رمان ژانوس_سارا رایگان


Kanal geosi va tili: Eron, Forscha
Toifa: ko‘rsatilmagan


سارا رایگان:
گرگ‌باران‌دیده
عشق و اِنکار
لِوطاهور
ازپیله تا پروانه
فودوشین
ژانوس
مهسا رمضانی‌:
پای‌همه‌ی‌دردها‌مانده‌ام و منسی(چاپی)
آیو پتریکور
حبس ابد و قلب دیوار(مشترک با دل‌آرا‌دشت‌بهشت)
به جنونم کشاندندو...
🚫هرگونه کپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع

Связанные каналы

Kanal geosi va tili
Eron, Forscha
Toifa
ko‘rsatilmagan
Statistika
Postlar filtri


بنرای امروز dan repost
🔥💔⛔️یک عاشقانهٔ ممنوعه… یک دلدادگی پر از فاصله⛔️💔🔥


آنقدری که بلوز صورتی رنگ و خرس نشان شِری توجه سهراب را جلب کرده بود، گفته‌هایش نکرده بودند. خنده‌ای بلند سر داد و در میان خنده پرسید:
-از کی تا حالا موقع خواب، لباس می‌پوشی؟!

شری با لب و دهانی که کجشان کرده بود، جواب داد:
-انقدر که گیر دادی لخت نخوابم، مجبور شدم برم این لباس مسخره رو بخرم!

سهراب گوشهٔ تخت نشست.چند تار طلایی رنگ از موهای شری را که به گونه‌اش چسبیده بود به پشت گوشش هدایت کرد:
-خب! حالا درد این خانوم کوچولو چیه که نصف شبی به جای اینکه بگیره بخوابه، نشسته داره گریه می‌کنه؟ هوم؟

شری مِن‌مِن‌کنان گفت:
-من عاشق شدم سُراب! پنج ساله که می‌شناسمش، بهش اعتماد دارم... این دفعه یه مرد واقعیه!

سهراب با کنجکاوی، اما بی‌احساس پرسید:
-یعنی از وقتیکه توی خونهٔ منی، با این آدم در ارتباط بودی و به من چیزی نگفتی؟ خب حالا این مرد خوشبخت کی‌هست؟

شری سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
-تو! من عاشق تو شدم، سُراب…

سهراب لحظه‌ای مات شد. عصبی انگشتش را روی لب کشید و کلافه خندید:
-شوخی بامزه‌ای بود! بهتره بخوابی، قبل از اینکه بیشتر از این هذیون بگی! شب بخیر، خانوم کوچولووو!

واژهٔ “کوچولو” را کشید تا تفاوت سنی‌شان را یادآوری کند. بعد از شهرزاد، دیگر نمی‌خواست به کسی دل ببازد. بی‌حرف از اتاق بیرون رفت، اما صدای نالان شری قدم‌هایش را سست کرد:
-سُراب! تو رو خدا نرو… بذار حرف بزنم! نمی‌تونم این بلاتکلیفی رو تحمل کنم! وقتی میای خونه، دلم می‌خواد بپرم بغلت و بوست کنم، انقدر که خودم خسته بشم... چرا نمی‌فهمی چه حالی دارم؟ !

حرف‌هایش،خشم فروخوردهٔ سهراب را شعله‌ور کرد. یک قدم جلو رفت و غرید:
-بیخود عاشق من شدی! یه نگاه به خودت بنداز، یه نگاه به من! ببین تو چند سالته و من چند سالمه! سن باباتو دارم، احمق... تازه فقط سن نیست که، هزارتا چیز دیگه هم هست! تو جوونی، باید دنیا رو بگردی و خوش بگذرونی! مردی که توی کل عمرش فقط یه بار عاشق شده و بعد از رَکَبی که خورد، قلبش از سنگ شده، به چه دردت می‌خوره؟ هان؟ هنوزم بچه‌ای، شری... بچه‌ای وگرنه عاشق من نمی‌شدی!

چشمان شری از اشک پر شد، اما هنوز ناامید نبود. ناگهان روی تخت ایستاد و بلوز و شلوارش را هم‌زمان از تنش بیرون کشید:
-بیا دیگه… ببین هیچی از بقیه زن‌ها کم ندارم! همهٔ چیزایی که مردا دوست دارن رو دارم! حتی بهتر و خوشگل‌ترشو دارم!

سهراب جوابی نداد، فقط توانست مثل مرده‌ای متحرک، سرش را اندکی کج کند و یک قدم به عقب بردارد.در یک لحظه، جوشش خون را در رگ‌هایش احساس کرد. شقیقه‌هایش با سرعت نبض می‌زد، ضربان قلبش بالا رفته بود، و سیبک گلویش، آشکارا بالا و پایین می‌شد.
هرچه بود، مرد بود!
یک مرد کامل، با هورمون‌هایی سرکش و طغیانگر که سال‌ها به سختی آن‌ها را مهار و سرکوب کرده بود.چشمانش به شری دوخته شد، خیره و طولانی. نفسش سنگین‌تر شده بود و گرمایی ناخواسته از عمق وجودش بالا می‌زد، اما پیش از آنکه بیش از این در دام احساساتش گرفتار شود، چرخید و با خشمی که هم به او بازمی‌گشت و هم به خودش، غرید:
-جمع کن این بساط خیمه‌شب‌بازی رو! بهت که گفتم… باز هم سراغ آدم اشتباه اومدی! من خواهانش نیستم، خانوم کوچولو! برو این اداها رو برای یکی دیگه و یه جای دیگه دربیار، شاید اون‌جا طرفدار داشته باشه!

https://t.me/+-uPYu-KUNNMyNTM0
https://t.me/+-uPYu-KUNNMyNTM0


تب لیستی سایه♥️ dan repost
یه لیست جذاب برای همه مخاطبان عزیز کانال😍




نگار فرزین
سحر💕بهزاد
https://t.me/+N9BFdebpB5w0N2U8

میم راهپیما
مونس 💕 کیان
https://t.me/+RyG2Wpv98Ks0YjM0

مریم بوذری
بردیا 💕 افرا
https://t.me/+EetWHACuYEA0YzA0

سارا انضباطی
الیاس 💕حنا
https://t.me/+ae03USXeFIo3M2Zk

شبنم
گلاویژ 💕عماد
https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ

ماریا
رستا 💕 فرشاد
https://t.me/joinchat/5lHZcPHRA3wxODg0

شینزود
فهام 💕 سامیا
https://t.me/+nrpuydJ_Z3xkNTlk

منیر قاسمی
رهی 💕 نورا
https://t.me/joinchat/WjuxpULPKVZhODQ0

میم.راهپیما
آفاق💕الچین
https://t.me/+cGaEWW24wYQ2NmI8

سیما
جانان 💕 ظهیر
https://t.me/+YYRpeXha_xw0ZDM0

نگار فرزین
عماد 💕سارا
https://t.me/+6mLM_NORp1Q0ZmU8

حدیثه ببرزاده
الهه 💕 علی
https://t.me/+zON_gzksXTRhNDY8

یگانه راد
سبحان، ارمیا💕محنا
https://t.me/joinchat/UxeH-D3sAnJO3mDX

مرضیه
سما 💕 امید
https://t.me/joinchat/Vp4khXQ1LcEhqe8f

فاطمه جعفری
حامد 💕عاطفه
https://t.me/+hyLm_LlT8dVhM2Vk

نسترن
ودا 💕دانیار
https://t.me/joinchat/PA6bpIR_NkQ1MjI0

یغما شفیع پور
تیارا 💕 آویر
https://t.me/joinchat/RaaqCdplvPFp_Ipz

شیوا بادی
ایران 💕وارطان
https://t.me/+-ddAMSs9929iOGQ0

پرنیان هفت رنگ
خزان💕هیروان ، پریشان
https://t.me/+i-AULEBzIu9jMjNk

اعظم داشبلاغی
ماهرو💕رحمان
https://t.me/+8spJjlnwbk9lZjA0

ر.بیات
حسام💕ریحانه
https://t.me/+Oe0BXmaR0L83NGU0

مهلا.خ
شهریار💕آسو
https://t.me/+iltXh72SRbs4NDI8

حانیه شامل
پناه💕 آرسین
https://t.me/+7c77UZ1Xr5k3OTA8

اعظم داش‌بلاغی
حسن، نوید💕 رها
https://t.me/+8spJjlnwbk9lZjA0
مینا
دلیار 💕 نیک
https://t.me/+FYXL5jrHy-hmZjE0

مارال
امیرحافظ 💕 آناشه
https://t.me/+FttMneQYDEU0MmNk

بهناز صفری
ماه چهره💕مهدیار_آدریان
https://t.me/+W-87i6q5g08wMDI0

فریبا زلالی
صدف 💕 علی
https://t.me/+nFRZT8EaFUgzMGZk

راز
لیدا 💕 فولاد
https://t.me/+NQ_gl30fwgBkOTRk

مهدیه سیف‌الهی
آریانا💕 کوروش
https://t.me/+Ijr5wTMZt0AzMDFk

لیلا غلطانی
فرشید💕سونا
https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ

گیسو رحیمی
دلوین💕حامین
https://t.me/+RLIrvzZYN6FlMTA0

محدثه رمضانی
پناه 💕یاشار، امیر‌علی
https://t.me/+g0SD3Ehg6eE0ZDVh

صدای بی صدا
دیاکو 💕راحیل
https://t.me/+R11OsZffKMoo-Uk4

سارا رایگان
نیاز 💕ژانوس
https://t.me/+HVwbM-IoSWI2MTU0

شبنم
آرش 💕سارا
https://t.me/+UC3MwVS_fsCnKscw

مبینا
بنیامین💕 جیران
https://t.me/+2yp68a4xG0xlOTc0

راز.س
شاداب💕سبحان، محمد
https://t.me/joinchat/rlqEz_ydcDJhNzlk
خاطره
همایون💕نوا
https://t.me/+R-d0sNQmYH5mYTc0


#۱۶۲
⏳♡🔥

چشمانم داشت خودش را برای یک هق‌هق حسابی که تا الانش هم به تعویق افتاده بود آماده می‌کرد. سرِ این خواستن بارها وادارم کردند به اعتراف. به توضیح و تعریف احساساتم.
-شهاب یه نفر می‌تونه توی یه لحظه احساسی رو در دلت بوجود بیاره که کس دیگه‌ای توی ده سال نتونسته. به جون بابام قسم من قدرنشناس نیستم، ولی نمی‌تونستم یک عمر با کسی زندگی کنم که عاشقش نبودم.

چنگ انداخت به یقه‌ی گرد ژاکت تنش و تا روی سینه‌اش پایین کشید و به یکباره رهایش کرد. انگار که گرمش بود یا شاید هم احساس خفگی می‌کرد.
-این عشق کوفتی چقدر بی‌انصافت کرده!

چرا نمی‌فهمید؟ اصلِ انتخابم فقط عشق بود.
-توی این موقعیت من هر حرفی بزنم تو برداشت بدی ازش می‌کنی... چشمات رو از روی من بردار تا بتونی کس دیگه‌ای رو هم ببینی.

یک دستش روی کمرش نشست و پوزخندی زد.
-بازم پگاه! حس کردم یه پسر بچه شکموام که داری برای پرت کردن حواسش بهش قول آبنبات می‌دی.

تشبیه‌ش دلم را سوزاند. نه برای خودم برای پگاه. حقش نبود تلاشش برای جلب توجه محبوبش اینقدر پشیز شمرده شود.
-تو تونستی پگاه رو به عنوان همسرت دوست داشته باشی؟ نه! کاری که خودت از پسش برنیومدی رو توقع داری من انجام بدم؟ با ضعیف نشون دادن احساس قوی دختری که دوست داره باعث شدی خیلی ازت برنجم.

تندخو شد و از قالب تظاهرش خارج.
-با این مقایسه‌های الکی می‌خوای جواب وجدانت رو بدی و احساسی که بهت داشتم رو نادیده بگیری؟ تعصب پگاه رو می‌کشی و منو محکوم می‌کنی؟

قبل از برخاستن از روی مبل، گوشی‌ام را از روی میز برداشتم. هر دو در بدترین وضعیت روحی بودیم و جَو به وجود آمده اصلاً مناسب این بحث تکراری نبود.
-من هیچوقت در برابر تو نقش بازی نکردم. واسه یه بارم شده به احساسی که بهم داری دلخوشت نکردم تا الان وجدانم بخواد به جونم بیفته. نذار حرمت‌ها شکسته بشه و دست از سر من و امیر بردار. حتی اگه اونم نبود بازم تو انتخابم نبودی.

نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097

میانبر پارت‌های رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322

#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۶۱
⏳♡🔥

باسنم به نشیمن مبل نرسیده درِ سالن با صدای بدی باز شد و شهاب با عصبانیت جلویم ظاهر شد.
-نیاز تو داری چیکار می‌کنی؟

وای نه! برای امروز دیگر کافی بود ظرفیت درگیر شدن با شهاب را نداشتم.
-چرا جوابم رو نمی‌دی؟ سکوتت توی این موقعیت خیلی مسخره‌ست.

کف دستانم را روی صورتم کشیدم و ترجیح دادم سکوتم را حفظ کنم. عصبانیتش دوچندان شد.
-چطوری تونستی اینقدر راحت ازم بگذری؟ جلوی چشمام واسه یه مرد دیگه گریه کردی. با عزیزانت قهر کردی و دست از زندگیت شستی... کاری که تو کردی رو هیچکس دیگه نمی‌تونست بکنه، آقابزرگ رو راضی کردی!

دو تا مبل مقابلم را با صدای بدی روی سرامیک‌ها به عقب کشید. به خودش میدان داد برای جولان دادن.
-یه چیزی بگو! طوری رفتار نکن که انگار بود و نبودم برات یکیه.

خسته بودم و نمی‌خواستم برای جنگی که دیگر پیروزش شده بودم بجنگم. با این حال دلم نیامد دلِ او را که هیچوقت برای دلِ من غم نخواست بیشتر از این آزرده کنم.
-برام مهمی شهاب... چرا نمی‌خوای قبول کنی که بودنت رو به شکل دیگه‌ای نمی‌خوام؟ اگه گفتم نمی‌خوام با یه نقش دیگه توی زندگیم داشته باشمت معنیش این نیست که برام مهم نیستی.

برخلاف انتظارم تن صدایش ضعیف شد و دیگر از بدنش هیچ حرکت اضافه‌ای سر نزد.
-یه عمر خودمو به آب و آتیش زدم که به چشمت بیام. هرجا رفتیم چشمام رد نگاهت رو تعقیب کرد تا بفهمم از چی خوشت می‌آد؟ هر بار دور هم جمع شدیم حواسم جمع این شد که ببینم از کدوم غذا چند لقمه بیشتر می‌خوری تا غذای مورد علاقه‌ت رو بدونم. هرچی که مربوط به استعداد و علاقه‌ت بود رو دنبال کردم با اینکه هیچ لذتی برام نداشت... یه عمر پشت‌سرت دویدم چرا واسه یه بارم شده سربرنگردونی منو ببینی؟ چرا توی یه قدمی رسیدن منو با کسی که تازه از گرد راه رسیده عوض کردی؟ کاری موند که برای به دست آوردن دلت نکرده باشم بی‌انصاف؟
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#پارت_جدید


#۱۶۰
⏳♡🔥

بادلخوری سالن را ترک کرد. می‌دانم این رضایت فقط به زبان بود نه از ته دل. پدر دستم را گرفت و بلندم کرد.
-می‌دونی که در هر شرایطی اولویتم تویی. همیشه پای انتخاب درست و غلطت موندم و تنهات نذاشتم. امیر هم بواسطه‌ی من و شغلم وارد زندگی تو شده به همین خاطر از همه بیشتر نگرانم و خودم رو در برابر این تصمیمت مسئول می‌دونم.

انگشتانم با یقه‌ی ژاکتش ور رفت. این چند روز ته‌ریشش بلندتر و بهم ریخته‌تر شده بود.
بجز من، فقط پدر بود که روحیه‌اش هم روی ظاهرش اثر گذاشته بود.
-مرسی بابا... اگه نبودی آقابزرگ کوتاه نمی‌اومد... این احترامی که برای عشق و احساساتم قائل بودی بهم جرات پافشاری روی انتخابم داد. تو درکم کردی و هیچی به اندازه این برام ارزشمند نیست.
-پس لطفاً بیشتر از قبل و به دور از هیجان به این تصمیم مهم و بزرگی که گرفتی فکر کن مخصوصاً به اون آدمی که داری تمام دنیاتُ روی اعتماد و علاقه‌ای که بهش داری بنا می‌کنی... نذار شرمنده بشیم نیازم.

"هرگونه کپی برداری از داستان ژانوس یا انتشار پارت‌ها و فایلی از رمان‌هام در کانال و سایت دیگه‌ای مشمول رضایت من نیست و خوندنش در هر جایی به غیر از  کانال نویسنده(سارا رایگان) حرامه و به هیچ عنوان راضی نیستم.
پس لطفاً حلال بخونید و حقِ نویسنده رو پایمال نکنید."

دلم لرزید از این اخطار، از دلهره‌ای که به دلم می‌انداختند.
-امیر باعث سربلندی‌مون می‌شه نه سرافکندگی...

سرم را روی سینه‌اش گذاشت و آه همیشگی‌اش را بلند سَر داد.
-ای عشق! ز شوق تو گذر می‌کنم از خویش...
تو قاف قرار من و من عین عبورم...

زیرلب این شعر را با او زمزمه کردم و تنم در میان بازوهایش جمع‌تر شد.
عاشق فقط می‌خواست درک شود نه طرد!
-مامان و...
-نگران نباش خودم الان می‌رم باهاش صحبت می‌کنم.

بوسه‌ای میان فرق موهایم نشاند و صبورانه مرا از خودش جدا کرد.
-زیرچشمات گود افتاده و لبات با خنده قهر کرده... هرچی زودتر مثل قبل شو. من طاقت ندارم گلم رو پژمرده ببینم.

در سالن را که پشت‌سرش بست حسی که تلفیقی از ذوق و استرس بود در جانم قوت گرفت. باید برای چند دقیقه هم شده جایی می‌نشستم تا رمق به پاهایم برگردد.

نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097

میانبر پارت‌های رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322

#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۵۹
⏳♡🔥

آقابزرگ تنش را جلوتر کشید و آخرین تقلایش را هم کرد.
-چرا عزیزم؟ کی بهتر و مناسب‌تر از شهاب؟ جلوی چشم خودمون بزرگ شده و زیروبمش رو بلدیم. چی کم داره؟
-مشکل از کمبود نیست. شهاب پسر خیلی خوبیه، ولی من نمی‌تونم به عنوان همسر توی زندگیم بپذیرمش. چون امیر عضوی از این خانواده نیست بد و نامناسبه؟ چه خطایی دیدید ازش که اینقدر براتون نخواستنی شده؟ مگه نمی‌گید تو محله‌شون تحقیق کردید و هیچکس چیز بدی درموردش نگفته؟ بابا شما چی؟ تا حالا خطایی ازش دیدید؟

آقابزرگ با انگشت شست و اشاره پیشانی‌اش را مالید.
-از همین ‌بی‌خطا بودنش می‌ترسم... این همه اعتماد به این پسر از کجا می‌آد؟

بدبینی آقابزرگ همیشه مقدم بر هر شناختی از اطرافیانش بود. امیر را بخاطر خطاکار نبودنش رد می‌کرد!
-از صداقتش می‌آد و صداقت، اعتماد رو می‌سازه.
-می‌ترسم این مسیری که انتخاب کردی راه نباشه چاه باشه.

ترسش برایم قابل احترام بود. برخاستم و جلوی پایش روی زمین نشستم. دستانش را در آغوش گرفتم و به بغضی که این روزها خیلی نازک شده بود بهایی برای شکستن ندادم.
-قربونتون برم نترسید... می‌دونم حتی پدرم ته دلش راضی نیست، اما می‌خوام نظرتون با انتخاب من و دلم یکی بشه. گفتن این حرف‌ها برام آسون نیست، ولی نگفتنش هم خیلی سخته... اجازه بدید درست بودن انتخابم رو بهتون ثابت کنم.

دستانش را که آهسته می‌لرزیدند از آغوشم بیرون کشید و موهای آشفته‌ام را نوازشی کوتاه کرد.
-امیدوارم ارزش این همه غصه خوردن‌ و اشک ریختنت رو داشته باشه و روزی بخاطر التماس‌های امروزت سرزنش نشی.

آمینی از ته قلبم گفتم و رضایتش را از این حرفش برداشت کردم. موافقت او و پدر برایم پشتوانه‌ی هر تصمیم و عملی بود.
-اگه دعای خیر شما پشت سرم باشه و خانواده‌م در کنارم باشن آینده‌م روشنه.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


نحوه تهیه‌ی vip ژانوس و باقی رمان‌های من👇

🔥وی آی پی رمان ژانوس ۴۵۰۰۰هزارتومان
🫀فایل رمان فودوشین ۵۰۰۰۰هزارتومان
🦋از پیله تا پروانه ۲۵۰۰۰تومان
🎻فایل لوطاهور ۲۵۰۰۰تومان

در صورت تهیه‌ی دو قصه با هم شامل تخفیف میشه‌.
ژانوس vip + فایل فودوشین=۸۰۰۰۰ تومان
ژانوس vip+ فایل لوطاهور=۶۰۰۰۰ تومان
ژانوس vip+ از پیله تا پروانه=۶۰۰۰۰تومان
فایل لوطاهور+ عضویت از پیله تا پروانه=
۳۸۰۰۰تومان
تومان

در صورت تهیه سه قصه با هم مجدد شامل تخفیف میشه(۸۵۰۰۰تومان)

در صورت تهیه‌ی هر چهار قصه با هم شامل #تخفیف_ویژه می‌شه(۱۲۰۰۰۰ تومان)

مبلغ رمان‌های مورد نظر رو به این شماره کارت 👇واریز بفرمایید.
💳 : 6037997114568851
به نام سارا رایگان

و ارسال عکس واریزی به ادمین برای عضویت:👇
@kimia_sajedi :ایدی ادمین


#۱۵۸
⏳♡🔥

پدر دستی توی موهایش کشید و نگاهش را سمت من کج کرد. تمام احساساتم را توی چشمانم جا دادم و تقدیمش کردم.
-نیازم نظرم رو در مورد امیر شنیدی. گفتم چون پسرخوبیه، دلیل نمی‌شه همسر خوبی هم باشه. ازت خواهش کردم به عقلت بیشتر از دلت توجه کنی، ولی تو چی گفتی؟

جوابم قطعی و حاضر بود، اما گفتنش سخت...
-نیاز جواب بده؟ چی گفتی بهم؟

سرم را پایین انداختم و دستانم را محکم به هم گره زدم.
-گفتم نمی‌تونم... من دوستش دارم.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی برای ابراز احساساتم به یک مرد تا این حد خجالت بکشم و آزار ببینم.
-اینطوری نمی‌شه دانیال.

تاب نیاورد و با سرعت گردنش را سمت آقابزرگ چرخاند.
-پس چه جوری می‌شه؟ ازم می‌خوای بهش بگم عاشق نباشه؟ مثل این می‌مونه که به آب بگی خیس نباشه.

آقابزرگ خودش را روی مبل رها کرد و لحظاتی در فکر فرو رفت.
-نیازجان به پیشنهادم فکر کردی؟ برای ادامه تحصیل برو اروپا یا هر کشور دیگه‌ای که دوست داری. یه مدت از اینجا دور باش و به آرزوهات بچسب عزیزم. من و خانواده‌تم هرطور که بخوای پشتت هستیم.

من هم به آرزویم چسبیده بودم! به مردی که بلد بود عاشق باشد و عاشقم کند. پدر پوزخندی زد و گفت:
-بابا فکر کردی این راه‌حل جواب می‌ده؟ جاش رو عوض کردی با فکرش می‌خوای چیکار کنی؟ دو سال پیش که نیاز قصد داشت برای ادامه تحصیل از ایران بره مخالفت شما مانعش شد. حالا این اصرارتون برای رفتنش دیگه فایده نداره چون دیر شده.

سکوت و...
-چرا هنوز به نیاز نگفتی که نوید چند روز پیش واسه شهاب از هردوتامون خواستگاریش کرد؟

نه! همین را کم داشتم توی این اوضاع. پدر برگشت روی مبلی که ترکش کرده بود و با کنایه گفت:
-می‌خواستم توی موقعیت مناسبی بهش بگم که خودتون زحمتش رو کشیدید و زودتر از من بهش گفتید.

بی‌آنکه بخواهم بدنم را منقبض کرده بودم و سرزانوهایم را طوری بهم فشار می‌دادم که درد گرفته بودند.
-معذرت می‌خوام، اما جواب من منفیه. هیچوقت نمی‌تونم به این پیشنهاد فکر کنم.

نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097

میانبر پارت‌های رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۵۷
⏳♡🔥

نیاز:
عصبی، آشفته، نگران و در حال تلاش برای حفظ ظاهر... آقابزرگ را اینطور ندیده بودم هرگز!
-دانیال تو یه چیزی بگو! دخترت احساسات کورش کرده. تو که پدرشی، عاقلی و می‌دونی این وصلت به صلاحش نیست.

پدر روی مبلِ مقابلِ من نشست و سکوتش را نشکست.
-دانیال باتوام! شونه خالی نکن از این تصمیم بزرگ و مهم. می‌دونی چه حالی دارم و بجز نیاز هیچکس با این ازدواج موافق نیست.

توی ذهنم مخالف‌ها را می‌شمارم و یک تعداد را جدا می‌کنم.
عمه کتایون، پگاه، پرتو... نه موافق بودند نه مخالف و حتی این اواخر خنثی بودند و تماشاچی.
-بابا من بهش گفتم که این ازدواج به صلاحش نیست و باید درموردش بیشتر فکر...

آقابزرگ به پاهایش سرعت داد و با خشم سمت پدر خیز برداشت. از ترس چسبیدم به پشتی مبل.
-اینطوری با نرمی و گرمی بهش نگو. بلند و بدون تعارف عاقبت این تصمیم احساسی رو بگو تا متوجه بشه خیرش رو می‌خوایم و دست از اصرار و خواهش برداره.

پدر نفسش را فوت کرد بیرون و با یک تکان بلند شد. با حجم دادن به صدایش حقِ سکوت دقایق پیشش را به کلی پایمال کرد.
-من حرف‌هام رو زدم و نظرمم گفتم. نیاز می‌دونه موافق این ازدواج نیستم، اما نمی‌تونم مثل شما جلوش بایستم و برای منصرف کردنش طرد و تهدیدش کنم. چون من مثل شما نیستم.

خشم پدر، آقابزرگ را وادار به قدمی عقب‌نشینی کرد.
-من کی گفتم این کار رو بکنی؟ این دختر شیشه‌ی عمرمه اگه کوچکترین ضربه‌ای بخوره من می‌شکنم و خرد میشم. فقط ازت می‌خوام روی مخالفتت پافشاری بیشتری کنی.

پدر کوتاه نیامد از موضع خشم و حرصش.
-نکردم؟ ولی دیگه فایده نداره چون می‌بینم دخترم داره جلوی چشمام می‌سوزه. من تاب دیدن سوختنش رو ندارم.

بغض توی گلویم می‌رقصید و دلم از این همه جنگ و دعوا به آشوب کشیده شده بود.
-چند صباحی بسوزه بهتر از اینه که یه عمر بسوزه. جوونه و عقلش خام. من و تو باید بهش راه و آدم درست رو نشون بدیم.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


این انتقام زندگی منه...

بعد از یاسمن حالا نوبت ژانوسه که قصه‌ش رو وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگیش کنه.
🙂


لینک گروه دورهمی‌ داستان ژانوس، اگه دوست داشتید به جمع‌مون ملحق بشید.🤍
https://t.me/joinchat/CTxpazxtkL5kZGQ0

نحوه تهیه‌ی vip ژانوس و باقی رمان‌های من👇
https://t.me/c/1365197653/3427

لینک کانال ژانوس جهت معرفی به دوستان‌تون🌸🌿
https://t.me/+rvBv-A7vIbYzMWM8

پیج اینستاگرام من جهت اطلاع از اخبار رمان‌هام❤️
http://instagram.com/_u/sara.raygan

لینک کانالِ دنیایِ من🌈
@Donyaye_sara

کانال عیارسنج رمان‌های من👇
https://t.me/+8Jit9dFvEpk5MGJk


#۱۵۶
⏳♡🔥

حجم بیشتری از نوشیدنی الکلی را توی گلویم سرازیر کردم...
تصمیم دارم عزمم را جزم کنم. گذشته را توی ذهنم و آینده را جلوی چشمم بگذارم اما آنطور که می‌خواهم موفق نمی‌شوم. یک نوع ترس هست مثل مرگ که هر چقدر هم بگویی از آن ابایی نداری و شجاعتش را داری زمانی که وقت انجام دادنش برسد می‌فهمی که چقدر از آن می‌ترسی. آن هم لحظه‌ی مقابله و مدارا با دشمنانت هست.
می‌ترسم دلم تاب نیاورد آن لحظه‌ها را... می‌دانم!

قفل ساعت مچی‌ام را باز کردم و جلوی چشمم توی هوا تاب دادم... عقربه‌هایش سال‌هاست که یخ بسته. قلبم به قدمت یک تاریخ خونین و ننگین از آن‌ روزهای سیاه گذشته، اما مثل یک سایه آن را به دنبال حال و آینده‌ام می‌کشد.

صدای بالا آمدن کسی از پله‌های پشت درِ اتاق می‌آمد. به یک لیوان نوشیدنی دیگر احتیاج داشتم. صدای زنگ کوتاهی از گوشی‌ام آمد و بلافاصله پیامی روی صفحه‌اش نقش بست. پیام تصویری را باز کردم...
لباس خواب سفید و بدن‌نمایی به تن داشت و با ژستی تحریک آمیز جلوی میز آرایش‌اش نشسته بود. پیام دیگری فرستاد.
-امشب بیام پیشت عزیزم؟

صدای پا پشت در متوقف شد و صدای خودم توی ذهنم تکرار(-اون منو دوست داره... آدم‌ به راحتی می‌تونه بزرگترین ضربه رو به کسانی بزنه که دوستش دارن. )

برایش تایپ کردم. (بیرونم تا یک ساعت دیگه می‌رسم خونه)

عکس دیگری با لبخندی پهن‌تر و یقه‌ای بازتر برایم فرستاد. برای به صبح رساندن امشب تنها گزینه‌ی در دسترسم وقت گذراندن با او بود.
(-عاشقتم عزیزم.)
این پیامش را چند بار زیرلب خواندم.

عشق! تمام هدفم روی این سه حرفی‌ای که هیچ اعتقادی به آن نداشتم برنامه ریزی شده بود و این خیلی خنده‌دار بنظر می‌رسید.
امید داشتن به چیزی که به آن باور نداری!
-ژانوس در رو باز کن مامان نگرانته... پدر گفت فردا پرواز داریم درسته؟

از همان اول فهمیدم رایان است. صدای قدم‌هایش را می‌شناختم. گوش‌هایم در تشخیص و حفظ صدای رفت و آمد آدم‌ها تبحر خاصی داشت.

نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097

میانبر پارت‌های رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322

#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۵۵
⏳♡🔥

تلاش کردم برای رها شدن. داشت اذیتم می‌کرد. با دستانش با حرف‌هایش که هزاران بار مرور شد و توی گوش‌هایم زمزمه.
-این انتقام زندگی منه.
-آفرین پسرم پس برای زندگیت مبارزه کن.

ناگهان شانه‌ام به عقب کشیده شد. با زور کمش سعی داشت مرا از پدر جدا کند.
-ولش کن. نمی‌بینی داری اذیتش می‌کنی؟

برگشتم سمتش. کاسه چشمان سیاهش پر از اشک بود، اما اجازه سرریز شدن نمی‌داد‌.
-مطمئنی از پس این انتقام برمیای؟
-به کوتاهی و لذتبخشی کشیدن یه نخ سیگار.

پدر کیف کرد و لبخند بزرگی زد. اما او، آهسته سر تکان داد و گفت:
-اینقدر بااطمینان این حرف رو نزن.

اطمینان؟ من به حرفم ایمان داشتم.
-اون منو دوست داره... آدم‌ به راحتی می‌تونه بزرگترین ضربه رو به کسانی بزنه که دوستش دارن.
-پس احساسات خودت چی؟

پدر از این دسته سوال‌هایش عصبی می‌شد.
-لطفاً تمومش کن! ژانوس در برابر اونا احساسی نداره.

چند بار پلک زد تا مانع ریختن اشکش شود.
-این غیرممکنه که از کسی بخوای احساساتش رو منجمد کنه.

و قبل از ترک اتاق گفت:
-بیاید سرمیز... حداقل قبل از رفتنت کمی بیشتر پیش ما باش.

پدر درصدد دلجویی از همسری برآمد که همیشه همراهش بود.
-صبر کن با هم بریم عزیزم.

لیوانم را از نوشیدنی سرریز کردم.
-شما برید من چند دقیقه دیگه میام.

پشت در اتاق روی زمین نشستم. یک پایم را ستون دستی کردم که لیوان نیمه خالی نوشیدنی را نگه داشته بود. قسمتی از چین پرده نقطه‌ای برای اتکا نگاهم شد. سال‌ها انتظار رسیدن این روز را می‌کشیدم و حال که در یک قدمی‌ رسیدنش بودم حالم انگار سرناسازگاری برداشته بود.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۵۴
⏳♡🔥

پدر سرپا شد و با ابراز خشمش اجازه‌ نداد حرفش را تمام کند.
-بس کن عزیزم! نباید توی این موقعیت مهم و حساس همچین خیالات واهی و خامی رو به زبون بیاری. تو یه زنی این احساسات و نگرانی طبیعیه...

دستانم را دو طرف سرم گذاشتم و محکم فشردم. دلم می‌خواست هرچه زودتر از این روزها بگذرم و برسم به دیدن صحنه‌ها و اتفاقاتی که قرار بود به دست من بیفتد و چشمانم شاهد به وقوع پیوستن‌اش باشد. همین وعده‌ها بود که شوق جنگیدن را در دلم نگه می‌داشت.
-ژانوس بگو که حرف من درسته! من تو رو طوری بار نیاوردم که وسط راه بزنی به بیراهه. یادته چی بهم گفتی؟ که اگه منم کوتاه بیام تو تا پای جونت ادامه می‌دی. تو چشمام نگاه کردی و گفتی عدالت رو اجرا می‌کنی و همه‌شون رو مجازات. گفتی هر شب قبل از خواب همه‌ی اون شب‌هایی که توی گذشته به تو و...

فریادم خفه کرد صدا را در گلویش. نخواستم حرف‌هایی را بشنوم که زندگی‌اش کرده بودم.
-هیچکس نمی‌تونه جلوی من رو بگیره.

دستانش را دو طرف صورتم گذاشت و به خودش نزدیک کرد.
_می‌دونم! مادرت اینو باور نداره، ولی من و تو داریم... ما غم مشترکی داریم.

غم! اصالت من بود.
_من این قدرتم رو از غمم دارم پس از دستش نمی‌دم و انکارش نمی‌کنم.

چشمان روشنش از رضایت و شادی برق زد. فشار دستانش روی گونه و پیشانی‌ام بیشتر شد و فاصله‌ی صورتش کمتر.
-آره همینه... ما این قدرت و جایگاه رو از غم‌مون داریم. اون آدم سابق رو بذار زیر پات و ازش رد شو. باشه؟

سرم را به تندی تکان داد و سوالش را با تحکم و صدای بلند تکرار کرد.
-باشه پسرم؟ باشه؟ باشه؟

نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097

میانبر پارت‌های رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۵۳
⏳♡🔥

حرفمان برایش تسلی نشد بلکه سلسله اعصابش را به هم ریخت. موهایش را با حرص از روی سینه‌اش به عقب راند و صدایش را بالا برد.
-هیچ میفهمید از من چی می‌خواید؟

به من نگاه کرد.
-نگران نباشم؟ این توصیه بود یا توهین؟

نیمرخش به تندی چرخید سمت پدر.
-من یه همسرم، مادرم... توقع داری نگران نباشم؟ اگه زن دیگه‌ای جای من بود و از همه چیز خبر داشت طی این همه سال یا دیوونه می‌شد یا شما رو دیوونه می‌کرد.

پدر صندلی را دور زد. روی لبه‌ی میز در مقابلمان نشست و نگاهش را میان هردویمان تقسیم کرد.
-ما برای هر قدمی که برمی‌داریم، هر حرفی که می‌زنیم و حتی هر نفسی که می‌کشیم برنامه‌ریزی کردیم.
-من نمی‌خوام به تو و بچه‌هام صدمه‌ای برسه.

پدر خواست دستش را بگیرد ولی موفق نشد. چون به محض فهمیدن قصدش دستانش را توی دامن پیراهنش مخفی کرد.
-نمی‌بینیم! طوری رفتار می‌کنی انگار همین الان از همه چیز باخبر شدی. تو قدم به قدم شاهد تمام ماجرا بودی و می‌دونستی بالاخره روزی که بخاطرش سرپا شدیم و جنگیدیم می‌رسه.

