Фильтр публикаций




Репост из: کانال محافظ
این کانال دیگه فعالیتی نداره بچه ها و فقط توی کانال جدید رمانو میزارم❌

https://t.me/joinchat/AAAAAEYGYl_OBIDgeGfmYA

جوین بشید ممکنه خصوصیش کنم کلا❌👆🏻


Репост из: کانال محافظ
امروز کانال جدیدو خصوصی میکنم و لینک عوض میشه👆🏻👆🏻❌❌❌


Репост из: کانال محافظ
❌❌❌

دوستان بنا به دلایلی کانال انتقال داده شد و پارت های جدید رمان آخرین غروب پاییز در کانال جدید آپ میشه

https://t.me/joinchat/AAAAAEYGYl_OBIDgeGfmYA

❌❌❌


app.apk
43.0Мб
کسانی که با مشکل عضویت در کانال یا گروه مواجه هستن تلگرام رسمی را نصب کنید تا این ایراد برطرف شود

لینک دانلود از گوگل پلی: https://telegram.org/dl/android

لینک دانلود از سایت رسمی تلگرام برای همه سیستم ها:
https://telegram.org/apps




Репост из: کانال محافظ
این کانال دیگه فعالیتی نداره بچه ها و فقط توی کانال جدید رمانو میزارم❌

https://t.me/joinchat/AAAAAEYGYl_OBIDgeGfmYA

جوین بشید ممکنه خصوصیش کنم کلا❌👆🏻


Репост из: کانال محافظ
این کانال دیگه فعالیتی نداره بچه ها و فقط توی کانال جدید رمانو میزارم❌

https://t.me/joinchat/AAAAAEYGYl_OBIDgeGfmYA

جوین بشید ممکنه خصوصیش کنم کلا❌👆🏻


Репост из: کانال محافظ
❌❌❌

دوستان بنا به دلایلی کانال انتقال داده شد و پارت های جدید رمان آخرین غروب پاییز در کانال جدید آپ میشه

https://t.me/joinchat/AAAAAEYGYl_OBIDgeGfmYA

❌❌❌


🎗 پارت صد و هشتاد و هفت #187

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290

🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹

تا در خونه باز کردم دیدم اکرم پشت در ایستاده و دستش بالا اومده بود تا زنگ بزنه.
-کجا مادر؟
-برم یه کاسه سوپ براش بیارم میگه از ظهر ناهار هم نخوردم.
-نچ!! اینطوری که نمیشه؛ باید بره دکتر.
دمپایی هامو پوشیدم:
-بزار غذا بخوره حتما می برمش اکرم نمی زارم اینجوری بمونه خیلی تبش بالاست خطرناکه.
سری به تایید تکون داد و به شیشه ی سرکه ی توی دستش اشاره کرد و گفت:
-اینو باید با یکم آب قاطی کنم با پنبه به گردن و و مچ دستش کشیده بشه؛ خودش می تونه انجام بده؟
-آره بیداره، تو درست کن به خودش بگو انجام میده؛ منم الان برم براش سوپ بکشم بیارم بخوره.
-برو خانمم، ازش سر زدم اتفاقا جا افتاده بود حاضره.
سرمو تکون دادم و به سمت خونه رفتم. سریع یه کاسه سوپ کشیدم و توی سینی گذاشتم و هول هولی از خونه خارج شدم. وارد خونه شدم و صدای اکرم از اتاق بردیا میومد. سینی به دست به همون سمت رفتم.
بردیا روی تخت نشسته بود و یه تیکه پنبه ی بزرگ دستش بود و اکرم هم بالاسرش ایستاده بود و داشت بهش توضیح می داد که پنبه رو باید کجا بکشه. کنار میزش ایستادم و با یه دست وسایل روی میزشو کمی کنار زدم و سینی غذارو روش گذاشتم.
-به زحمت افتادید.
بهش نگاه کردم:
-کاری نکردم یه سوپ مرغ ساده است؛ غذاتونو بخورید باید بریم درمونگاه.
بردیا گردنشو خم کرد و درحالی که پنبه رو آروم به کنار گردنش می کشید گفت:
-نه بدارم خوب میشم؛ ببین اکرم خانم داره میگه چیکار کنم تبم میاد پایین دیگه.
اکرم سرشو بالا انداخت و گفت:
-نه آقا شما حالتون خیلی بده، صداتونو ببینید چطوری گرفته، من میگم حتما ریه اتون هم عفونت کرده چون سنگین نفس می کشید، این سرکه رو آوردم که موقتا تبتونو یکم پایین بکشه یه وقت زبونم لال تشنج نکنید. حتما باید دکتر برید امشب وگرنه خیلی خطرناکه.
تا بردیا خواست جواب بده یه قدم جلو رفتم و تاکیدی درحالی که نگاه مستقیمم به چشمای بردیا بود گفتم:
-نه اکرم جان می برمشون حتما امشب!
بردیا اخم کرد و جدی نگاهشو بهم دوخت، واقعا انقدر از دکتر بدش میومد؟ با قاشق سوپشو به هم زدم و گفتم:
- الان سرد میشه می تونید بخورید.
-میل ندارم دیگه!
متعجب نگاش کردم و با همون اخم به چشمام زل زد. اکرم دستشو به سمت بردیا دراز کرد و گفت:
-آقا بدید من اون پنبه رو برم عوض کنم بیارم روی مچ دستتون هم باید بکشید.
بردیا پنبه رو بهش داد و اکرم سریع از اتاق بیرون رفت. سینی غذاشو برداشتم و به سمتش رفتم:
-لجبازی سر سلامتی خودمون نداریما! این چیزی بود که خودت به من گفتی.
با اخم به سینی سوپ نگاه کرد و گفت:
-خوردم و خوب شدم دیگه نمی ریم!
کلافه نفسی کشیدم و اروم گفتم:
-واااای!! بردیا من خیلی دوست دارم مامانتو ببینم می دونستی؟ فکر کنم صبر ایوب خدا داده بهش که با تو سر کرده!
خنده اش گرفت اما سعی می کرد فرم جدی صورتشو حفظ کنه و آروم گفت:
-نترس به خدا گفتم به تو هم بده.
با حرص خم شدم و سینی رو روی پاش گذاشتم و گفتم:
-تا آخر می خوری بعدشم می ریم دکتر!
-خوب بشم نمیام!
-مگه دست خودته؟ می برمت!
یه تای ابروشو بالا داد:
-یادم باشه به مامانم بگم نمی خواد بیاد دیگه، یه ننه پیدا کردم ده تای خودش مراقبمه و زور میگه!
دست به سینه شدم و جدی گفتم:
-همینه که هست! جزای پسر لوس و شیطون و لجباز همینه! بخور سوپتو تا بریم.
با حرص پنهان و اخم قاشقشو پر کرد و مشغول خوردن شد. برگشتم و روی صندلی کنار میزش نشستم و دست به سینه بهش خیره شدم. واقعا شبیه مامانش شده بودم و بردیا هم شبیه یه پسر کوچولوی تخس 10 11 ساله بود که از دکتر رفتن می ترسه و داره لجبازی می کنه!


🎗 پارت صد و هشتاد و شش #186

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290

🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹

صدای اکرم از توی هال اومد و سریع دستمو عقب کشیدم:
-باران مادر بیا یه لحظه.
صاف ایستادم و آروم گفت:
-بازم بیا، وقتی تنهام انگار دیوارای این خونه دارن منو می خورن.
لبخند کمرنگی زدم و از اتاق بیرون اومدم. اکرم توی آشپزخونه بود و داشت داخل کابینت هارو وارسی می کرد.
-دنبال چی می گردی؟
در کابینتو بست و به سمتم برگشت:
-سرکه می خوام، واسه پایین آوردن تبش خوبه اما نداره، خودم داخل خونه دارم یکم.
شتاب زده گفتم:
-خب بریم بیاریم دیگه، خیلی تبش بالاست.
سرشو تکون داد و چادرشو روی سرش جلو کشید:
-الان میرم میارم، ولی حالش خیلی بده ها باید دکتر بره گمون نکنم به این سادگیا تبش پایین بیاد.
با نگرانی به اکرم نگاه کردم و چادرشو زیر بغلش جمع کرد و به سمت در خونه رفت. همین که از خونه بیرون رفت سریع به سمت اتاق بردیا رفتم.
پتو رو تا گردن روی خودش بالا کشیده بود و چشماش بسته بود، سریع جلو رفتم و پتو کنار کشیدم که چشماشو سریع باز کرد:
-تو داری توی تب می سوزی اونوقت پتو می ندازی روت؟
خنده ی بی جونی کرد:
-تب عشقه دیگه.
با حرص گفتم:
-بردیا پاشو بریم دکتر!
انگشت اشاره اشو به سمتم گرفت:
-دکترم اینجاست!
اخم کردم و کنار تخت ایستادم:
-چرا لجبازی می کنی؟ تبت بالاست خطرناکه.
-چیزی نیست....
حرفشو قطع کردم:
-آره دو هفته پیش هم که نسیم اونجوری گوله ی برفو زد به گوشت می گفتی چیزی نیست خوبم بعد دو روزش گوشت عفونت کرد یادت رفته؟ من یکی عمرا دیگه به حرفای تو اعتماد کنم! پاشو لباس بپوش می ریم درمانگاه.
از بین پلکای نیمه بازش بهم نگاه کرد:
-بابا من از دکتر و درمانگاه بدم میاد باران؛ نمیام.
با چشمای گرد نگاش کردم:
-بردیا!!!! پاشو خجالت بکش مگه تو بچه ای؟
نفس کلافه ای کشید و با مکث گفت:
-برو اون سوپی که درست کردی بیار برام گشنمه ظهر ناهار نخوردم.
خم شدم و لبه ی آستین تیشرتشو گرفتم:
-پاشو بعد دکتر میای می خوری.
-دستمو بگیر!
متعجب نگاش کردم و گفت:
-جای تیشرتم دستمو بگیر بلند می شم.
چشمام گرد شد و تیشرتشو رها کردم، دستمو به سرم گرفتم و مبهوت گفتم:
-وای وای!!! تو مطمئنی مریضی؟ یعنی با این حال مغزت چطوری فعاله تا این حد؟
بینشو بالا کشید:
-در جوار حضرت یار مگه میشه فعال نباشه؟
انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم و با تهدید گفتم:
-میرم سوپتو میارم اما به خدا باز بهونه بیاری و دکتر نیای من و می دونم تو.
-می دونستی عصبانیتتم خوشکله؟
با اخم تصنعی لب گزیدم و سریع از اتاق بیرون اومدم و لبخندی نامحسوس روی لبم نقش بست، چطوری جلوش خودمو حفظ کنم و در جواب حرفاش حداقل لبخند نزنم؟
سه ماه از اون شبی که توی پارک بهم ابراز علاقه کرده بود می گذشت، سه ماهی که برای من پر از تنش و هیجان بود..هیجانی که به زندگی بی رنگ من رنگ بخشیده بود.
همون شب تا به خونه برگشتم سریع به آقاجون زنگ زدم و سیر تا پیاز حرفای بردیا رو براش گفتم. آقاجون هم در جواب بهم گفته بود بهم اعتماد داره و زندگی خودمه، باید تصمیم می گرفتم که به بردیا و خودم فرصت شناخت بدم یا نه چشم بسته و بر اساس تجربه رابطه تلخ گذشته دست رد به سینه اش بزنم...
اما خودمم می دونستم که بردیا برای من با همه فرق داره...بعد از یک هفته کنکاش و سردرگمی بلاخره با کمک آقاجون تصمیم خودمو گرفتم و خواستم به خودمون فرصت بدم تا همدیگرو بهتر بشناسیم. حداقل درسی که از گذشته گرفته بودم این بود که نباید بدون شناخت و چشم بسته جلو برم!


🎗 پارت صد و هشتاد و پنج #185

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290

🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹

اولین مانتو و شالی که دم دستم بودو برداشتم و سریع پوشیدم. با هول درحالی که دکمه های مانتومو می بستم از اتاق بیرون اومدم:
-اکرم؟ کجایی بیا بریم.
به ورودی خونه رسیدم و دیدم اکرم جلوی در منتظرم ایستاده، با شک نگام کرد و آروم گفت:
-خانومم الان خودتون پس می افتید ها..چرا انقدر هول کردید؟ یکم آروم باشید توروخدا.
پر شالمو روی شونه ام انداختم:
-تو ندیدیش چه حالی داشت.
-باشه مادر، عیب نداره سرما خورده دیگه.
کلافه در خونه رو باز کردم و جوابی ندادم. باران یکم خود دار باش! حتی اکرم رو هم با رفتارت به شک انداختی! خب چیکار کنم نمی تونم نگرانیمو کنترل کنم..با اون حال بد توی خونه تنهاست و هیچکس نیست بهش برسه...
زنگ در خونه اشو زدم و اکرم کنارم ایستاد. مضطرب دستمو جلوی دهنم گرفتم و به در خیره شدم. با استرس دو یه بار دیگه پشت سر هم زنگ زدم.
-خانومم صبر کن بنده خدا بده حالش نمی تونه زود بدوئه درو باز کنه.
-آخه نمیشه....
در خونه باز شد و بردیا با حال نزار و پریشون و چشمایی که به زور باز نگه داشته بود جلوی در ظاهر شد، دستشو به دستگیره در تکیه داده بود یه جور که انگار اگر دستشو از دستگیره ول کنه همینجا کف زمین ولو میشه.
با چشمای گشاد شده از استرس و نگرانی نگاش کردم و آروم گفتم:
-وای!
دست به سرش گرفت و با صدایی که به شدت گرفته و خش دار بود، گفت:
-خوبم نگران نباش.
اکرم با نگرانی کمی جلو رفت و گفت:
-شما که داری توی تب می سوزی.
نفس بریده و آروم گفت:
-نه خو....خوبم.
اکرم به داخل خونه اشاره کرد و گفت:
-برید دراز بکشید باید تبتونو پایین بیاریم خطرناکه.
بردیا کنار رفت و سریع با اکرم وارد خونه شدیم. اکرم به سمت آشپزخونه نگاهی کرد و گفت:
-باران مادر شما کمکشون برن دراز بکشن من برم پارچه خیس بیارم تبش سریع پایین بیاد.
نگران بدون اینکه چشم از بردیا بردارم سر تکون دادم. اکرم به سمت آشپزخونه رفت و سریع در خونه رو بستم و آروم گفتم:
-دستتو بده به من تکیه کن.
چشماش نیمه باز و پف کرده بود اما باز خندید و با شیطنت آروم گفت:
-اکرم خانم هستا.
شاکی و با صدای خفه گفتم:
-بردیا!! توروخدا الان وقتش نیست!
-جون! تو فقط اسممو اینجوری صدا کن.
کلافه و با حرص دستمو پشتش گذاشتم و به سمت اتاقش بردمش، حتی جون قدم برداشتن نداشت و به زور راه می رفت اما مغزش برای شیطنت کردن خوب کار می کرد!
فکر می کردم الان توی اتاقش باید کوهی از لباس روی هم باشه و نشه حتی وارد اتاق شد اما کاملا مرتب بود و فقط روی میز پر کاغذ و پوشه بود.
بی حال خودشو روی تخت انداخت و دستاشو از دو طرف باز کرد. لبمو به دندون گرفتم و نگران بهش چشم دوختم. با اعتراض و نگران گفتم:
-چطور میگی حالت خوبه؟ تمام سر و گردنت از تب عرق کرده و قرمزه.
-بیا جلو!
سریع سرمو جلو بردم:
-چی می خوای؟ برات سوپ گذاشتم نیم ساعت دیگه حاضر میشه.
سرشو کمی روی بالشت جا به جا کرد و با چشمای بسته آروم گفت:
-دستتو بزار روی قلبم.
قلبم زیر و رو شد، بی حرکت و با سکوت نگاش کردم. بی حال زمزمه کرد:
-مگه نمی خوای خوب بشم؟
-بردیا پاشو بریم دکتر؛ چرا لجبازی می کنی؟
لبخند کم جونی زد:
-بزار دستتو...من دوای درد خودمو خوب می دونم...
لبخندش عمیق تر شد:
-باران خونم کم شده که به این حال افتادم؛ بزار دستتو روی قلبم تا آروم بگیرم دیگه.
لبای لرزونمو به هم فشار دادم، نمی دونم چرا وقت اینطوری بهم ابراز علاقه می کرد جای اینکه ذوق کنم بغض به گلوم چنگ می زد.
حتی برنگشتم به عقب تا ببینم اکرم هست یا نه...من دیگه ترسی از کسی نداشتم! آروم دستمو روی قلبش گذاشتم، چقدر تند می زد...
لبخند عمیقی زد و آروم گفت:
-آره همینو می خوام...تورو کم داشتم کنارم.
با بغض لب گزیدم و نامحسوس و آروم روی قلبشو نوازش کردم.


فایل رمان رگا برای دوستانی که درخواست دادن😍👆🏻

تنها سایت رسمی فروش رمان #رگا فقط و فقط سایت #باغ‌استور هست و هر کانال و سایتی که اقدام به فروشش کرده بدون اجازه نویسنده بوده و حرامه.

ممنونم که پایبند به اخلاق و انسانیت هستید❤️


Репост из: باغ استور | فروش رمان
📚 رمان فروشی #رگا

✍️بقلم #شبنم_ا_ی

💰 قیمت : 10هزار تومان

📑 تعداد صفحات فایل پی.دی.اف : 954

✴️ @BaghStore ✴️


📥 لینک صفحه خرید و دانلود این رمان از وبلاگ باغ استور :
http://baghstore.blogfa.com/post/101

📥 لینک صفحه خرید و دانلود این رمان از سایت باغ استور :
http://www.baghstore.SPACE

🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀
#مهم اینجا توی تلگرام روی آدرس سایت یا وبلاگ کلیک نکنین؛آدرس رو کپی کنین و تو یه مرورگر مثل chrome یا firefox صفحه خرید رو باز کنین.
🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀

📌 از طریق کارت به کارت هم میشه این رمان رو خرید،مبلغ رو به شماره کارت
5047061052674252 | بنام شبنم اعتماد
واریز کنین،سپس به آیدی @shabi_e یک عکس از رسید واریزی بفرستین تا فایل ها رو تحویل بگیرین.


Репост из: باغ استور | فروش رمان
عیارسنج رمان رُگا.pdf
1.2Мб
📚 رمان فروشی #رگا

✍️بقلم #شبنم_ا_ی

💰 قیمت : 10هزار تومان


✴️ @BaghStore ✴️


📝 خلاصۀ رمان:
ترانه دختری که توی هفت سالگی بخاطر بی آبرویی و تجاوز پدرش به یه دختربچه؛ شبانه بامادرش از شهرشون فرار میکنن.. سال ها ترانه و مادرش به صورت ناشناس و با سختی زندگیشون می‌گذرونن.
تا اینکه ناگهان سرو کله‌ی یک مزاحم پیدا میشه، کسی که باعث میشه سه مرد به طور عجیبی وارد زندگیش بشن و درگیر یه جدال عشقی بین دو برادر میشه که به بهانه انتقام ....


💢 💢 💢 توجه داشته باشید که این رمان #فروشی ست،بدین صورت که شما فایل عیارسنج (که حاوی مقداری از ابتدای رمان است) را دانلود کرده و آن را مطالعه می کنید؛اگر علاقمند بودید به لینک های زیر مراجعه کرده و فایل کامل را پس از خرید اینترنتی،دانلود می کنید. 💢 💢 💢


📥 لینک صفحه خرید و دانلود این رمان از وبلاگ باغ استور:
http://baghstore.blogfa.com/post/101

📥 لینک صفحه خرید و دانلود این رمان از سایت باغ استور:
http://www.baghstore.SPACE

🔹اگر هنگام خرید و دانلود از وبسایت دچار مشکل شدید :
نام خریدار و شماره موبایلی که وارد کرده اید را به آیدی تلگرام @UnicNovel بفرستید.


🎗 پارت صد و هشتاد و چهار #184

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290

🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹

مامان منو جلو انداخت و خودش هم پشت سرم بیخ به بیخ من می اومد و کنترلم می کرد.
وارد حال شدیم و همه ی نگاه ها به سمتمون برگشت، مامان دست روی شونه ام گذاشت و با خنده ی مصلحتی عذرخواهی آرومی کرد و به سمت مهین خانوم هولم داد تا کنارش بشینم.
تموم مراسم در آرامش و به روال خودش گذشت. حق با سعید بود، مو به موی حرفاش درست بود و هردو خانواده بی توجه به نظر ما برای خودشون می بریدن و می دوختن و با کلی به به و چه چه و خنده به تن ما می کردن!
اصلا هیچ توجهی به من یا سعید نمی کردن، من که وارفته و رنگ پریده بودم و لام تا کام حرف نمی زدم و سعید هم نگاهش از زمین جدا نمیشد و اخم از صورتش پاک نمیشد، واقعا نمی فهمن راضی نیستیم؟ این دیگه چه جور ازدواجیه؟!
یاد حرف سعید افتادم که گفت:" نمی دونم تو چه غلطی کردی که اینطوری دارن از شرت خلاص میشن! البته چندان فرقی هم نمی کنه چون منم غلط اضافه کردم."
مگه پسرا رو هم میشه وادار به ازدواج کرد؟ یعنی اونم مثل من یه خطای جبران نشدنی داشته که دارن اینطوری مجبور به ازدواج می کننش؟
باران! چه اهمیتی داره؟ زندگی خودتو ببین...رفت...نابود شد...
دیگه نمی فهمیدم توی اون مهمونی کذایی داره چه اتفاقی میفته، توی خلا دنیای خودم گیر افتاده بودم، نفهمیدم تاریخ عقدمونو برای کی معلوم کردن! نفهمیدم مهین خانم کی از توی کیفش یه جعبه درآورد و یه انگشتر پر زرق و برق و سنگین به عنوان نشون توی دستم انداخت.
مامان و ارسلان با خنده نگام می کردن و دست می زدن و بابا با چشمای پر غمی که برق اشک داشت دست می زد... کی فکرشو می کرد یه روز برای پرپر کردن زندگیم اینطور شوق داشته باشن و شادی کنند؟ خانواده ی من؟ باران ته تغاری خانواده؟ نه امکان نداره... این یه کابوس تلخ و باور نکردنی بود...اما بود...حالا جلوی چشمام به حقیقت پیوسته...

حال
رشته فرنگی به سوپ اضافه کردم و در قابلمه رو گذاشتم. کلافه بودم و نمیتونستم فکرمو متمرکز کنم.
از آشپزخونه بیرون اومدم و روی مبلی که مشرف به در خونه بود نشستم، انگار اون اونجا ایستاده بود و من نگران به در چشم دوختم. ناخن انگشت اشاره امو بین دندونم گرفته بودم و با چشمای گشاد شده و نگران به در زل زده بودم.
-خانومم؟!!!!
با صدای اکرم سرمو به سمتش چرخوندم، چادر نماز سرش بود و حیرون جلوی در اتاقش ایستاده بود و بهم نگاه می کرد. سکوتمو که دید نگران دو قدم جلو اومد و گفت:
-چی شده مادر؟ چرا اینطوری رنگت پریده؟
ابروهامو بالا دادم و نوک انگشتامو روی گونه هام گذاشتم و متعجب گفتم:
-رنگم پریده؟! نه...چیزی نیست.
با شک نگاه ازم گرفت و به سمت آشپزخونه اشاره کرد:
-حاضر نشده سوپ؟
بی هوا و بی فکر از جا بلند شدم و نگران گفتم:
-اکرم حالش خیلی بد بود.
اخمی از نگرانی کرد و گفت:
-خب مادر چرا نمیگی بریم یه سر بهش بزنیم پس؟
دست به سرم گرفتم و کلافه گفتم:
-گفتم شاید...خب شاید زشت باشه.
چادرشو از سرش برداشت و گفت:
-پسر مردم تنهاست مادر زشت چیه، بیا برو یه چی تنت کنیم بریم پیشش.
تند سرمو تکون دادم و از خدا خواسته سریع به سمت اتاقم قدم تند کردم، قلبم تند می زد و تموم فکرم پیش بردیا بود.


#میانبر_پارت (آخرین غروب پاییز)

🍁 پارت یک:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🍁 پارت ده:
https://t.me/shabnam_e_i/9018
🍁 پارت بیست:
https://t.me/shabnam_e_i/9027
🍁 پارت سی:
https://t.me/shabnam_e_i/9037
🍁 پارت چهل:
https://t.me/shabnam_e_i/9047
🍁 پارت پنجاه:
https://t.me/shabnam_e_i/9057
🍁 پارت شصت:
https://t.me/shabnam_e_i/9067
🍁 پارت هفتاد:
https://t.me/shabnam_e_i/9609
🍁 پارت هشتاد:
https://t.me/shabnam_e_i/10475
🍁 پارت نود:
https://t.me/shabnam_e_i/11550
🍁پارت صد:
https://t.me/shabnam_e_i/12628
🍁 پارت صد و ده:
https://t.me/shabnam_e_i/13512
🍁پارت صد و بیست:
https://t.me/shabnam_e_i/14314
🍁 پارت صد و سی:
https://t.me/shabnam_e_i/15770
🍁 پارت صد و چهل:
https://t.me/shabnam_e_i/16460
🍁پارت صد و پنجاه:
https://t.me/shabnam_e_i/17129
🍁 پارت صد و شصت:
https://t.me/shabnam_e_i/17646
🍁 پارت صد و هفتاد:
https://t.me/shabnam_e_i/18097
🍁 پارت صد و هشتاد:
https://t.me/shabnam_e_i/18431

