☕کافه نامه☕

@cafenameh_m Нравится 0
Это ваш канал? Подтвердите владение для дополнительных возможностей

دفتری را سرآغاز یادم باز کردم
و نامش را
کافه نامه نهادم
#شریف

@mohammadhosseine_sharifiyan🍷شریف
@amoo_amir007
Гео и язык канала
Иран, Фарси
Категория
не указана


Гео канала
Иран
Язык канала
Фарси
Категория
не указана
Добавлен в индекс
17.06.2017 10:24
реклама
TGAlertsBot
Мониторинг упоминаний ключевых слов в каналах и чатах.
Telegram Analytics
Подписывайся, чтобы быть в курсе новостей TGStat.
SearcheeBot
Ваш гид в мире Telegram-каналов
35
подписчиков
~0
охват 1 публикации
N/A
дневной охват
N/A
постов в день
N/A
ERR %
0
индекс цитирования
Репосты и упоминания канала
14 упоминаний канала
0 упоминаний публикаций
15 репостов
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
اردیبهشت
THE WALL
Каналы, которые цитирует @cafenameh_m
شریف
شریف
شریف
شریف
شریف
شریف
شریف
کوچه علی چپ
اردیبهشت
Последние публикации
Удалённые
С упоминаниями
Репосты
☕کافه نامه☕ 18 Jun 2018, 20:43
☕کافه نامه☕ 16 Jun 2018, 01:54
☕کافه نامه☕ 16 Jun 2018, 01:54
Репост из: شریف
بگذار کمی آرام شوم
وهم دارم
از این شیدایی بی مرز
نکند بار دیگر
بگویی دوستت دارم و من،
زنده نباشم!
#شریف
@shariiifco
☕کافه نامه☕ 15 Jun 2018, 13:22
☕کافه نامه☕ 15 Jun 2018, 13:22
☕کافه نامه☕ 15 Jun 2018, 13:20
☕کافه نامه☕ 15 Jun 2018, 13:19
☕کافه نامه☕ 31 May 2018, 20:30
بوسه‌ای بر ماه
روز و شبم را سیاه میکند
و من
مسافری در این جاده‌ام
کجا میروم؟
نمیدانم
اکنون دلم از ناگفته‌ها پر است و نوازش ابر،
بالاخره روزی
جان مرا خواهد گرفت
سراب بسیار است و لب‌هایم تشنه
پاهایی خسته از روزگاری رزم الود

گاهی ساعتم را نگاه میکنم
و جهان
به تعریف جدیدی از تنهایی میرسد
میترسم اخر
گاه قدم زدن در جاده‌ای کوک خورده بر زمین
باد بیاید و
مرا با خود ببرد...!🍂
#شریف

🍷@cafenameh_m🍷
Читать полностью
☕کافه نامه☕ 17 Apr 2018, 00:39
موسیقی بی کلام
مرا مست میکند
از روز اول
تا کنون
مستانه مستانه راه رفتم
پی چیزی یا کسی
انگار
چمن زار دلم
همین جاست
سنفونی بی کلام صدایت
صدایت
صدایت
به دنبالش میگردم
چو نوایی شب کوک
گاه کودکی
درست مانند آغوش صدای مادر
مرا گرم میکند
اینجا و اکنون
میشنوم
بگذار بگویم
چه قدر،
دوستت دارم
#شریف
فروردین ۹۷

🍷@cafenameh_m🍷
☕کافه نامه☕ 16 Apr 2018, 09:04
آن روز
که چشم‌هایت
سبزه زار دل اشفته‌ام شد
خواستم فالی از سهراب بگیرم
گفت:
زندگی
وزن نگاهیست که در خاطره‌ها،
میماند
#شریف

🍷@cafenameh_m🍷
☕کافه نامه☕ 15 Apr 2018, 00:15
کودک که بودم
ارزویم
گشتن
دور دنیا بود
و هر شب
تکیه بر نقطه‌ای از آن زدن

میبینی؟
بزرگ شده‌ام
تکیه بر آغوشی
انگار زمین را برایم‌ تکان میدهد

حال
دور دنیا را میزنم
اینبار
زیر سقف خدا
در آغوش تو
#شریف
فروردین ۹۷

🍷@cafenameh_m🍷
☕کافه نامه☕ 8 Apr 2018, 23:17
من
اینجا
و بهار
در جاده‌ای بی انتها
از پس زمستانی قریب میرسد؛
حال کوچ پرستویی مشکین پوش
هبوب شامگاهی را به رقصد میاورد
نوازشی از جنس تو
و شاید
شورشی در شهر
اری،
کیستی؟
رنگ رخسارت
سرِّ جمیل دارد و بس
و سر صحبت از آن صبح سپید گویم
و بس،
آن همه شاخه‌ی خشکیده‌‌ی شعر؛

من،
اینجا،
و بهار،
تورا شکوفه میدهد
نا تمام است درخت
شد که این برف زمستان دلم آب شود.
و طلوع نوک خورشید تورا نور دهد ؛

به تماشای نگاهت سوگند
رفته بودم لب حوض
دیدم که عجب،
ماه بالای سر تنهاییست.....
#شریف
فروردین ۹۷

🍷@cafenameh_m🍷
Читать полностью
☕کافه نامه☕ 30 Mar 2018, 20:38
#روز_پدر_مبارک

🔸دستان تو ،
بزرگ است و بخشنده...

☕️ @cafenameh_m ☕️
☕کافه نامه☕ 26 Mar 2018, 16:49
مهربونا تنها مشکلشون اینه که
فکر میکنن،
بقیه هم مثل خودشون مهربونن

زنده یاد
#خسرو_شکیبایی

🍷 @cafenameh_m 🍷
☕کافه نامه☕ 23 Mar 2018, 02:26
مدتیست دلم
هوای هیاهویی عجیب دارد
درست مانند
تنگ ماهی
گاهی اوقات دوست داشتم یک ماهی بودم
و تمام دریا را پی نشانی از تو
شنا میکردم
البته
حال هم ماهی‌ام
شنا میکنم
اما مدام بر سر مرز و بوم‌هایم با تنگ جدال دارم
میبینی؟!
چه مثال‌هایم در میان تو حشر شده‌اند؟
از تنگ و ماهی و دریا بگذریم
من واقعی اینجاست
کنار برگی از دیوار و دودی از پنجره
شبی که صبح نمیشود
به یاد،
مهتابی که سر میخورد از لابه‌لای گیسوانت؛
خورشیدی که میتابید،
از درون چشمانت

راستی
چه گستاخانه زیبایی
وقتی که بد خُلقی‌ات
زندگی را به هیجان وا میدارد
زندگی!
حال که فکر میکنم
#زندگی،
یک بیماریست
و زندگی بدون تو
بیماری لاعلاجیست
که به آن مبتلا گشته‌ام
#عشق
یک بیماریست
و من به بیماری
محتاجم....!
#شریف
فروردین ماه ۹۷

🍷@cafenameh_m🍷
Читать полностью
☕کافه نامه☕ 20 Mar 2018, 18:50
بـهار را ببین
چگونه از خود
می تــکانَد
برگ های فرسوده را ؛
تو هم جوانه ای بزن،
ســبز شـــو !!!
بـهـار
ادامه ی لبخندهای تو خواهد بود...

نوروز، بزرگترین جشن ایرانیان، خجسته باد 🐶

☕️ @Cafenameh_m ☕️
☕کافه نامه☕ 19 Mar 2018, 11:07
بهار آمد
با صدای بلبلی آوازه خان
پرواز،سوی آسمانی دیگر
حال،
امتداد سرمای زمستان
شکوفه‌ایست بر شاخه‌ی درختان
برگ‌هایی سبز
از جنس سبز زندگی‌ها
این بهار هم کاش
آسمان همین رنگ باشد و دریا،
همان قدر وسیع...!

پیشاپیش نوروز باستانی مبارک❤️
#شریف

🍷@cafenameh_m🍷
☕کافه نامه☕ 9 Mar 2018, 12:23
انگار بیدارم
صبح به مانند شب تاریک است
فنجانی قهوه
بویی دل‌انگیز از وجودت را به یادم میاورد
و طعمی تلخ هم....
خیره به اینه
صدای شِلِپ مشتی اب
اینه را گریان
و مرا هشیار به انچه گذشته است
چه روزیست
"جمعه"
درست مانند موزیک بیکلام میماند
خدا میداند چند خط دوستت دارم
چند صفحه شعر
و چه قدر اشک در دل خود جای میدهد
و اخر میگوییم
جمعه دلگیر است
اما من میگویم
این دل ماست که گیر است....
#شریف
اسفند ماه ۹۶

🍷@cafenameh_m🍷
Читать полностью
☕کافه نامه☕ 5 Mar 2018, 21:59
«گاف عشق»
-قسمت دوم
.
بهم گفتن دیگه از تو ننویسم؛ دیگه اسمتو نیارم!
فراموشت کنم... روفقام منو دوست دارن؛ اما از تو نه! خوششون نمیاد. اونقده نشستم و ازت گفتم که همه زیرو بمتو حفظن. دوست دارم خب، جرم که نیست!
مهم نیست واسم یه سال شده ها... شایدم بیشتر، درست حسابی ام که یادم نیست! اما هنوز میبینمت دلم هری میریزه... بدجور گرفتارتم. اخه همینطوری الکی نیومدی که بزارم مفت مفت از دستم بری... البته دیدم که رفتی! کاری نکردم؛ بهش میگی «علی» ! دوسش داری، میبینم وقتی نگاش میکنی؛ کاشکی من جاش بودم! اون ادم خوبیه، مشتیه، میدونم؛ اما مثه من که «شریف» نیست! هست؟ تو بگو... کف دریاها دنبالت بودم، تو بغل علی اقا پیدات کردم که!!
حالم بده... میدونی؟ سیگارم گم شده، نیست! بهم ریختم؛ از اون دفعه که کنار پنجره وایساده بودی و قفلی زده بودی رو ماهو ستاره و رد دود... دیگه ندیدمت، «علی» هم بود کنارت دقیقا اونجا که جای منه!! دوست دارم خب؛ میخوام اونی که تو دوسش داری هم من باشم، حالا که نیستم... پس منم دوسش دارم.
-این عکستو خیلی دوست دارم؛ کنار خودمی... انگار همه جمع شدیم ما شدنمونو جشن بگیریم ! واسه خود خودم بودی، یه دختر شیطون نمکی که همه گِلش ازم یه جانم نگفتن بود!!!
دِ اخه عزیزم! جانم! جانم عزیزم! جانم!... عکس لعنتی با توأما !!! أه...
-سرظهری بود‌ خوابیدم، ولی الان تاریکه تاریکه، نمیدونم چرا گوشیم هَنگ کرده! ۱،۶،۴...! رو عدد اسمت واستاده! کاش گیر کنه تا اخر دنیا اسمت به چشمم! باهر زوری بود گوشیو خاموش کردم.
-زیر تخت، زیر صندلی... اها !... پاکت خالیه سیگارو ببین!
مثه قلبت از عشق منه... همرو سوزوندی، همرو سوزوندم!
پاشم جمع کنم برم بیرون، سیگار بخرم! کاش تو هم بری یه کم علاقه بخری! شاید یه روز به کارت اومد. اخه میدونی خیلی دلم تنگه واست...
مثه اون موقعها یه «ممد» دیونه بگو!! کجا برم وقتی صدا خدافظیت نمیاد!
-فندک ناز داره، ما میکشیم! یه عمری ناز کش چشات بودیم! فندک اتیش زد سیگارو اخر، اما چشات زندگیمو! قدم میزنم دیگه این وقت شبی، کار که نداریم... دلم میخواد یه بار دیگه بیایی پشت پنجره با همون علی اقات ! تو فقط واسش ناز کنی، من ببینم، فکر کنم واسه منه... پاهامو ول کنن تهش که میاد خونه شما، امشبم روش!
-من رسیدم جلو پنجره، اما عقلم نرسید که چی میبینم!
تو نبودی... علیرضا بود و لبه ی پنجره، اونقدی که تو کجا بودی علیرضا واسم مهم نبود... چی شده که میخواد بپره؟؟ تو اونو دوست داشتی، اونم تورو...
حالا الان تو نیستی، اونم داره میپره...!!
سیگار نصفه نیمه بود، فکر کنم از دستم افتاد! هول ورم داشت. نه، نه واسه علیرضا، بزار بپره...! یعنی تو بازم رفتی از پیش یکی دیگه؟ دنیا دور سرم میچرخید؛ دمه دیواره گرم، پشتم بود، دست کم زمین نخوردم!
یعنی تو دیوار ه علیرضا هم نبودی؟
وایی... مهم نبود که دیوار پشتمه، نشستم زمین!
تا به خودم بیام ترسیدم دیر بشه؛ دوباره یه نفر دیگه هم بپره! من زندم ولی علیرضا بار اولشه، بپره و رفته!
یادته بهم میگفتی:((علیرضا بار اولشه، پس از تو بهتره!)). هرچی مونده بود دیگه، کم نزاشتم واسش، دارو نداره زندگیمو داد زدم !!
(( علی اقا، علیرضا جان، اقا... من محمدم! یادته منو؟ داداش میشنوی؟ جان علی برو عقب میوفتیا !!)) نمیدونم چرا هی پیش خودش میگفت: ((اتفاق افتاده، اتفاق!)) دوباره داد زدم:(( که برادر من منو میشناسی؟ والا که اشتباه میکنی، یعنی منم اشتباه میکردم! این گاو شیر ده نی! منو ببین، معلوم که نی از اونجا ولی موهام سفید شده بابا!! من میگم بهت که ارزششو نداره ، اون الان معلوم نی با کیه ؟ درده منو تورو نداره!
بزار من بیام بالا بشینیم حرف بزنیم!))
مثل اینکه شناختم، شاید باورم کرد، نمیدونم؛ اما جاخورد، تا به خودش اومد ترسید!!
«اقا محمد بیا بالا داداش!»
.
پایان

