طبیعی است که این دوگانگی هویتی، شیزوفرنی در سطح یک ملت، هراسانگیز است. هم برای خود ملت موردبحث و هم برای همسایگان دور و نزدیک و روسیه هرگاه دچار هراس شده، به تهاجم و تجاوز روی آورده است. یکی از باورهای رایج در قلمرو دیپلماسی همواره این بود که اگر خرس روس را نترسانید، کاری به کار شما نخواهد داشت!
متاسفانه قدرتهای غربی با گسترش پیمان آتلانتیک شمالی به جمهوریهای بالتیک و کشورهای اروپای مرکزی و شرقی و بدتر از آن با زمزمه درباره پیوستن گرجستان، ارمنستان، و آذربایجان (باکو) به پیمان و ایجاد پایگاههای نظامی آمریکا در قرقیزستان و ازبکستان، دانسته یا ندانسته، خرس را ترساندند. این ترس هنگامی شدت یافت که مسئله عضویت اوکراین و بلاروس در «ناتو» نیز مطرح شد. از دید مسکو، پیمان آتلانتیک شمالی برای رویارویی با پیمان ورشو و در نتیجه اتحاد شوروی تشکیل شده بود. اما حالا که نه پیمان ورشو در کار بود و نه اتحاد شوروی سوسیالیستی، هدف ناتو کدام رقیب یا حریف است؟
البته خرس ترسیده و به انزوا رانده لااقل در دنیای فرضیات، میتوانست از راههای دیپلماتیک با این چالش بزرگ روبرو شود. جورج دبلیو بوش، رئیسجمهوری وقت ایالات متحده، حتی در یک دیدار با پوتین در مزرعه بوش در تگزاس، احتمال عضویت روسیه در ناتو را مطرح کرد. فرانسوا اولاند، رئیسجمهوری وقت فرانسه، نسخهای متواضعانهتر از طرح بوش را به میان آورد؛ یک قرارداد همکاری دفاعی و امنیتی میان ناتو و روسیه. اما هیچ یک از آن طرحها هرگز به مرحله اجرا نرسید و این احساس روسیه که همچنان دشمن به شمار میآید، در ذهن رهبران کرملین باقی ماند.
در طی سالها، پوتین نکته مهم دیگری را درک کرد؛ رهبران غربی قابل خرید هستند! سه سال پیش که ارتش روسیه دومین حمله خود را به اوکراین آغاز میکرد، دهها سیاستمدار و دولتمرد غربیــ از جمله یک صدراعظم آلمان، یک صدراعظم اتریش و یک نخستوزیر فرانسهــ البته همگی سابق یا اسبق، در فهرست حقوقبگیران خرس بزرگ قرار داشتند. کرملین همچنین با سرمایهگذاری در احزاب رادیکال اروپاییــ هم راست و هم چپــ ضد حمله خود را در مسیری تازه قرار داد.
از سوی دیگر، پوتین در روابط روسیه با کشورهای خارج از حیطه نفوذ اروپا و آمریکا به تحقیر آنان پرداخت. بدترین نمونه این روش را در مورد رهبران جمهوری اسلامی در ایران دیدهایم. دور انداختن بشارالاسد، مستبد دمشق، به مثابه یک دستمال کاغذی آلوده، نمونه دیگری است. در قزاقستان پوتین پس از شنیدن خبر شورشهای کارگری در منطقه نفتخیز قرهبغاز گل در دریای مازندران، نیروهای سرکوبگر را برای «کنترل اوضاع» اعزام کرد، بی آنکه نظر مقامات دولت آستانه را جویا شود. همین روش تحقیرآمیز روسیه را در ماورای قفقاز دیدهایم. نیروهای به اصطلاح حافظ صلح اعزامشده از مسکو کوچکترین اقدامی برای جلوگیری از عملیات نظامی باکو علیه ارمنستان انجام ندادند.
پوتین امیدوار بود که با شکست سریع اوکراین، درها را بشکند و وارد تالار بزرگان شود. سه سال بعد، این امید بر باد رفته است.
