#۱۵۸
⏳♡🔥
پدر دستی توی موهایش کشید و نگاهش را سمت من کج کرد. تمام احساساتم را توی چشمانم جا دادم و تقدیمش کردم.
-نیازم نظرم رو در مورد امیر شنیدی. گفتم چون پسرخوبیه، دلیل نمیشه همسر خوبی هم باشه. ازت خواهش کردم به عقلت بیشتر از دلت توجه کنی، ولی تو چی گفتی؟
جوابم قطعی و حاضر بود، اما گفتنش سخت...
-نیاز جواب بده؟ چی گفتی بهم؟
سرم را پایین انداختم و دستانم را محکم به هم گره زدم.
-گفتم نمیتونم... من دوستش دارم.
هرگز فکر نمیکردم روزی برای ابراز احساساتم به یک مرد تا این حد خجالت بکشم و آزار ببینم.
-اینطوری نمیشه دانیال.
تاب نیاورد و با سرعت گردنش را سمت آقابزرگ چرخاند.
-پس چه جوری میشه؟ ازم میخوای بهش بگم عاشق نباشه؟ مثل این میمونه که به آب بگی خیس نباشه.
آقابزرگ خودش را روی مبل رها کرد و لحظاتی در فکر فرو رفت.
-نیازجان به پیشنهادم فکر کردی؟ برای ادامه تحصیل برو اروپا یا هر کشور دیگهای که دوست داری. یه مدت از اینجا دور باش و به آرزوهات بچسب عزیزم. من و خانوادهتم هرطور که بخوای پشتت هستیم.
من هم به آرزویم چسبیده بودم! به مردی که بلد بود عاشق باشد و عاشقم کند. پدر پوزخندی زد و گفت:
-بابا فکر کردی این راهحل جواب میده؟ جاش رو عوض کردی با فکرش میخوای چیکار کنی؟ دو سال پیش که نیاز قصد داشت برای ادامه تحصیل از ایران بره مخالفت شما مانعش شد. حالا این اصرارتون برای رفتنش دیگه فایده نداره چون دیر شده.
سکوت و...
-چرا هنوز به نیاز نگفتی که نوید چند روز پیش واسه شهاب از هردوتامون خواستگاریش کرد؟
نه! همین را کم داشتم توی این اوضاع. پدر برگشت روی مبلی که ترکش کرده بود و با کنایه گفت:
-میخواستم توی موقعیت مناسبی بهش بگم که خودتون زحمتش رو کشیدید و زودتر از من بهش گفتید.
بیآنکه بخواهم بدنم را منقبض کرده بودم و سرزانوهایم را طوری بهم فشار میدادم که درد گرفته بودند.
-معذرت میخوام، اما جواب من منفیه. هیچوقت نمیتونم به این پیشنهاد فکر کنم.
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
پدر دستی توی موهایش کشید و نگاهش را سمت من کج کرد. تمام احساساتم را توی چشمانم جا دادم و تقدیمش کردم.
-نیازم نظرم رو در مورد امیر شنیدی. گفتم چون پسرخوبیه، دلیل نمیشه همسر خوبی هم باشه. ازت خواهش کردم به عقلت بیشتر از دلت توجه کنی، ولی تو چی گفتی؟
جوابم قطعی و حاضر بود، اما گفتنش سخت...
-نیاز جواب بده؟ چی گفتی بهم؟
سرم را پایین انداختم و دستانم را محکم به هم گره زدم.
-گفتم نمیتونم... من دوستش دارم.
هرگز فکر نمیکردم روزی برای ابراز احساساتم به یک مرد تا این حد خجالت بکشم و آزار ببینم.
-اینطوری نمیشه دانیال.
تاب نیاورد و با سرعت گردنش را سمت آقابزرگ چرخاند.
-پس چه جوری میشه؟ ازم میخوای بهش بگم عاشق نباشه؟ مثل این میمونه که به آب بگی خیس نباشه.
آقابزرگ خودش را روی مبل رها کرد و لحظاتی در فکر فرو رفت.
-نیازجان به پیشنهادم فکر کردی؟ برای ادامه تحصیل برو اروپا یا هر کشور دیگهای که دوست داری. یه مدت از اینجا دور باش و به آرزوهات بچسب عزیزم. من و خانوادهتم هرطور که بخوای پشتت هستیم.
من هم به آرزویم چسبیده بودم! به مردی که بلد بود عاشق باشد و عاشقم کند. پدر پوزخندی زد و گفت:
-بابا فکر کردی این راهحل جواب میده؟ جاش رو عوض کردی با فکرش میخوای چیکار کنی؟ دو سال پیش که نیاز قصد داشت برای ادامه تحصیل از ایران بره مخالفت شما مانعش شد. حالا این اصرارتون برای رفتنش دیگه فایده نداره چون دیر شده.
سکوت و...
-چرا هنوز به نیاز نگفتی که نوید چند روز پیش واسه شهاب از هردوتامون خواستگاریش کرد؟
نه! همین را کم داشتم توی این اوضاع. پدر برگشت روی مبلی که ترکش کرده بود و با کنایه گفت:
-میخواستم توی موقعیت مناسبی بهش بگم که خودتون زحمتش رو کشیدید و زودتر از من بهش گفتید.
بیآنکه بخواهم بدنم را منقبض کرده بودم و سرزانوهایم را طوری بهم فشار میدادم که درد گرفته بودند.
-معذرت میخوام، اما جواب من منفیه. هیچوقت نمیتونم به این پیشنهاد فکر کنم.
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan