#۱۵۷
⏳♡🔥
نیاز:
عصبی، آشفته، نگران و در حال تلاش برای حفظ ظاهر... آقابزرگ را اینطور ندیده بودم هرگز!
-دانیال تو یه چیزی بگو! دخترت احساسات کورش کرده. تو که پدرشی، عاقلی و میدونی این وصلت به صلاحش نیست.
پدر روی مبلِ مقابلِ من نشست و سکوتش را نشکست.
-دانیال باتوام! شونه خالی نکن از این تصمیم بزرگ و مهم. میدونی چه حالی دارم و بجز نیاز هیچکس با این ازدواج موافق نیست.
توی ذهنم مخالفها را میشمارم و یک تعداد را جدا میکنم.
عمه کتایون، پگاه، پرتو... نه موافق بودند نه مخالف و حتی این اواخر خنثی بودند و تماشاچی.
-بابا من بهش گفتم که این ازدواج به صلاحش نیست و باید درموردش بیشتر فکر...
آقابزرگ به پاهایش سرعت داد و با خشم سمت پدر خیز برداشت. از ترس چسبیدم به پشتی مبل.
-اینطوری با نرمی و گرمی بهش نگو. بلند و بدون تعارف عاقبت این تصمیم احساسی رو بگو تا متوجه بشه خیرش رو میخوایم و دست از اصرار و خواهش برداره.
پدر نفسش را فوت کرد بیرون و با یک تکان بلند شد. با حجم دادن به صدایش حقِ سکوت دقایق پیشش را به کلی پایمال کرد.
-من حرفهام رو زدم و نظرمم گفتم. نیاز میدونه موافق این ازدواج نیستم، اما نمیتونم مثل شما جلوش بایستم و برای منصرف کردنش طرد و تهدیدش کنم. چون من مثل شما نیستم.
خشم پدر، آقابزرگ را وادار به قدمی عقبنشینی کرد.
-من کی گفتم این کار رو بکنی؟ این دختر شیشهی عمرمه اگه کوچکترین ضربهای بخوره من میشکنم و خرد میشم. فقط ازت میخوام روی مخالفتت پافشاری بیشتری کنی.
پدر کوتاه نیامد از موضع خشم و حرصش.
-نکردم؟ ولی دیگه فایده نداره چون میبینم دخترم داره جلوی چشمام میسوزه. من تاب دیدن سوختنش رو ندارم.
بغض توی گلویم میرقصید و دلم از این همه جنگ و دعوا به آشوب کشیده شده بود.
-چند صباحی بسوزه بهتر از اینه که یه عمر بسوزه. جوونه و عقلش خام. من و تو باید بهش راه و آدم درست رو نشون بدیم.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
نیاز:
عصبی، آشفته، نگران و در حال تلاش برای حفظ ظاهر... آقابزرگ را اینطور ندیده بودم هرگز!
-دانیال تو یه چیزی بگو! دخترت احساسات کورش کرده. تو که پدرشی، عاقلی و میدونی این وصلت به صلاحش نیست.
پدر روی مبلِ مقابلِ من نشست و سکوتش را نشکست.
-دانیال باتوام! شونه خالی نکن از این تصمیم بزرگ و مهم. میدونی چه حالی دارم و بجز نیاز هیچکس با این ازدواج موافق نیست.
توی ذهنم مخالفها را میشمارم و یک تعداد را جدا میکنم.
عمه کتایون، پگاه، پرتو... نه موافق بودند نه مخالف و حتی این اواخر خنثی بودند و تماشاچی.
-بابا من بهش گفتم که این ازدواج به صلاحش نیست و باید درموردش بیشتر فکر...
آقابزرگ به پاهایش سرعت داد و با خشم سمت پدر خیز برداشت. از ترس چسبیدم به پشتی مبل.
-اینطوری با نرمی و گرمی بهش نگو. بلند و بدون تعارف عاقبت این تصمیم احساسی رو بگو تا متوجه بشه خیرش رو میخوایم و دست از اصرار و خواهش برداره.
پدر نفسش را فوت کرد بیرون و با یک تکان بلند شد. با حجم دادن به صدایش حقِ سکوت دقایق پیشش را به کلی پایمال کرد.
-من حرفهام رو زدم و نظرمم گفتم. نیاز میدونه موافق این ازدواج نیستم، اما نمیتونم مثل شما جلوش بایستم و برای منصرف کردنش طرد و تهدیدش کنم. چون من مثل شما نیستم.
خشم پدر، آقابزرگ را وادار به قدمی عقبنشینی کرد.
-من کی گفتم این کار رو بکنی؟ این دختر شیشهی عمرمه اگه کوچکترین ضربهای بخوره من میشکنم و خرد میشم. فقط ازت میخوام روی مخالفتت پافشاری بیشتری کنی.
پدر کوتاه نیامد از موضع خشم و حرصش.
-نکردم؟ ولی دیگه فایده نداره چون میبینم دخترم داره جلوی چشمام میسوزه. من تاب دیدن سوختنش رو ندارم.
بغض توی گلویم میرقصید و دلم از این همه جنگ و دعوا به آشوب کشیده شده بود.
-چند صباحی بسوزه بهتر از اینه که یه عمر بسوزه. جوونه و عقلش خام. من و تو باید بهش راه و آدم درست رو نشون بدیم.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan