دستهایش را بالا برده بود. دستبندهای چرمی سیاه و ضخیم دور مچهایش بسته شده بودند؛ آنقدر محکم که پوست زیرشان کمی سفید شده بود. زنجیر فلزی سنگین از بین دو دستبند عبور کرده و آویزان بود. هر بار که نفس میکشید، زنجیر کمی جابهجا میشد و صدای خشخش فلز در سکوت اتاق میپیچید.
او زانو زده بود. انگشتانش کمی جمع شده بودند. نمیتوانست دستهایش را پایین بیاورد. فقط میتوانست صبر کند.
قدمهایی از پشت سرش آمد. دستی در موهایش فرو رفت و سرش را کمی به عقب کشید.
«هنوز آروم ایستادی… خوبه.»
صدای او پایین و کنترلشده بود. انگشتانش روی یکی از دستبندها کشیده شد، انگار فقط برای یادآوری.
«تا وقتی من بگم، همینجا میمونی. دستات بسته. بدنت مال منه.»
زنجیر دوباره صدا داد.
و او فقط میتوانست صبر کند.
🔗@Friends_Sm❤️🔥
او زانو زده بود. انگشتانش کمی جمع شده بودند. نمیتوانست دستهایش را پایین بیاورد. فقط میتوانست صبر کند.
قدمهایی از پشت سرش آمد. دستی در موهایش فرو رفت و سرش را کمی به عقب کشید.
«هنوز آروم ایستادی… خوبه.»
صدای او پایین و کنترلشده بود. انگشتانش روی یکی از دستبندها کشیده شد، انگار فقط برای یادآوری.
«تا وقتی من بگم، همینجا میمونی. دستات بسته. بدنت مال منه.»
زنجیر دوباره صدا داد.
و او فقط میتوانست صبر کند.
🔗@Friends_Sm❤️🔥