جنگ اوکراین تبدیل شده است به جنگ که هیچ یک از دو طرف قادر به پیروز شدن نیستند و در همان حال امکان پذیرفتن شکست را هم ندارند. در طرف روسی، پذیرفتن شکست به هر شکل به معنای پایان تسلط پوتین بر روسیه خواهد بود و حتی از این بدتر، ممکن است به گرایشهای مرکزگریز در بخشهایی از فدراسیون متزلزل جانی تازه بدهد. در طرف اوکراینی، پرزیدنت ولودیمیر زلنسکی نمیتواند برخلاف نظر متحدان اروپایی و آمریکایی، یا در واقع حامیان خود، موضعگیری کند.
نتیجه کار ادامه خونریزی در سطح گسترده و بیحاصل است. روسیه بیش از ۱۵۰ هزار سرباز و افسر خود، یعنی بیش از ۱۰ درصد نیروی نظامی خود را از دست داده است. اوکراین با بیش از ۵۰ هزار کشته نظامیــ نزدیک به ۲۰ درصد نیروهای خودــ در وضعی وخیمتر قرار دارد. تعداد واقعی قربانیان غیرنظامی دو طرف هنوز معلوم نیست، اما آنچه معلوم است، ویرانی گسترده در بیش از ۸۰ شهر اوکراین و ۱۱ شهر روسیه و تعدادی نامعلوم از روستاهای دو طرف است.
این جنگ بیحاصل همچنین ضربات سنگینی به اقتصاد شکننده هر دو طرف وارد کرده است. سقوط ارزش پول ملی، تورم لگامگسیخته و از دست دادن بازارهای خارجی هر دو طرف را به یک بحران اقتصادی بیسابقه کشانده است. اوکراین با فرار بیش از ۱۰ درصد جمعیت خود صدمه بیشتری دیده است، اما روسیه نیز از فرار نزدیک به سه میلیون اتباع خودــ غالبا جوانانی که نمیخواهند به جنگ بروندــ صدمه دیده است.
به این تصویر شوم که مینگریم، بدیهی است که کوشش دونالد ترامپ، رئیسجمهوری جدید آمریکا، برای یافتن راهی برای پایان این جنگ هم ضروری است و هم تحسینبرانگیز.
@AmirTaheri4
متاسفانه قدرتهای غربی با گسترش پیمان آتلانتیک شمالی به جمهوریهای بالتیک و کشورهای اروپای مرکزی و شرقی و بدتر از آن با زمزمه درباره پیوستن گرجستان، ارمنستان، و آذربایجان (باکو) به پیمان و ایجاد پایگاههای نظامی آمریکا در قرقیزستان و ازبکستان، دانسته یا ندانسته، خرس را ترساندند. این ترس هنگامی شدت یافت که مسئله عضویت اوکراین و بلاروس در «ناتو» نیز مطرح شد. از دید مسکو، پیمان آتلانتیک شمالی برای رویارویی با پیمان ورشو و در نتیجه اتحاد شوروی تشکیل شده بود. اما حالا که نه پیمان ورشو در کار بود و نه اتحاد شوروی سوسیالیستی، هدف ناتو کدام رقیب یا حریف است؟
البته خرس ترسیده و به انزوا رانده لااقل در دنیای فرضیات، میتوانست از راههای دیپلماتیک با این چالش بزرگ روبرو شود. جورج دبلیو بوش، رئیسجمهوری وقت ایالات متحده، حتی در یک دیدار با پوتین در مزرعه بوش در تگزاس، احتمال عضویت روسیه در ناتو را مطرح کرد. فرانسوا اولاند، رئیسجمهوری وقت فرانسه، نسخهای متواضعانهتر از طرح بوش را به میان آورد؛ یک قرارداد همکاری دفاعی و امنیتی میان ناتو و روسیه. اما هیچ یک از آن طرحها هرگز به مرحله اجرا نرسید و این احساس روسیه که همچنان دشمن به شمار میآید، در ذهن رهبران کرملین باقی ماند.
