🎗 پارت صد و هفتاد #170
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
-مامان هر جور می خواین منو تنبیه کنید، اصلا تا آخر عمرم توی خونه زندونی کنید، نزارید درس بخونم، هرکاری می خواین بکنید اما منو وادار به این ازدواج نکن مامان، من غلط کردم شکر خوردم می دونم اما چرا داری کل زندگیمو نابود می کنی؟ چرا داری جوونیمو ازم می گیری؟
نفسشو کلافه فوت کرد و بدون اینکه نگام کنه گفت:
- دیگه داری کلافم می کنی باران!
با زانو کنار پاش روی زمین نشستم:
-مامان چطوری التماست کنم؟ توروخدا، تو رو ارواح خاک مامان جون...چرا داری زندگیمو ازم می گیری؟
سرشو برگردوند و با چشمای پر اشک و صدای لرزون از بغض گفت:
-می دونی چی به سر ما آوردی دختر؟ می دونی چرا دارم شوهرت میدم؟ فکر کردی برای من آسونه؟ مقام میدن بهم؟ تو پاتو از خونه بیرون می زاری تموم جون من می لرزه که باز بری یه غلطی بکنی، خبری داری اون پسره ی کثافت در رفته؟ همین عاشقت بود؟
با شرم سرمو به زیر انداختم و آروم گفتم:
-می دونم مامان گول خوردم، خر شدم...به خدا هر مجازاتی برام در نظر بگیرید قبول می کنم جز این...
سرمو بالا آوردم و به چشمای خیسش نگاه کردم:
مامان من هنوز بچه اتم...هنوز دخترتم...مامان من هنوزم بارانم...همونم، با یه خطا زندگیمو نسوزون.
کف دستشو به کنار سینک تکیه داد و سرشو پایین انداخت و اشکاش سرازیر شد، بلند و پر درد گریه می کرد و منم همراهش اشک می ریختم.
-مادر نشدی بفهمی چه دردی تو سینه منه، تو حتی نمی دونی بابات چه فشاری روی شونه هاشه که داره تحمل می کنه. رو نداره حتی تو چشمای آقاجون نگاه کنه چون میگه این بچه تربیت من بوده که به این راه کشونده شده.
اشکامو محکم با کف دستم پس زدم و گفتم:
-مامان به خدا قول میدم، به جون تو به جون بابا قول میدم دیگه پامو کج نزارم، به هرکی که می پرستید قسم دیگه خطا نمیرم.
دستشو به سرش گرفت و بی حال گفت:
-پاشو برو اون قرصای منو بیار داره فشارم بالا میره.
سریع از جا پریدم و قرصاشو از اولین کشو آشپزخونه برداشتم، کمکش کردم روی صندلی بشینه و قرصاشو بهش دادم، هردومون هنوز داشتیم باهم گریه می کردیم که صدای باز شدن در خونه اومد و بعد چند لحظه هم صدای نگران ارسلان که رعشه به جونم انداخت:
-مامان!!!چی شده!!!
برگشتم و دیدم جلوی درگاه آشپزخونه ایستاده و نگران با چشمای گرد داره نگامون می کنه. مامان اشکاشو پاک کرد و آروم گفت:
-چیزی نیست حالم خوبه.
ارسلان طلبکار با اخم غلیظ به من نگاه کرد و گفت:
-باز چه غلطی کردی تو؟ یه روز غافل شدم دنبالت نبودم!
-تو گفتی امشب برای من خواستگار بیاد نه؟!! همش زیر سر توئه!
چند لحظه ای نگام کرد و بعد با مکث پوزخندی زد و گفت:
-عه!!! کسی پیدا می شه که بیاد تورو هم بگیره.
مامان جفت دستاشو به سرش گرفت و گفت:
-دهنتونو ببندید سرم داره از درد می ترکه.
ارسلان وارد آشپزخونه شد و بازمو گرفت و گفت:
-بیا برو توی اتاقت، آینه دق وایستادی جلوش که هی نگات کنه و خون دل بخوره؟
بازومو عقب کشیدم و با بغض گفتم:
-تو به من چیکار داری!! دارم با مامان حرف می زنم.
-لازم نکرده حرف بزنی؛ بیا برو جلوی چشمش نباش ببینم.
