Репост из: کانال محافظ
🎗 پارت ده #10
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
کلافه نفسمو بیدون فرستادم:
-به خدا اگه باز شفیعی حرف بزنه من همهاشو گردن خودت میندازم.
آینه رو روی میز تنظیم کرد و گفت:
-باشه تو هرچی میخوای بگو...الان ساکت باش این خط چشم لامصبو بکشم انگار میخوام شاخ غول بشکنم موقع کشیدنش.
با دقت و خیلی آروم خط چشم می کشید، با استرس به ساعت نگاه کردم و به سمت در رفتم که سریع گفت:
-نری ها...به خدا شفیعی منو تنها گیر میاره پوستمو میکنه، با تو که باشم چیزی نمیگه.
نگاهی به راهرو انداختم و به سمتش برگشتم:
-آره نه که منو خیلی دوست داره.
-لاقل تو پارتی داری ایزدی سفارشتو کرده.
نفسمو کلافه بیرون فرستادم:
-نسیم زود باش...الان وقت این حرفاست؟
در خط چشمشو بست و به جاش یه رژ برداشت، با چشمای گرد گفتم:
-میخوای یه شنیون هم بکن، مگه عروسیه زود باش دیگه.
سریع به لباش رژ کشید و درحالی در کیف لوازش آرایششو میبست گفت:
-تموم تموم بریم.
کیفشو توی کمدش گذاشت و باهم از اتاق بیرون اومدیم و اونقدر تند میرفتیم که شبیه دویدن بود. شاید ما به اندازهای که از شفیعی میترسیدیم از مدیر اصلی شرکت ترسی نداشتیم و یکی از دلایلش هم این بود که حرفای شفیعی تاثیر خیلی زیادی رو اقای ایزدی داشت، حتی در حد اخراج کامندها!!
جلوی در اتاق کنفراس ایستادیم، اتاق کاملا ساکت بود و فقط صدای سخرانی اقای ایزدی میومد، با استرس لبمو گاز گرفتم و آروم گفتم:
-وای انقدر لفت دادی شروع کردن نسیم!
-نه بیا...بیا درو باز میکنم از یه گوشه میریم سریع یه جا بشین.
-تو نمیدونی شفیعی همیشه توی جلسهها صدر میشینه تا همه رو ببینه؟
-هیس...سریع بیا برو درو باز کردم.
نفس عمیقی کشیدم و نسیم درو باز کرد، سرمو پایین انداختم و سریع وارد شدم و بدون نگاه کردن به بقیه فقط دنبال صندلی خالی گشتم، سنگینی نگاه خیلیهارو روی خودم حس میکردم. اصلا نمیدونستم نسیم هم پشت سرمه یانه و فقط دنبال صندلی برای خودم بودم.
بی توجه به موقعیت مکانی روی اولین صندلی خالی که دیدم نشستم. اتاق کنفرانس شامل یه میز بیضی شکل خیلی بزرگ بود که همه همکارها دورش نشسته بودن.
اصلا نفهمیدم نسیم کجا رفت نشست، چند لحظه ای برای عادی جلوه دادن اوضاع باز به زمین خیره شدم و بعد خیلی آروم نگاهمو بالا آوردم و چشم تو چشم شفیعی شدم.
چنان با جدیت و اخم بهم خیره شد بود که ناخودآگاه لبمو از داخل گزیدم و نفسمو سینهام حبس کردم. فحشی بود که توی دلم به نسیم میدادم!! شک ندارم بعد جلسه حساب جفتمونو میرسه.
آب دهنمو فورت دادم و با زور نگاهمو به سمت آقای ایزدی کشوندم که داشت برای بار چندم تاریخچه تاسیس شرکت رو توضیح میداد که دقیقا از کجا شروع کرده و چطوری کارشو به تنهایی گسترش داده.
با چشم دنبال نسیم گشتم تا ببینم کجا نشسته، دقیقا صندلی کنار شفیعی بود و از حرص صورتش قرمز شده بود و سرش پایین بود، انگار سنگینی نگاهمو متوجه شد که سرشو بالا آورد و با اخم نگام کرد. لب گزیدم و لبامو به هم فشار دادم تا جلوی خندمو بگیرم.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
کلافه نفسمو بیدون فرستادم:
-به خدا اگه باز شفیعی حرف بزنه من همهاشو گردن خودت میندازم.
