لکه‌ی جنون


Kanal geosi va tili: Eron, Inglizcha
Toifa: San’at


من!
زائیده‌ی اشک و خون بودم

Bog‘liq kanallar

Kanal geosi va tili
Eron, Inglizcha
Statistika
Postlar filtri


به آینه نگاه می‌کنم و آینه هیچ حرفی ندارد
جز چهره‌ی پدرم
و ظرف‌های نشسته‌ی مادرم

به آینه نگاه می‌کنم و خواهر گریانم را می‌بینم
که فکر می‌کند من فرشته‌ی نگهبانش هستم

آینه! ای آینه‌ی عزیزم!
حرفی بزن!
خواهش می‌کنم!
حرفی بزن!

به آینه نگاه می‌کنم و آینه به چهره‌ام می‌خندد
چهره‌ای که از آن بیزارم
چهره‌ای تزیین شده با دو عدسی از کلاس دوم
که می‌خواهند پلیدی ها را شفاف‌تر ببینم

به آینه نگاه می‌کنم و آینه اسمی را گریه می‌کند
اسمی که دیگر نمی‌شناسمش
اسمی که با سرچ‌کردنی شبانه در لغت‌نامه‌ها پیدایش کردند

ای آینه!
ای آینه‌ی شفاف‌تر از قول‌هایمان!


این سکوت را بشکن
حرفی بزن
حتی اگر دروغی جدید باشد.



🕊️آرشام بهرامی


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
به قلب‌های له‌شده به‌ زخم عاشقانه‌‌ها
به حسِ چوب‌بودنم میان موریانه‌ها

به حکم پشت حکم پشت حکم پشت حکم و بعد
به رقص من میان تندباد تازیانه‌ها

به قول‌های‌مان به‌هم به باتلاق قسط و قرض‌
به انتهای راه‌مان به عمق سردخانه‌ها

به بال‌بال و قارقار این کلاغ دربه‌در
به قطره‌قطره‌قطره اشک پشت این ترانه‌ها

در این قفس نشسته‌ام به هیچ فکر می‌کنم
و دور ‌می‌شوی و می‌روی به بی‌کرانه‌ها

نگاه می‌کنم به تو به بوی‌ تندِ رفتنت
طلوع کاکتوس‌ها غروب‌ رازیانه‌ها

و خسته از ادا ادا ادای عالمانگی
و سرنوشتمان در امتداد جاهلانگی

تمامِ من تمام‌ شد به‌دست روزمرگی
و خوابِ تلخِ مرگ و مرگِ خوابِ جاودانگی

و سال‌های خشک‌سالی‌ات برای شاعری
که داد می‌زد از بهار و ابر و رودخانگی

و باز چشم‌های تو و باز من که احمقم
و باز ذره‌ای امید و باز ناشیانگی

و خنجری که توی دست تو برای قلب من
و ادعای عشق و طعم تلخ این دوگانگی

بگو که انتهای عشق‌مان به‌هم چه بود جز؟
تنانگی تنانگی تنانگی تنانگی.


🕊️آرشام بهرامی


تمام شعرهایم را به آتش می‌کشم این‌بار
و صدلعنت به جولانگاه این اوزان ناهنجار

به‌دنیا آمدم با رنج‌های قوم مفلوکم
و من بیمار و او بیمار و این بیمار و آن بیمار

و کودک بودم و شبنم رفیق بچه‌ماهی بود
و بعداً زخم‌ها خوردم در این دنیای لاکردار

تمام هستی‌ام آرامشم چندین عدد شعری
که ساکت مانده‌اند از ترس ظلم و خفّتِ رگبار

تو می‌دانی که رسوایم که رسوایم که رسوایم
ببین اقرار کردم من به رسوایی ببین اقرار!

بیا تا بال‌ لک‌لک‌ها پر از رنگین‌کمان باشد
بیا دیوانگی را نقش کن بر بوم این تکرار

نوشتم در دل تنهایی‌ام از بودنم با تو
نوشتم با خیالِ بودنت طومار در طومار

رهایم کرده‌ای هربار در موج سیاهی‌ها
رهایم کرده‌ای ای یار زیر غربت آوار

پس‌از این شعر حتما با خودم یک عهد می‌بندم:
«تمام شعرهایم را به آتش می‌کشم این‌بار.»


🕊️آرشام بهرامی


بی‌چاره‌تر از تمام افلاک شدیم
از غصه و فقر زشت و ناپاک شدیم

در رکعت چندم نمازت بودی؟
وقتی که جوان و بی‌کفن خاک شدیم.


🕊️آرشام بهرامی


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
🟪آرشام بهرامی
🟥برای پدرم

مرهم جان زخمی پسرت تکیه‌گاه شکسته‌ و غمگین
آخرین سنگر پس‌از طوفان محو در انهدام نیکوتین

رنج‌‌های مداوم مادر گریه‌‌های شبانه‌ی خواهر
در شکست و تباهی کشور وسط ترس و تهمت و توهین

قاتیِ قسط‌های ماهانه اضطراب اجاره‌ی خانه
غرق در قرص‌های دیوانه خوابِ رقص و شراب و لیموزین

آرزوهای مرده و مدفون راه‌های شکست گوناگون
روزگارت فقط زمستان بود نیم قرن بدون فروردین

بهترین هدیه‌های دنیا را در قلم‌های خسته‌ات دیدم
چند شعر شکسته‌ی ارثی لق این مردمان ظاهربین!

«محو بوی سفید لک‌لک باش» «عاشق جنگل لواشک باش»
«قیژ بردار و بادبادک باش» بی‌خیال زمین زهرآگین!


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
اگه اسمُم به گوشت خورد روزی
الهی از غم عشقُم بسوزی!

بگی ای شاعرُم حالا کجایی؟
بگم ای داد از روز جدایی

بگم جز تو ندارُم هیچ یاری
بگی جز یاد مو تو هیچ داری؟

بگم با یاد تو شعرامو می‌گم
بگی حالا که مو با یار دیگم

ولی تا اومدُم گفتُم به یارُم
که می‌خوامت همیشه در کنارُم

ندیدُم یارُمو گفتُم که ای داد!
همش یه خوابه تو گرمای مرداد.


🕊️آرشام بهرامی


به خاکم می‌کشی ای عشق ناشی
مرا له‌ می‌کنی کاشی‌به‌کاشی

ولی جانم فدای خنده‌هایت!
خوشا رنجی که بنیانش تو باشی!


🕊️آرشام بهرامی


🕊️کانال نشریه‌ی‌ هنری کتیبه🕊️
سردبیر ، مدیر مسئول و صاحب امتیاز = آرشام بهرامی.




ای وطن! ایران! بیا تا روی ماهت را ببوسم
ناله‌ی سرخت‌ صدایت سوز آهت را ببوسم

گرگ‌ها در کوه‌ها و دره‌هایت بی‌شمارند
آمدم پیشانیِ بختِ سیاهت را ببوسم

رستم و تهمورث و تهمینه‌ و گیو و سیاوش
جان من! بگذار خاک و خاستگاهت را ببوسم

ای نگاه خانمان‌سوز و عزیز و دردناکم!
سرزمینم! اشک مردم یا نگاهت را ببوسم؟

کافری‌ها کرده بودم درمیانِ دین‌فروشان
پس بمان تا دست‌های بی‌گناهت را ببوسم

تو برایم سرپناهی ای پناهِ بی‌پناهی!
تا نفس در سینه دارم سرپناهت را ببوسم.

🕊️آرشام بهرامی


تف به ذات روزگار لعنتی
تف به عشق و تف به یار لعنتی!

جان بکن هی جان بکن هی جان بکن
کار و کار و کار و کار لعنتی

این وطن جز درد و غم چیزی نداشت
جز شکست و انتظار لعنتی

دلخوشی از چشم‌مان پنهان شده
باز هم رویای دار لعنتی

سیب را خوردم فریبم داد آی!
مرگ بر شیطان و مار لعنتی!

