🎗 پارت صد و هشتاد و شش #186
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
صدای اکرم از توی هال اومد و سریع دستمو عقب کشیدم:
-باران مادر بیا یه لحظه.
صاف ایستادم و آروم گفت:
-بازم بیا، وقتی تنهام انگار دیوارای این خونه دارن منو می خورن.
لبخند کمرنگی زدم و از اتاق بیرون اومدم. اکرم توی آشپزخونه بود و داشت داخل کابینت هارو وارسی می کرد.
-دنبال چی می گردی؟
در کابینتو بست و به سمتم برگشت:
-سرکه می خوام، واسه پایین آوردن تبش خوبه اما نداره، خودم داخل خونه دارم یکم.
شتاب زده گفتم:
-خب بریم بیاریم دیگه، خیلی تبش بالاست.
سرشو تکون داد و چادرشو روی سرش جلو کشید:
-الان میرم میارم، ولی حالش خیلی بده ها باید دکتر بره گمون نکنم به این سادگیا تبش پایین بیاد.
با نگرانی به اکرم نگاه کردم و چادرشو زیر بغلش جمع کرد و به سمت در خونه رفت. همین که از خونه بیرون رفت سریع به سمت اتاق بردیا رفتم.
پتو رو تا گردن روی خودش بالا کشیده بود و چشماش بسته بود، سریع جلو رفتم و پتو کنار کشیدم که چشماشو سریع باز کرد:
-تو داری توی تب می سوزی اونوقت پتو می ندازی روت؟
خنده ی بی جونی کرد:
-تب عشقه دیگه.
با حرص گفتم:
-بردیا پاشو بریم دکتر!
انگشت اشاره اشو به سمتم گرفت:
-دکترم اینجاست!
اخم کردم و کنار تخت ایستادم:
-چرا لجبازی می کنی؟ تبت بالاست خطرناکه.
-چیزی نیست....
حرفشو قطع کردم:
-آره دو هفته پیش هم که نسیم اونجوری گوله ی برفو زد به گوشت می گفتی چیزی نیست خوبم بعد دو روزش گوشت عفونت کرد یادت رفته؟ من یکی عمرا دیگه به حرفای تو اعتماد کنم! پاشو لباس بپوش می ریم درمانگاه.
از بین پلکای نیمه بازش بهم نگاه کرد:
-بابا من از دکتر و درمانگاه بدم میاد باران؛ نمیام.
با چشمای گرد نگاش کردم:
-بردیا!!!! پاشو خجالت بکش مگه تو بچه ای؟
نفس کلافه ای کشید و با مکث گفت:
-برو اون سوپی که درست کردی بیار برام گشنمه ظهر ناهار نخوردم.
خم شدم و لبه ی آستین تیشرتشو گرفتم:
-پاشو بعد دکتر میای می خوری.
-دستمو بگیر!
متعجب نگاش کردم و گفت:
-جای تیشرتم دستمو بگیر بلند می شم.
چشمام گرد شد و تیشرتشو رها کردم، دستمو به سرم گرفتم و مبهوت گفتم:
-وای وای!!! تو مطمئنی مریضی؟ یعنی با این حال مغزت چطوری فعاله تا این حد؟
بینشو بالا کشید:
-در جوار حضرت یار مگه میشه فعال نباشه؟
انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم و با تهدید گفتم:
-میرم سوپتو میارم اما به خدا باز بهونه بیاری و دکتر نیای من و می دونم تو.
-می دونستی عصبانیتتم خوشکله؟
با اخم تصنعی لب گزیدم و سریع از اتاق بیرون اومدم و لبخندی نامحسوس روی لبم نقش بست، چطوری جلوش خودمو حفظ کنم و در جواب حرفاش حداقل لبخند نزنم؟
سه ماه از اون شبی که توی پارک بهم ابراز علاقه کرده بود می گذشت، سه ماهی که برای من پر از تنش و هیجان بود..هیجانی که به زندگی بی رنگ من رنگ بخشیده بود.
همون شب تا به خونه برگشتم سریع به آقاجون زنگ زدم و سیر تا پیاز حرفای بردیا رو براش گفتم. آقاجون هم در جواب بهم گفته بود بهم اعتماد داره و زندگی خودمه، باید تصمیم می گرفتم که به بردیا و خودم فرصت شناخت بدم یا نه چشم بسته و بر اساس تجربه رابطه تلخ گذشته دست رد به سینه اش بزنم...
اما خودمم می دونستم که بردیا برای من با همه فرق داره...بعد از یک هفته کنکاش و سردرگمی بلاخره با کمک آقاجون تصمیم خودمو گرفتم و خواستم به خودمون فرصت بدم تا همدیگرو بهتر بشناسیم. حداقل درسی که از گذشته گرفته بودم این بود که نباید بدون شناخت و چشم بسته جلو برم!
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
صدای اکرم از توی هال اومد و سریع دستمو عقب کشیدم:
-باران مادر بیا یه لحظه.
صاف ایستادم و آروم گفت:
-بازم بیا، وقتی تنهام انگار دیوارای این خونه دارن منو می خورن.
لبخند کمرنگی زدم و از اتاق بیرون اومدم. اکرم توی آشپزخونه بود و داشت داخل کابینت هارو وارسی می کرد.
-دنبال چی می گردی؟
در کابینتو بست و به سمتم برگشت:
-سرکه می خوام، واسه پایین آوردن تبش خوبه اما نداره، خودم داخل خونه دارم یکم.
شتاب زده گفتم:
-خب بریم بیاریم دیگه، خیلی تبش بالاست.
سرشو تکون داد و چادرشو روی سرش جلو کشید:
-الان میرم میارم، ولی حالش خیلی بده ها باید دکتر بره گمون نکنم به این سادگیا تبش پایین بیاد.
با نگرانی به اکرم نگاه کردم و چادرشو زیر بغلش جمع کرد و به سمت در خونه رفت. همین که از خونه بیرون رفت سریع به سمت اتاق بردیا رفتم.
پتو رو تا گردن روی خودش بالا کشیده بود و چشماش بسته بود، سریع جلو رفتم و پتو کنار کشیدم که چشماشو سریع باز کرد:
-تو داری توی تب می سوزی اونوقت پتو می ندازی روت؟
خنده ی بی جونی کرد:
-تب عشقه دیگه.
با حرص گفتم:
-بردیا پاشو بریم دکتر!
انگشت اشاره اشو به سمتم گرفت:
-دکترم اینجاست!
اخم کردم و کنار تخت ایستادم:
-چرا لجبازی می کنی؟ تبت بالاست خطرناکه.
-چیزی نیست....
حرفشو قطع کردم:
-آره دو هفته پیش هم که نسیم اونجوری گوله ی برفو زد به گوشت می گفتی چیزی نیست خوبم بعد دو روزش گوشت عفونت کرد یادت رفته؟ من یکی عمرا دیگه به حرفای تو اعتماد کنم! پاشو لباس بپوش می ریم درمانگاه.
از بین پلکای نیمه بازش بهم نگاه کرد:
-بابا من از دکتر و درمانگاه بدم میاد باران؛ نمیام.
با چشمای گرد نگاش کردم:
-بردیا!!!! پاشو خجالت بکش مگه تو بچه ای؟
نفس کلافه ای کشید و با مکث گفت:
-برو اون سوپی که درست کردی بیار برام گشنمه ظهر ناهار نخوردم.
خم شدم و لبه ی آستین تیشرتشو گرفتم:
-پاشو بعد دکتر میای می خوری.
-دستمو بگیر!
متعجب نگاش کردم و گفت:
-جای تیشرتم دستمو بگیر بلند می شم.
چشمام گرد شد و تیشرتشو رها کردم، دستمو به سرم گرفتم و مبهوت گفتم:
-وای وای!!! تو مطمئنی مریضی؟ یعنی با این حال مغزت چطوری فعاله تا این حد؟
بینشو بالا کشید:
-در جوار حضرت یار مگه میشه فعال نباشه؟
انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم و با تهدید گفتم:
-میرم سوپتو میارم اما به خدا باز بهونه بیاری و دکتر نیای من و می دونم تو.
-می دونستی عصبانیتتم خوشکله؟
با اخم تصنعی لب گزیدم و سریع از اتاق بیرون اومدم و لبخندی نامحسوس روی لبم نقش بست، چطوری جلوش خودمو حفظ کنم و در جواب حرفاش حداقل لبخند نزنم؟
سه ماه از اون شبی که توی پارک بهم ابراز علاقه کرده بود می گذشت، سه ماهی که برای من پر از تنش و هیجان بود..هیجانی که به زندگی بی رنگ من رنگ بخشیده بود.
همون شب تا به خونه برگشتم سریع به آقاجون زنگ زدم و سیر تا پیاز حرفای بردیا رو براش گفتم. آقاجون هم در جواب بهم گفته بود بهم اعتماد داره و زندگی خودمه، باید تصمیم می گرفتم که به بردیا و خودم فرصت شناخت بدم یا نه چشم بسته و بر اساس تجربه رابطه تلخ گذشته دست رد به سینه اش بزنم...
اما خودمم می دونستم که بردیا برای من با همه فرق داره...بعد از یک هفته کنکاش و سردرگمی بلاخره با کمک آقاجون تصمیم خودمو گرفتم و خواستم به خودمون فرصت بدم تا همدیگرو بهتر بشناسیم. حداقل درسی که از گذشته گرفته بودم این بود که نباید بدون شناخت و چشم بسته جلو برم!