سیگارم را روشن کردم و گوشه‌ی لبم جا گذاشتم. مکالمه‌یشان داشت یکسری از خاطرات مرا نبش قبر می‌کرد.
-ژانوس تو ترسیدی... من یه مادرم اینو زودتر و بهتر از هرکسی متوجه می‌شم.

پدر متعجب شد و پیگیر.
-ترس؟ اونم تو؟ باور کنم این انگ سراسر ننگ رو؟

ترس! من سال‌هاست که به دل ترس‌هایم راه پیدا کرده بودم و هر بار که با آن روبرو شدم ترسم کمتر شد و قدرتم بیشتر...
-ترسم از انجام دادانش نیست. از تنفریه که کنترلش برام مشکل شده.
-نباید به باخت شانسی بدیم...

سیگار با پک‌های پی در پی‌ام سریع‌تر سوخت و رفتم سراغ نخ بعدی.
-تو گفتی که همه چیز تحت کنترله! نیست؟

سمت پدر خیز برداشت.
-بس کن! چرا متوجه منظور من نمیشی و یکریز دنبال جواب از ژانوس هستی؟ می‌دونم مخالفتم هیچ تاثیری نداره، اما حداقل حرفم رو بفهم. این بچه...
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۵۲
⏳♡🔥

با انگشتان بلند و لاغرش بااحتیاط باند سفید را دور دستم می‌پیچید و مدام زیرلب غر می‌زد به جان هردویمان.
-مردهای این خانواده همه‌شون مثل پسربچه‌های بازیگوش و سربه‌هوایی شدن که باید مدام مراقب‌شون باشم... دستت رو برگردون... کی قراره نگرانی‌های من تموم بشه؟ هیچوقت... صبر کن با یه چسب محکمش کنم...

لاک آبیِ تیره‌ی روی ناخنش بیشتر از رنگ صورتی قبلی به پوستش می‌آمد... یادم آمد که او هم لاک خیلی دوست داشت.
-تموم شد بلند شو بریم سرمیز.

برخاست. دست سالمم را گرفت و کشید.
-بلند شو دیگه! می‌خوام در مورد سفری که برنامه ریزی کردم بهتون بگم. یکی از بهترین کشورهای اروپایی...
-عزیزم قرار نیست ژانوس جایی بره اون باید برگرده ایران...

سکوت سنگینی توی اتاق حکمفرما شد. انگشتانش دور مچم شل شد و دستم را رها کرد روی پایم.
-وقتش رسیده؟!

سوالش از پدر همراه بود با شک، ترس، عدم رضایت و تردید...
-دیر هم شده! باید کاری که این همه سال دنبالش بودیم رو به نتیجه برسونیم.

تنش سست شد و روی نزدیکترین صندلی در دسترسش نشست.
-همه چیز بهم می‌ریزه... خانواده‌مون از هم می‌پاشه... ژانوس خودش رو فدای این انتقام می‌کنه...

ذهن پریشانش شروع کرده بود به تولید افکار مشوش، آزار دهنده و نگران کننده... افکارمان در این لحظات به غایت تفاهم رسیده بود.
-نگران من نباش...

پدر بااطمینان گفت:
-همه چیز اونطوری پیش میره که ما می‌خوایم... واسه هیچکس اتفاق بدی نمی‌افته... قراره ما خوشحال بشیم و دشمنامون غمگین... به همسر و پسرت اعتماد کن!

نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097

میانبر پارت‌های رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


وی آی پی رمان ژانوس ۴۵۰۰۰هزارتومان
فایل رمان فودوشین ۵۰۰۰۰هزارتومان
از پیله تا پروانه ۲۵۰۰۰تومان
فایل لوطاهور ۲۵۰۰۰تومان

در صورت تهیه‌ی دو قصه با هم شامل تخفیف میشه‌.
ژانوس vip + فایل فودوشین=۸۰۰۰۰ تومان
ژانوس vip+ فایل لوطاهور=۶۰۰۰۰ تومان
ژانوس vip+ از پیله تا پروانه=۶۰۰۰۰تومان
فایل لوطاهور+ عضویت از پیله تا پروانه=
۳۸۰۰۰تومان
تومان

در صورت تهیه سه قصه با هم شامل تخفیف ویژه میشه(۸۵۰۰۰تومان)

در صورت تهیه‌ی هر چهار قصه با هم(۱۲۰۰۰۰ تومان)

مبلغ رمان‌های مورد نظر رو به این شماره کارت 👇واریز بفرمایید.
💳 : 6037997114568851
به نام سارا رایگان

و ارسال عکس واریزی به ادمین برای عضویت:👇
@kimia_sajedi :ایدی ادمین


#۱۵۱
⏳♡🔥

از جعبه سیگارم یک نخ برداشت و اهرم فندک را فشرد.‌ سیگار روشن را به پلاک پیدا از میان دو دکمه‌ی باز پیراهنم نزدیک کرد. بوی کِز خوردن موهای روی سینه‌ام و داغی پوستم خواب را علاوه بر چشمانم از تمام وجودم پراند.
-برای فردا شب... این رفتن با بقیه رفتن‌هات فرق داره. باید کار رو تموم کنی. می‌خوام دفعه بعد که توی این اتاق نشستیم در مورد اینکه چقدر خوب تونستیم از پسش بربیایم حرف بزنیم.

این بوی کثیف داشت حالم را بهم می‌زد. انگشتانم را دور سیگارش حلقه کردم و آتش‌اش را توی مشتم خاموش.
-همینه! به دیدن این خشمت احتیاج داشتم.

سیگار را توی دستم جا گذاشت و پرده‌ را کنار زد. توی قاب فقط سیاهی محض بود. قلبم با این تصویر برآمده در دل پنجره رقابت کرد.
-تو عزیزترین و باارزش‌ترین آدم زندگیم هستی پسرم. جدا از همخون بودن‌مون، هدف مشترکی داریم که رابطه میان ما رو خیلی محکم‌تر کرده.

مشتم را باز کردم. فیلتر افتاد روی کفپوش و سوزش کف دستم بیشتر شد. با باز شدن ناگهانی درِ اتاق نگاه هردویمان به یک سو جهت پیدا کرد.
-چرا نیومدید سر میز؟

با لحن تندی سوال دومش را پرسید.
-ژانوس خسته‌ست چرا اجازه ندادی حداقل الان که بعد از چند روز برگشته خونه کمی استراحت کنه؟ مگه نگفتم می‌خوام امشب فقط به خانواده‌مون تعلق بگیره نه کار و...
-خیلی خب! چرا اینقدر عصبانی‌ شدی؟ قصد داشتم فردا صبح باهاش صحبت کنم ولی حس کردم حالش زیاد خوب نیست.

برای متقاعد کردن همسرش دروغ گفت!
-ژانوس خوبی؟

با شناختی که از من داشت حرف شوهرش را باور نکرد. روی صندلی کنارم نشست و دستانم را گرفت. پوست سوخته و ملتهب کف دستم باعث گره خوردن ابروهای باریکش و بیشتر شدن عصبانیتش شد.
-این چه بلایی که سر خودت آوردی پسرم؟

بلافاصله یکی از خدمتکارها را برای آوردن جعبه کمک‌های اولیه صدا زد و با دستان خودش زخمم را پانسمان کرد.
-نمی‌دونم کی قراره این روزها بگذره فقط دعا می‌کنم هرچی زودتر تموم بشه.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۵۰
⏳♡🔥

موهای بازش توی هوا میان صورت هردویمان آویزان شد.
-می‌گفتن با دیدن مدل‌های چند سال اخیرت اولین چیزی که به ذهن‌شون خطور می‌کنه پیچیدگی، ظرافت و کلاس اجتماعی مُد ایتالیاست.

دستانش را از روی شانه‌هایم برداشت و سایه‌اش از روی سرم کم شد.
-بخاطر تلاش و نبوغ توئه که در صنعت چرم با برندهای جهانی بسیار مطرح ایتالیا مثل فندی، جورجیو آرمانی، ورساچه و پرادا رقابت می‌کنیم.

رایان هم صندلی‌اش را ترک کرد و کنار او قرار گرفت.
-امیلیا درست میگه پدر. داریم توقف ناپذیر میشیم پس دلیلی برای نگرانی نیست. در مورد این پنهان کاری ژانوس هم حالا که فکر می‌کنم بدون نیاز به شنیدن توضیحی از خودش برامون قابل درکه.
-بچه‌ها شما برید سرمیز من و ژانوس هم چند دقیقه دیگه بهتون ملحق می‌شیم.

"هرگونه کپی برداری از داستان ژانوس یا انتشار پارت‌ها و فایلی از رمان‌هام در کانال و سایت دیگه‌ای مشمول رضایت من نیست و خوندنش در هر جایی به غیر از  کانال نویسنده(سارا رایگان) حرامه و به هیچ عنوان راضی نیستم.
پس لطفاً حلال بخونید و حقِ نویسنده رو پایمال نکنید."

رایان خواست حرفی بزند، اما منصرف شد و همراه با اِمیلیا اتاق را ترک کردند.
پدر از کانتر بار گوشه‌ی اتاق لیوانم را برایم پر کرد و دستم داد.
-هیچکس توی این دنیا به اندازه‌ی من، تو رو نمی‌شناسه پسرم.

نوشیدنی را سر کشیدم. لیوان خالی را از دستم گرفت و با صدای بدی روی میز کوبید.
-اگه هفته آینده رُم باشم خودم می‌رم کامپانیا...

جلویم زانو زد. دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و به تندی بالا کشید.
-بحث رو عوض نکن. پنج روزه که منتظرم برگردی تا بتونم باهات صحبت کنم. اصلاً وقت نشد با هم تنها باشیم. از وقتی که برگشتی ایتالیا خودت رو توی کار غرق کردی. فَشن ویک میلان هم بهترین بهانه‌ شد. حالا هم که تموم شده و همه از کارت راضی‌ان تو بازم از خودت ناراضی‌ای.

دلم می‌خواست بخوابم. نیاز روحم برای جدا شدن از جسمم داشت به تقلا ختم می‌شد.
-واسه چه تاریخی بلیط گرفتی؟

نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097

میانبر پارت‌های رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan


#۱۴۹
⏳♡🔥

پدر دستش را به چانه‌اش کشید و نگاهش روی من دقیق‌تر شد.
-حق باتوئه ژانوس! مهمترین و بزرگترین قراردادمون مونده و هرطوری شده راضی‌شون می‌کنیم. مگه نه؟

دود سیگار آهسته از دهانم خارج شد. رایان اخمی کرد و دکمه پاور گوشی‌اش را فشرد.
-خیلی سمجن... ولی از وقتی که شنیدن بیشتر همکارهاشون با ما قرارداد بستن نرم‌تر شدن. بچه‌هاش که خیلی استقبال می‌کنن از این همکاری، اما خودش قبول نمی‌کنه.

اِمیلیا موهای دور صورتش را به پشت گوشش هدایت کرد.
-دو روز پیش توی میلان به وکیل‌مون ایمیل زده بودن و درخواست یه قرار ملاقات مجدد داشتن.

گزارش این خبرش باعث تعجب‌شان شد.
-ژانوس چرا چیزی به ما نگفتی؟!

اِمیلیا حس کرد نباید این حرف را می‌زد و درست هم حس کرده بود. رایان شاکی شد.
-ژانوس حق با پدره! چرا به ما نگفتی؟ من تا همین الانش داشتم به این فکر میکردم که برای متقاعد کردنشون باید چه کار دیگه‌ای کنیم!

فیلتر سیگار با فشار انگشتانم توی زیرسیگاری لِه شد.
-تا وقتی نهایی نشده دیگه در موردش حرفی نمی‌زنم.

رایان اعتراض کرد، ولی صدای نواختن ضرباتی روی در بحث را ناتمام گذاشت. اِمیلیا حین برخاستن از روی صندلی گفت:
_بله؟

در باز شد و خدمتکار قدمی داخل اتاق گذاشت.
-خانم گفتن شام آماده‌ست تشریف بیارید سر میز.
-باشه بهشون اطلاع بده الان میایم.

اِمیلیا آمد و پشت صندلی‌ام ایستاد. دستانش را روی شانه‌هایم گذاشت و سرش را توی صورتم خم کرد.
-می‌دونستی این چند روز وقتی دیر می‌اومدی روی صحنه و خیلی زود هم می‌رفتی در موردت چی می‌گفتن؟ در مورد مدل‌هات، طراحی‌هات، برندت و همینطور خودت؟
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan

20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.