Репост из: کانال محافظ
🎗 پارت صد و هشتاد #180
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
بهش نگاه کردم، جدی و بدون هیچ حسی با چشمای قهوه ای رنگش بهم خیره بود.
-مطمئنی حرفی نداری؟
مستقیم تو چشماش زل زدم:
-چه حرفی باید داشته باشم؟
نگاهی به پشت سرش که در خونه بود انداخت و آروم گفت:
-بهتره بریم اون سمت حیاط صحبت کنیم اینجا حرفامونو می شنون!
به همون سمتی که اشاره می کرد نگاه کردم و خودش جلوتر از من راه افتاد. چطوری تحملش کنم؟ این کابوس زندگی منه که از هر وقت دیگه ای بهم نزدیک تره...چطوری تاب بیارم و دم نزنم؟
با مکث دنبالش راه افتادم، گوشه ی حیاط نزدیک باغچه ی کوچیک گل های رز ایستاد و به گل ها خیره شد.
کنارش ایستادم و با اخم گفتم:
-من حتی خبر نداشتم این مراسم خواستگاریه! همین الان فهمیدم و برای همین انقدر شوکه شدم!
صورتشو به سمتم برگردوند و متفکر نگام کرد و کم کم طرح پوزخند روی لبش شکل گرفت، نگاه سرد و یخیشو توی صورتم گردوند، روشو برگردوند و باز به باغچه خیره شد:
-تو چند سالته؟
از فعل مفردی که به کار می برد هیچ خوشم نمی اومد، حس تحقیر بهم القا می کرد، اخمامو سخت درهم کشیدم و جدی گفتم:
-جمع ببندید راحت ترم! ۱۶ !
خنده ی مسخره ای کرد و سرشو تکون داد، دستامو مشت کردم و تا خواستم چیزی بگم صدای چرخش کلید توی در حیاط باعث شد سر هردومون به سمت در برگرده.
در باز شد و قامت بلند و چهارشونه ارسلان نمایان شد. قلبم چنان فروریخت و قالب تهی کردم که یه آن حس کردم نفسم ایستاده و سکته کردم.
ارسلان متوجه ما نشد و در خونه رو بست و وقتی که خواست به سمت خونه بره چشمش به ما افتاد. اول با تعجب و ابروهای بالا داده شده نگامون کرد و بعد لبخند مصلحتی ای زد و جلو اومد:
-سلام!!
سعید جدی و با تعجب نگاش کرد و آروم جواب سلامشو داد. ارسلان بهمون رسید و دستشو به سمت سعید دراز کرد. سعید با تعجب به دست ارسلان و بعد به من نگاه کرد. ارسلان سریع با همون خنده ی مسخره گفت:
-داداش عروس خانوم هستم آقا دوماد!
انگار ارسلان تیغ به دست داشت و روی قلبم می کشید تا جونمو بگیره. لعنتی من خواهرتم داری پیشکشم می کنی جلو جلو؟ دوماد؟ عروس خانوم؟ انگار ارسلان دنبال موقعیت بود تا هرچه زودتر از دست من خلاص بشه... این فرصتم من بهش دادم.
سعید پوزخندی زد و درحالی که باهاش دست می داد، کشدار گفت:
-آهان!!!! بله! خوشبختم داداش عروس خانم!
ارسلان بزن تو دهنش، داره خواهرتو جلو چشمت خار می کنه، بی غیرت بزن تو دهنش! اما جای این، ارسلان خندید و دستشو آروم به کنار بازوی سعید زد و گفت:
-من مزاحمتون نمیشم؛ راحت باشید.
برگشت و به سمت خونه رفت. خیره نگاش کردم و بغضم عصیان گر و وحشی به گلوم چنگ میزد و سعی داشت راه نفسمو ببنده، هیچ وقت خودمو انقدر تنها و بی کس ندیده بودم. من شبیه شی بی ارزشی بودم که چوب حراج بهش زده بودن.
سعید درحالی که نگاهش به سمت ارسلان بود خنده ی مضحکی کرد و گفت:
-مطمئنی خبر نداشتی مراسم خواستگاریته؟
لبمو به دندون گرفتم و با صدای لرزون و مظلوم گفتم:
-نه نه نه...من خبر نداشتم!
خندید و باز سرشو تکون داد، چرا همش این حرکتو تکرار می کنه؟ آب دهنمو قورت دادم و با لحنی که سعی می کردم محکم باشه گفتم:
-حرف خنده داری نزدم!
جدی نگام کرد و کامل به سمتم برگشت:
-نه برای تو نیست!
با لج و تاکید گفتم:
-جمع ببندید راحت ترم.