#علی‌رضا_لبافی

🍷@cafenameh_m🍷
Читать полностью
☕کافه نامه☕ 5 Mar 2018, 20:30
«گاف عشق»
-قسمت اول
.
خوب شده ام، میخندم، شاید به پایان امد این دفتر، اخرای عمر من است !
-سرخط، دوباره شروع کردم!
من کیستم؟ چه میکنم؟ یادم هست هنوزهم، همیشه خنده برلب داشتم؛ یک بهمن ماهیه ی احساسی در زندگی رسمو قاعده ای داشتم. یک غرور اساطیری، یک عقل اهریمنی! این دو امیخته با فروتنی، شکیبایی! کلی فکر برای فردا داشتم. اسمی داشتمو رسمی؛ علیرضا برای دیگران، علی برای تو بودم وقتی! یه وقتایی که دردی بود، سنگ صبوری بودم؛ یادم هست هنوزهم، من برای خودم کسی بودم. یادم هست که روزی نزدیک، شاید دیروز یا اوایل امروز؛اتفاقی مبهم، سایه ای سرد! سرگیجه ای ممتد، لرزش دست!
نمیدانم این همان اتفاق است؟ همانی که تو بودی و من نبودم؟ همین شروعش هم کافیست؛ دیگر بیشتر از این یادم نیست! همین دیروز یا اوایل امروز بود، حرف تقویم را نمیفهمم! زمانش مریخیست، شاید اصلا برای راه شیری نیست! تقویم دقیقا دوسال و چندماه پیش است؛ اذر ماهی را نشان میدهد انگار… این اسم طنینی در گوشم انداخت: ((علیرضا باز اذر شده ؟؟ از کمان رفته باز نخواهد گشت !!)). اتفاقی کهنه را رگه رگه به یاد میاورم؛ چه اسمیست این اذر! از همان اسم هایی که دوستش میداری، ولی مجبور به فراموشیش هستی! این اتفاق چیست؟ تو هستی من نه!! چه موضوع بی ربطیست این! قاب عکس هایی که روی زمین افتاده! برای توست؟ اصلا خود تو؛ کیستی؟؟ میدانم همیشه من و تویی بوده؛ همیشه تویی رفته همیشه منی مانده! اما، تو کیستی؟ از ان دسته از ادم هایی که امدن را بلدندو نماندن را … همان هایی که تا راه هموار نباشد به غمی دل بکنند؟ «توی من» از همان ها بودی؟
کاش این قاب ها عکس داشتند؛ عکس ها را پیدا نمیکنم.. کاش این «تو» صورت داشت! در حافظه ام تصویری پیدا نمیکنم.. حافظه ام ضعیف شده؛ پاکت ام را پیدا نمیکنم.. فندک ام در دستم سوخت! سیگارم را پیدا نمیکنم... پریشانم اتفاقی سخت مرا مشغول کرده؛ سری چرخاندم شاید کسی بود! دوستی، اشنایی، دل خوش خیالم را ببین؛ شاید «تویی» بود! خانه تاریک بود و خاکستری. حرف دوستانم شد، انها کجان؟ چرا؟ همه که نیستن! آه چقدر که گیجم! تو چی؟ دوستی داری؟ در روزهای سخت، غمخواری داری؟ (انگار خواب دیده باشم، تصویری محو از جلوی چشمانم گذشت!) اتفاق بود که سراغم امد. چرا؟ تو، دوستانت، ماجرا چیست؟ عاقبت میدانم این اتفاق جانم را خواهد گرفت!! پریشانم، حوصله ی هیچ چیز را ندارم؛ شاید نه! حتما میخوابم. بیدار ماندنم کنار این قاب های خالی فایده ای ندارد. ساعت را نگاهی کردم، عقربه روی نقطه ای معلوم تکرار میشد ۱،۶،۴… حال فکر کردن به این اعداد را هم ندارم؛ میخوابم!
( در خواب تورا میبینم؛ اندامت گیرا و فریبنده بود، اخلاقت دل انگیز و حتی میتوانستم افکارت هم بخوانم…انگار در ملک شخصی خود بودم! اما هرچه کردم در چهره ات«توی من»نبود! پسری دل خسته و دل مرده..زانوی غم روی کمر دراورده...میان چهره ات یک مرد سال خورده! نمیدانم چه میبینم؛ در قاب ها که نبودی، خوش کرده بودم دل به خواب ها !!
در میان عالم رویا و معنا هم، اتفاق بود که رو میکرد! دور دور او بود هرچه در چنته داشت، رو میکرد! )
پریدم از خوابت، عرق کرده و گیج! خواب تو شاید هم نه… پسری بود شصت، هفتاد ساله؛ که نگاهش الوده به «سرّی نجات بخش» بود!!! ذهنم پر شده از چرا؟ از سیل انبوهی از سوال! «توی من» کیستی؟ ان پسر در صورت تو چرا؟
ساعت را نگاهی کردم همان طور گیر نرفتن بود و قاب ها همه محکوم به بی «تو» بودن!
حس میکردم بی دفاع مقابل اتفاق ایستادم و اتفاق، حکمم را صادر میکرد! و من محکوم به لبه ی پنجره رفتن بودم!!
.
ادامه دارد ...

#علی‌رضا_لبافی

🍷@cafenameh_m🍷
Читать полностью