#ستاره_ها_مسیر_را_نشانت_می_دهند
#پست_۱۸۲
منطقه ی خوبی قرار دارد و خودش هم نمی دانست چرا عمو مصطفی هرروز به آن جا می رود.آن هم درست رأس همان ساعت!
پنج دقیقه ای به پنج مانده بود که به پارک رسیدم.پول کرایه را حساب کردم و با ته مانده ی پولی که داخل کیفم مانده بود مطمئن بودم مسیر برگشت را فقط با اتوبوس می توانم برگردم!وارد ورودی پارک شدم و سعی کردم دقیق روی معدود آدم های داخلش فوکوس کنم!آخرین تصویرم از عمو مصطفی مال سه چهارسال قبل بود که جلوی خانه ی کیان دیده بودمش.مطمئن نبودم اگر دیدم می توانم او را بشناسم یا نه اما با این حال...داخل پارک حرکت کرده و خوب آدم هارا ارزیابی کردم!محوطه ی فضای سبز از محوطه ی بازی جدا بود و پارک را دو بخش گسترده تقسیم می کرد!فکر می کردم پیدا کردنش سخت باشد اما درست ساعت پنج و ده دقیقه و وسط منطقه ی خلوت و آفتابگیر پارک..روبروی حوضچه ی مصنوعی و روی نیمکتی سبز..دیدمش!و عجیب این بود سریع هم شناختمش..با این که سال ها پیرتر شده بود و لاغری بیش از حدش در ذوق می زد اما شناختنش اصلا سخت نبود!
عقب تر ایستادم.نمی دانم محو چه بود که این طور خیره سیگارش را دود می کرد و با چشمانی نیمه باز و لباس های مندرس با ارامش نشسته بود!سی ثانیه ای ایستادم و خوب نگاهش کردم.او پدر کیان من بود.باعث و بانی خیلی اتفاقاتی که نمی دانستم مقصر شمردن او..تأثیری در آن ها خواهد داشت یا نه!
قدم های تندی که به خاطر پیدا کردنش پشت هم ردیف می شدند این بار آرام بودند.پشت نیمکت که رسیدم ، بوی دود سیگارش به شکل اذیت کننده ای در ذوقم زد : سلام!
سرش را چرخاند ، با همان چشمان نیمه باز سرتاپایم را نگاهی انداخت و بی توجه پک دیگری به سیگارش زد : برو رد کارت دخترجون ، سر به سرم نزار!
عروسش را نشناخته بود.نعشه بودنش باعث بغضم شد : من سهام!زن کیان!
این بار با دقت بیش تری نگاهم کرد ، روی صورتم و از همه بیش تر چشمانم : چی می خوای؟
کیان با این مرد سرد چطور تا می کرد؟نفسی کشیدم و با فاصله روی نیمکت نشستم : اومدم باهاتون حرف بزنم!
سیگارش را زیر پایش انداخت و من تازه متوجه چندفیلتر سوخته ی سیگار دیگر هم زیر پایش شدم : شوهرت می دونه این جایی زن کیان؟
موهای جلوی سرش ریخته بودند و پوستش از شدت اعتیاد تیره شده بود.لثه های تیره و دندان های زردش هم بدجور در ذوق می زد.چه کرده بود اعتیاد با این مرد : نشناختین من و؟
بینی اش را بالا کشید: گفتی زن کیانی!
#پست_۱۸۲
منطقه ی خوبی قرار دارد و خودش هم نمی دانست چرا عمو مصطفی هرروز به آن جا می رود.آن هم درست رأس همان ساعت!
پنج دقیقه ای به پنج مانده بود که به پارک رسیدم.پول کرایه را حساب کردم و با ته مانده ی پولی که داخل کیفم مانده بود مطمئن بودم مسیر برگشت را فقط با اتوبوس می توانم برگردم!وارد ورودی پارک شدم و سعی کردم دقیق روی معدود آدم های داخلش فوکوس کنم!آخرین تصویرم از عمو مصطفی مال سه چهارسال قبل بود که جلوی خانه ی کیان دیده بودمش.مطمئن نبودم اگر دیدم می توانم او را بشناسم یا نه اما با این حال...داخل پارک حرکت کرده و خوب آدم هارا ارزیابی کردم!محوطه ی فضای سبز از محوطه ی بازی جدا بود و پارک را دو بخش گسترده تقسیم می کرد!فکر می کردم پیدا کردنش سخت باشد اما درست ساعت پنج و ده دقیقه و وسط منطقه ی خلوت و آفتابگیر پارک..روبروی حوضچه ی مصنوعی و روی نیمکتی سبز..دیدمش!و عجیب این بود سریع هم شناختمش..با این که سال ها پیرتر شده بود و لاغری بیش از حدش در ذوق می زد اما شناختنش اصلا سخت نبود!
عقب تر ایستادم.نمی دانم محو چه بود که این طور خیره سیگارش را دود می کرد و با چشمانی نیمه باز و لباس های مندرس با ارامش نشسته بود!سی ثانیه ای ایستادم و خوب نگاهش کردم.او پدر کیان من بود.باعث و بانی خیلی اتفاقاتی که نمی دانستم مقصر شمردن او..تأثیری در آن ها خواهد داشت یا نه!
قدم های تندی که به خاطر پیدا کردنش پشت هم ردیف می شدند این بار آرام بودند.پشت نیمکت که رسیدم ، بوی دود سیگارش به شکل اذیت کننده ای در ذوقم زد : سلام!
سرش را چرخاند ، با همان چشمان نیمه باز سرتاپایم را نگاهی انداخت و بی توجه پک دیگری به سیگارش زد : برو رد کارت دخترجون ، سر به سرم نزار!
عروسش را نشناخته بود.نعشه بودنش باعث بغضم شد : من سهام!زن کیان!
این بار با دقت بیش تری نگاهم کرد ، روی صورتم و از همه بیش تر چشمانم : چی می خوای؟
کیان با این مرد سرد چطور تا می کرد؟نفسی کشیدم و با فاصله روی نیمکت نشستم : اومدم باهاتون حرف بزنم!
سیگارش را زیر پایش انداخت و من تازه متوجه چندفیلتر سوخته ی سیگار دیگر هم زیر پایش شدم : شوهرت می دونه این جایی زن کیان؟
موهای جلوی سرش ریخته بودند و پوستش از شدت اعتیاد تیره شده بود.لثه های تیره و دندان های زردش هم بدجور در ذوق می زد.چه کرده بود اعتیاد با این مرد : نشناختین من و؟
بینی اش را بالا کشید: گفتی زن کیانی!