🌱


Channel's geo and language: Iran, English


از کجا شروع کنم کلی حرف دارم ولی با دهن پر نمیشه حرف زد 🎭

Related channels

Channel's geo and language
Iran, English
Statistics
Posts filter




آدم بودن بسه دیگه؛ از این جا به بعد میخوام مربای آلبالو باشم




سوار تاکسی شدم، گفت کجا میری؟ گفتم برو بیمارستان روانی. استارت زد و حرکت کرد. بین راه بیشتر به آدما توجه میکردم، یکی سوار پنکه شده بود مسافرکشی میکرد، یکی داشت با سیگارش قایم‌موشک بازی میکرد، یکی تازه دستشو با دماغش آشنا کرده بود، ولی هیچ‌کدوم مثل من نبودن؛ انگار یه غریبه بودم بین آدمای این شهر. حدس میزدم مشکل از من باشه، داشتم با خودم کلنجار میرفتم و دستامو دور هم گره میکردم که یهو یکی صدام زد: آقا! آقا! رسیدیم جلوی بیمارستان، کرایه‌تون میشه دویست کلمه. براش یه خاطره از دوران بچگیم گفتم، دوازده کلمه اضافه تعریف کردم که بهش گفتم نیازی نیست پس بدی، دوتاشو ازم تشکر کرد و رفت. پیاده شدم، قدم زدم، از در بیمارستان رد شدم، پرستارای پیر و بیمارای آرومی رو دیدم که غم توی چشمشون بود ولی حرف نه. رفتم جلوی پذیرش، گفتم سلام، چطور باید بستری شد؟ گفت مشکلت چیه؟ اشک توی چشمام جمع شد، گفتم هیچی، اومدم برگردم برم بیرون که یهو از پشت دو نفر گرفتنم و انداختنم روی تخت. یکیشون یه دفترچه از توی جیب پیرهنش درآورد، توش نوشت «پوچ» و گذاشت گوشه تخت و حرکتم دادن سمت یه سالن. در سالن باز شد، چندتا فکر با لباس سفید اومدن بالای سرم، هرکدوم یه قسمت از افکارم رو بررسی کردن و مشترکا به پوچی مطلق رسیدن. سریع انتقالم دادن به بخش عفونی مغزی. توی بخش چشمامو بستم، در اتاق خالی ذهنمو باز کردم، رفتم لای پوچی‌هام نشستم و حالا کم‌کم گوشه‌ای از ذهنم داشت مشغول میشد: یعنی چی میشه؟ چرا هر جایی رو میبینم رنگ قرمز پخش شده روی در و دیوار؟ چرا هر نفسی که میکشم فقط بوی درد میشنوم؟ هیچ‌کدوم رو نفهمیدم، گوشامو تیز کردم، شنیدم که دوتا عقده بالای سرم دارن حرف میزنن: + کاری از دستمون برنمیاد، شاید حتی ما هم دیگه نتونیم بریم و دغدغه‌ی جدید براش بسازیم! - بهتره اینجوری نبینیمش، ممکنه هنوز هم بشه از لای پوچی‌هاش سوال بی‌جواب یا هدف بی‌انتها درآورد. آشفتگی و عاجز بودن از پر کردن مغزم لابه‌لای حرفاشون دیده میشد. صدای ورق زدن کاغذ اومد، انگار یکی از دور اومده بود و داشت دنبال یه چیزی میگشت. آقایون، از مدیریت افکار بیمارستان بخشنامه اومده که این مورد بستری جدیدمون رو نمیتونیم بیشتر نگه داریم. لطفا اقدامات نهایی رو انجام بدید برای ترخیص. همه رفتن بیرون، چشمامو باز کردم، نشستم، حالت عجیبی داشتم، انگار مرده بودم. بلند شدم، سرم دغدغه رو از سرم درآوردم. انگار توی همین مدت کمی که اونجا بودم یه کارایی شده بود برام. پوچی‌های مغزم جدی‌تر شده بودن. لباسمو عوض کردم و بدون اطلاع از بیمارستان رفتم بیرون. چشمامو بستم که از خیابون رد شم و زیر لب میگفتم: کاش با یه بخاری باری تصادف کنم. چشمام باز شدن، ولی بازم زندگی همون بود، بازم پوچی. کنار خیابون بی‌توجه به اطرافم قدم میزدم. رسیدم خونه، در رو باز کردم و رفتم داخل، افتادم روی مبل و خوابیدم، ولی دیگه بیدار نشدم. انگار افکارم منو کشته بودن و در حالی که توی آشپزخونه داشتن سیگار میکشیدن و میخندیدن، روی لاشه‌ی من تف میکردن. آره، مرده بودم، ولی هنوز باهاشون زندگی میکردم. افسارم دست افکارم بود و روحم توی قفس من. شاید همین الان هم نیستم؛ شاید افکارم اینو نوشتن که ثابت کنن میتونن زندگی رو به دست بگیرن. و تونستن.


اسم همه اختلالاتی که دارمو جنده کردید، ترجیح میدم بگم کصخلم.




خسته شدم از عزیزانم رو به خودشون سپردن و به مراقبت تشویقشون کردن، خسته شدم ازین "مراقب خودت باش" های تکراری و خداحافظی های اجباری. ایکاش میشد بجای "مراقب خودت باش" بگم "مراقبتم" و حس کنم به تنم تکیه کردنتو، ایکاش میشد مراقب هم باشیم‌.


