#۱۵۹
⏳♡🔥
آقابزرگ تنش را جلوتر کشید و آخرین تقلایش را هم کرد.
-چرا عزیزم؟ کی بهتر و مناسبتر از شهاب؟ جلوی چشم خودمون بزرگ شده و زیروبمش رو بلدیم. چی کم داره؟
-مشکل از کمبود نیست. شهاب پسر خیلی خوبیه، ولی من نمیتونم به عنوان همسر توی زندگیم بپذیرمش. چون امیر عضوی از این خانواده نیست بد و نامناسبه؟ چه خطایی دیدید ازش که اینقدر براتون نخواستنی شده؟ مگه نمیگید تو محلهشون تحقیق کردید و هیچکس چیز بدی درموردش نگفته؟ بابا شما چی؟ تا حالا خطایی ازش دیدید؟
آقابزرگ با انگشت شست و اشاره پیشانیاش را مالید.
-از همین بیخطا بودنش میترسم... این همه اعتماد به این پسر از کجا میآد؟
بدبینی آقابزرگ همیشه مقدم بر هر شناختی از اطرافیانش بود. امیر را بخاطر خطاکار نبودنش رد میکرد!
-از صداقتش میآد و صداقت، اعتماد رو میسازه.
-میترسم این مسیری که انتخاب کردی راه نباشه چاه باشه.
ترسش برایم قابل احترام بود. برخاستم و جلوی پایش روی زمین نشستم. دستانش را در آغوش گرفتم و به بغضی که این روزها خیلی نازک شده بود بهایی برای شکستن ندادم.
-قربونتون برم نترسید... میدونم حتی پدرم ته دلش راضی نیست، اما میخوام نظرتون با انتخاب من و دلم یکی بشه. گفتن این حرفها برام آسون نیست، ولی نگفتنش هم خیلی سخته... اجازه بدید درست بودن انتخابم رو بهتون ثابت کنم.
دستانش را که آهسته میلرزیدند از آغوشم بیرون کشید و موهای آشفتهام را نوازشی کوتاه کرد.
-امیدوارم ارزش این همه غصه خوردن و اشک ریختنت رو داشته باشه و روزی بخاطر التماسهای امروزت سرزنش نشی.
آمینی از ته قلبم گفتم و رضایتش را از این حرفش برداشت کردم. موافقت او و پدر برایم پشتوانهی هر تصمیم و عملی بود.
-اگه دعای خیر شما پشت سرم باشه و خانوادهم در کنارم باشن آیندهم روشنه.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
آقابزرگ تنش را جلوتر کشید و آخرین تقلایش را هم کرد.
-چرا عزیزم؟ کی بهتر و مناسبتر از شهاب؟ جلوی چشم خودمون بزرگ شده و زیروبمش رو بلدیم. چی کم داره؟
-مشکل از کمبود نیست. شهاب پسر خیلی خوبیه، ولی من نمیتونم به عنوان همسر توی زندگیم بپذیرمش. چون امیر عضوی از این خانواده نیست بد و نامناسبه؟ چه خطایی دیدید ازش که اینقدر براتون نخواستنی شده؟ مگه نمیگید تو محلهشون تحقیق کردید و هیچکس چیز بدی درموردش نگفته؟ بابا شما چی؟ تا حالا خطایی ازش دیدید؟
آقابزرگ با انگشت شست و اشاره پیشانیاش را مالید.
-از همین بیخطا بودنش میترسم... این همه اعتماد به این پسر از کجا میآد؟
بدبینی آقابزرگ همیشه مقدم بر هر شناختی از اطرافیانش بود. امیر را بخاطر خطاکار نبودنش رد میکرد!
-از صداقتش میآد و صداقت، اعتماد رو میسازه.
-میترسم این مسیری که انتخاب کردی راه نباشه چاه باشه.
ترسش برایم قابل احترام بود. برخاستم و جلوی پایش روی زمین نشستم. دستانش را در آغوش گرفتم و به بغضی که این روزها خیلی نازک شده بود بهایی برای شکستن ندادم.
-قربونتون برم نترسید... میدونم حتی پدرم ته دلش راضی نیست، اما میخوام نظرتون با انتخاب من و دلم یکی بشه. گفتن این حرفها برام آسون نیست، ولی نگفتنش هم خیلی سخته... اجازه بدید درست بودن انتخابم رو بهتون ثابت کنم.
دستانش را که آهسته میلرزیدند از آغوشم بیرون کشید و موهای آشفتهام را نوازشی کوتاه کرد.
-امیدوارم ارزش این همه غصه خوردن و اشک ریختنت رو داشته باشه و روزی بخاطر التماسهای امروزت سرزنش نشی.
آمینی از ته قلبم گفتم و رضایتش را از این حرفش برداشت کردم. موافقت او و پدر برایم پشتوانهی هر تصمیم و عملی بود.
-اگه دعای خیر شما پشت سرم باشه و خانوادهم در کنارم باشن آیندهم روشنه.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan