🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۶۹
احسان با تعجب نگاش کرد و گفت: بله! احسان راد هستم!
محسن: گفتم شمارتونو داشته باشم... برای... اینکه اگه کفش جدید رسید بهتون خبر بدم.
احسان گفت: فکر خوبیه. حتما خبر بده!
بعد از رفتن احسان، محسن مدام به پاهای حدیثه فکر میکرد. وقتی با احسان در مورد کفشها و پاهای زنش حرف زد، حس عجیبی بهش دست داده بود. حس میکرد که خیلی به پاهای حدیثه نزدیک شده. احتمال میداد که احسان شاید روزی قبول کنه که او پاهای خانمش رو ببوسه.
روز بعدش دیگه تحمل نکرد و به احسان پیام داد.
- سلام، محسن هستم. شاگرد فروشگاه کفش فروشی. گفتم یکی دو مورد کار که خیلی جدید هستن بهتون معرفی کنم. عکسشو براتون توی تلگرام میفرستم.
احسان رفت توی تلگرام و پیام محسن رو که تازه فرستاده شده بود، باز کرد.
دو مدل کفش فرستاده بود. یکی پاشنه بلند و یکی اسپورت. در توضیحات کفش اول نوشته بود که: کفش پاشنه بلند از برند مشهور که جنس و کیفیتش حرف نداره. خیلی نرم که کوچکترین آسیبی به پا نمیرسونه.
و در توضیحات کفش دوم: هرچند تابحال کفش اسپورت خرید نداشتین از ما، اما حیفم اومد اینو که تازه رسیده، خدمتتون معرفی نکنم. بخصوص برای ورزش و مسافرت عالیه.
احسان جواب داد: اوه عالیه. ولی من اسپورت دوس ندارما. فک کنم دنبال فروش محصولاتت هستی.
محسن: نه بخدا! گفتم یک کفشی برای راحتی پای خانومتون معرفی کرده باشم.
احسان: شوخی میکنم. اتفاقا کفش اسپورت هم زیاد میپوشه، اما خب از فروشگاههای دیگه!
- لطفا این بار تشریف بیارید اینجا! خودم با تخفیف حساب میکنم براتون.
- مرسی لطف داری. سر برج حقوق خانوممو بریزن میایم حتما. ولی اون کفش پاشنه بلند واقعا محشره!
- ببخشید جسارتا مگه خودتون...
- نه من فعلا شاغل نیستم.
محسن به این فکر کرد که حدیثه واقعا عجب زن قوی و با صلابتیه که داره شوهرشو ساپورت مالی میکنه.
🎲 داستان شانس بزرگ | فصل ۴ | پارت ۷۰
محسن حالا که سر صحبت باز شده بود، سعی کرد بیشتر از حدیثه تعریف کنه.
- توی همچین وضعیتی، داشتن همچین خانمی خیلی غنیمته. بهتون تبریک میگم.
- ممنون. آره من متاسفانه مدتیه بیکار شدم، اما خانمم از هیچ کمکی دریغ نکرده.
- خدا رو شکر. البته توی همین زمان کوتاه که به مغازه میان اخلاق خوبشون مشخصه.
- لطف داری.
- در بین صدها مشتری زن، ایشون بینظیر هستن... هم از نظر اخلاق...
محسن ادامه پیام رو ننوشت و سه نقطه گذاشت.
احسان: ممنونم. خب کاری نداری؟ من باید برم.
- نه... ببخشید که وقتتونو گرفتم.
چند روز بعد، محسن دوباره یک عکس جدید فرستاد. صندل پاشنه بلند بود. از نوک انگشتا تا دور مچ، چند بند باریک و حسابشده داشت. پنجه و روی پا باز بود. نزدیک مچ و در محل طلاقی تسمهها، یک قفل کوچیک، ظریف و براق دیده میشد.
احسان وقتی پیام رو دید، نوشت: مرسی خیلی قشنگه. ولی الان دیگه پاییزه و هوا رو به سردی میره.
- خواهش میکنم. بله، ولی... مگه خانم شما این مدل صندلا رو توی خیابون هم میپوشن؟
- توی خیابون؟ نه خانم من چادری و محجبهست. دیدی که!
- خب پس سرمای هوا اهمیتی نداره.
- منظورم اینه که فروشگاه شما توی این فصل، کار جدید تابستونه آورده؟
- بله. پیشنهاد من بود البته.
- به این زودی توی کار صاحب مغازه دخالت میکنی؟
محسن ایموجی خنده گذاشت. بعد گفت: راستش همش به فکر صندلای جدید هستم.
- دقیقا چرا اینقدر به فکر صندل جدید هستی؟ برای جلب مشتری؟
- نه! برای معرفی به شما دیگه!
- خیلی لطف داری... ولی این همه کفش، چرا میری سراغ صندل!
- ببخشید که اینو میگم... چون پای خانومتون توی صندل جلوه خاصی داره...
- فقط پای خانم من جلوه خاصی داره؟
- راستش، اگه ناراحت نمیشید... برای من آره... جلوه خاصی داره.
- این همه مشتری...
- نه! اونا اصلا پاشون در حد پای خانم شما زیبا نیست.
- مرسی! خب فعلا من باید برم.
🕗 پارت بعدی: فردا ساعت 20
🛍️ برای دریافت متن کامل این داستان پیام بدید:
@storiii20