می زد گفت:
-باید قبل عقد موضوع سعیدو به بردیا بگی باران. بعدا بفهمه خیلی بد می شه...گوش کن به من انقدر لجبازی نکن.
اخم کردم:
-مامان می شه امشب اسم اون نحسو نیاری برام؟ اصلا دلم نمی خواد امشب به گذشته ام فکر کنم، بذار یه امشبو توی حس خوشیم باشم فردا بهش فکر می کنم و کم کم با بردیا هم حرف می زنم شما نگران نباش.
به سمت اتاقم رفتم و همزمان در خونه هم باز شد و بابا و آقاجون وارد شدن. لباسامو عوض کردم و یه شام مختصر و ساده خوردیم. ارسلان اصلا دیگه خونه نیومد و مامان که بهش زنگ زده بود گفته بود به جای دوستش شیفت بیمارستانه و امشب نمیاد. به اصرار من، آقاجون هم خونه ی ما موند و توی اتاق ارسلان خوابید.
وارد اتاقم شدم و درو بستم. به سمت پنجره رفتم و آروم پرده رو کنار زدم. بارون خیلی ریز و نرمی شروع به باریدن کرده بود. بارون نشونه ی رحمت خداست...نشونه ی خوبیه...خوبه...لبخندی زدم و صدای ویبره ی گوشیم از روی میز اومد.
خودمو کش دادم و گوشیمو برداشتم و دیدم بردیاست. لبخندی زدم و تماسو وصل کردم:
-خانومم؟
از ته دل جواب دادم:
-جان دلم؟
-بیا بیرون.
شوکه به اطراف نگاه کردم:
-چی؟
-بیا بیرون...دلم طاقت نیاورد..رفتم هتل باز برگشتم..می خوام ببینمت...بیا جلوی در خونه اتونم.
لب گزیدم و بی قرار گفتم:
-بردیا...همه خوابن زشته اگه بفهمن...
-خب بفهمن! دیگه مال من شدیا..به دستت راستت نگاه کن.
دستمو بالا آوردم و به حلقه ی نشون توی دستم خیره شدم. لبخند زدم و گفت:
-میای؟
سرمو بالا آوردم و به حیاط خیره شدم و زمزمه کردم:
-میام.
گوشی رو قطع کرد و سریع یه پالتو و روسری از توی کمدم برداشتم. خیلی آروم از اتاق بیرون اومدم، قلبم تند و پر هیجان می کوبید...بردیا همینطور بود..خودش، کاراش، حرفاش، وجودش همه پر از هیجان و شور زندگی بود...دقیقا همون چیزایی که خلا نبودنش بدجوری توی زندگی بی روح و رنگ من احساس می شد.
درخونه رو آروم و با کمترین صدای ممکن باز کردم و بیرون اومدم. بوی خاک نم خورده و بارون تمام مشاممو پر کرد. بارون کمی تند تر شده بود اما قطره هاش ریز و کوچیک بود. دستامو زیر بغلم زدم و سریع به سمت در خونه رفتم و بازش کردم.
نزدیک در خونه ایستاده بود و تا منو دید با یک گام بلند خودشو بهم رسوند و دستاشو دورم حلقه کرد و منو به آغوشش کشوند. نفسم از این همه شور و بی قراریش داشت بند می اومد. سرم روی قلبش بود و به راحتی می تونستم ضربان تند قلبشو بشنوم که چطوری داره پر هیجان می تپه...برای منه...واسه من...واسه باران می تپه...خدایا یعنی واقعیه؟ این عشق واقعیه که دارم تجربه اش می کنم؟
چشمام پر اشک شد و با بغض دستمو محکم دور کمرش قلاب کردم. منو محکم به خودش می فشرد و بوسه های ریز روی موهام می زد.