♦️آشوبناکیی آموزش روش تحقیق در علوم اجتماعیی ایران /۴
ص۳
✍️حسن محدّثیی گیلوایی
۲ اسفند ۱۴۰۳
«از نظر پارادایمی، تحقیق کیفی اصولاً مبتنی بر پارادایم تفسیرگرایی برساختگرایی اجتماعی است، امّا در خلال چند دهه اخیر از سوی سایر پارادایمهای غیراثباتی از جمله پارادایمهای انتقادی، فمینیسم و پست مدرنیسم و حتّی پسااثباتگرایی نیز بهکار گرفته شده است. مواضع پارادایمی تفسیری برساختی، همه مراحل تحقیق کیفی از طرح مسئله تا تحلیل دادههای کیفی را جهت میدهد» (محمدپور، ۱۳۹۸: ۶۹).
در اینجا او ابتدا بهصراحت گفته است که «تحقیق کیفی اصولاً مبتنی بر پارادایم تفسیرگرایی برساختگرایی اجتماعی است» ولی در جملهی بعدی از بهکارگیریی تحقیق تفسیری در «پارادایمها»ی دیگر که همهگی غیرپوزیتیویستی هستند سخن گفته است. در جمله ی سوم اما دو بارهی به سخن اول خود بازگشته است. بهعبارت دیگر، تکلیف نویسنده با خود اش روشن نیست. اما یک نکته روشن است که از نظر وی در تحقیقات مبتنی بر معرفتشناسیی پوزیتیویستی، از روش کیفی استفاده نمیشود.
اندکی بعد با پاراگراف تورفتهای در کتاب وی مواجه میشویم که ظاهراً نقل است (بهخاطر تورفتهگی) اما به دو اثر متفاوت ارجاع دارد. اول که پاراگراف را میخوانیم به خاطر تورفته بودن گمان میکنیم که نقل قول است ولی بعد در انتها دچار تردید میشویم زیرا به دو اثر ارجاع داده شده است و نمیتوان یک پاراگراف به دو منبع متفاوت و از نویسندهگان متفاوت ارجاع داده شود. با چنین پاراگرافی در کتاب محمدپور باید چه مواجههای داشته باشیم؟ من بعد از شک و تردید به این نتیجه میرسم که شاید نقل قول مستقیم نیست و نویسنده فقط میخواسته این پاراگراف را با تورفتهگی برجستهتر سازد. حالا این پاراگراف چه گفته است؟ تحقیق کیفی همان تحقیق تفسیری است:
«تحقیق کیفی در نقطه تمرکز خود چندروشی و متضمّن رهیافت تفسیری طبیعیگرایانه به موضوع مورد مطالعه است. این به معنای آن است که پژوهشگران کیفی اشیا را در محیطهای طبیعی خود مطالعه کرده و تلاش میکنند پدیدهها را برحسب معنایی که افراد به آنها میبخشند معنادار کرده و تفسیر نمایند. تحقیق کیفی مستلزم کاربرد و گردآوری طیفی از مواد تجربی -مطالعه موردی، تجربه شخصی، دروننگری، داستان زندگی، مصاحبه، متون مشاهدهای، تاریخی و تصویری- است که لحظهها و معانی عادی و چالشبرانگیز در زندگی افراد را تشریح میکند. (دنزین و لینکلن، ۱۹۹۴: ۲؛ کراسول، ۱۹۹۸: ۱۵).
اما حالا علاوه بر اینکه فهمیدیم محمدپور تحقیق کیفی را با تحقیق تفسیری یکی میگیرد، دریافتیم که این مدعا را به دو اثر یکی از دنزین و لینکلن و دیگری از کرسول نسبت داده است. پس ببینیم این حضرات (این دنزین و لینکلن و کرسول) چه گفته اند و محمدپور چه منتقل کرده است. اوّل برویم سراغ دنزین و لینکلن و ببینیم در صفحهی ۲ و صفحات بعد اش چه نوشته اند:
«تحقیق کیفی در میدان تاریخیی پیچیدهای عمل میکنند که پنج لمحهی تاریخی را قطع میکنند (ما اینها را در زیر به تفصیل بحث خواهیم کرد). این پنج لمحه همزمان در اکنون عمل میکنند. ما آنها را بهصورت زیر توصیف میکنیم:
سنتی (۱۹۵۰-۱۹۰۰)
مدرنیست یا عصر طلایی (۱۹۷۰-۱۹۵۰)
ژانرهای مبهم و نامشخّص (۱۹۸۶-۱۹۷۰)
بحران بازنمایی (۱۹۹۰-۱۹۸۶)
و لمحههای پسامدرن یا کنونی (از ۱۹۹۰ تا کنون).