لبخند کجکی زد:
-جمع تو دهنم نمی چرخه! دختر تو اصلا می دونی من چند سال ازت بزرگترم؟
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
بهش نگاه کردم، جدی و بدون هیچ حسی با چشمای قهوه ای رنگش بهم خیره بود.
-مطمئنی حرفی نداری؟
مستقیم تو چشماش زل زدم:
-چه حرفی باید داشته باشم؟
نگاهی به پشت سرش که در خونه بود انداخت و آروم گفت:
-بهتره بریم اون سمت حیاط صحبت کنیم اینجا حرفامونو می شنون!
به همون سمتی که اشاره می کرد نگاه کردم و خودش جلوتر از من راه افتاد. چطوری تحملش کنم؟ این کابوس زندگی منه که از هر وقت دیگه ای بهم نزدیک تره...چطوری تاب بیارم و دم نزنم؟
با مکث دنبالش راه افتادم، گوشه ی حیاط نزدیک باغچه ی کوچیک گل های رز ایستاد و به گل ها خیره شد.
کنارش ایستادم و با اخم گفتم:
-من حتی خبر نداشتم این مراسم خواستگاریه! همین الان فهمیدم و برای همین انقدر شوکه شدم!
صورتشو به سمتم برگردوند و متفکر نگام کرد و کم کم طرح پوزخند روی لبش شکل گرفت، نگاه سرد و یخیشو توی صورتم گردوند، روشو برگردوند و باز به باغچه خیره شد:
-تو چند سالته؟
از فعل مفردی که به کار می برد هیچ خوشم نمی اومد، حس تحقیر بهم القا می کرد، اخمامو سخت درهم کشیدم و جدی گفتم:
-جمع ببندید راحت ترم! ۱۶ !
خنده ی مسخره ای کرد و سرشو تکون داد، دستامو مشت کردم و تا خواستم چیزی بگم صدای چرخش کلید توی در حیاط باعث شد سر هردومون به سمت در برگرده.
در باز شد و قامت بلند و چهارشونه ارسلان نمایان شد. قلبم چنان فروریخت و قالب تهی کردم که یه آن حس کردم نفسم ایستاده و سکته کردم.
ارسلان متوجه ما نشد و در خونه رو بست و وقتی که خواست به سمت خونه بره چشمش به ما افتاد. اول با تعجب و ابروهای بالا داده شده نگامون کرد و بعد لبخند مصلحتی ای زد و جلو اومد:
-سلام!!
سعید جدی و با تعجب نگاش کرد و آروم جواب سلامشو داد. ارسلان بهمون رسید و دستشو به سمت سعید دراز کرد. سعید با تعجب به دست ارسلان و بعد به من نگاه کرد. ارسلان سریع با همون خنده ی مسخره گفت:
-داداش عروس خانوم هستم آقا دوماد!
انگار ارسلان تیغ به دست داشت و روی قلبم می کشید تا جونمو بگیره. لعنتی من خواهرتم داری پیشکشم می کنی جلو جلو؟ دوماد؟ عروس خانوم؟ انگار ارسلان دنبال موقعیت بود تا هرچه زودتر از دست من خلاص بشه... این فرصتم من بهش دادم.
سعید پوزخندی زد و درحالی که باهاش دست می داد، کشدار گفت:
-آهان!!!! بله! خوشبختم داداش عروس خانم!
ارسلان بزن تو دهنش، داره خواهرتو جلو چشمت خار می کنه، بی غیرت بزن تو دهنش! اما جای این، ارسلان خندید و دستشو آروم به کنار بازوی سعید زد و گفت:
-من مزاحمتون نمیشم؛ راحت باشید.
برگشت و به سمت خونه رفت. خیره نگاش کردم و بغضم عصیان گر و وحشی به گلوم چنگ میزد و سعی داشت راه نفسمو ببنده، هیچ وقت خودمو انقدر تنها و بی کس ندیده بودم. من شبیه شی بی ارزشی بودم که چوب حراج بهش زده بودن.
سعید درحالی که نگاهش به سمت ارسلان بود خنده ی مضحکی کرد و گفت:
-مطمئنی خبر نداشتی مراسم خواستگاریته؟
لبمو به دندون گرفتم و با صدای لرزون و مظلوم گفتم:
-نه نه نه...من خبر نداشتم!
خندید و باز سرشو تکون داد، چرا همش این حرکتو تکرار می کنه؟ آب دهنمو قورت دادم و با لحنی که سعی می کردم محکم باشه گفتم:
-حرف خنده داری نزدم!
جدی نگام کرد و کامل به سمتم برگشت:
-نه برای تو نیست!
با لج و تاکید گفتم:
-جمع ببندید راحت ترم.
لبخند کجکی زد:
-جمع تو دهنم نمی چرخه! دختر تو اصلا می دونی من چند سال ازت بزرگترم؟