کردم موی سیاه را سفید تا نگوید بالاتر از سیاهی رنگی نیست


همه لامپ‌ها رو خاموش کردم، پرده اتاق رو زدم کنار و زیر نور ماه درار کشیدم، هرچی به اون قرص کاملش زل می‌زنم بیشتر توش فرو میرم. ماه خیلی چیز عجیبیه، چند دقیقه که بهش نگاه کنی و ازش چشم برنداری هم گذشته و خاطراتت رو می‌تونی ببینی هم یه امیدی تو دلت می‌کاره که چیزهای قشنگی در انتظارته. با نگاه کردن به ماه دلم واسه آدم‌هایی تنگ می‌شه که فکر می‌کردم فراموششون کردم، آهنگ‌هایی تو ذهنم پلی می‌شن که یادم رفته‌بود یه زمانی روزی ده‌بار بهشون گوش می‌دادم، با هر نفسی که زیر نور ماه می‌کشم بوهای آشنایی به دماغم می‌خوره و خاطراتی که به دنبال اون بوها میاد، صورتمو لمس می‌کنن. انگار انسان هیچ‌چیزی رو هیچوقت دور نمی‌ریزه، فقط منتظر یه چیز جادویی مثل ماهه که دار و ندارش رو از وجودش بکشه بیرون. انگار همه‌ی ما همیشه دنبال یه بهونه برای دل‌تنگ شدنیم، دنبال بهونه برای مرور گذشته‌ای که فکر می‌کردیم دیگه نیست، ولی نمی‌دونیم تکه‌های نسخه الانمون از همون خرده شیشه‌های گذشته ساخته شده. خب دیگه برم تا چرخش زمین ماه رو ازم نگرفته.


محبت بر خلایق انتهای سادگی‌ست
مردی و مردانگی، هم آخرش آوارگی‌ست
سفره دل باز کردن واقعا دیوانگی‌ست
اعتماد کردن به هرکس واقعا بیچارگی‌ست


اشک هایم مانند گلوله‌ای شدند؛ وقتی دستم را به زیر پلک‌هاییم برای جمع کردن انها میبرم با یک تکان مثل یک گلوله‌ای پر از غم به زمین پرتاب میشوند، انگار دستم را زیر شیر آب بردم و دارم آن را میتکانم


امروز پامو گذاشتم رو خط‌های کاشی پیاده‌روها و به تخمم نبود. مسئله جدی است.


While everyone around me was dancing, I turned off the lights, pretending it was to make the atmosphere better, when really, I just didn’t want anyone to see me cry.


انتقام؟ نه بابا. کارما؟ بیخیال. من تورو به خودت سپردم عزیزم. چون میدونم هیچکس به اندازه ی خودت، قرار نیست تورو بگا بده. تو خودت برای خودت، همون انتقام گرفته نشده ی من و اون کارمای خیالی ای. نیازی به دخالت یک دست ثالث نیست. دو دست خودت، بهتر از هر دست دیگه ای، تورو به سمت دره و گور و نیستی هل میدن. چرا وقتمو تلف کنم و روی از پا در اوردن تو تمرکز کنم، وقتی خودت هر روز داری علنا اینکارو در حق خودت میکنی؟ خوش بگذره خلاصه. جای منم خودتو بگا بده.


یه گله خاطرات دور خونه میدَون و میچرن و میرینن، من با خواب روی صورتم درگیرم، مثل اسیده لامصب، هرثانیه تخم چشمامو میخوره و صورتمو میشوره و میبره پایین، من بلند میشم، صورتم از جمجمم میچکه روی زمین، پام به یه توله خاطره گیر میکنه و با صورت میخورم زمین، صورتم پخش زمین میشه، فرش جلزولز میکنه و با اسید "صورتی" من آروم میسوزه و کم‌ میشه، خاطرات دورم حلقه میزنن، یه صدای عجیب در میارن، مثل ناله ی بزی که یه سیخ داغ کردن تو قفسه ی سینش، بعد، شروع میکنن به خوردنم، دندونای مستطیلیشون گوشتمو پاره میکنه، اسید یه حوض درست میکنه، من حل میشم و صدای خر و پف.


از کسی که زیر اُپن سکس میکنه انتظاری میره؟


گاهی دوست داشتم یعقوب، کارمند زود انزال شهرداری بودم در گذران ۴۵سالگی، شوخی‌های بی‌نمک کارمندی مملو از چاپلوسی را با باجناق مفلوکم امین آقا میکردم و سه‌شنبه شب‌ها را با بچه‌های مالی و دبیرخانه در سالن فوتسال میگذراندم، عید نوروز را حوالی بابلسر با اِل نود سفید به همراه همسرم زینب میگذراندیم، گاهی در نبود بچه‌هایم محمد‌سهیل و نازنین زهرا، با همسرم زینب روی تُشک، زیر اُپن آشپزخانه سکس می‌کردیم و شام زینب برایم لقمه‌هایی از کوکو سیب زمینی با گوجه و تکه‌های مربعی نان لواش می‌گرفت برای ناهار فردا، بعدتر‌ها جایی حوالی ۶۳ سالگی از نارسایی قلبی می‌مردم، زندگی با شیبی ملایم، بدون خطر و هیاهو. گاهی باید جلو رفت مانند یعقوب


توام پر بکش بدان سمتی که دو بالت، اقتضا میکنن. من که قفست نیستم. دلم میخواست، نقش بادی مهربان رو بازی کنم، که افزایشی ناچیز روا میداشتن به سرعت کوچت. اگه تو، آسمونت رو صاف میخوای و فارغ از باد، مشکلی نیست. میشم دعایی خیر، برای به سر انجام رسیِ خوشِ فرودت عزیزم.


ولی اینکه اینجا فقط من حرف میزنم و شما فقط سین میکنین حس عجیبیه، حس میکنم وسط خیابون بلند بلند حرف میزنم و مردم فقط روشونو برمیگردونن نگام میکنن و میرن


اره یه وقتایی یه چیزایی میگم که خودمم نمیخوام بشنوم، چه برسه شما

20 last posts shown.