🎗 پارت نود و یک #91
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
در اتاق باز شد و اکرم با هول توی اتاق اومد و گفت:
-ای وای...خانم خوبین؟! چرا جیغ می زنید؟
به سمت اقاجون نگاه کرد و ادامه داد:
-آقا داروهاشونو بیارم؟ درد دارن؟
-نه وقت داروهاش نیست، الان سرمشو میکشم توام برو براش همون سوپی که پختی بیار خودم بهش میدم.
اکرم سرشو تند تند تکون داد و از اتاق بیرون رفت اما درو نبست، چشمام خیره و منتظر به در دوخته شد. انتظارم زیاد طول نکشید و بعد از چند لحظه قامت بابا جلوی در نمایان شد.
دل توی سینه ام فرو ریخت، آقاجون از جا بلند شد و کنارم نشست، به یه تیکه پنبه الکل زد و آروم سوزن سرمو از دستم بیرون کشید.
من فقط به بابا خیره بودم، نه روی اینو داشتم که صداش بزنم نه اینکه می تونستم چشم ازش بردارم. چه حس سخت و ثقیل و سنگینی بود...
آقاجون تا از جا بلند شد نگاهش به بابا افتاد، چند لحظه ای بهش نگاه کرد و نفسی کشید و آروم گفت:
-فرامرز بیا تو.
بابا بدون اینکه نگاه پر غصه و غروب کرده اشو ازم بگیره آروم گفت:
-نمی تونم...نمی تونم آقاجون.
آقاجون کوتاه نیومد و محکم گفت:
-بچه از گوشت و خون پدر و مادرشه، صدبار اشتباه کنه و حرمت بشکنه باز از خون خودته؛ مرد باش و مثل همیشه عین کوه پشتش بمون تا بتونه تاوان اشتباهشو بده.
بابا نفس بلندی کشید و سیب گلوش سنگین بالا و پایین رفت، معلوم بود که داره با بغض سنگینی دست و پنجه نرم می کنه. قدم برداشت و وارد اتاق شد و من بدتر زدم زیر گریه.
چشمام تار می دید و سرم به شدت گیج می رفت اما دلم نمی خواست نگاه منتظرمو از بابا جدا کنم، بی قرار دستامو به سمتش دراز کردم و زیر لب صداش زدم:
-بابا...بابایی...
یک قطره اشک از چشمش چکید و خودشو به ریش های مشکی و سفید چند روزه اش رسوند و بینشون گم شد.بابا هیچ وقت ریش نمی زاشت... دلم داشت براش می ترکید...
انگار دیگه طاقتشو از دست داد و چند قدم باقی مونده رو با دو گام بلند طی کرد، کنارم روی تخت نشست و منو به آغوش کشید...انگار تمام من دوباره به من برگشت و روح در من دمیده شد...
منو توی آغوش گرمش می فشرد. خیسی صورتش به گوش و گونه ام برخورد می کرد و نشون می داد که چشماش گریونه.
زیر لب با درد زمزمه می کرد:
-جون من...داشتم سکته می کردم توی این حال بودی...
ریزش اشکام توقف نداشت. نگاهم به آقاجون افتاد که با غم عمیق بهمون خیره شده بود.
فقط یک جمله توی سرم تیتر شده بود:" من با خودم و زندگی خانواده ام چیکار کردم؟!"
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
در اتاق باز شد و اکرم با هول توی اتاق اومد و گفت:
-ای وای...خانم خوبین؟! چرا جیغ می زنید؟
به سمت اقاجون نگاه کرد و ادامه داد:
-آقا داروهاشونو بیارم؟ درد دارن؟
-نه وقت داروهاش نیست، الان سرمشو میکشم توام برو براش همون سوپی که پختی بیار خودم بهش میدم.
اکرم سرشو تند تند تکون داد و از اتاق بیرون رفت اما درو نبست، چشمام خیره و منتظر به در دوخته شد. انتظارم زیاد طول نکشید و بعد از چند لحظه قامت بابا جلوی در نمایان شد.
دل توی سینه ام فرو ریخت، آقاجون از جا بلند شد و کنارم نشست، به یه تیکه پنبه الکل زد و آروم سوزن سرمو از دستم بیرون کشید.
من فقط به بابا خیره بودم، نه روی اینو داشتم که صداش بزنم نه اینکه می تونستم چشم ازش بردارم. چه حس سخت و ثقیل و سنگینی بود...
آقاجون تا از جا بلند شد نگاهش به بابا افتاد، چند لحظه ای بهش نگاه کرد و نفسی کشید و آروم گفت:
-فرامرز بیا تو.
بابا بدون اینکه نگاه پر غصه و غروب کرده اشو ازم بگیره آروم گفت:
-نمی تونم...نمی تونم آقاجون.
آقاجون کوتاه نیومد و محکم گفت:
-بچه از گوشت و خون پدر و مادرشه، صدبار اشتباه کنه و حرمت بشکنه باز از خون خودته؛ مرد باش و مثل همیشه عین کوه پشتش بمون تا بتونه تاوان اشتباهشو بده.
بابا نفس بلندی کشید و سیب گلوش سنگین بالا و پایین رفت، معلوم بود که داره با بغض سنگینی دست و پنجه نرم می کنه. قدم برداشت و وارد اتاق شد و من بدتر زدم زیر گریه.
چشمام تار می دید و سرم به شدت گیج می رفت اما دلم نمی خواست نگاه منتظرمو از بابا جدا کنم، بی قرار دستامو به سمتش دراز کردم و زیر لب صداش زدم:
-بابا...بابایی...
یک قطره اشک از چشمش چکید و خودشو به ریش های مشکی و سفید چند روزه اش رسوند و بینشون گم شد.بابا هیچ وقت ریش نمی زاشت... دلم داشت براش می ترکید...
انگار دیگه طاقتشو از دست داد و چند قدم باقی مونده رو با دو گام بلند طی کرد، کنارم روی تخت نشست و منو به آغوش کشید...انگار تمام من دوباره به من برگشت و روح در من دمیده شد...
منو توی آغوش گرمش می فشرد. خیسی صورتش به گوش و گونه ام برخورد می کرد و نشون می داد که چشماش گریونه.
زیر لب با درد زمزمه می کرد:
-جون من...داشتم سکته می کردم توی این حال بودی...
ریزش اشکام توقف نداشت. نگاهم به آقاجون افتاد که با غم عمیق بهمون خیره شده بود.
فقط یک جمله توی سرم تیتر شده بود:" من با خودم و زندگی خانواده ام چیکار کردم؟!"