#پارت_227
واقعا اصلا حوصلشو نداشتم با بی حوصلگی بهش خیره شدم گفتم؛
_چیزی میخوایی؟!
چشمای درشتشو توی کاسه چرخوند با لحن بدی گفت:
_ههه ببین بچه رعیت چه دم و دستگاهی برا خودش درست کرده!
فکر میکردم باید تا الان مرده باشی
ولی مثل اینکه خیلی بهت رسیدن و بهت خوش میگزشته
لبخند حرص در اوری زدم گفتم:
_بله خیلی همه چی خوب بود
مخصوصا اون قسمتش که شمارو نمیدیدم…
با حرص گفت:
_اووه زبونشو ببین خدا
مثل اینکه باید بگم اردوان زبونتو کوتاه کنه دختره ی گدا گشنه…
پشت بهش کردم به سمت تختم رفتم گفتم:
_اگه حرفات تموم شده تشریفتو ببر بیرون چون میخوام بخوابم..
دیگه رسما داشت اتیش میگرفت
دوباره دهنشو باز کرد و با زبونش که کمتر از نیش مار نبود بهم نیش زد گفت:
_ههه همین روزا که اردوان حاملت کرد
مجبوری نه ماه بچشو توی شکمت نگه داری و بعد از بدنیا اومدنش بدیش به ما
بعد اردوان با یه لگد از اینجا بیرونت میکنه
اون روز میفهمی چه بلایی سرت اومده…
خنده ایی کردم گفتم:
_باشه اگه تونست منو حامله کنه حتما کاری که تو گفتی و انجام میدم
بعد به در اشاره کردم گفتم:
_حالام برو بیرون…
سوگل دندون قروچه ایی کرد و بدون اینکه در اتاقو ببنده از اتاق خارج شد پوفی کردم از جام بلند شدم
در اتاقو بستم و طبق معمول برای حفاظت از خودم در برابر اردوان قفل درو چرخوندم..
بعد از تعویض لباسم زیر پتو خزیدم و برای دور شدن از فکرای مضخرفی که توی سرم در حال جریان بودن کتابی برداشتم و مشغول خوندنش شدم..
انقدر غرق شده بودم توی کتاب که کلا فکرایی که توی سرم رژه میرفتن به کلی از سرم پریدن
نمیدونم تا ساعت چند مشغول خوندن بودم که بلاخره با سنگین شدن پلکام کتاب و کنار گزاشتم و خوابیدم..
واقعا اصلا حوصلشو نداشتم با بی حوصلگی بهش خیره شدم گفتم؛
_چیزی میخوایی؟!
چشمای درشتشو توی کاسه چرخوند با لحن بدی گفت:
_ههه ببین بچه رعیت چه دم و دستگاهی برا خودش درست کرده!
فکر میکردم باید تا الان مرده باشی
ولی مثل اینکه خیلی بهت رسیدن و بهت خوش میگزشته
لبخند حرص در اوری زدم گفتم:
_بله خیلی همه چی خوب بود
مخصوصا اون قسمتش که شمارو نمیدیدم…
با حرص گفت:
_اووه زبونشو ببین خدا
مثل اینکه باید بگم اردوان زبونتو کوتاه کنه دختره ی گدا گشنه…
پشت بهش کردم به سمت تختم رفتم گفتم:
_اگه حرفات تموم شده تشریفتو ببر بیرون چون میخوام بخوابم..
دیگه رسما داشت اتیش میگرفت
دوباره دهنشو باز کرد و با زبونش که کمتر از نیش مار نبود بهم نیش زد گفت:
_ههه همین روزا که اردوان حاملت کرد
مجبوری نه ماه بچشو توی شکمت نگه داری و بعد از بدنیا اومدنش بدیش به ما
بعد اردوان با یه لگد از اینجا بیرونت میکنه
اون روز میفهمی چه بلایی سرت اومده…
خنده ایی کردم گفتم:
_باشه اگه تونست منو حامله کنه حتما کاری که تو گفتی و انجام میدم
بعد به در اشاره کردم گفتم:
_حالام برو بیرون…
سوگل دندون قروچه ایی کرد و بدون اینکه در اتاقو ببنده از اتاق خارج شد پوفی کردم از جام بلند شدم
در اتاقو بستم و طبق معمول برای حفاظت از خودم در برابر اردوان قفل درو چرخوندم..
بعد از تعویض لباسم زیر پتو خزیدم و برای دور شدن از فکرای مضخرفی که توی سرم در حال جریان بودن کتابی برداشتم و مشغول خوندنش شدم..
انقدر غرق شده بودم توی کتاب که کلا فکرایی که توی سرم رژه میرفتن به کلی از سرم پریدن
نمیدونم تا ساعت چند مشغول خوندن بودم که بلاخره با سنگین شدن پلکام کتاب و کنار گزاشتم و خوابیدم..