#آوان
#پارت_۳۷۳
سکوتش که طولانی شد محتاط قدمی به سمت تخت برداشت. نگاه روژین مات پتویی شده بود که نیم بیشتری از بدنش را پوشانده مانده بود. انگار حواسش آنجا نبود. صدایش زد.
_روژین!
تکانی خورد و نگاهش روی صورت بهادر جا خوش کرد.
_برو بیرون.
از تعجبِ چیزی که شنیده بود یک تای ابرویش بالا رفت.
_چی شد؟ حرف بدی زدم؟
صدای روژین بلند تر شد.
_تنهام بذار. ازت متنفرم.
با تردید یک قدم دیگر به سمت تخت برداشت اما قبل از آنکه حرفی از دهانش بیرون بیاید روژین فریاد دیگری زد.
_پرستار، پرستار،
_خواهش می کنم آروم....
هنوز حرفش را کامل نزده بود که در باز شد و پرستار با عجله وارد اتاق شد. اولین کاری که کرد چراغ را روشن کرد چیزی که اصلا به مغز بهادر خطور نکرده بود.
_لطفا شما برید بیرون.
صدای پرستار را شنید اما دیدن نگاه وحشت زده ی روژین به او اجازه ی رفتن نمی داد. چه به روز او آورده بود که حتی حرف های معمولی هم باعث ترسش می شد. کاش می توانست آن هیولایی که از خودش برای روژین ساخته بود در هم شکند و همه چیز را دوباره از نو بسازد.
_بگو بره بیرون.
صدای فریاد روژین حکم رفتنش را صادر کرده بود اما نه دلش به رفتن بود و نه پاهایش توان رفتن داشتند.
_روژین خواهش می کنم....
_لطفا برید بیرون.
نگاهش را از چشم های روژین گرفت و به پرستاری داد که سعی در مهار دست هایش داشت.
_من هیچ کاری...
_برید بیرون.
صدای عصبی پرستار به او فهماند که باید اتاق را ترک کند و این یعنی حال روژین رو به وخامت بود و او چاره ای جز اطاعت نداشت.
#پارت_۳۷۳
سکوتش که طولانی شد محتاط قدمی به سمت تخت برداشت. نگاه روژین مات پتویی شده بود که نیم بیشتری از بدنش را پوشانده مانده بود. انگار حواسش آنجا نبود. صدایش زد.
_روژین!
تکانی خورد و نگاهش روی صورت بهادر جا خوش کرد.
_برو بیرون.
از تعجبِ چیزی که شنیده بود یک تای ابرویش بالا رفت.
_چی شد؟ حرف بدی زدم؟
صدای روژین بلند تر شد.
_تنهام بذار. ازت متنفرم.
با تردید یک قدم دیگر به سمت تخت برداشت اما قبل از آنکه حرفی از دهانش بیرون بیاید روژین فریاد دیگری زد.
_پرستار، پرستار،
_خواهش می کنم آروم....
هنوز حرفش را کامل نزده بود که در باز شد و پرستار با عجله وارد اتاق شد. اولین کاری که کرد چراغ را روشن کرد چیزی که اصلا به مغز بهادر خطور نکرده بود.
_لطفا شما برید بیرون.
صدای پرستار را شنید اما دیدن نگاه وحشت زده ی روژین به او اجازه ی رفتن نمی داد. چه به روز او آورده بود که حتی حرف های معمولی هم باعث ترسش می شد. کاش می توانست آن هیولایی که از خودش برای روژین ساخته بود در هم شکند و همه چیز را دوباره از نو بسازد.
_بگو بره بیرون.
صدای فریاد روژین حکم رفتنش را صادر کرده بود اما نه دلش به رفتن بود و نه پاهایش توان رفتن داشتند.
_روژین خواهش می کنم....
_لطفا برید بیرون.
نگاهش را از چشم های روژین گرفت و به پرستاری داد که سعی در مهار دست هایش داشت.
_من هیچ کاری...
_برید بیرون.
صدای عصبی پرستار به او فهماند که باید اتاق را ترک کند و این یعنی حال روژین رو به وخامت بود و او چاره ای جز اطاعت نداشت.