برای سرچ پارت مورد نظر از هشتک استفاده کنید، به عنوان نمونه: #76


❌ تمام بنرایی که باهاشون عضو کانال میشین واقعیه و پارت آینده رمان هست❌

پارتگذاری هرشب به جز جمعه ها😍❤️


🎗 پارت صد و هشتاد و سه #183

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290

🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹

با هول به عقب برگشتم و مامان با حرص تماسو قطع کرد، با احتیاط نگاهی به سمت ورودی آشپزخونه انداخت و با حرص و صدای خفه گفت:
-باز داشتی به آقاجون زنگ می زدی چقولی منو بکنی؟
بغضمو قورت دادم:
-آرامش قبل طوفان زندگیم بود نه؟ آرامش قبل اینکه زندگیمو جلو چشمام آتیش بزنید.
-صداتو بیار پایین ببینم آبرومو بردی! از فیلما یاد گرفتی؟ فکر کردی زندگی واقعی هم شبیه فیلماست واسه من دیالوگ سرهم بندی میکنی؟ از خداتم باشه همچین خانواده ای اومدن خواستگاری. مگه کم آدم حسابی و مهربونن؟ مهین که عزیزم و جان از دهنش نمیفته وقتی باهات حرف می زنه دیگه چی می خوای؟
اشک از چشمم چکید:
-اصلا اینا فرشته آسمونن، اصلا سعید پسر پیغمبره خوبه؟ من نمی خوامش.
انگشت اشاره اشو جلوی صورتم گرفت و با چشمای باریک شده و لحن تهدیدی گفت:
-باران خوب گوشاتو باز کن! میای عین یه خانوم جلوشون می شینی و هیچی نمی گی، ببینم اخم و تَخم کردی و ادا درآوردی من می دونم تو شنیدی؟ فقط یه جلسه آشنایی عادیه.
پوزخند زدم و اشک بعدی روی گونه ام روون شد:
-داری بچه خر می کنی دیگه مامان آره؟ شماها حتی برای مهریه هم حرف زدید، فقط تاریخ عقد و عروسی مونده که همین امروز یسره اش می کنید، داری از کدوم جلسه آشنایی حرف می زنی؟
مامان مبهوت و با اخم نگام کرد و کمی مکث کرد و گفت:
-کی این...این چرت و پرتارو بهت گفته؟
-چرت و پرت؟ خود سعید به من گفت.
انگار دست و پاشو گم کرده بود کمی سرشو به سمت عقب کش داد و گفت:
-نه اون حتما اشتباه فهمیده.
یک قدم به مامان نزدیک تر شدم:
-باشه مامان به جون ارسلان قسم بخور که این جلسه آشناییه، به جون من نه چون می دونم دیگه هیچ ارزشی برات ندارم اما ارسلان پسرته، عزیز کرده اته دیگه...به جون اون قسم بخور.
غمگین نگام کرد و آروم گفت:
-باران! بس کن...داری آبرومو می بری.
پوزخند زدم:
-باشه مامان، قسم به جون ارسلان برات سخته؟ باشه...
دستمو به سمتش دراز کردم:
-گوشی رو بده من می خوام آقاجونم توی این مراسم آشنایی باشه، می خوام بهش خبر بدم بیاد.
با سکوت نگام کرد و دستمو روی تلفن که محکم توی دستش گرفته بود، گذاشتم:
-قول می دم بعد صحبت با آقاجون طبق خواسته ی شما عین یه خانوم میام جلوشون می شینم و خنده هم از لبم نمیفته؛ خوبه؟
تلفنو از زیر دستم بیرون کشید و با دست دیگه اش مچمو گرفت و با اخم توی صورتم با صدای خفه اما فریاد گونه گفت:
-باران اون روی منو بالا نیار که همینجا جلوی همه جوری آبروتو می برم که خودت التماس کنی تا ازدواج کنی و از این خونه بری.
تلخ خندیدم و میون اشک گفتم:
-آهان! پس بی راه نمی گفتم که هیچ ارزشی دیگه براتون ندارم و آدم اضافه ام.
با حرص مچمو رها کرد، موها و شالمو مرتب کرد و زیر لب گفت:
-تو انگار حالیت نیست ما چه وضعی هستیم نه؟ نمی فهمی چی به سر زندگیت اومده نه؟ میای می شینی لام تا کام حرف نمی زنی باران! هرچی ازت پرسیدن هم عین آدم جواب میدی.
با نوک انگشتش آروم رد اشک روی صورتمو پاک کرد:
-شنیدی؟
دستشو عقب کشید و نگاه دقیقشو توی صورتم چرخوند. دل شکسته بودم، شبیه آدمی که بهش شلاق می زنن و بعد از چندی تمام تنش سر می شه و دیگه درد اون ضربه هاب شلاقو حس نمی کنه، دیگه عقلم بهم هیچ فرمانی نمی داد و درست شبیه عروسک کوکی هر دستوری که مامان بهم داده بودو اجرا کردم!


🎗 پارت صد و هشتاد و دو #182

🍂 آخرین غروب پاییز

⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290

🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹

خواستم شهامت داشته باشم، یک قدم جلو رفتم و با اخم توی چشماش زل زدم:
-اینا همه توهمات خام شماست!
با انگشت شصت به پشت سرش که خونه بود، اشاره کرد و گفت:
-تو هنوز خیلی بچه ای که بخوای اینارو بشناسی عروس خانم!
زهرخند عصبی زدم:
-باشه شما بزرگی! بیا بریم توی خونه تا بهتون ثابت کنم اشتباه می کنید؛ حتی...حتی حاضرم...
نگاهم مستاصل توی صورتش چرخید:
-حاضرم شرط ببندم!
قهقهه ی عصبی زد و سرشو به سمت آسمون گرفت، سینه ام مالامال حرص بود و می سوخت. دوست داشتم اونقدر جرات داشتم تا همین الان توی دهنش می زدم ،دوست داشتم سرش فریاد بزنم و بعد به سمت خونه برم و اون مهمونی مزخرف و کذایی رو خراب کنم و همشونو از خونه ام بیرون بندازم.
-شرط؟ سر زندگیت شرط می زاری؟
انگار منو به دستگاه شوک وصل کردن و خشکم زد، چی گفته بودم؟ اصلا چیکار دارم می کنم خدایا؟ سر زندگیم شرط ببندم؟ زندگی؟ کدوم زندگی باران؟
پوزخند زد:
-بیا بریم عروس خانم!
نفسمو توی سینه ام جمع کردم:
-میشه انقدر این کلمه ی مزخزفو تکرار نکنید؟
سرشو کج کرد و با تمسخر گفت:
-عروس دوست نداری کوچولو؟
-بهتون اجازه....
یک قدم به عقب رفت و حرفمو قطع کرد:
-اکی بریم سرم درد گرفت دیگه.
سریع برگشت و به سمت خونه راه افتاد. تمام تنم می لرزید و حس می کردم هر آن ممکنه پس بیفتم، حرفاش مو به مو توی گوشم تکرار می شد.
یعنی این یک هفته که همه چی توی آرامش بود همش نقشه بود؟ داشتن برای زندگی من برنامه می ریختن؟ سرمو برگردوندم و به سعید که حالا جلوی در خونه رسیده بود، نگاه کردم. نفرت از چشماش می بارید، کلمه به کلمه ی حرفاش پر از طعنه و تمسخر بود...
چطوری مامان و بابا این چیزا رو نمی بینن؟ چطور نمی بینن که اینطوری اخم داره...حتما اگه بهشون بگم چیا بهم گفته نظرشون برمی گرده... آره همینه.
همین کورسوی امید انگار نیرو بهم داد. آروم به سمت خونه قدم برداشتم، توی سرم با خودم حرف می زدم و زار می زدم اما سعی می کردم چهره امو عادی نشون بدم.
در خونه رو با شک و تردید باز کردم و همین که پامو توی خونه گذاشتم مهین خانم با خنده و شوق گفت:
-دورت بگردم عروس خوشکلم کجا موندی؟ سعیدم می گفت از خجالت سرخ شده بودی، قربون شرم و حیات بشم من.
سرمو برگردوندم و به سمت سعید نگاه کردم، با پوزخند و چشمای سرد بهم خیره بود. سریع به سمت مامان نگاه کردم که با لبخند محو نگاهش بین من و سعید می گشت، نمی بینه نگاهشو؟ چرا هیچی نمیگه؟
-بیا دخترگلم همینجا کنار خودم بشین.
به مهین خانم نگاه کردم و آروم با اخم کمرنگ گفتم:
-ببخشید من الان میام.
به سمت آشپزخونه رفتم و توی مسیرم نامحسوس تلفنو از روی میز برداشتم و سریع وارد آشپزخونه شدم. با استرس نگاهی به پشت سرم انداختم و گوشه یخچال ایستادم.
با دستای لرزون و یخ کرده سریع شماره ی خونه ی آقاجونو گرفتم و تا تلفنو کنار گوشم گذاشتم از پشت یکی از پشت سرم تلفنو با شدت از توی دستم بیرون کشید.


بچه ها توی روزای شلوغیم تحملم کنید بعدا جبران می کنم مرسی😘❤️

🍃 پیام ناشناس:
https://telegram.me/HarfBeManBot?start=Nzk1OTk3ODQ

👤 اینستاگرام من:
www.instagram.com/shabnam_e.i

❌ پارتگذاری هرشب به جز جمعه ها❌

Показано 20 последних публикаций.

1 926

подписчиков
Статистика канала