یه گله خاطرات دور خونه میدَون و میچرن و میرینن، من با خواب روی صورتم درگیرم، مثل اسیده لامصب، هرثانیه تخم چشمامو میخوره و صورتمو میشوره و میبره پایین، من بلند میشم، صورتم از جمجمم میچکه روی زمین، پام به یه توله خاطره گیر میکنه و با صورت میخورم زمین، صورتم پخش زمین میشه، فرش جلزولز میکنه و با اسید "صورتی" من آروم میسوزه و کم میشه، خاطرات دورم حلقه میزنن، یه صدای عجیب در میارن، مثل ناله ی بزی که یه سیخ داغ کردن تو قفسه ی سینش، بعد، شروع میکنن به خوردنم، دندونای مستطیلیشون گوشتمو پاره میکنه، اسید یه حوض درست میکنه، من حل میشم و صدای خر و پف.