🎗 پارت سیصد و بیست و پنج #325
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
کنار ماشینش ایستاد و با خنده گفت:
-اتفاقا اول می ریم کله پزی یه صبحانه مشتی بزنیم باهم دیگه. صبح اولین روزمون باید با کله پاچه شروع بشه.
خندیدم و سرمو به طرفین تکون دادم. با سر به داخل خونه اشاره کرد و گفت:
-برو خونه لباساتو عوض کن خیس شدی سرما نخوری عروس خانم.
-از دست تو همه بلاها سرم میاد دیگه.
چشمکی زد و رو هوا برام بوس فرستاد:
-برو تو خونه تا من برم.
-مراقب خودت باش؛ شبت بخیر.
سر انگشتای دستشو به معنی چشم روی چشمش گذاشت و بهم لبخند زد. در خونه رو آروم بستم و به سمت خونه برگشتم. بابا دیگه پشت پنجره نبود. حالا برم خونه با بابا بحث کنم؟ لابد مامانم بیدار شده و دیده دیگه! نفسمو محکم بیرون فرستادم و سریع به سمت خونه رفتم، تمام لباسام خیس شده بود.
درخونه رو آروم باز کردم، همچنان همه جا تاریک بود و فقط آباژور پایه بلند کنار مبل ها روشن بود و بابا هم روی مبل نشسته بود و متفکر به زمین خیره بود. لبمو با زبون تر کردم و درخونه رو بستم.
حرف بزنم؟ منتظره توضیح بدم؟ خب بردیا نامزدمه دیگه با غریبه که نبودم اینطوری استرس گرفتم!!!
-واقعا دوسش داری؟
جاخورده به بابا نگاه کردم، جلوتر رفتم و آروم گفتم:
-اگه دوسش نداشتم راضی می شدم باهاش ازدواج کنم؟
سرشو بالا آورد و عمیق نگام کرد:
-قول بده پای زندگیت بمونی، پای همه ی خوب و زندگیت وایستی و بجنگی، دیگه نباید سرشکسته برگردی باران...دیگه نباید بازم اشتباه کنی.
لبخند کمرنگی زدم:
-من جز اون خطایی که توی شونزده سالگی کردم دیگه هیچ وقت پامو کج نذاشتم بابا...امیدوارم یه روزی برسه که بتونی اینو باور کنی.
خیره نگام کرد و چیزی نگفت. جلو رفتم و کنارش ایستادم، خم شدم و آروم پیشونیشو بوسیدم:
-شبتون بخیر.
برگشتم و به سمت اتاقم رفتم، کاش همه چی مثل روز اول بشه...
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
کنار ماشینش ایستاد و با خنده گفت:
-اتفاقا اول می ریم کله پزی یه صبحانه مشتی بزنیم باهم دیگه. صبح اولین روزمون باید با کله پاچه شروع بشه.
خندیدم و سرمو به طرفین تکون دادم. با سر به داخل خونه اشاره کرد و گفت:
-برو خونه لباساتو عوض کن خیس شدی سرما نخوری عروس خانم.
-از دست تو همه بلاها سرم میاد دیگه.
چشمکی زد و رو هوا برام بوس فرستاد:
-برو تو خونه تا من برم.
-مراقب خودت باش؛ شبت بخیر.
سر انگشتای دستشو به معنی چشم روی چشمش گذاشت و بهم لبخند زد. در خونه رو آروم بستم و به سمت خونه برگشتم. بابا دیگه پشت پنجره نبود. حالا برم خونه با بابا بحث کنم؟ لابد مامانم بیدار شده و دیده دیگه! نفسمو محکم بیرون فرستادم و سریع به سمت خونه رفتم، تمام لباسام خیس شده بود.
درخونه رو آروم باز کردم، همچنان همه جا تاریک بود و فقط آباژور پایه بلند کنار مبل ها روشن بود و بابا هم روی مبل نشسته بود و متفکر به زمین خیره بود. لبمو با زبون تر کردم و درخونه رو بستم.
حرف بزنم؟ منتظره توضیح بدم؟ خب بردیا نامزدمه دیگه با غریبه که نبودم اینطوری استرس گرفتم!!!
-واقعا دوسش داری؟
جاخورده به بابا نگاه کردم، جلوتر رفتم و آروم گفتم:
-اگه دوسش نداشتم راضی می شدم باهاش ازدواج کنم؟
سرشو بالا آورد و عمیق نگام کرد:
-قول بده پای زندگیت بمونی، پای همه ی خوب و زندگیت وایستی و بجنگی، دیگه نباید سرشکسته برگردی باران...دیگه نباید بازم اشتباه کنی.
لبخند کمرنگی زدم:
-من جز اون خطایی که توی شونزده سالگی کردم دیگه هیچ وقت پامو کج نذاشتم بابا...امیدوارم یه روزی برسه که بتونی اینو باور کنی.
خیره نگام کرد و چیزی نگفت. جلو رفتم و کنارش ایستادم، خم شدم و آروم پیشونیشو بوسیدم:
-شبتون بخیر.
برگشتم و به سمت اتاقم رفتم، کاش همه چی مثل روز اول بشه...