#ستاره_ها_مسیر_را_نشانت_می_دهند
#پست_۱۸۲
لبخند زدم ، کمرنگ و دلمرده..سالم بودنش خوب بود ، متتهی..روح من این روزها خوب نبود : نگران من نباش!
محکم و جدی نجوا کرد : اما هستم!
نباید خوشحال می شدم اما شدم.نگران بودنش را دوست داشتم ، این که به من فکر کند و برای حالم دلواپس شود.اصلا نگرانی از آن حس های قشنگ و نابی بود که اگر آدم درست خرجت می کرد می توانستی با اتکا به آن پر در بیاوری : من بعد از اینکه هر بار مشکلاتم و که بیشتر شبیه به فاجعه بودن پشت سر می ذارم به خودم قول می دم از این به بعدش و بیشتر به خودم توجه کنم اما خب هیچ وقت موفق نشدم .
قلپی از محتویات لیوانش را بالا کشید و زمزمه کرد: خب شاید باید یکی دیگه به خودش قول بده از این به بعد بیش تر بهت توجه کنه!
متوجه منظورش شدم اما با شیطنت محوی پرسیدم: کی مثلا؟
چپ چپ نگاهم کرد : می خوام ببینم کی جز من جرأت همچین جسارتی داره که از این قول ها به خودش بده!
خنده ام صدادار شد و او ممتد و طولانی به این خنده نگاهی انداخت ، ما روزهای زیادی را از دست داده بودیم .لیوان خالی شده را به دستم داد و از فاز شوخی خارج شد.این بار جدی خطابم کرد: باید برم دنبال یه کار جدید..ظاهرا نمی تونم فعلا برگردم سر شغل سابقم!
لبخند من هم رنگ باخت.این برای کیان فاجعه بود..حالش را می فهمیدم ، اصلا همین ناگهانی در خود فرو رفتنش تأثیر مستقیم همین اتفاق بود ، صدایم آرام شد : چه کاری؟
پوزخندی زد و باید می مردم برای غرورش که داشت ترک برمی داشت: هرچی....شده کارگری کنم خرجمون و در میارم.کار کردن که عار نیست!
عشق اول..عشق کودکی..عشق نوجوانی..اسم های زیادی برایش می توانستم ردیف کنم ، اسم هایی که هرکس شاید می شنید می گفت اشتباه است..بچگی است..آدم نمی فهمد به چه چیزی دل بسته..دو صباح دیگر از یادت می رود ، از این حرف هایی که گوش من و امثال من پر بود.قبول داشتم..ما شدنمان اشتباه بزرگی بود ، خیلی خودمان را دست بالا گرفته بودیم ، حس هارا اشتباه فهمیده بودیم.فکر می کردیم همین که بخواهیم یکی را دوست داشته باشیم تمام است.یک کلام..همه چیز را بچه بازی تلقی کرده بودیم.اما با همه ی این ها...یک چیزی را خیلی ایمان داشتم.ان هم مردانگی و درستی مردی بود که با همه ی اشتباهاتش می شد رویش حساب کرد.با همه ی سردی هایش..پشت بودن را بلد بود!کار کردن به قول خودش برایش عار نبود..از ان سوسول های بالاشهری که ماه به ماه از جیب پدر می خوردند و عشق و حال می کردند نبودها...اما دل می برد!همین یک جمله ی کار عار نیستش بیش تر دلم را برایش لرزاند!بیش تر
#پست_۱۸۲
لبخند زدم ، کمرنگ و دلمرده..سالم بودنش خوب بود ، متتهی..روح من این روزها خوب نبود : نگران من نباش!
محکم و جدی نجوا کرد : اما هستم!
نباید خوشحال می شدم اما شدم.نگران بودنش را دوست داشتم ، این که به من فکر کند و برای حالم دلواپس شود.اصلا نگرانی از آن حس های قشنگ و نابی بود که اگر آدم درست خرجت می کرد می توانستی با اتکا به آن پر در بیاوری : من بعد از اینکه هر بار مشکلاتم و که بیشتر شبیه به فاجعه بودن پشت سر می ذارم به خودم قول می دم از این به بعدش و بیشتر به خودم توجه کنم اما خب هیچ وقت موفق نشدم .
قلپی از محتویات لیوانش را بالا کشید و زمزمه کرد: خب شاید باید یکی دیگه به خودش قول بده از این به بعد بیش تر بهت توجه کنه!
متوجه منظورش شدم اما با شیطنت محوی پرسیدم: کی مثلا؟
چپ چپ نگاهم کرد : می خوام ببینم کی جز من جرأت همچین جسارتی داره که از این قول ها به خودش بده!
خنده ام صدادار شد و او ممتد و طولانی به این خنده نگاهی انداخت ، ما روزهای زیادی را از دست داده بودیم .لیوان خالی شده را به دستم داد و از فاز شوخی خارج شد.این بار جدی خطابم کرد: باید برم دنبال یه کار جدید..ظاهرا نمی تونم فعلا برگردم سر شغل سابقم!
لبخند من هم رنگ باخت.این برای کیان فاجعه بود..حالش را می فهمیدم ، اصلا همین ناگهانی در خود فرو رفتنش تأثیر مستقیم همین اتفاق بود ، صدایم آرام شد : چه کاری؟
پوزخندی زد و باید می مردم برای غرورش که داشت ترک برمی داشت: هرچی....شده کارگری کنم خرجمون و در میارم.کار کردن که عار نیست!
عشق اول..عشق کودکی..عشق نوجوانی..اسم های زیادی برایش می توانستم ردیف کنم ، اسم هایی که هرکس شاید می شنید می گفت اشتباه است..بچگی است..آدم نمی فهمد به چه چیزی دل بسته..دو صباح دیگر از یادت می رود ، از این حرف هایی که گوش من و امثال من پر بود.قبول داشتم..ما شدنمان اشتباه بزرگی بود ، خیلی خودمان را دست بالا گرفته بودیم ، حس هارا اشتباه فهمیده بودیم.فکر می کردیم همین که بخواهیم یکی را دوست داشته باشیم تمام است.یک کلام..همه چیز را بچه بازی تلقی کرده بودیم.اما با همه ی این ها...یک چیزی را خیلی ایمان داشتم.ان هم مردانگی و درستی مردی بود که با همه ی اشتباهاتش می شد رویش حساب کرد.با همه ی سردی هایش..پشت بودن را بلد بود!کار کردن به قول خودش برایش عار نبود..از ان سوسول های بالاشهری که ماه به ماه از جیب پدر می خوردند و عشق و حال می کردند نبودها...اما دل می برد!همین یک جمله ی کار عار نیستش بیش تر دلم را برایش لرزاند!بیش تر