همه لامپها رو خاموش کردم، پرده اتاق رو زدم کنار و زیر نور ماه درار کشیدم، هرچی به اون قرص کاملش زل میزنم بیشتر توش فرو میرم. ماه خیلی چیز عجیبیه، چند دقیقه که بهش نگاه کنی و ازش چشم برنداری هم گذشته و خاطراتت رو میتونی ببینی هم یه امیدی تو دلت میکاره که چیزهای قشنگی در انتظارته. با نگاه کردن به ماه دلم واسه آدمهایی تنگ میشه که فکر میکردم فراموششون کردم، آهنگهایی تو ذهنم پلی میشن که یادم رفتهبود یه زمانی روزی دهبار بهشون گوش میدادم، با هر نفسی که زیر نور ماه میکشم بوهای آشنایی به دماغم میخوره و خاطراتی که به دنبال اون بوها میاد، صورتمو لمس میکنن. انگار انسان هیچچیزی رو هیچوقت دور نمیریزه، فقط منتظر یه چیز جادویی مثل ماهه که دار و ندارش رو از وجودش بکشه بیرون. انگار همهی ما همیشه دنبال یه بهونه برای دلتنگ شدنیم، دنبال بهونه برای مرور گذشتهای که فکر میکردیم دیگه نیست، ولی نمیدونیم تکههای نسخه الانمون از همون خرده شیشههای گذشته ساخته شده. خب دیگه برم تا چرخش زمین ماه رو ازم نگرفته.