با شتاب و جاهلانه میروند
روزهای آزگار لعنتی

من صدایم در هوا پرپر شده
در هوای پرغبار لعنتی

سوز سرما بر تنم شلاق زد
در کجا ماندی بهار لعنتی؟

مانده‌ام آواره روی ریل‌ها
آمدی؟ رفتی؟ قطار لعنتی

کوه‌های نیمه‌جان را زنده کن
آبشار! ای آبشار لعنتی

زندگی را جبرها جر داده‌اند
پس کجا؟ کو؟ اختیار لعنتی

کشورت ویرانه شد کاری بکن
با توام ای شهریار لعنتی.


🕊️آرشام بهرامی


🟥تجاوز خون به پیراهنی سفید🟥



مامورها نزدیک تر می‌شوند. عقب می‌رویم. باران گلوله و گاز از آسمان می‌بارد.
صدای انفجار
صدای تیر
سرم از صدا پر شده است. سرت از درد پر شده است.
«لعنتی! نزن!»
زد...
رد ساچمه در نرمیِ بدنت می‌رقصد.
حالا سرت خالیست . دردی در سرت نیست.
لاشه‌ی بی‌جانت مثل غزالی لِه شده در زیر تریلی بر روی زمین برق می‌زند.
لاشه‌ی اندکی جان‌دارم خشکش زده‌است.
لعنت به آزادی. آزادی بی تو قفس است.شادی قفس است.آبادی قفس است.
«دارن می‌آن سمتمون»
«فرار کنید»
چه کنم؟ لاشه ات را چه کنم؟
ته‌مانده‌ات در زیر لگد‌های مؤمنین راستین تَه کشید.
دنبالمند.
«ولم کن بی‌شرف»
ول نکرد.
چه اتاق تاریکی
«چه نسبتی با لاشه لِه شده داشتی؟»
«نمیشناختمش»
«دروغ نگو حرومزاده. تو چشمات دیدمش.»
«چیو دیدی حاج آقا؟»
«عشقت به لاشه‌ رو.»
لعنت به زندگی. حتی عشقت در چشمانم هم حق برق زدن ندارد.
«قسم بخور که نمیشناسیش»
«بخدا نمیشناسم»
«ببرینش تو سلول»
شب شد. خواب به چشمانم نمی‌آید. تصویر جرخوردن گلوله در بلورِ سینه‌ات من را رها نمیکند.
این شبِ علیل پایان نمی‌یابد.
به خواب می‌روم.
شب‌ها می‌گذرند و من تصویر تجاوز خون به پیراهن سفیدت را از یاد نمی‌برم.
ای کاش یک‌بار دیگر ببینمت تا در بوی موج‌های پر تلاطم گیسوانت غرق شوم.
خوش به حال گلوله که به قلبت رسید.
توان زندگی بی‌ تو‌را ندارم. اما ترس، این خان هفتم هراسناک هر دفعه پیروز می‌شود و من به تو نمی‌رسم.
ای کاش آن گلوله معشوقی داشت و این جفت عاشق و آتشین با هم سینه‌های ما‌را میشکافتند.
اما آن گلوله‌ی تنها در شکاف سینه‌ی تو، مرا از همیشه تنهاتر کرد.
فردا وقت آن دادگاه کذایی‌ست.
منتظر اتهاماتم از جانب قاضی هستم.
«شما به جرم قتل لاشه‌ی مذکور در خیابان با شلیک گلوله به سینه‌ی دوشیزه‌ی محترمه سابق به اشد مجازات محکوم و با رضایت خداوند فردا صبح قبل از اذان به دار آویخته می‌شوید»
«ختم جلسه»
نمیدانم کدام بدتر است. مرگ یار؟ مرگ خود؟ یا انتظار برای مرگ در شب قبل از اعدام؟
«وقتشه»
به پای چوبه دار می‌روم. طناب را دور گردنم می‌اندازند.
می‌ترسم. اما قرار است دوباره اسممان توسط مرگ در کنار هم قرار گیرد.
«وقتشه»
«خالی کن زیرشو دیگه هزارتا کار داریم»
«بسم الله رحمان رحیم.»
...


🕊️آرشام بهرامی

12 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.