لمحهی کنونی تعریف شده -لورل ریچاردسون (۱۹۹۱) بحث کرده- با حسّاسیت جدیدی، در هستهای آن تردید هست که هیچ گفتمانی جای ممتازی داشته باشد، هیچ روشی یا نظریهای مدّعای جهانشمول و کلّی برای شناخت معتبر داشته باشد.
موجهای متوالیی نظریهپردازیی در طول این پنج لمحه حرکت کرده است. دورهی سنّتی با پارادایم پوزیتیویستی مرتبط است. عصر مدرنیست یا طلایی و ژانرهای مبهم و نامشخّص با ظهور بحثهای پساپوزیتیویستی مرتبط هستند. در عین حال، تنوّعی از چشماندازهای تفسیری،کیفی حضورشان احساس میشود، از جمله معناکاوی (هرمنوتیک) ساختارگرایی، نشانهشناسی، پدیدارشناسی، مطالعات فرهنگی، و فمینیسم. در مرحلهی ژانرهای مبهم و نامشخّص انسانیّات (هیومانیتیز) بدل به منابعی محوری برای نظریهی انتقادی، تفسیری شدند و پروژهی تحقیق کیفی بهنحو وسیعی فهمیده شد. ژانرهای مبهم و نامشخّص مرحلهی بعدی یعنی بحران بازنمایی را پدید آوردند که محققان با این امر دسته و پنجه نرم کردند که چهگونه خود و موضوعاتشان را متونی بازاندیشانه جای دهند. لمحهی پسامدرن با حسّاسیت جدیدی مشخّص میشود که در همهی پارادایمهای پیشین تردید میکند (بنگرید به فصل ششم). هر توصیفی از آنچه تحقیق کیفی را میسازد باید در درون این میدان تاریخیی پیچیده عمل کند. ...
ادامه دارد. 👇👇👇
#نظریهپردازی
#صحتآزمایی
#روش_تحقیق
#تحقیقات_کیفی
#احمد_محمدپور
@NewHasanMohaddesi
ص۳
✍️حسن محدّثیی گیلوایی
۲ اسفند ۱۴۰۳
«از نظر پارادایمی، تحقیق کیفی اصولاً مبتنی بر پارادایم تفسیرگرایی برساختگرایی اجتماعی است، امّا در خلال چند دهه اخیر از سوی سایر پارادایمهای غیراثباتی از جمله پارادایمهای انتقادی، فمینیسم و پست مدرنیسم و حتّی پسااثباتگرایی نیز بهکار گرفته شده است. مواضع پارادایمی تفسیری برساختی، همه مراحل تحقیق کیفی از طرح مسئله تا تحلیل دادههای کیفی را جهت میدهد» (محمدپور، ۱۳۹۸: ۶۹).
در اینجا او ابتدا بهصراحت گفته است که «تحقیق کیفی اصولاً مبتنی بر پارادایم تفسیرگرایی برساختگرایی اجتماعی است» ولی در جملهی بعدی از بهکارگیریی تحقیق تفسیری در «پارادایمها»ی دیگر که همهگی غیرپوزیتیویستی هستند سخن گفته است. در جمله ی سوم اما دو بارهی به سخن اول خود بازگشته است. بهعبارت دیگر، تکلیف نویسنده با خود اش روشن نیست. اما یک نکته روشن است که از نظر وی در تحقیقات مبتنی بر معرفتشناسیی پوزیتیویستی، از روش کیفی استفاده نمیشود.
