ماتیک💄 استاد دانشجویی


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: Quotes


بنر ها همه واقعی و پارت اصلی هستن پس کپی نکنید لطفاً
به قلم حنانه فیضی
رمان های نویسنده : ماتیک ، دلارای ، مرگ ماهی ، گرگاس

Related channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Category
Quotes
Statistics
Posts filter


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🔮طلسم دفع بیماری🪄
💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍
💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎
🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم
❤️‍🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️‍🔥


✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه
🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد❤️17
https://t.me/telesmohajat
💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان
👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینی👇
🆔 @ostad_seyed_hoseyni
☎️  09213313730
@telesmohajat


_اخبار مدرسه زنت و نشون داده
همه بخاریاش بخاری نفتیه و غیر استاندارد


ایلیا موبایل را به گوش دیگرش چسباند
از پله های عمارت بالا رفت‌


لامپ های داخل خاموش بود

دخترک یاغی کی ساعت 9 شب می‌خوابید؟!


تا تشر نمی‌زد و آن چشمان زمردی مظلومش پر اشک نمی‌شد ساعت 2 شب هم در تختش نمی‌رفت


اتاق دخترک با آن پنجره‌ی بدون شیشه‌


_زنگ زدی فقط همینو بگی سارا؟! به درک... خودش کلی ضجه زد دو سال اخرش و بخونه



سارا خندید
_فقط 16 سالشه طفلی... مدرسه‌ش آتیش نگیره جزغاله شه... دیگه کس و کاریم نداره جز تو.... خیلی بهت وابسته شده... قول دادی صیغه رو باطل کنیا عشقم... حواسم هست هی امروز و فردا می‌کنی


در را باز کرد

اخم درهم کشید

کل عمارت خاموش بود

مثل همیشه صدای سلام پر ذوق دخترک نیامد


تخـ*م آن حرومزاده ها فرار کرده بود؟


نگران فرار کردنش بود یا....


جدی پچ زد

_بعدا بهت زنگ میزنم سارا


بی‌حرف دیگری تماس را قطع کرد

جدی صدا بلند کرد

_مروارید؟!


با قدم های بلند سمت پله ها رفت

فقط اگر پیدایش کند

داغ میزارد رو نقطه به نقطه‌ی تنش


یکدفعه جیغ پر ذوق دخترک و دو فشفشه‌ی بلندی که روشن شد


_سوپرایززززز


مروارید با ذوق در تاریکی سمتش دوید که گره‌ی اخم هایش کور شد


دخترک با موهای بلند فر درشت سیاهش

با آن تاپ و دامن فانتزی و پرچین زرشکی


پر ذوق خندید و کیک کوچک در دستش را تاب داد

_تولدت مبارک آقـ...


نفهمید چه شد که دستش یکدفعه بالا رفت و محکم در صورت ظریفش کوبیده شد


دخترک تعادلش را از دست داد که میان زمین و هوا یقه‌ی تاپش را چنگ زد و تنش را خشن جلو کشید


کمر خم کرد سمت هیکل ریزش
غرید... از بین دندان های چفت شده


_گو*ه خوری جدیده؟! برای چی لامپا رو خاموش کردی؟!


نگاه دخترک مات مانده بود به کیک با خامه ی زرشکی رنگش که... رو زمین پرت شده بود


هفت بار از اول درستش کرده بود تا خوب در بیاید


سر بالا نیاورد که ایلیا بلندتر غرید


_کری بچه؟!


شانه های مروارید بالا پرید
هول کرده لرز کرد


_ببخـ..شـ....ببخشید به خدا من فقط... فقط میخواستم...


ایلیا با غیض چانه‌اش را فشرد


_نگفتم جات پیش رکسه اگر شبا که میام عمارت پا بزاری بیرون از اتاقت؟!


رکس سگ شکاری در باغ بود

دخترک میترسید از او... درحد مرگ


بغض دخترک با وحشت ترکید

_ببخشیـ..د‌.. پولیم خر..ج نکردم به قرآن...


ایلیا عصبی هولش داد

_فقط گمشو از جلو چشمم تا کبودیای هفته‌ی پیشت تازه نشده


مروارید محکم به زمین کوبیده شد
هق هقش اوج گرفت


_راسـ.ت میگم آقا...خودم کیک و درسـ..ت کردم


ایلیا بی‌توجه سمت پله ها رفت

رگ گردن پهنش نبض میزد


آن حس لعنتی

ترس بود؟!


ایلیا بزرگمهر.... برای اولین بار.... ترسیده بود از ندیدن آن دو گوی زمردی؟!


_فردا برای دو روز با سارا میرم کیش... گوه اضافه بخوری تو نبودم میگم خدمتکارا با سیخ داغ رامت کنن


مروارید با لرز هق زد

_خدمتـ..کارا بعد از ظهر میرن... من شبا میترسـ..م... صدای پارس رکس شبا ترسنـ‌...


جدی حرفش را برید
_به درک

پله‌ی آخر را بالا رفت

_امروز مریم می‌گفت زر زر میکردی که فردا نری مدرسه که پرده‌ی کلاس بغلی آتیش گرفته بخاطر بخاری نفتی... وقتی اون همه ضجه زدی برای رفتن غلط میکنی یه روز نری


دخترک با گریه اشک هایش را پاک کرد و هق زد با زمزمه‌‌ی آرامش


_نـ..نه میرم... از دوستم میخوام یه رنگ بگیرم برای نقاشیم

***
***


سارا خودش را روی کاناپه انداخت

_کجاست مروارید؟! چه تاریکه.... بهتر.... بزار لامپا خاموش باشه سرم درد میکنه


بعد از دو روز برگشته بودند و بازهم... لامپ های عمارت خاموش بود


با اخم صدا بلند کرد

_مروارید؟!


باز چه بساطی راه انداخته آن وزه؟!


بار دوم صدا کرد و دیگر...


دخترک ظاهر نشد با آن لبخند و فشفشه ها


سارا تلویزیون را روشن کرد
_تو اتاقش خوابه حتما


خواست سمت اتاق دخترک برود که جعبه‌ی کادوی سیاه رنگی روی میز چشمک زد


صدای مرد در تلویزیون

_آتش‌سوزی یک مدرسه‌ در تهران...

در جعبه را باز کرد

شوکه.... ماتش برد


شیشه های شکسته‌ای که با چسب به هم چسبیده بودند و رویش... نقاشی او بود

تصویر ایلیا


اما جای یک رنگش خالی بود

انگار نقاشی نصفه باشد


بازهم صدای نحس اخبار

_متاسفانه یک دانش آموز فدای فضای غیر استاندارد مدرسه شد


اینبار صدای پر بغض دخترک اکو شد در سرش

همان شب...


(میخوام از دوستم یه رنگ بگیرم برای نقاشیم)

این شیشه‌ی مربعی..... خرده شیشه‌ های شکسته‌‌ی پنجره اتاق دخترک بود


ایلیا شکسته بودش
در عصبانیت


آن شب باند خونی دور دست دخترک را دیده بود و... توجه‌ای نکرده بود


صدای مرد

_متاسفانه هرچقدر مسئولان مدرسه و بیمارستان با اولیای این دانش آموز تماس گرفتن کسی پاسخگو نبوده


نگاه ایلیا چرخید
سمت تلویزیون و...

آن دخترک بود میان آن همه باند و سیم و دستگاه؟!


ادامه👇👇

https://t.me/+rQyw2FR6lkU2YjU0


مستانه دختر سرکش و بلندپرواز سرایداری که به امید رسیدن به ثروت خودش رو عاشق پسر بزرگ صاحبخونه نشون میده ولی .....
کیان که این عشق رو بچگانه و پوچ میدونه توجهی نداره و تحقیرش میکنه و با مهاجرت بی خبرش به آلمان بیشتر باعث دلشکستگیش میشه .....
حالا کیان بعد از چند سال برگشته و تصادفی با مستانه ای روبرو میشه که بزرگ شده و بزرگترین و معروفترین حجاب استایل کشور رو داره و در برابر کیان تبدیل شده به کوه یخ و وای از روزی که کیان عکسهای مستانه رو همراه با دخترش توی اینستا میبینه و تازه متوجه می‌شه که
....
https://t.me/+2w89-96iJ4Y3NjM0
https://t.me/+2w89-96iJ4Y3NjM0



#نورهـ_مستان
#آیداباقری



_می‌بینم که به مردای سن بالا گرایش پیدا کردی خانم

ترسیده از صداش که در نزدیک‌ترین فاصله ازم ایستاده و این طور با غیض و عصبانیت با بی‌رحمی قضاوتم می‌کنه هینی می‌کشم و دستگیره در با صدای بلندی از دستم رها می‌شه که آقای حاتم هم اون ور اتاق می‌شنوه و می‌گه
_مستانه جان عزیزم اگه هنوز نرفتی چند لحظه‌ای صبر کن
کلافه چشمام رو می‌بندم و می‌خوام بی‌توجه به هردوشون هر چه زودتر اونجارو ترک کنم که کیان با گرفتن گوشه‌ی مانتوم مانع می‌شه و با تمسخر و تحقیری که همیشه نسبت به من داره می‌گه

_کجا مستانه جانش ..... مگه کری نشنیدی چی گفت ، عزیزش ...... گفتن که صبر کنی انگار نرفته باز هم دلش براتون تنگ شده

با نگاهی به اطراف و خجالت زده از نگاههایی که رومون هست با اخم و عصبانیتی که باعث نفس نفس زدنم شده به طرفش برمیگردم و با کشیدن بازوم مانتوم رو هم از دسش آزاد میکنم و از زور عصبانیت از بین دندونهای بهم فشرده ام میگم
_به شما مربوط نیست اقای دکتر عقابی
که در همین لحظه در باز میشه و حاج اقا فتاحی بیرون میاد .
با دیدن من و کیانی که با اخم روبروی همدیگه ایستادیم و با چشممامون جنگ میکنیم متعجب قدمی نزدیک میشه و میگه
_چیزی شده مستانه جان
پوزخند واضح و صدادار کیان عصبانی ترم میکنه دلم میخواد جوابش رو بدم و ساکتش کنم ولی ....
بیشتر برای عصبانی کردنش و اینکه برای بیخبر نگه داشتنش که میدونم الان چقدر منتظر تا من حقیقت رو براش توضیح بدم با لبخند جذابی و نازی که به صدام میدم رو به طرف حاج فتاح میکنم و میگم
_نه حاج آقا .... ایشون
با دست و تحقیر به کیانی که داره از عصبانیت منفجر میشه اشاره میکنم و ادامه
میدم
_گویا اختلال حواس دارن و من رو اشتباه گرفتن


https://t.me/+2w89-96iJ4Y3NjM0
https://t.me/+2w89-96iJ4Y3NjM0
https://t.me/+2w89-96iJ4Y3NjM0

#تقابل_دو_فرهنگ_و_اعتقاد
#یک‌عاشقانه‌ی‌جنجالی_با‌ژانرو‌معمایی
#نورهـ_مستان


_باز کن فسقلی..میدونم داخلی نفس..

برای چندمین بار محکم به در کوبید و باز هم صدایی از آن سمت نیامد.قلب دخترکش ترک برداشته بود؟!

فسقلی گفتنش اما باعث شد هقی بی اختیار از میان دهان دخترک به بیرون رانده شود و او کی طاقت دیدن اشک هایَش را داشت؟

پیشانی به درب بسته تکیه داد و اصلا مهم نبود اگر یکی از همسایه ها سر می‌رسید.اصلا مهم نبود اگر مردی را می‌دیدند که با بیچارگی از عروسک گریانش تقاضا می‌کرد تا اجازه دهد برای لحظه ای تماشایَش کند.

_گریه نکن نفس...گریه نکن..

آرام گفت اما صدایَش خشم داشت.و دخترک داشت پشت در جان می‌داد.چگونه پیدایَش کرده بود؟

_برو..

صدای ظریف آن موجود ریز جثه ای که تمام عقل و هوشش را از یاد برده بود را شنید و همچون تشنه ای که برای نوشیدن قطره ای آب جان می‌داد ضربه ای دیگر به در کوبید:

_جونم؟جون دلم..ببینمت...بغلت کنم..میرم..

جمله‌ی آخر را سُست گفت.خودش هم می‌دانست اگر دخترک را در آغوش می‌کشید دیگر رفتنی در کار نبود.اصلا مگر می‌توانست آن رایحه‌ی بی‌نظیر را نفس بکشد و بعد بگذارد و برود؟نمی‌شد.نمی‌توانست!

_وِلم کردی!

این صدای لرزان برای دخترکِ خودش بود؟چقدر سرد بود..چقدر شکسته بود.پیشانی اش را محکم تر به در تکیه داده و بی هیچ ابایی پاسخ داد:

_غلط کردم...اگه وِلت کرده باشم که غلط اضافی کردم..

صدای ظریف جسم شکننده‌ی پشت در دوباره در گوشش نشست و دست هایَش داشتند جان می‌دادند برای در آغوش گرفتن دخترک.

_خودت گفت..گفتی...بهم گفتی..