آینه رو روی میز تنظیم کرد و گفت:
-باشه تو هرچی میخوای بگو...الان ساکت باش این خط چشم لامصبو بکشم انگار میخوام شاخ غول بشکنم موقع کشیدنش.
با دقت و خیلی آروم خط چشم می کشید، با استرس به ساعت نگاه کردم و به سمت در رفتم که سریع گفت:
-نری ها...به خدا شفیعی منو تنها گیر میاره پوستمو میکنه، با تو که باشم چیزی نمیگه.
نگاهی به راهرو انداختم و به سمتش برگشتم:
-آره نه که منو خیلی دوست داره.
-لاقل تو پارتی داری ایزدی سفارشتو کرده.
نفسمو کلافه بیرون فرستادم:
-نسیم زود باش...الان وقت این حرفاست؟
در خط چشمشو بست و به جاش یه رژ برداشت، با چشمای گرد گفتم:
-میخوای یه شنیون هم بکن، مگه عروسیه زود باش دیگه.
سریع به لباش رژ کشید و درحالی در کیف لوازش آرایششو میبست گفت:
-تموم تموم بریم.
کیفشو توی کمدش گذاشت و باهم از اتاق بیرون اومدیم و اونقدر تند میرفتیم که شبیه دویدن بود. شاید ما به اندازهای که از شفیعی میترسیدیم از مدیر اصلی شرکت ترسی نداشتیم و یکی از دلایلش هم این بود که حرفای شفیعی تاثیر خیلی زیادی رو اقای ایزدی داشت، حتی در حد اخراج کامندها!!
جلوی در اتاق کنفراس ایستادیم، اتاق کاملا ساکت بود و فقط صدای سخرانی اقای ایزدی میومد، با استرس لبمو گاز گرفتم و آروم گفتم:
-وای انقدر لفت دادی شروع کردن نسیم!
-نه بیا...بیا درو باز میکنم از یه گوشه میریم سریع یه جا بشین.
-تو نمیدونی شفیعی همیشه توی جلسهها صدر میشینه تا همه رو ببینه؟
-هیس...سریع بیا برو درو باز کردم.
نفس عمیقی کشیدم و نسیم درو باز کرد، سرمو پایین انداختم و سریع وارد شدم و بدون نگاه کردن به بقیه فقط دنبال صندلی خالی گشتم، سنگینی نگاه خیلیهارو روی خودم حس میکردم. اصلا نمیدونستم نسیم هم پشت سرمه یانه و فقط دنبال صندلی برای خودم بودم.
بی توجه به موقعیت مکانی روی اولین صندلی خالی که دیدم نشستم. اتاق کنفرانس شامل یه میز بیضی شکل خیلی بزرگ بود که همه همکارها دورش نشسته بودن.
اصلا نفهمیدم نسیم کجا رفت نشست، چند لحظه ای برای عادی جلوه دادن اوضاع باز به زمین خیره شدم و بعد خیلی آروم نگاهمو بالا آوردم و چشم تو چشم شفیعی شدم.
چنان با جدیت و اخم بهم خیره شد بود که ناخودآگاه لبمو از داخل گزیدم و نفسمو سینهام حبس کردم. فحشی بود که توی دلم به نسیم میدادم!! شک ندارم بعد جلسه حساب جفتمونو میرسه.
آب دهنمو فورت دادم و با زور نگاهمو به سمت آقای ایزدی کشوندم که داشت برای بار چندم تاریخچه تاسیس شرکت رو توضیح میداد که دقیقا از کجا شروع کرده و چطوری کارشو به تنهایی گسترش داده.
با چشم دنبال نسیم گشتم تا ببینم کجا نشسته، دقیقا صندلی کنار شفیعی بود و از حرص صورتش قرمز شده بود و سرش پایین بود، انگار سنگینی نگاهمو متوجه شد که سرشو بالا آورد و با اخم نگام کرد. لب گزیدم و لبامو به هم فشار دادم تا جلوی خندمو بگیرم.