#۱۵۶
⏳♡🔥
حجم بیشتری از نوشیدنی الکلی را توی گلویم سرازیر کردم...
تصمیم دارم عزمم را جزم کنم. گذشته را توی ذهنم و آینده را جلوی چشمم بگذارم اما آنطور که میخواهم موفق نمیشوم. یک نوع ترس هست مثل مرگ که هر چقدر هم بگویی از آن ابایی نداری و شجاعتش را داری زمانی که وقت انجام دادنش برسد میفهمی که چقدر از آن میترسی. آن هم لحظهی مقابله و مدارا با دشمنانت هست.
میترسم دلم تاب نیاورد آن لحظهها را... میدانم!
قفل ساعت مچیام را باز کردم و جلوی چشمم توی هوا تاب دادم... عقربههایش سالهاست که یخ بسته. قلبم به قدمت یک تاریخ خونین و ننگین از آن روزهای سیاه گذشته، اما مثل یک سایه آن را به دنبال حال و آیندهام میکشد.
صدای بالا آمدن کسی از پلههای پشت درِ اتاق میآمد. به یک لیوان نوشیدنی دیگر احتیاج داشتم. صدای زنگ کوتاهی از گوشیام آمد و بلافاصله پیامی روی صفحهاش نقش بست. پیام تصویری را باز کردم...
لباس خواب سفید و بدننمایی به تن داشت و با ژستی تحریک آمیز جلوی میز آرایشاش نشسته بود. پیام دیگری فرستاد.
-امشب بیام پیشت عزیزم؟
صدای پا پشت در متوقف شد و صدای خودم توی ذهنم تکرار(-اون منو دوست داره... آدم به راحتی میتونه بزرگترین ضربه رو به کسانی بزنه که دوستش دارن. )
برایش تایپ کردم. (بیرونم تا یک ساعت دیگه میرسم خونه)
عکس دیگری با لبخندی پهنتر و یقهای بازتر برایم فرستاد. برای به صبح رساندن امشب تنها گزینهی در دسترسم وقت گذراندن با او بود.
(-عاشقتم عزیزم.)
این پیامش را چند بار زیرلب خواندم.
عشق! تمام هدفم روی این سه حرفیای که هیچ اعتقادی به آن نداشتم برنامه ریزی شده بود و این خیلی خندهدار بنظر میرسید.
امید داشتن به چیزی که به آن باور نداری!
-ژانوس در رو باز کن مامان نگرانته... پدر گفت فردا پرواز داریم درسته؟
از همان اول فهمیدم رایان است. صدای قدمهایش را میشناختم. گوشهایم در تشخیص و حفظ صدای رفت و آمد آدمها تبحر خاصی داشت.
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
حجم بیشتری از نوشیدنی الکلی را توی گلویم سرازیر کردم...
تصمیم دارم عزمم را جزم کنم. گذشته را توی ذهنم و آینده را جلوی چشمم بگذارم اما آنطور که میخواهم موفق نمیشوم. یک نوع ترس هست مثل مرگ که هر چقدر هم بگویی از آن ابایی نداری و شجاعتش را داری زمانی که وقت انجام دادنش برسد میفهمی که چقدر از آن میترسی. آن هم لحظهی مقابله و مدارا با دشمنانت هست.
میترسم دلم تاب نیاورد آن لحظهها را... میدانم!
قفل ساعت مچیام را باز کردم و جلوی چشمم توی هوا تاب دادم... عقربههایش سالهاست که یخ بسته. قلبم به قدمت یک تاریخ خونین و ننگین از آن روزهای سیاه گذشته، اما مثل یک سایه آن را به دنبال حال و آیندهام میکشد.
صدای بالا آمدن کسی از پلههای پشت درِ اتاق میآمد. به یک لیوان نوشیدنی دیگر احتیاج داشتم. صدای زنگ کوتاهی از گوشیام آمد و بلافاصله پیامی روی صفحهاش نقش بست. پیام تصویری را باز کردم...
لباس خواب سفید و بدننمایی به تن داشت و با ژستی تحریک آمیز جلوی میز آرایشاش نشسته بود. پیام دیگری فرستاد.
-امشب بیام پیشت عزیزم؟
صدای پا پشت در متوقف شد و صدای خودم توی ذهنم تکرار(-اون منو دوست داره... آدم به راحتی میتونه بزرگترین ضربه رو به کسانی بزنه که دوستش دارن. )
برایش تایپ کردم. (بیرونم تا یک ساعت دیگه میرسم خونه)
عکس دیگری با لبخندی پهنتر و یقهای بازتر برایم فرستاد. برای به صبح رساندن امشب تنها گزینهی در دسترسم وقت گذراندن با او بود.
(-عاشقتم عزیزم.)
این پیامش را چند بار زیرلب خواندم.
عشق! تمام هدفم روی این سه حرفیای که هیچ اعتقادی به آن نداشتم برنامه ریزی شده بود و این خیلی خندهدار بنظر میرسید.
امید داشتن به چیزی که به آن باور نداری!
-ژانوس در رو باز کن مامان نگرانته... پدر گفت فردا پرواز داریم درسته؟
از همان اول فهمیدم رایان است. صدای قدمهایش را میشناختم. گوشهایم در تشخیص و حفظ صدای رفت و آمد آدمها تبحر خاصی داشت.
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan