خاطرات و خطرات


Kanal geosi va tili: Eron, Forscha


خاطرات رجال تاریخ معاصر؛ جسته و گریخته

Bog‘liq kanallar  |  O‘xshash kanallar

Kanal geosi va tili
Eron, Forscha
Statistika
Postlar filtri


دارالفنون در سال‌های اول و بحرانی خود از حمایت ناصرالدین شاه برخوردار بود و وی علاقهٔ شخصی به آن داشت و خود مدرک محصلین را اهدا و توصیه‌نامهٔ مشاغل آنها را اعطا می‌کرد.


#دیوید_مناشری


سید جمال‌الدین اسدآبادی برای خلافت است که با ناصرالدین شاه درمی‌افتد. مسئله این است که او معتقد به خلافت اسلامی بود و می‌خواست برای اسلامبول [عثمانی] کار کند. او احساسات ملّی نداشت. او می‌خواست دولتی تشکیل دهد و آنچه در ذهن داشت، خلافت بود.


#محمدعلی_موحد


خلاصه راندیم، راندیم دو فرسنگ مانده، گنبد و مناره‌های حضرت علی ابن ابی طالب، اسدالله الغالب نمایان شد. حالت غریبی دست داد. راندیم یک فرسنگ مانده پیاده شده، تجدید وضویی شد، دم دروازه از کالسکه پیاده شده با همهٔ نوکرها، وزرا و پاشایان همانطور پیاده می‌رفتیم. خلاصه بازارها قرق بود. پیاده رفتیم تا به درِ صحن مبارک رسیدیم. داخل شدیم. در حقیقت به بهشت برین وارد شدیم. صحنِ وسیع با روحی است، از کاشی‌های معرق صفوی است. گنبد و بارگاه حضرت در وسط ایوان طلا، مناره‌های طلا. بالای سر درب صحن اسم نادرشاه را نوشته‌اند. می‌شود بنای صحن از نادر باشد. گنبد طلا که از کارهای نادرشاه است، روحی داده بود. از دست چپ به کفش‌کن رسیده، رفتم بالا. کلید دار آقاسید جواد. پسری است جوان، ریش دارد و آدم خوبی است. اذن دخول و زیارت‌نامه خواند، خوب و شمرده. داخل ضریح که شدیم مثل بهشت بود، روح و صفایی داشت، که محال است هیچ جای دنیا هیچ باغی به این صفا باشد. ضریح حضرت از نقره است گویا پیشکش صفوی‌ها باشد، فرش‌های ابریشمی قالی که شاه عباس انداخته است و رقم هم دارد «کلب آستان علی؛ عباس.» مثل این است که امروز از کارخانه درآمده است. رفتیم توی ضریح. در بالای سر حضرت زیارت کردم. نشان صورت حضرت[نشان سلطنتی] را آنجا گذاشتم تبرک بشود. شمشیر جهانگشا را هم گفتم آنجا بگذارند انشاالله تبرک بشود. جقهء برلیان الماس سرم را پیشکش آستانهٔ حضرت امیرالمومنین کردم. در بالای سر حضرت روی دیوار که دست نرسد جایی معین شد که کار بگذارند، رویش آئینه باشد. امروز حکم شده بود خزانهٔ حضرت را که از ایام وهابی الی حال درش بسته است و کسی بازنکرده است قریب هفتاد سال می‌شود، باز کنند. و ثبتش را بردارند و دوباره مهر دولت ایران و عثمانی بشود که حیف و میل نشود. روپوشِ گلابتون‌دوز از عهد عضدالدوله دیلمی الی حال در روی ضریح حضرت آویخته است. بدون عیب، هشتصد سال می‌شود که پیشکش کرده‌اند. الحمدالله در بالای گلدسته طلای حضرت، در پنج وقت نماز، موذن‌ها بانگ اشهدان علی ولی‌الله را به بانگ بلند می‌گفتند.


#ناصرالدین_شاه


دری از تجير [پرده ضخیم و بزرگ] قدری بالاتر از جای من گذاشته بودند، برای دخول شکار و برای خروج شکار، دیگر هیچ دری و سوراخی نبود. به قدر چهل پنجاه نفر پیاده، از جنگل این شکارها را رانده دسته به دسته از در این تجير تو می‌کنند. هر دسته ده تا بیست تا سی تا داخل می‌شود، به فاصلهٔ دسته اول که داخل شد می‌آید، از ده قدمیِ تفنگچی‌ها می‌گذرد، بنای ترق ترق شلیک تفنگ می‌شود. متصل این حیوانات بیچارهٔ فقیر بی‌زبان را با گلوله می‌زنند می‌کشند. اگر در این کمه نزدند، كمه دیگر. دیگر، دیگر تا آخر که خیلی راه است این حیوان‌ها می‌دوند که مفری پیدا بکنند. هیچ مفری ندارند، تمام این دسته که داخل این قتلگاه شده است باید کشته بشوند. همین که متنفسی از این‌ها نماند، دستهٔ دیگر را داخل تجیر می‌کنند. آن دسته را هم به همین طور، قتل می‌کنند. چند تیری هم من انداختم. این شکارها از جنس مرال هستند، و همه آموخته و پوده و به هیچ وجه وحشی نیستند. مثل این است که گلهٔ گوسفندی را بیاورند جلو آدم، متصل بزنند بُکُشند. چنان اوقاتم تلخ شد و چنان افسرده شدم که هیچ نمانده بود گریه شدیدی بکنم. یکی دستش خورد شده، یکی پایش شکسته، یکی سرش، یکی شکمش پاره، روده‌ها درآمده، به هر طرف می‌دود، بجز گلوله چیزی نمی‌بیند. به خدا قسم، اگر هیچ میرغضبی، هیچ ظالمی، کافری، شمر هم این طور نمی‌کند. در سه دسته که داخل شد کشته شدند. من برخاستم، تفنگ را انداختم، به بارون شلختا و میرشکار هی می‌گویم بروید به امپراطور [اطریش] بگویید بس است، باقی این شکارها را ببخشند، آزاد بکنند، هی مردک می‌گوید رسم ما این است که تا دو ساعت دیگر هر چه بیاید باید بالمره قتل عام بشوند. غیر از این چاره ندارد. من گفتم که می‌روم. شما خود دانید، برخاسته رفتم. امپراطور هم آمد، گفتم این طور قتل حیوانات بی‌گناه خوب نیست برویم. عجالتاً ما رفتیم، اما بعد از ما گویا باز همه را کشته بودند. لعنت خدا به همچه آدم‌های ظالم بیاید.


#ناصرالدین_شاه

1.9k 0 35 10 41

Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
🙌🏼
#متفرقه


شوهری، اسمش میرزا علی‌اکبر است، در طفولیت جزو غلام‌بچه‌های سرکاری بود...
عصری که پادشاه در باغ سلطنت‌آباد در گردش بودند، عرض کرده بود خیلی پریشان و مقروض شدم، چاره‌ای به کارم فرمائید. شاه مزاحاً فرموده بود که چقدر به تو بدهم که آسوده شوی؟ عرض کرده بود: اقلاً هزار تومان!
سبحان‌الله! با وضع حالیه چنین تمنایی از پادشاه کردن خیلی سفاهت است. شاه به خنده گذرانده بودند، شوهری اصرار کرده بود، شاه متغیر شدند، فرمودند او را پس‌گردنی بزنند. شوهری بعد از خوردن چند پس‌گردنی عرض کرده بود: من با این خسّت پادشاه نوکری نمی‌کنم. هفتاد تومان مواجب دارم از خودتان، بگذارید آسوده بروم کاسبی بکنم، اقلاً به قدر مخارج می‌توانم تحصیل بکنم. پادشاه سکوت فرمودند، حکم به اخراج او از خلوت(دربار) شد.


#اعتمادالسلطنه


عمارت دیوان‌خانه، از مجموعه بناهایی است که در دوران کریم‌خان زند در قرن دوازدهم در شیراز ساخته شد. این عمارت که بعدها در عصر پهلوی تبدیل به تلگراف‌خانه شد، توسط کریم‌خان برای دیدارهای عمومی و نیز به حضور پذیرفتن سفرا‌ی خارجی استفاده می‌شد. جلوی عمارت دیوان‌خانه، اِزاره‌های سنگی حجاری‌شده‌ای وجود دارد که شاخص‌ترین آن‌ها، صحنه‌ نبرد رستم و اشکبوس است.
به نظر می‌رسد انتخاب این صحنه، از میان تمام داستان‌های حماسی شاهنامه بی‌دلیل نبوده است: از یک‌سو رستم به عنوان شخصیتی پهلوانی انتخاب شده که مثل خود کریم‌خان از نژاد شاهان نیست و از سوی دیگر، پیروزی بر یک دشمن خارجی (اشکبوس اهل کوشان) پیامی هم برای سفیران خارجی داشته است.


#شاهنامه_سایان


Video oldindan ko‘rish uchun mavjud emas
Telegram'da ko‘rish
🙌🏼
#متفرقه

2.9k 0 31 28 21

بین شوفرها شایع بود که حمل سه چیز بدشگون است: جارو، آخوند و جنازه. اینکه آخوند را بدشگون می‌دانستند من علتش را نمی‌دانم، شاید حضور آخوند مانع آوازخوانی و این‌گونه حرکات بود.


#محمدعلی_موحد

4.2k 1 115 4 95

اگر احوالات شهر لندن یا انگلیس را می‌خواستم بنویسم مفصلاً باید یک تاریخ بزرگی از انگلیس بنویسم؛ حقیقتاً وضع انگلیس [1873] همه چیزش با نظم و قاعده و خوب است، از آبادی و تموّل مردم و تجارت و صنعت و کار کردن و پی کار رفتن، اول ملت است.



#ناصرالدین_شاه


احمد غزالی روزی در مجلس وعظ رو به حاضران کرد و گفت: ای مسلمانان! هرچه در این چهل‌سال من از سر این چوب‌پاره (منبر) با شما می‌گویم، فردوسی آن را در یک بیت گفته است. اگر بدان کار کنید، از گفته‌های دیگران مستغنی توانید بود:
ز روز گذرکردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن


#شاهنامه_سایان


در زمان رضاخان ما استانداری داشتم در آذربایجان به اسم عبدالله مستوفی، همان مستوفی که سه جلد خاطرات نوشته؛ وی چهره‌ای ملعون و منفور در آذربایجان بود و مردم خیلی نسبت به او بدبین بودند.


#محمدعلی_موحد


کوچک که بودم مرا به حمام زنانه می‌بردند تا اینکه یکروز داد خانم‌ها درآمد و به مادرم اعتراض کردند که پس دفعهٔ بعد بابایش را هم بیاور!


#محمدعلی_موحد


[در مدارس تبریز] رضاخان دستور داده که هم باید فارسی حرف بزنند و ناظم ما هم که فارسی بلد نبود می‌گفت: «من که می‌گویم بروید خانه‌تان به منزلهٔ این است که بروید و دیگر نیایید.» ما هم که فارسی بلد نبودیم.


#محمدعلی_موحد

4.1k 0 46 4 102

قدری از پسر پادشاه هلند هم نوشتن لازم است: اسمش Alexendre، یک بار دیدم از در درآمده آمد، گردن کج، دهن کج، قوز دارد، پاها کج، چشم‌ها شب‌کور که به روشنایی نمی‌تواند نگاه کند، خر، یابو، پسر همان پدری است که تفصیلش را در روز سیاحت دریاچه ژنو و شهر Vaud نوشتم، حلال‌زادهٔ صحیح‌النسب است. عجب پسر گُهی است.


#ناصرالدین_شاه

4.7k 0 135 5 139

پادشاه هلند که چندی است در اینجا [دریاچه ژنو] سیاحت می‌کند، در تالار مهمانخانه ایستاده بود، منتظر ما بود، وارد شده دست به او دادم، صحبت شد، بعد رفتیم سر میز نشستیم، ناهار طولانی خورده شد، موزیکان می‌زدند، زن‌ها از اطراف تماشایِ مجلسِ ناهار را می‌کردند، همه در سر میز بودند، پادشاه هلند هم جلو ما نشسته بود، زیاد صحبت شد، اما چه بنویسم از پادشاه هلند؛ نعوذ بالله، یک گاو، یک خر را اسمش را پادشاه هلند گذاشته‌اند ول کرده‌‌اند. شباهت رویت بعینها میرزامحمد پسر قائم‌مقام فراهانی، یک ناخوشی فراموشی هم دارد، در بین حرف، حرف یادش می‌رود و ده دقیقه سرش را بالا نگاه می‌دارد. به یادش آمده، آن وقت سرش را پایین کرده حرف می‌زند، گاهی هم خودسر حرف می‌زند، کسی جوابش نمی‌دهد، حرفش را هم بطوری جویده و بد حرف می‌زند که نمی‌توان فهمید، بسیار نره خر جوزعلی است، بسیار پرزور است، مبهوت و منگ است. بعد از ناهار برخاسته در باغ کنار دریا جلو مهمانخانه گردش کردیم، در بِینی که گردش میکردم پادشاه هلند آمد، با کمال کج خلقی گفت می‌خواهم مرخص شده بروم، دست به او دادم، چنان دستم را فشار داد که انگشت‌های من درد آمد، بعد معلوم شد که با مهمانخان‌چی دعوا کرده است، کج خلق شده است.



#ناصرالدین_شاه

4.7k 0 114 12 102

افدرا (ریش بز یا اُرمَک) گیاهی است که ماده موثر شیره آن (اِفِدرین) آثار روان‌گردان دارد و در ایران باستان با گونه‌ایی از آن نوشیدنی مقدس هوم می‌ساختند.

#شاهنامه_سایان


مستر مورای وزیر مختار سابق [انگلیس در طهران] که جنگ راه انداخت، پدرسوخته اینجاها دیده می‌شود...
هر چه می‌خواهد به فارسی حرف زدن و غیره خودش را آشنا بکند، هیچ محل نمی‌گذاریم، مرد کثیفِ پدرسوخته‌ایست.


#ناصرالدین_شاه

4k 0 29 4 87

وقتی به تاریخ معاصر ایران نگاه بکنید متوجه می‌شوید که چه فرصت‌های عظیمی از دست رفته است؛ درس مهمی که ما باید بگیریم همین است که وقتی فرصتی پیش آمد، مردان سیاسی باید از آن استقبال کنند و فرصت را غنیمت بشمرند وگرنه مسئله حادتر و از کنترل خارج می‌شود.


#محمدعلی_موحد


راهزنی، آدمکشی، غارت و آتش‌سوزی [در زمان افشاریه] امر عادی شد. خزانهٔ مملکت [بعد قتل نادر] به یغما رفت و تاج و تخت سلطنت قریبِ بیست مدعی خون‌آشام پیدا کرد. در این عصر، پهنهٔ ایران به صحنهٔ جنگ‌های داخلی، انتقام‌جویی، چپاول و کشتار تبدیل شد.


#گاسپار_دروویل

4.3k 0 25 25 50
20 ta oxirgi post ko‘rsatilgan.