کانال محافظ dan repost
🎗 پارت چهل #40
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
چی از مادر بودن میدونستم؟!! هیچ حسی به این موجود توی شکمم نداشتم، موجودی که الان جون هم نداشت و فقط یک لخته خون بود! اصلا من چیز چندانی از رابطهای که با آرش داشتم نمیدونستم. تنها چیزایی بود که از جمع های دخترونه و دوستانهامون توی مدرسه شنیده بودم میدونستم...چیزی که منو وادار میکرد تا به حرفای آرش گوش بدم و رامش بشم عشقمون بود، عشقی که عجیب توی دلم رخنه کرده بود و ارادهامو درهم شکسته بود.
من توی زندگیم هیچ وقت کمبود محبت نداشتم..بابا همیشه اونقدر بهم محبت میکرد که گاهی خودمو با پرنسس های خیالی توی انیمیشن های والت دیزنی یکی میدونستم! حس پرنسس یک قصر رو داشتم، چیزی نبود که اراده کنم و مامان و بابا و آقاجون برام فراهم نکنند!! به نظر خودم دختر لوسی نبودم اما همیشه توی همه موارد خودمو محق میدونستم! طبیعی بود! من دقیقا با همین تربیت بزرگ شده بودم و توی خونه تنها کسی که مقابل خواستههای بی امان و بی حدوحساب من میایستاد ارسلان بود!!
اکثر اوقات باهاممخالفت میکرد اما بازم به جبر آقاجون و بابا مجبور میشد کوتاه بیاد و حرف به جایی نمیبرد و همین باعث میشد من و ارسلان اکثرا باهم دعوا کنیم و من اصلا احترامی براش قائل نبودم!
تا اینکه سروکلهی آرش پیدا شد...من کمبود محبت نداشتم اما محبت آرش یه طعم دیگه داشت؛ یه جوری که همیشه قلبم از حرفا و کاراش فرو میریخت و ته دلمو قلقلک میداد.
یاد روزای اول آشناییمون افتادم..آرش رفیق صمیمی دوست پسر سمانه بود، سمانه دوست صمیمی من بود که اون سال تازه وارد مدرسهامون شده بود! اونقدر بچه مثبت نبودم که سرم فقط توی درس و کتاب باشه و درسمم معمولی و خوب بود، شیطنت های دخترونه داشتم اما تا به اون زمان فکر اینکه حتی با یه پسر دوست بشم هم نکرده بودم، با اینکه چندتایی از بچههای کلاسمون دوست پسر داشتن و مدام ورد زبونشون بود که ازش تعریف کنند اما من هیچ وقت میل و رقبتی به این کار نداشتم.
شده بود که برای اذیت کردن و شیطنت بخوام کاری کنم اما اینکه رابطه جدی داشته باسم هرگز! جدی بودن رابطه اصلا توی سن من معنی نداشت که بخوام بهش حتی فکر کنم.
اما از وقتی که سمانه وارد مدرسهامون شد انگار به کل چهارچوبهای زندگی منو تغییر داد و دیدمو نسبت به چیزایی که تا اون زمان ازشون امتناع میکردم عوض کرد و یه جورایی ترغیبم میکرد تا حداقل یکبار امتحانشون کنم!
سهیل، دوست پسر سمانه هر روز ساعت یک و نیم که مدرسه تعطیل میشد جلوی در مدرسه منتظر سمانه بود تا فقط از دور ببینتش! سمانه برخلاف کارایی که میکرد ، خانوادهی مذهبی و به شدت بستهای داشت و از ترس باباش هیچ وقت جرات نداشت با سهیل بیرون بره و به همین دیدارهای کوتاه و از راه دور و پیامک بازی های شبانه مجبور بود رضایت بده.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
چی از مادر بودن میدونستم؟!! هیچ حسی به این موجود توی شکمم نداشتم، موجودی که الان جون هم نداشت و فقط یک لخته خون بود! اصلا من چیز چندانی از رابطهای که با آرش داشتم نمیدونستم. تنها چیزایی بود که از جمع های دخترونه و دوستانهامون توی مدرسه شنیده بودم میدونستم...چیزی که منو وادار میکرد تا به حرفای آرش گوش بدم و رامش بشم عشقمون بود، عشقی که عجیب توی دلم رخنه کرده بود و ارادهامو درهم شکسته بود.
من توی زندگیم هیچ وقت کمبود محبت نداشتم..بابا همیشه اونقدر بهم محبت میکرد که گاهی خودمو با پرنسس های خیالی توی انیمیشن های والت دیزنی یکی میدونستم! حس پرنسس یک قصر رو داشتم، چیزی نبود که اراده کنم و مامان و بابا و آقاجون برام فراهم نکنند!! به نظر خودم دختر لوسی نبودم اما همیشه توی همه موارد خودمو محق میدونستم! طبیعی بود! من دقیقا با همین تربیت بزرگ شده بودم و توی خونه تنها کسی که مقابل خواستههای بی امان و بی حدوحساب من میایستاد ارسلان بود!!
اکثر اوقات باهاممخالفت میکرد اما بازم به جبر آقاجون و بابا مجبور میشد کوتاه بیاد و حرف به جایی نمیبرد و همین باعث میشد من و ارسلان اکثرا باهم دعوا کنیم و من اصلا احترامی براش قائل نبودم!
تا اینکه سروکلهی آرش پیدا شد...من کمبود محبت نداشتم اما محبت آرش یه طعم دیگه داشت؛ یه جوری که همیشه قلبم از حرفا و کاراش فرو میریخت و ته دلمو قلقلک میداد.
یاد روزای اول آشناییمون افتادم..آرش رفیق صمیمی دوست پسر سمانه بود، سمانه دوست صمیمی من بود که اون سال تازه وارد مدرسهامون شده بود! اونقدر بچه مثبت نبودم که سرم فقط توی درس و کتاب باشه و درسمم معمولی و خوب بود، شیطنت های دخترونه داشتم اما تا به اون زمان فکر اینکه حتی با یه پسر دوست بشم هم نکرده بودم، با اینکه چندتایی از بچههای کلاسمون دوست پسر داشتن و مدام ورد زبونشون بود که ازش تعریف کنند اما من هیچ وقت میل و رقبتی به این کار نداشتم.
شده بود که برای اذیت کردن و شیطنت بخوام کاری کنم اما اینکه رابطه جدی داشته باسم هرگز! جدی بودن رابطه اصلا توی سن من معنی نداشت که بخوام بهش حتی فکر کنم.
اما از وقتی که سمانه وارد مدرسهامون شد انگار به کل چهارچوبهای زندگی منو تغییر داد و دیدمو نسبت به چیزایی که تا اون زمان ازشون امتناع میکردم عوض کرد و یه جورایی ترغیبم میکرد تا حداقل یکبار امتحانشون کنم!
سهیل، دوست پسر سمانه هر روز ساعت یک و نیم که مدرسه تعطیل میشد جلوی در مدرسه منتظر سمانه بود تا فقط از دور ببینتش! سمانه برخلاف کارایی که میکرد ، خانوادهی مذهبی و به شدت بستهای داشت و از ترس باباش هیچ وقت جرات نداشت با سهیل بیرون بره و به همین دیدارهای کوتاه و از راه دور و پیامک بازی های شبانه مجبور بود رضایت بده.