شروع رمان #بازندههانمیخندند👇
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/73275
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part13
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
خندهاش را نصفه رها کرد:
- تو مشکلی داری باهاش؟
سبک و راحت خندید:
- علیرغم تموم حرفایی که همیشه پشت سرت هست، من معتقدم تا یه هوش قوی پشت رفتارای یه نفر نباشه نمیتونه جلب توجه کنه.
جفت ابروانش را بالا داد:
- پس معتقدی کارای من برای جلب توجه؟
این بار بلند و سنگین خندید:
- کامران! من آرازم، کسی که اگه همپای کارای گذشتهات نبود ولی زیر پا هم خالی نمیکرد، ناسلامتی نصف رضایتات رو خودم جور کردم تا خونوادهات نفهمن.
خندهی کامران هم رها شد:
- حالا میخوای باج بگیری؟
چشمان پرخندهاش معنیدار و کوتاه معطوف جمع شد و نگاهش نامحسوس فقط همان دخترک چشم روشن طناز را نشانه رفت، در حالیکه پر شیطنت ابرو بالا میپراند، کمی سرش را جلو کشید:
- ممکنه باجم بخوام، خدا رو چه دیدی!
به بازویش کوبید:
- شنیدم تخصص قبول شدی.
چشمانش مغرورانه رنگ گرفت:
- بالاخره اونایی که تو میزنی، شل و پل میکنی یکی باید دوباره سرهم بندیشون کنه.
و نگاهش دوستانهتر شد:
- صفحه اینستات رو که دیدم لذت بردم از قدرت بازاریابیت!
بدون جبههگیری جواب داد:
- معتقدم در هر زمان استفاده از امکانات اون زمان برای پیشرفت ضروریه.
نگاه آراز جدی شد:
- باهات موافقم، بهترین کار رو کردی. وقتی شنیدم الان اسمت داره هم تراز مهندسایی با بیست ساله تجربه میاد، من برخلاف اعتقاد خیلیها تحسینت کردم. الان زیبایی، سرعت و هزینه پایین سه گزینهای هست که همه دنبالشن و تو داری با بهترین شیوه این رو ارائه میدی.
هنوز نتوانسته بود جواب دهد که کیانا مقابلشان پرید و در حالی که آراز را هل میداد، گفت:
- هی دکی زیاد کنار وایستی میگن خودتو میگیری، گفته باشم.
ریز خندید:
- یعنی الان داری از من برای همراهیت دعوت میکنی؟
دست به کمر زد و گوشهی لبش را با حالت چندشی بالا کشید:
- خوب جو میگیرتتا! یکم خودتو تحویل بگیر.
و کنار کامران ایستاد:
- حالا هم یه ذره فاصله بگیر، مغز داداشم رو تیلیت کردی! راستش رو بگو چیا میگفتی بهش؟
نگاهش هم سهم برادر شد:
- ببین کامی به این یارو رو بدی فردا ازت سواری رو گرفته، ولش کن بره.
آراز با دهان بسته خندید:
- پس من شدم یارو! کامران جان آره داشتم میگفتم موتور سواریِ دخترا که...
کیانا با چشمان درشت شدهای سریع مقابل آراز ایستاد:
- آهان یادم افتاد، آراز جووون بیا بریم برات یه تیکه کیک ویژه نگه داشتم...
و در حال کشیدن بازویش زمزمه کرد:
- یعنی پیچ دهنت شل شه من میدونم و تو!
نگاه کامران معنیدار سمتشان رفت، احتمالا نیاز بود کمی خصوصیتر با آراز صحبت کند. هشت سال دوری از خانواده آنقدر زیاد بود که از هیچ چیز خبر نداشته باشد. خواهر نوزده سالهاش آن موقع یک بچه بود و الان با این همه ناز و سر و صدایش، یک جوان زیبا!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/73275
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part13
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
خندهاش را نصفه رها کرد:
- تو مشکلی داری باهاش؟
سبک و راحت خندید:
- علیرغم تموم حرفایی که همیشه پشت سرت هست، من معتقدم تا یه هوش قوی پشت رفتارای یه نفر نباشه نمیتونه جلب توجه کنه.
جفت ابروانش را بالا داد:
- پس معتقدی کارای من برای جلب توجه؟
این بار بلند و سنگین خندید:
- کامران! من آرازم، کسی که اگه همپای کارای گذشتهات نبود ولی زیر پا هم خالی نمیکرد، ناسلامتی نصف رضایتات رو خودم جور کردم تا خونوادهات نفهمن.
خندهی کامران هم رها شد:
- حالا میخوای باج بگیری؟
چشمان پرخندهاش معنیدار و کوتاه معطوف جمع شد و نگاهش نامحسوس فقط همان دخترک چشم روشن طناز را نشانه رفت، در حالیکه پر شیطنت ابرو بالا میپراند، کمی سرش را جلو کشید:
- ممکنه باجم بخوام، خدا رو چه دیدی!
به بازویش کوبید:
- شنیدم تخصص قبول شدی.
چشمانش مغرورانه رنگ گرفت:
- بالاخره اونایی که تو میزنی، شل و پل میکنی یکی باید دوباره سرهم بندیشون کنه.
و نگاهش دوستانهتر شد:
- صفحه اینستات رو که دیدم لذت بردم از قدرت بازاریابیت!
بدون جبههگیری جواب داد:
- معتقدم در هر زمان استفاده از امکانات اون زمان برای پیشرفت ضروریه.
نگاه آراز جدی شد:
- باهات موافقم، بهترین کار رو کردی. وقتی شنیدم الان اسمت داره هم تراز مهندسایی با بیست ساله تجربه میاد، من برخلاف اعتقاد خیلیها تحسینت کردم. الان زیبایی، سرعت و هزینه پایین سه گزینهای هست که همه دنبالشن و تو داری با بهترین شیوه این رو ارائه میدی.
هنوز نتوانسته بود جواب دهد که کیانا مقابلشان پرید و در حالی که آراز را هل میداد، گفت:
- هی دکی زیاد کنار وایستی میگن خودتو میگیری، گفته باشم.
ریز خندید:
- یعنی الان داری از من برای همراهیت دعوت میکنی؟
دست به کمر زد و گوشهی لبش را با حالت چندشی بالا کشید:
- خوب جو میگیرتتا! یکم خودتو تحویل بگیر.
و کنار کامران ایستاد:
- حالا هم یه ذره فاصله بگیر، مغز داداشم رو تیلیت کردی! راستش رو بگو چیا میگفتی بهش؟
نگاهش هم سهم برادر شد:
- ببین کامی به این یارو رو بدی فردا ازت سواری رو گرفته، ولش کن بره.
آراز با دهان بسته خندید:
- پس من شدم یارو! کامران جان آره داشتم میگفتم موتور سواریِ دخترا که...
کیانا با چشمان درشت شدهای سریع مقابل آراز ایستاد:
- آهان یادم افتاد، آراز جووون بیا بریم برات یه تیکه کیک ویژه نگه داشتم...
و در حال کشیدن بازویش زمزمه کرد:
- یعنی پیچ دهنت شل شه من میدونم و تو!
نگاه کامران معنیدار سمتشان رفت، احتمالا نیاز بود کمی خصوصیتر با آراز صحبت کند. هشت سال دوری از خانواده آنقدر زیاد بود که از هیچ چیز خبر نداشته باشد. خواهر نوزده سالهاش آن موقع یک بچه بود و الان با این همه ناز و سر و صدایش، یک جوان زیبا!
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