اندکی بعد با پاراگراف تورفتهای در کتاب وی مواجه میشویم که ظاهراً نقل است (بهخاطر تورفتهگی) اما به دو اثر متفاوت ارجاع دارد. اول که پاراگراف را میخوانیم به خاطر تورفته بودن گمان میکنیم که نقل قول است ولی بعد در انتها دچار تردید میشویم زیرا به دو اثر ارجاع داده شده است و نمیتوان یک پاراگراف به دو منبع متفاوت و از نویسندهگان متفاوت ارجاع داده شود. با چنین پاراگرافی در کتاب محمدپور باید چه مواجههای داشته باشیم؟ من بعد از شک و تردید به این نتیجه میرسم که شاید نقل قول مستقیم نیست و نویسنده فقط میخواسته این پاراگراف را با تورفتهگی برجستهتر سازد. حالا این پاراگراف چه گفته است؟ تحقیق کیفی همان تحقیق تفسیری است:
«تحقیق کیفی در نقطه تمرکز خود چندروشی و متضمّن رهیافت تفسیری طبیعیگرایانه به موضوع مورد مطالعه است. این به معنای آن است که پژوهشگران کیفی اشیا را در محیطهای طبیعی خود مطالعه کرده و تلاش میکنند پدیدهها را برحسب معنایی که افراد به آنها میبخشند معنادار کرده و تفسیر نمایند. تحقیق کیفی مستلزم کاربرد و گردآوری طیفی از مواد تجربی -مطالعه موردی، تجربه شخصی، دروننگری، داستان زندگی، مصاحبه، متون مشاهدهای، تاریخی و تصویری- است که لحظهها و معانی عادی و چالشبرانگیز در زندگی افراد را تشریح میکند. (دنزین و لینکلن، ۱۹۹۴: ۲؛ کراسول، ۱۹۹۸: ۱۵).
اما حالا علاوه بر اینکه فهمیدیم محمدپور تحقیق کیفی را با تحقیق تفسیری یکی میگیرد، دریافتیم که این مدعا را به دو اثر یکی از دنزین و لینکلن و دیگری از کرسول نسبت داده است. پس ببینیم این حضرات (این دنزین و لینکلن و کرسول) چه گفته اند و محمدپور چه منتقل کرده است. اوّل برویم سراغ دنزین و لینکلن و ببینیم در صفحهی ۲ و صفحات بعد اش چه نوشته اند:
«تحقیق کیفی در میدان تاریخیی پیچیدهای عمل میکنند که پنج لمحهی تاریخی را قطع میکنند (ما اینها را در زیر به تفصیل بحث خواهیم کرد). این پنج لمحه همزمان در اکنون عمل میکنند. ما آنها را بهصورت زیر توصیف میکنیم:
سنتی (۱۹۵۰-۱۹۰۰)
مدرنیست یا عصر طلایی (۱۹۷۰-۱۹۵۰)
ژانرهای مبهم و نامشخّص (۱۹۸۶-۱۹۷۰)
بحران بازنمایی (۱۹۹۰-۱۹۸۶)
و لمحههای پسامدرن یا کنونی (از ۱۹۹۰ تا کنون).
لمحهی کنونی تعریف شده -لورل ریچاردسون (۱۹۹۱) بحث کرده- با حسّاسیت جدیدی، در هستهای آن تردید هست که هیچ گفتمانی جای ممتازی داشته باشد، هیچ روشی یا نظریهای مدّعای جهانشمول و کلّی برای شناخت معتبر داشته باشد.
موجهای متوالیی نظریهپردازیی در طول این پنج لمحه حرکت کرده است. دورهی سنّتی با پارادایم پوزیتیویستی مرتبط است. عصر مدرنیست یا طلایی و ژانرهای مبهم و نامشخّص با ظهور بحثهای پساپوزیتیویستی مرتبط هستند. در عین حال، تنوّعی از چشماندازهای تفسیری،کیفی حضورشان احساس میشود، از جمله معناکاوی (هرمنوتیک) ساختارگرایی، نشانهشناسی، پدیدارشناسی، مطالعات فرهنگی، و فمینیسم. در مرحلهی ژانرهای مبهم و نامشخّص انسانیّات (هیومانیتیز) بدل به منابعی محوری برای نظریهی انتقادی، تفسیری شدند و پروژهی تحقیق کیفی بهنحو وسیعی فهمیده شد. ژانرهای مبهم و نامشخّص مرحلهی بعدی یعنی بحران بازنمایی را پدید آوردند که محققان با این امر دسته و پنجه نرم کردند که چهگونه خود و موضوعاتشان را متونی بازاندیشانه جای دهند. لمحهی پسامدرن با حسّاسیت جدیدی مشخّص میشود که در همهی پارادایمهای پیشین تردید میکند (بنگرید به فصل ششم). هر توصیفی از آنچه تحقیق کیفی را میسازد باید در درون این میدان تاریخیی پیچیده عمل کند. ...
ادامه دارد. 👇👇👇
#نظریهپردازی
#صحتآزمایی
#روش_تحقیق
#تحقیقات_کیفی
#احمد_محمدپور
@NewHasanMohaddesi