به مرغی میمانم كه در ته آسمان ناگهان بالهايش بريزد و در ميان ستارگان، آويخته به تاريكی حيران بماند.
ديگر نمیدانم دستواره در دست كيست اما میبينم كه هر چه فروتر ميرود به جايی گير نميكند، ژرفای آب پايان ندارد.
میخواهم چيزی بپرسم نميتوانم. راهنمای روزگار ديده فكر مرا میخواند و جوابهايش را مثل سرمای بی زبانِ زمستان در من ميدمد.
پيش از آن كه بگويم چه ميكنی مَرد، مرا به كجا ميبری؟
او فهمانده است كه «آب می بَرد نه من.»
سفر در خواب
#شاهرخ_مسكوب
@Daar_wag
#هنررابهدستاهلشبرسانید
✅داروگ مجلهء شعر و سینمای شاعرانه✅
ديگر نمیدانم دستواره در دست كيست اما میبينم كه هر چه فروتر ميرود به جايی گير نميكند، ژرفای آب پايان ندارد.
میخواهم چيزی بپرسم نميتوانم. راهنمای روزگار ديده فكر مرا میخواند و جوابهايش را مثل سرمای بی زبانِ زمستان در من ميدمد.
پيش از آن كه بگويم چه ميكنی مَرد، مرا به كجا ميبری؟
او فهمانده است كه «آب می بَرد نه من.»
سفر در خواب
#شاهرخ_مسكوب
@Daar_wag
#هنررابهدستاهلشبرسانید
✅داروگ مجلهء شعر و سینمای شاعرانه✅