🎗 پارت صد و بیست #120
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
می دونید اصل تربیت من از ریشه مشکل داشت! مشکلی که حل نمیشد چون ذات انسان عوض شدنی نبود.
به من یاد داده بودن برای هر مشکلی اول خودخوری کنم و خودمو مواخذه کنم، فکر می کردم و می گفتم خب باران طبق تجربیات قبلی حتما یه کاری کردی که باعث شدی آقای ایزدی این اجازه رو به خودش بده این حرفا رو بهت بزنه!
به من یاد نداده بودن که برای هر مشکلی راه حلی هست و قدم اول همیشه تفکر و پیدا کردن راه حله نه خودخوری و دنبال مقصر گشتن!
اونقدر غرق خودم شدم که یه آن به خودم اومدم و دیدم همه پشت میز نشستیم و همه چی حاضر و آماده روی میز چیده شده.
نسیم سه تا پیراشکی توی بشقابم گذاشت و گفت:
-با نگاه کردن میخوای سیر بشی؟! خب بخور دیگه.
اکرم با غصه نگام کرد و رو به نسیم گفت:
-مادر مگه تو بتونی بهش غذا بدی وگرنه این دختر هیچی نمی خوره جون نداره که.
چیزی نگفتم و با کارد و چنگال قسمت کوچیکی از پیراشکی رو برش زدم. نسیم از زیر میز لگدی به پام زد.
با سکوت نگاش کردم و با حرکت سر و چشم گفت:"چته؟" سرمو به معنی هیچی بالا انداختم.
-اکرم خانوم اینارو شما پختید؟
به آقای ایزدی که نگاهش به اکرم بود، نگاه کردم.
-نه آقای مهندس اینا همش دستپخت بارانه.
آقای ایزدی ابروشو بالا انداخت و یه پیراشکی از داخل ظرف برداشت و گفت:
-باید اعتراف کنم که اصلا فکرشم نمی کردم همچین دستپخت خوبی داشته باشید.
و نگاه نافذشو بهم دوخت و گازی به پیراشکی زد، نسیم تند تند لقمه اشو قورت داد و گفت:
-اوووه هنوز کجاشو دیدین! این ساده ترین غذاییه که پخته.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
می دونید اصل تربیت من از ریشه مشکل داشت! مشکلی که حل نمیشد چون ذات انسان عوض شدنی نبود.
به من یاد داده بودن برای هر مشکلی اول خودخوری کنم و خودمو مواخذه کنم، فکر می کردم و می گفتم خب باران طبق تجربیات قبلی حتما یه کاری کردی که باعث شدی آقای ایزدی این اجازه رو به خودش بده این حرفا رو بهت بزنه!
به من یاد نداده بودن که برای هر مشکلی راه حلی هست و قدم اول همیشه تفکر و پیدا کردن راه حله نه خودخوری و دنبال مقصر گشتن!
اونقدر غرق خودم شدم که یه آن به خودم اومدم و دیدم همه پشت میز نشستیم و همه چی حاضر و آماده روی میز چیده شده.
نسیم سه تا پیراشکی توی بشقابم گذاشت و گفت:
-با نگاه کردن میخوای سیر بشی؟! خب بخور دیگه.
اکرم با غصه نگام کرد و رو به نسیم گفت:
-مادر مگه تو بتونی بهش غذا بدی وگرنه این دختر هیچی نمی خوره جون نداره که.
چیزی نگفتم و با کارد و چنگال قسمت کوچیکی از پیراشکی رو برش زدم. نسیم از زیر میز لگدی به پام زد.
با سکوت نگاش کردم و با حرکت سر و چشم گفت:"چته؟" سرمو به معنی هیچی بالا انداختم.
-اکرم خانوم اینارو شما پختید؟
به آقای ایزدی که نگاهش به اکرم بود، نگاه کردم.
-نه آقای مهندس اینا همش دستپخت بارانه.
آقای ایزدی ابروشو بالا انداخت و یه پیراشکی از داخل ظرف برداشت و گفت:
-باید اعتراف کنم که اصلا فکرشم نمی کردم همچین دستپخت خوبی داشته باشید.
و نگاه نافذشو بهم دوخت و گازی به پیراشکی زد، نسیم تند تند لقمه اشو قورت داد و گفت:
-اوووه هنوز کجاشو دیدین! این ساده ترین غذاییه که پخته.