#۱۵۵
⏳♡🔥
تلاش کردم برای رها شدن. داشت اذیتم میکرد. با دستانش با حرفهایش که هزاران بار مرور شد و توی گوشهایم زمزمه.
-این انتقام زندگی منه.
-آفرین پسرم پس برای زندگیت مبارزه کن.
ناگهان شانهام به عقب کشیده شد. با زور کمش سعی داشت مرا از پدر جدا کند.
-ولش کن. نمیبینی داری اذیتش میکنی؟
برگشتم سمتش. کاسه چشمان سیاهش پر از اشک بود، اما اجازه سرریز شدن نمیداد.
-مطمئنی از پس این انتقام برمیای؟
-به کوتاهی و لذتبخشی کشیدن یه نخ سیگار.
پدر کیف کرد و لبخند بزرگی زد. اما او، آهسته سر تکان داد و گفت:
-اینقدر بااطمینان این حرف رو نزن.
اطمینان؟ من به حرفم ایمان داشتم.
-اون منو دوست داره... آدم به راحتی میتونه بزرگترین ضربه رو به کسانی بزنه که دوستش دارن.
-پس احساسات خودت چی؟
پدر از این دسته سوالهایش عصبی میشد.
-لطفاً تمومش کن! ژانوس در برابر اونا احساسی نداره.
چند بار پلک زد تا مانع ریختن اشکش شود.
-این غیرممکنه که از کسی بخوای احساساتش رو منجمد کنه.
و قبل از ترک اتاق گفت:
-بیاید سرمیز... حداقل قبل از رفتنت کمی بیشتر پیش ما باش.
پدر درصدد دلجویی از همسری برآمد که همیشه همراهش بود.
-صبر کن با هم بریم عزیزم.
لیوانم را از نوشیدنی سرریز کردم.
-شما برید من چند دقیقه دیگه میام.
پشت در اتاق روی زمین نشستم. یک پایم را ستون دستی کردم که لیوان نیمه خالی نوشیدنی را نگه داشته بود. قسمتی از چین پرده نقطهای برای اتکا نگاهم شد. سالها انتظار رسیدن این روز را میکشیدم و حال که در یک قدمی رسیدنش بودم حالم انگار سرناسازگاری برداشته بود.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
تلاش کردم برای رها شدن. داشت اذیتم میکرد. با دستانش با حرفهایش که هزاران بار مرور شد و توی گوشهایم زمزمه.
-این انتقام زندگی منه.
-آفرین پسرم پس برای زندگیت مبارزه کن.
ناگهان شانهام به عقب کشیده شد. با زور کمش سعی داشت مرا از پدر جدا کند.
-ولش کن. نمیبینی داری اذیتش میکنی؟
برگشتم سمتش. کاسه چشمان سیاهش پر از اشک بود، اما اجازه سرریز شدن نمیداد.
-مطمئنی از پس این انتقام برمیای؟
-به کوتاهی و لذتبخشی کشیدن یه نخ سیگار.
پدر کیف کرد و لبخند بزرگی زد. اما او، آهسته سر تکان داد و گفت:
-اینقدر بااطمینان این حرف رو نزن.
اطمینان؟ من به حرفم ایمان داشتم.
-اون منو دوست داره... آدم به راحتی میتونه بزرگترین ضربه رو به کسانی بزنه که دوستش دارن.
-پس احساسات خودت چی؟
پدر از این دسته سوالهایش عصبی میشد.
-لطفاً تمومش کن! ژانوس در برابر اونا احساسی نداره.
چند بار پلک زد تا مانع ریختن اشکش شود.
-این غیرممکنه که از کسی بخوای احساساتش رو منجمد کنه.
و قبل از ترک اتاق گفت:
-بیاید سرمیز... حداقل قبل از رفتنت کمی بیشتر پیش ما باش.
پدر درصدد دلجویی از همسری برآمد که همیشه همراهش بود.
-صبر کن با هم بریم عزیزم.
لیوانم را از نوشیدنی سرریز کردم.
-شما برید من چند دقیقه دیگه میام.
پشت در اتاق روی زمین نشستم. یک پایم را ستون دستی کردم که لیوان نیمه خالی نوشیدنی را نگه داشته بود. قسمتی از چین پرده نقطهای برای اتکا نگاهم شد. سالها انتظار رسیدن این روز را میکشیدم و حال که در یک قدمی رسیدنش بودم حالم انگار سرناسازگاری برداشته بود.
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan