یاس dan repost
@roman_bakhshy_malehe
رهام دوباره چرخید و چنگ به #موهای_پرپشت و سیاهش زد:من از خیلی وقت پیش تو #فکرتم! تو خیلی #جذابی باران! نمی تونم از نگاه کردن به #پوست_تن و #گردنت دست بردارم! یک چیزی داری که #دیوونه م می کنه.
دست #داغش را از روی #لباس_نازکی که به تن داشتم روی کتفم کشید.مور مورم شد.او نباید مرا اینطوری آن هم با این سر و وضع اینجا می دید که دید.
نفسم بند رفت و کنار رفتم. #قلبم بی قرارتر می شد.گفتم:نه! #امشب همه چی خراب شد! برو بیرون!
رهام کف دستش را روی پیشانی گذاشت و چرخید:داری دیوونه م می کنی!
روی #کبودی_لبم را فشار دادم.از درد تا مغزم تیر کشید:برو بیرون تو رو خدا! تو مشکل داری...
#زیر_دلم هم تیر می کشید.دست گذاشتم رویش:رهام...من و تو اصلا مال هم نیستیم...من یه فاجعه رو پشت سر گذاشتم! تو نمی فهمی!
داد زدم:تو مشکل داری...یه زن...
جلو آمد و دست روی #لبهایم گذاشت:هیس! هیچی نگو! من براش راه حل دارم!
دلم می خواست #دستهای_مردانه و همیشه داغش را بگیرم و دیگر رها نکنم.این مرد با من چه کرده بود؟چرا من از او کمک خواسته بودم؟ #دیوانگی بود یا جنون؟نمی دانستم!
#بوسه اش که روی شانه ام نشست،از جا پریدم و بی رمق گفتم:بس کن! الان نه! امشب نه! اون می بینه! اون الان اینجاست...
لبهایش را #مکید: #همه_ی زندگیمی...فقط #یک_شب! یک شب بیا خونه م تا برات دنیا رو رنگی کنم! یک شب بهت نشون بدم که #شوهر_داشتن یعنی چی!
بعد دوباره خم شد و کبودی کنار لبم را #بوسید:عمیق و کشدار...
نمی دانستم چه کنم! بروم و از چشمه ی آب زلالی که می دانستم حقم است و مال من است،سیراب شوم یا مسافرت کنم و خودم را گم و گور؟
دوست دارید غافلگیر بشید😎📛 ♨️📛و کلی #حس_خوب و #عشقی رو تجربه کنید؟این رمان رو #داغ_داغ که تازه از #تنور در اومده بخونید تا بدونید که رمان چی هست اصلا!
👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEIfNV21xArPxeNgZQ
رهام دوباره چرخید و چنگ به #موهای_پرپشت و سیاهش زد:من از خیلی وقت پیش تو #فکرتم! تو خیلی #جذابی باران! نمی تونم از نگاه کردن به #پوست_تن و #گردنت دست بردارم! یک چیزی داری که #دیوونه م می کنه.
دست #داغش را از روی #لباس_نازکی که به تن داشتم روی کتفم کشید.مور مورم شد.او نباید مرا اینطوری آن هم با این سر و وضع اینجا می دید که دید.
نفسم بند رفت و کنار رفتم. #قلبم بی قرارتر می شد.گفتم:نه! #امشب همه چی خراب شد! برو بیرون!
رهام کف دستش را روی پیشانی گذاشت و چرخید:داری دیوونه م می کنی!
روی #کبودی_لبم را فشار دادم.از درد تا مغزم تیر کشید:برو بیرون تو رو خدا! تو مشکل داری...
#زیر_دلم هم تیر می کشید.دست گذاشتم رویش:رهام...من و تو اصلا مال هم نیستیم...من یه فاجعه رو پشت سر گذاشتم! تو نمی فهمی!
داد زدم:تو مشکل داری...یه زن...
جلو آمد و دست روی #لبهایم گذاشت:هیس! هیچی نگو! من براش راه حل دارم!
دلم می خواست #دستهای_مردانه و همیشه داغش را بگیرم و دیگر رها نکنم.این مرد با من چه کرده بود؟چرا من از او کمک خواسته بودم؟ #دیوانگی بود یا جنون؟نمی دانستم!
#بوسه اش که روی شانه ام نشست،از جا پریدم و بی رمق گفتم:بس کن! الان نه! امشب نه! اون می بینه! اون الان اینجاست...
لبهایش را #مکید: #همه_ی زندگیمی...فقط #یک_شب! یک شب بیا خونه م تا برات دنیا رو رنگی کنم! یک شب بهت نشون بدم که #شوهر_داشتن یعنی چی!
بعد دوباره خم شد و کبودی کنار لبم را #بوسید:عمیق و کشدار...
نمی دانستم چه کنم! بروم و از چشمه ی آب زلالی که می دانستم حقم است و مال من است،سیراب شوم یا مسافرت کنم و خودم را گم و گور؟
دوست دارید غافلگیر بشید😎📛 ♨️📛و کلی #حس_خوب و #عشقی رو تجربه کنید؟این رمان رو #داغ_داغ که تازه از #تنور در اومده بخونید تا بدونید که رمان چی هست اصلا!
👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEIfNV21xArPxeNgZQ