-ارسلان!! ولم کن.
با خشم و دندون قروچه نگام کرد و بازومو کشید و کشون کشون به سمت اتاقم برد. با گریه و التماس سعی می کردم دستشو از بازوم جدا کنم اما اصلا توجه نمی کرد و به سمتم اتاقم می بردم. مامان هم انگار کر و کور شده بود و نمی دید که داره با من چطوری رفتار می کنه. انگار من دیگه واقعا بچه ی اونا نبودم!! من دیگه جایی توی این خانواده نداشتم.
در اتاقمو باز کرد و منو داخل هول داد، انگشت اشاره اشو با تهدید به سمتم گرفت و گفت:
-از این اتاق بیرون بیای قلم پاتو می شکونم.
با گریه و جیغ گفتم:
-مامانمه به تو چه، می خوام باهاش حرف بزنم؛ من که می دونم آتیش این خواستگاری از گور تو بلند میشه.
صورتشو جمع کرد و با لحن بدی گفت:
-دهنتو ببند ببینم! کی میاد همچین دختری رو بگیره اصلا!؟ دلم به حال اون یارو می سوزه لازم باشه به همونم میگم آبروتو می برم دختره ی بی حیای نمک به حروم.
خم شد و از پشت در اتاق کلیدشو برداشت، فکرشو خوندم و تا به سمتش رفتم سریع در اتاقو بست و قفل کرد. با کف دستم محکم به در اتاق کوبیدم و جیغ زدم:
-ارســـــلان....ارســـــلان باز کن...باز کن می خوام با مامان حرف بزنم، خدا الهی لعنتت کنه داری زندگی منو نابود می کنی عوضی، تو برادری؟ تو دشمن منی، تو می خوای سر به تن من نباشه.
از پشت در با عصبانیت و صدای بلند گفت:
-دهنتو می بندی یا بیام خودم ببندمش؟ تورو فقط باید با کتک باهات حرف زد؟
صدای مامان از کمی دورتر اومد که با داد و پرخاش گفت:
-خدا ذلیل کنه شمارو، ساکت شید دارم سکته می کنم ای خدا.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
-مامان هر جور می خواین منو تنبیه کنید، اصلا تا آخر عمرم توی خونه زندونی کنید، نزارید درس بخونم، هرکاری می خواین بکنید اما منو وادار به این ازدواج نکن مامان، من غلط کردم شکر خوردم می دونم اما چرا داری کل زندگیمو نابود می کنی؟ چرا داری جوونیمو ازم می گیری؟
نفسشو کلافه فوت کرد و بدون اینکه نگام کنه گفت:
- دیگه داری کلافم می کنی باران!
با زانو کنار پاش روی زمین نشستم:
-مامان چطوری التماست کنم؟ توروخدا، تو رو ارواح خاک مامان جون...چرا داری زندگیمو ازم می گیری؟
سرشو برگردوند و با چشمای پر اشک و صدای لرزون از بغض گفت:
-می دونی چی به سر ما آوردی دختر؟ می دونی چرا دارم شوهرت میدم؟ فکر کردی برای من آسونه؟ مقام میدن بهم؟ تو پاتو از خونه بیرون می زاری تموم جون من می لرزه که باز بری یه غلطی بکنی، خبری داری اون پسره ی کثافت در رفته؟ همین عاشقت بود؟
با شرم سرمو به زیر انداختم و آروم گفتم:
-می دونم مامان گول خوردم، خر شدم...به خدا هر مجازاتی برام در نظر بگیرید قبول می کنم جز این...
سرمو بالا آوردم و به چشمای خیسش نگاه کردم:
مامان من هنوز بچه اتم...هنوز دخترتم...مامان من هنوزم بارانم...همونم، با یه خطا زندگیمو نسوزون.
کف دستشو به کنار سینک تکیه داد و سرشو پایین انداخت و اشکاش سرازیر شد، بلند و پر درد گریه می کرد و منم همراهش اشک می ریختم.
-مادر نشدی بفهمی چه دردی تو سینه منه، تو حتی نمی دونی بابات چه فشاری روی شونه هاشه که داره تحمل می کنه. رو نداره حتی تو چشمای آقاجون نگاه کنه چون میگه این بچه تربیت من بوده که به این راه کشونده شده.
اشکامو محکم با کف دستم پس زدم و گفتم:
-مامان به خدا قول میدم، به جون تو به جون بابا قول میدم دیگه پامو کج نزارم، به هرکی که می پرستید قسم دیگه خطا نمیرم.
دستشو به سرش گرفت و بی حال گفت:
-پاشو برو اون قرصای منو بیار داره فشارم بالا میره.
سریع از جا پریدم و قرصاشو از اولین کشو آشپزخونه برداشتم، کمکش کردم روی صندلی بشینه و قرصاشو بهش دادم، هردومون هنوز داشتیم باهم گریه می کردیم که صدای باز شدن در خونه اومد و بعد چند لحظه هم صدای نگران ارسلان که رعشه به جونم انداخت:
-مامان!!!چی شده!!!
برگشتم و دیدم جلوی درگاه آشپزخونه ایستاده و نگران با چشمای گرد داره نگامون می کنه. مامان اشکاشو پاک کرد و آروم گفت:
-چیزی نیست حالم خوبه.
ارسلان طلبکار با اخم غلیظ به من نگاه کرد و گفت:
-باز چه غلطی کردی تو؟ یه روز غافل شدم دنبالت نبودم!
-تو گفتی امشب برای من خواستگار بیاد نه؟!! همش زیر سر توئه!
چند لحظه ای نگام کرد و بعد با مکث پوزخندی زد و گفت:
-عه!!! کسی پیدا می شه که بیاد تورو هم بگیره.
مامان جفت دستاشو به سرش گرفت و گفت:
-دهنتونو ببندید سرم داره از درد می ترکه.
ارسلان وارد آشپزخونه شد و بازمو گرفت و گفت:
-بیا برو توی اتاقت، آینه دق وایستادی جلوش که هی نگات کنه و خون دل بخوره؟
بازومو عقب کشیدم و با بغض گفتم:
-تو به من چیکار داری!! دارم با مامان حرف می زنم.
-لازم نکرده حرف بزنی؛ بیا برو جلوی چشمش نباش ببینم.
-ارسلان!! ولم کن.
با خشم و دندون قروچه نگام کرد و بازومو کشید و کشون کشون به سمت اتاقم برد. با گریه و التماس سعی می کردم دستشو از بازوم جدا کنم اما اصلا توجه نمی کرد و به سمتم اتاقم می بردم. مامان هم انگار کر و کور شده بود و نمی دید که داره با من چطوری رفتار می کنه. انگار من دیگه واقعا بچه ی اونا نبودم!! من دیگه جایی توی این خانواده نداشتم.
در اتاقمو باز کرد و منو داخل هول داد، انگشت اشاره اشو با تهدید به سمتم گرفت و گفت:
-از این اتاق بیرون بیای قلم پاتو می شکونم.
با گریه و جیغ گفتم:
-مامانمه به تو چه، می خوام باهاش حرف بزنم؛ من که می دونم آتیش این خواستگاری از گور تو بلند میشه.
صورتشو جمع کرد و با لحن بدی گفت:
-دهنتو ببند ببینم! کی میاد همچین دختری رو بگیره اصلا!؟ دلم به حال اون یارو می سوزه لازم باشه به همونم میگم آبروتو می برم دختره ی بی حیای نمک به حروم.
خم شد و از پشت در اتاق کلیدشو برداشت، فکرشو خوندم و تا به سمتش رفتم سریع در اتاقو بست و قفل کرد. با کف دستم محکم به در اتاق کوبیدم و جیغ زدم:
-ارســـــلان....ارســـــلان باز کن...باز کن می خوام با مامان حرف بزنم، خدا الهی لعنتت کنه داری زندگی منو نابود می کنی عوضی، تو برادری؟ تو دشمن منی، تو می خوای سر به تن من نباشه.
از پشت در با عصبانیت و صدای بلند گفت:
-دهنتو می بندی یا بیام خودم ببندمش؟ تورو فقط باید با کتک باهات حرف زد؟
صدای مامان از کمی دورتر اومد که با داد و پرخاش گفت:
-خدا ذلیل کنه شمارو، ساکت شید دارم سکته می کنم ای خدا.