در طی سالها، پوتین نکته مهم دیگری را درک کرد؛ رهبران غربی قابل خرید هستند! سه سال پیش که ارتش روسیه دومین حمله خود را به اوکراین آغاز میکرد، دهها سیاستمدار و دولتمرد غربیــ از جمله یک صدراعظم آلمان، یک صدراعظم اتریش و یک نخستوزیر فرانسهــ البته همگی سابق یا اسبق، در فهرست حقوقبگیران خرس بزرگ قرار داشتند. کرملین همچنین با سرمایهگذاری در احزاب رادیکال اروپاییــ هم راست و هم چپــ ضد حمله خود را در مسیری تازه قرار داد.
از سوی دیگر، پوتین در روابط روسیه با کشورهای خارج از حیطه نفوذ اروپا و آمریکا به تحقیر آنان پرداخت. بدترین نمونه این روش را در مورد رهبران جمهوری اسلامی در ایران دیدهایم. دور انداختن بشارالاسد، مستبد دمشق، به مثابه یک دستمال کاغذی آلوده، نمونه دیگری است. در قزاقستان پوتین پس از شنیدن خبر شورشهای کارگری در منطقه نفتخیز قرهبغاز گل در دریای مازندران، نیروهای سرکوبگر را برای «کنترل اوضاع» اعزام کرد، بی آنکه نظر مقامات دولت آستانه را جویا شود. همین روش تحقیرآمیز روسیه را در ماورای قفقاز دیدهایم. نیروهای به اصطلاح حافظ صلح اعزامشده از مسکو کوچکترین اقدامی برای جلوگیری از عملیات نظامی باکو علیه ارمنستان انجام ندادند.
پوتین امیدوار بود که با شکست سریع اوکراین، درها را بشکند و وارد تالار بزرگان شود. سه سال بعد، این امید بر باد رفته است.
جنگ اوکراین تبدیل شده است به جنگ که هیچ یک از دو طرف قادر به پیروز شدن نیستند و در همان حال امکان پذیرفتن شکست را هم ندارند. در طرف روسی، پذیرفتن شکست به هر شکل به معنای پایان تسلط پوتین بر روسیه خواهد بود و حتی از این بدتر، ممکن است به گرایشهای مرکزگریز در بخشهایی از فدراسیون متزلزل جانی تازه بدهد. در طرف اوکراینی، پرزیدنت ولودیمیر زلنسکی نمیتواند برخلاف نظر متحدان اروپایی و آمریکایی، یا در واقع حامیان خود، موضعگیری کند.
نتیجه کار ادامه خونریزی در سطح گسترده و بیحاصل است. روسیه بیش از ۱۵۰ هزار سرباز و افسر خود، یعنی بیش از ۱۰ درصد نیروی نظامی خود را از دست داده است. اوکراین با بیش از ۵۰ هزار کشته نظامیــ نزدیک به ۲۰ درصد نیروهای خودــ در وضعی وخیمتر قرار دارد. تعداد واقعی قربانیان غیرنظامی دو طرف هنوز معلوم نیست، اما آنچه معلوم است، ویرانی گسترده در بیش از ۸۰ شهر اوکراین و ۱۱ شهر روسیه و تعدادی نامعلوم از روستاهای دو طرف است.
این جنگ بیحاصل همچنین ضربات سنگینی به اقتصاد شکننده هر دو طرف وارد کرده است. سقوط ارزش پول ملی، تورم لگامگسیخته و از دست دادن بازارهای خارجی هر دو طرف را به یک بحران اقتصادی بیسابقه کشانده است. اوکراین با فرار بیش از ۱۰ درصد جمعیت خود صدمه بیشتری دیده است، اما روسیه نیز از فرار نزدیک به سه میلیون اتباع خودــ غالبا جوانانی که نمیخواهند به جنگ بروندــ صدمه دیده است.
به این تصویر شوم که مینگریم، بدیهی است که کوشش دونالد ترامپ، رئیسجمهوری جدید آمریکا، برای یافتن راهی برای پایان این جنگ هم ضروری است و هم تحسینبرانگیز.
@AmirTaheri4