از کتاب مارکسیسم و حزب و قدرت سیاسی محمود قزوینی
انتشار 2018، صفحه 67 تا 71
"این مباحث برای اتخاذ استراتژی سیاسی امروز در ایران با اهمیت میباشد و بیش از اینکه بحثی در باره کمون پاریس باشد، بحثی در باره قدرت سیاسی شدن و قدرت گیری سوسیالیسم میباشد.
کمون پاریس بمثابه دولت موقت انقلابی
لیبرالیسم چپ عموما به انقلاب بلشویکی خصومت میورزد و آن را کودتا و حکومت اقلیت منزوی قلمداد میکند اما کمون پاریس را ستایش میکند و آن را یک نمونه حکومت طبقه مینامند. شاید ایران تنها جایی است که کسانی در میان لیبرالهای چپ یافت میشوند که انقلاب بلشویکی را مترادف حکومت طبقه متشکل دربرگیرنده تمامی طبقه قلمداد⁷ میکنند. اگر این اظهار ارادت به انقلاب بلشویکی به دلیل وزن و اعتبار آن در میان کمونیستهای ایران بطور عموم و کمونیسم طبقه کارگر در ایران به طور اخص نباشد، بی شک نشانه جهل و یا تحریف انقلاب اکتبر میباشد.
بسیاری از مارکسیستها این حرف مارکس را تکرار میکنند که: " راز حقیقی کمون این بود: "این اساسا حکومتی بود از آن طبقه کارگر، زاییده نبرد طبقاتی تولید کننده بر ضد طبقات بهره مند از برخورداری از مالکیت، یعنی شکل سیاسی سرانجام به دست آمده ای که رهایی اقتصادی کار از قید سرمایه از راه آن ممکن بود تحقق پذیر گردد." اما به این توجه ندارند که حتی کسب قدرت سیاسی در شهر پاریس در سال 1871 که منجر به کمون شد دارای قاعده کسب قدرت تمام انقلابات در تاریخ بوده است. کسب قدرت سیاسی در پاریس توسط "اراده آگاهانه اکثریت طبقه برای کسب قدرت" صورت نگرفته بود. انقلاب 18 مارس 1871 که به برقراری کمون پاریس انجامید، توسط بخش کارگری و مردمی گارد ملی و با رهبری یک کمیته مرکزی منتخب گارد ملی به پیروزی رسید که انتخابات کمونها را فراخوان داد و قدرت را به سرعت پس از چند روز به کمون واگذار کرد. مارکس در جنگ داخلی در فرانسه مینویسد "....کمیته مرکزی هم حکم حکومت موقت این انقلاب را داشت..."
اتفاقا تا جایی که به مارکس و انگلس برمیگردد، علارغم ستایش کمون پاریس، تحویل سریع قدرت از کمیته مرکزی گارد ملی به کمون را یک نقطه ضعف انقلاب و کمیته مرکزی گارد ملی و یک علت مهم شکست انقلاب کارگری 1871 میدانستند. لیبرالیسم چپ این درس از کمون پاریس را درز میگیرد. از نظر مارکس و انگلس حکومت کارگری پاریس که با اراده بخش کارگری گارد ملی پاریس به پیروزی رسیده بود و قدرت را کسب کرده بود، دولت موقت کارگری بود و نه دولت در شکل سازمان تمام طبقه. وظیفه محوری آن دولت، دولت موقت، از نظر مارکس و انگلس پیروزی بر دشمنان بود و نه سازماندهی تحول سوسیالیستی اقتصاد. برای همین مارکس و انگلس کمیته مرکزی گارد ملی را به خاطر تعویض قدرت به کمون و تعلل در پیشروی نظامی برای شکست ورسای به باد انتقاد گرفتند و همین انتقاد را به کمون نیز داشتند.
انگلس در نامه ای به -کارلو تازگی- مینویسد:
" چنین به نظر میاید که از واژه اتوریته سوء استفاده زیاد میشود. من چیزی اتوریته تر از انقلاب نمیشناسم و وقتی با بمب و گلوله و تفنگ بر ضد دشمن میجنگیم به نظر من یک عمل اتوریته ای انجام میدهیم. اگر در کمون پاریس کمی اتوریته مرکزیت وجود داشت، در این صورت میتوانست بر بورژوازی پیروز شود. بعد از پیروزی میتوانیم خود را به هر شکلی که مایلیم متشکل سازیم. ولی به نظر من برای مبارزه ضروری است که تمام نیروهای خود را متشکل سازیم و آن را متوجه نقطه حمله واحدی نمائیم."( تاکید از من است).
و مارکس در نامه ای به ویلهم لیبکنشت در 6 آوریل مینویسد که کمیته مرکزی گارد ملی برای اینکه اتهام غصب قدرت قهرآمیز به آنها داده نشود وقت گرانبهایی را تلف کردند. مارکسی که با آن همه دقت به وصف کمون پاریس و اقدامات آن به عنوان حکومت کارگری میپردازد و درسهایی آن را برای طبقه بازگو میکند مینویسد:
" به نظر میرسد که پاریسیها مغلوب شده اند، تقصیر خودشان است. اما تقصیری که عملا از خوش نیتی آنها ناشی میشود. کمیته مرکزی گارد ملی و بعد کمون به تیرس- این فسقلی بدنهاد- فرصت دادند که نیروی خصم را متمرکز سازد زیرا 1- انها به نحوی ابلهانه مایل نبودند جنگ داخلی را شروع کنند. مثل اینکه تیرس با تلاش خود برای خلع سلاح قهرآمیز پاریس آن را آغاز نکرده بود........2- به خاطر اینکه نسبت غصب قهرآمیز قدرت به آنها داده نشود، لحظات گرانبهایی را تلف کردند ( باید بعد از به زانو در آوردن ارتجاعیون در پاریس، بلافاصله به سوی ورسای پیشروی میکردند) و با انتخابات کمون و سازماندهی آن و غیره موجب اتلاف وقت شدند."
از نظر مارکس کمیته مرکزی گارد ملی که قدرت را در دست گرفت نمیبایست با انتخابات کمون و سازماندهی آن و غیره موجب اتلاف وقت شود. کمیته مرکزی گارد ملی وظیفه محوری اش مغلوب کردن دشمن بود و بقول انگلس پس از آن "هر طور مایلیم میتوانیم خودمان را سازماندهی میکنیم."
@SocialistL
انتشار 2018، صفحه 67 تا 71
"این مباحث برای اتخاذ استراتژی سیاسی امروز در ایران با اهمیت میباشد و بیش از اینکه بحثی در باره کمون پاریس باشد، بحثی در باره قدرت سیاسی شدن و قدرت گیری سوسیالیسم میباشد.
کمون پاریس بمثابه دولت موقت انقلابی
لیبرالیسم چپ عموما به انقلاب بلشویکی خصومت میورزد و آن را کودتا و حکومت اقلیت منزوی قلمداد میکند اما کمون پاریس را ستایش میکند و آن را یک نمونه حکومت طبقه مینامند. شاید ایران تنها جایی است که کسانی در میان لیبرالهای چپ یافت میشوند که انقلاب بلشویکی را مترادف حکومت طبقه متشکل دربرگیرنده تمامی طبقه قلمداد⁷ میکنند. اگر این اظهار ارادت به انقلاب بلشویکی به دلیل وزن و اعتبار آن در میان کمونیستهای ایران بطور عموم و کمونیسم طبقه کارگر در ایران به طور اخص نباشد، بی شک نشانه جهل و یا تحریف انقلاب اکتبر میباشد.
بسیاری از مارکسیستها این حرف مارکس را تکرار میکنند که: " راز حقیقی کمون این بود: "این اساسا حکومتی بود از آن طبقه کارگر، زاییده نبرد طبقاتی تولید کننده بر ضد طبقات بهره مند از برخورداری از مالکیت، یعنی شکل سیاسی سرانجام به دست آمده ای که رهایی اقتصادی کار از قید سرمایه از راه آن ممکن بود تحقق پذیر گردد." اما به این توجه ندارند که حتی کسب قدرت سیاسی در شهر پاریس در سال 1871 که منجر به کمون شد دارای قاعده کسب قدرت تمام انقلابات در تاریخ بوده است. کسب قدرت سیاسی در پاریس توسط "اراده آگاهانه اکثریت طبقه برای کسب قدرت" صورت نگرفته بود. انقلاب 18 مارس 1871 که به برقراری کمون پاریس انجامید، توسط بخش کارگری و مردمی گارد ملی و با رهبری یک کمیته مرکزی منتخب گارد ملی به پیروزی رسید که انتخابات کمونها را فراخوان داد و قدرت را به سرعت پس از چند روز به کمون واگذار کرد. مارکس در جنگ داخلی در فرانسه مینویسد "....کمیته مرکزی هم حکم حکومت موقت این انقلاب را داشت..."
اتفاقا تا جایی که به مارکس و انگلس برمیگردد، علارغم ستایش کمون پاریس، تحویل سریع قدرت از کمیته مرکزی گارد ملی به کمون را یک نقطه ضعف انقلاب و کمیته مرکزی گارد ملی و یک علت مهم شکست انقلاب کارگری 1871 میدانستند. لیبرالیسم چپ این درس از کمون پاریس را درز میگیرد. از نظر مارکس و انگلس حکومت کارگری پاریس که با اراده بخش کارگری گارد ملی پاریس به پیروزی رسیده بود و قدرت را کسب کرده بود، دولت موقت کارگری بود و نه دولت در شکل سازمان تمام طبقه. وظیفه محوری آن دولت، دولت موقت، از نظر مارکس و انگلس پیروزی بر دشمنان بود و نه سازماندهی تحول سوسیالیستی اقتصاد. برای همین مارکس و انگلس کمیته مرکزی گارد ملی را به خاطر تعویض قدرت به کمون و تعلل در پیشروی نظامی برای شکست ورسای به باد انتقاد گرفتند و همین انتقاد را به کمون نیز داشتند.
انگلس در نامه ای به -کارلو تازگی- مینویسد:
" چنین به نظر میاید که از واژه اتوریته سوء استفاده زیاد میشود. من چیزی اتوریته تر از انقلاب نمیشناسم و وقتی با بمب و گلوله و تفنگ بر ضد دشمن میجنگیم به نظر من یک عمل اتوریته ای انجام میدهیم. اگر در کمون پاریس کمی اتوریته مرکزیت وجود داشت، در این صورت میتوانست بر بورژوازی پیروز شود. بعد از پیروزی میتوانیم خود را به هر شکلی که مایلیم متشکل سازیم. ولی به نظر من برای مبارزه ضروری است که تمام نیروهای خود را متشکل سازیم و آن را متوجه نقطه حمله واحدی نمائیم."( تاکید از من است).
و مارکس در نامه ای به ویلهم لیبکنشت در 6 آوریل مینویسد که کمیته مرکزی گارد ملی برای اینکه اتهام غصب قدرت قهرآمیز به آنها داده نشود وقت گرانبهایی را تلف کردند. مارکسی که با آن همه دقت به وصف کمون پاریس و اقدامات آن به عنوان حکومت کارگری میپردازد و درسهایی آن را برای طبقه بازگو میکند مینویسد:
" به نظر میرسد که پاریسیها مغلوب شده اند، تقصیر خودشان است. اما تقصیری که عملا از خوش نیتی آنها ناشی میشود. کمیته مرکزی گارد ملی و بعد کمون به تیرس- این فسقلی بدنهاد- فرصت دادند که نیروی خصم را متمرکز سازد زیرا 1- انها به نحوی ابلهانه مایل نبودند جنگ داخلی را شروع کنند. مثل اینکه تیرس با تلاش خود برای خلع سلاح قهرآمیز پاریس آن را آغاز نکرده بود........2- به خاطر اینکه نسبت غصب قهرآمیز قدرت به آنها داده نشود، لحظات گرانبهایی را تلف کردند ( باید بعد از به زانو در آوردن ارتجاعیون در پاریس، بلافاصله به سوی ورسای پیشروی میکردند) و با انتخابات کمون و سازماندهی آن و غیره موجب اتلاف وقت شدند."
از نظر مارکس کمیته مرکزی گارد ملی که قدرت را در دست گرفت نمیبایست با انتخابات کمون و سازماندهی آن و غیره موجب اتلاف وقت شود. کمیته مرکزی گارد ملی وظیفه محوری اش مغلوب کردن دشمن بود و بقول انگلس پس از آن "هر طور مایلیم میتوانیم خودمان را سازماندهی میکنیم."
@SocialistL