شروع رمان #بازندههانمیخندند👇
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/73735
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part15
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
دکمههای مانتویم را عجولانه بستم و برعکس برای بستن روسری حوصله بیشتری به خرج دادم، با وسواس موهایم را به داخل هل دادم و نگاهی در آینه به خودم انداختم. قبل از اینکه با گیرهی کوچک در دستم به روسری مدل دهم، نگاهم به مدال در گردنم افتاد.
دست از روسری کشیدم، دستی که برای لمسش بالا آوردم گرمای آن را بلعید؛ یادگار خاطراتی بود که با وجود ناخوشایند بودنشان باز برایم حس عجیبی داشت. این امانتی کوچک سالها مهمان روی سینهام بود و هر روز که مقابل آینه میایستادم ماجراهایی دوباره و دوباره مقابل چشمانم راه میگرفتند.
فرصت زیادی برای خیال پردازی نداشتم، به سرعت روسری را برداشتم و یک آرایش خیلی کمرنگ در حدی که معلوم نباشد و رنگم خیلی رنگ پریده به نظر نرسد، به صورت زدم و از نو روسری را مرتب کرده و بستم. دلگیر از سکوت مطلق خانه آهم را در گلو خفه کردم به خودم قول داده بودم قوی باشم، من محکوم بودم به زندگی کردن!
پایم را که بر روی برف حجیم حیاط گذاشتم ناخودآگاه لبخندی زدم، نمیشد از این همه سفیدی به وجد نیامد.
با گامهای تندی تا سر خیابان رفتم، این روز خاص دلم میخواست زودتر از همیشه در شرکت حاضر شوم. به هیچ عنوان دلم نمیخواست این رئیس تازه از راه رسیده را به وجود خودم حساس کنم. تا به اداره برسم هر چه دعا بلد بودم خواندم که مدیریت جدید قصد زیر و رو کردن اعضا را نداشته باشد، در صورت از دست دادن این کار و در این شرایط واویلا به بنبست میخوردم.
از اینکه به موقع در محل کارم حاضر بودم، نفس راحتی کشیدم. حتی قبل از مهسا رسیده بودم، استرس حضور و دیدن مهندس سعادتِ پسر کمی دستپاچهام کرده بود. سعی کردم با بررسی نقشهای که چند روز بود رویش کار میکردم حواسم را از دیشب و امروز پرت کنم.
سلام بلند بالای مهسا همچنان نشانگر روحیه بالا و حال خوبش داشت. لبخند ملایمی زدم و گفتم:
- با مهمونی دیشبت فکر میکردم امروز رو خواب بمونی.
چشم درشت کرد:
- انگار خوب نگرفتی چی گفتم، رئیس گفته امروز همه کارمندا باید به موقع حاضر باشن و کل مرخصیها رو لغو کرده، جلسه معارفه داریم.
و نگاه دقیقترش را به سرتا پای من دوخت:
- بلند شو ببینم شیک کردی یا نه؟
کمرم را محکمتر به صندلی تکیه دادم:
- مهسا کوتاه بیا تا صبح نخوابیدم همین یه ذره آرایش هم برای این بود که طرف نگه این چرا عین مرده ها رنگ به صورت نداره.
شالش را از دور گردن باز کرد و با حالت متفکری به سمتم آمد:
- باز چی شده، امید پیشت بود؟
با یاد آوری او و پیشنهادش چشم روی هم گذاشتم، « یه دل میگه برو فراموشش کن، یه دل میگه ترک آغوشش کن... یه دل میگه زندگی دو روزه عاشق نباشی دل تو میسوزه!» از آن آوازهای مزخرفی بود که خیلی به حال و روز این روزهایم شباهت داشت.
با لمس انگشتان دستم چشم باز کردم و نگاهم به دستان لاک خورده و مرتب مهسا افتاد، چه دل خوشی داشت. صدای مهسا آرام بود:
- سلوا چرا جدی و محکم ردش نمیکنی که هر بار با دیدنش به این روز نیفتی؟
کلافه مشتم را آرام روی میز کوبیدم:
- دیگه جدیتر و محکمتر از جواب نه! خب دیگه چی بگم؟
نگاه مهسا به سمت در رفت و صدایش آهسته شد:
- اصلا چرا میگی نه؟
با عصبانیت موس را کنار زدم و بلند شدم:
- تازه میپرسی چرا؟ هزار بار بهت گفتم من قصد ازادواج ندارم!! اینو به تو که دوستمی نتونم حالی کنم انتظار داری بتونم به اون کله خر بفهمونم؟
میان چشمان مهسا نارضایتی واضحی قد علم کرد:
- داری چرت میگی، همه که عین هم نیستن... باشه امید نه ولی تو حق نداری خودتو از نعمت داشتن خانواده محروم کنی به هر دلیل!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/73735
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part15
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
دکمههای مانتویم را عجولانه بستم و برعکس برای بستن روسری حوصله بیشتری به خرج دادم، با وسواس موهایم را به داخل هل دادم و نگاهی در آینه به خودم انداختم. قبل از اینکه با گیرهی کوچک در دستم به روسری مدل دهم، نگاهم به مدال در گردنم افتاد.
دست از روسری کشیدم، دستی که برای لمسش بالا آوردم گرمای آن را بلعید؛ یادگار خاطراتی بود که با وجود ناخوشایند بودنشان باز برایم حس عجیبی داشت. این امانتی کوچک سالها مهمان روی سینهام بود و هر روز که مقابل آینه میایستادم ماجراهایی دوباره و دوباره مقابل چشمانم راه میگرفتند.
فرصت زیادی برای خیال پردازی نداشتم، به سرعت روسری را برداشتم و یک آرایش خیلی کمرنگ در حدی که معلوم نباشد و رنگم خیلی رنگ پریده به نظر نرسد، به صورت زدم و از نو روسری را مرتب کرده و بستم. دلگیر از سکوت مطلق خانه آهم را در گلو خفه کردم به خودم قول داده بودم قوی باشم، من محکوم بودم به زندگی کردن!
پایم را که بر روی برف حجیم حیاط گذاشتم ناخودآگاه لبخندی زدم، نمیشد از این همه سفیدی به وجد نیامد.
با گامهای تندی تا سر خیابان رفتم، این روز خاص دلم میخواست زودتر از همیشه در شرکت حاضر شوم. به هیچ عنوان دلم نمیخواست این رئیس تازه از راه رسیده را به وجود خودم حساس کنم. تا به اداره برسم هر چه دعا بلد بودم خواندم که مدیریت جدید قصد زیر و رو کردن اعضا را نداشته باشد، در صورت از دست دادن این کار و در این شرایط واویلا به بنبست میخوردم.
از اینکه به موقع در محل کارم حاضر بودم، نفس راحتی کشیدم. حتی قبل از مهسا رسیده بودم، استرس حضور و دیدن مهندس سعادتِ پسر کمی دستپاچهام کرده بود. سعی کردم با بررسی نقشهای که چند روز بود رویش کار میکردم حواسم را از دیشب و امروز پرت کنم.
سلام بلند بالای مهسا همچنان نشانگر روحیه بالا و حال خوبش داشت. لبخند ملایمی زدم و گفتم:
- با مهمونی دیشبت فکر میکردم امروز رو خواب بمونی.
چشم درشت کرد:
- انگار خوب نگرفتی چی گفتم، رئیس گفته امروز همه کارمندا باید به موقع حاضر باشن و کل مرخصیها رو لغو کرده، جلسه معارفه داریم.
و نگاه دقیقترش را به سرتا پای من دوخت:
- بلند شو ببینم شیک کردی یا نه؟
کمرم را محکمتر به صندلی تکیه دادم:
- مهسا کوتاه بیا تا صبح نخوابیدم همین یه ذره آرایش هم برای این بود که طرف نگه این چرا عین مرده ها رنگ به صورت نداره.
شالش را از دور گردن باز کرد و با حالت متفکری به سمتم آمد:
- باز چی شده، امید پیشت بود؟
با یاد آوری او و پیشنهادش چشم روی هم گذاشتم، « یه دل میگه برو فراموشش کن، یه دل میگه ترک آغوشش کن... یه دل میگه زندگی دو روزه عاشق نباشی دل تو میسوزه!» از آن آوازهای مزخرفی بود که خیلی به حال و روز این روزهایم شباهت داشت.
با لمس انگشتان دستم چشم باز کردم و نگاهم به دستان لاک خورده و مرتب مهسا افتاد، چه دل خوشی داشت. صدای مهسا آرام بود:
- سلوا چرا جدی و محکم ردش نمیکنی که هر بار با دیدنش به این روز نیفتی؟
کلافه مشتم را آرام روی میز کوبیدم:
- دیگه جدیتر و محکمتر از جواب نه! خب دیگه چی بگم؟
نگاه مهسا به سمت در رفت و صدایش آهسته شد:
- اصلا چرا میگی نه؟
با عصبانیت موس را کنار زدم و بلند شدم:
- تازه میپرسی چرا؟ هزار بار بهت گفتم من قصد ازادواج ندارم!! اینو به تو که دوستمی نتونم حالی کنم انتظار داری بتونم به اون کله خر بفهمونم؟
میان چشمان مهسا نارضایتی واضحی قد علم کرد:
- داری چرت میگی، همه که عین هم نیستن... باشه امید نه ولی تو حق نداری خودتو از نعمت داشتن خانواده محروم کنی به هر دلیل!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