دخترک برای بار دیگر هق زد.حتی بیان دوباره آن جملات هم جانش را می‌گرفت.

_فقط چند لحظه ببینمت جونم..باز کن این لعنتی رو نفس!

خودش هم فهمیده بود چه غلطی کرده است.خودش هم فهمیده بود دخترک را رنجانده است و این صدای دخترک،این لحن ترسناک داشت او را می‌ترساند.

ناگهان اما در باز شد.آن مجسمه ی ظریف،آن چشان سرخ و آن مژه های بلند و خیس نفس کشیدن را برای ثانیه ای از یادش برد.

دخترک اما نگاهش یخ زده بود.خسته بود و دیگر توانی نداشت برای جنگیدن.
امیر قدمی جلو آمد و او ناخواسته قدمی به عقب برداشت.
چشمان مرد ردی از ناباوری گرفت و دخترک آغوشش را پَس زده بود؟

همه چیز در ثانیه رقم خورد.وارد خانه شد و بدون لحظه ای معطلی بازوی دخترک را کشیده و در آغوشَش گرفت.درب پیش شده را با پا بست و همین که استشمام کرد آن عطر خنک و ملایم را دستان دخترک بالا آمد.

نگاه به سمت برگه ای که در دستان ظریف و سفید رنگ دخترک خود نمایی می‌کرد انداخته سپس بی‌توجه و با عطش بوسه بر بنا گوشش نشاند.

_جونِ من...ببینمت..!

پس از دم عمیقی که از موهای دخترک گرفت گفت و نفس با همان چشمان سرد برگه را بالا آورد.او دلتنگ بوسه نشاند به روی زاویه فک دخترک..همه‌ی جانش به دندان کشیدن آن لب ها را می‌خواست،در همان هم میان پرسید:

_این چیه؟

دخترک با آن سارافون سفید رنگ و کوتاهی که به طرز شگفت انگیزی در تنش نشسته بود قدمی فاصله گرفته و سرد پاسخ داد:

_احضاریه..طلاق!

آرام گفت و مرد را شُکه کرد.قدمی دیگر فاصله گرفت و با اینکه در آن لحظه هم جان می‌داد برای صورت قرمز شده از خشم و رگ های بیرون زده ی پیشانی مردی که دوستش داشت اما زمزمه کرد:

_طلاق میخوام..

چشمان مرد به خون نشست و چه بلغور کرده بود این فرشته‌ی شکننده؟طلاق؟
باید خوابش را می‌دید.اما نه،غلط می‌کرد حتی اگر خواب چنین چیزی را هم ببیند!
نمی‌گذاشت.نفسَش به نفس این دخترک بند بود و محال بود اجازه دهد.محال بود!

https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0
https://t.me/+oLy95euKSIJiZmU0


- توتونچی قیم قانونیت چقدر دیگه می‌رسه آگاهی؟

با چانه‌ای لرزان به مرد نگاه می‌کنم

-جناب سرگرد پنج دقیقه نیست زنگ زدم

نفسم را آه مانند بیرون می‌فرستم
قیم قانونی بی‌نوای من
همیشه باید جور بی‌عقلی هایم را می‌کشید
وقتی تماس گرفتم که به کلانتری محل بیاید متوجه شدم پشت تلفن می‌خواست پس بیفتد
این را خودم هم می‌دانستم که این مرد ورای آدم های دورش روی من حساس بود

سرگرد سری تکان می‌دهد و کلافه به ساعت چشم می‌دوزد

-بشین دخترم تا قیمت بیاد
جناب توتونچی پدرت هستن؟

با چشمانی لبالب پر آب پاسخ می‌دهم

-پدرم در قید حیات نیستند
پسرعم...

حرفم را قورت می‌دهم
رابطه‌ی میانمان پسر عمو و دختر عمو بود اما شناسنامه‌هایمان چیز دیگری می‌گفت‌

با گونه‌ای رنگ گرفته حرفم را عوض می‌کنم

-همسرم هستن

حقیقت این بود که جاوید همسر من بود
هرچند اسمی و روی کاغذ
متوجه بودم این که چطور پای دخترعموی هفده ساله‌ی سر به زیرش به کلانتری باز شده خودش یک چرای بزرگ در سرش ایجاد کرده بود اما، می‌ترسیدم از پشت تلفن دلیل حضورم را بگویم

سکته می‌کرد‌
من جاوید را از پدر و مادرش بهتر می‌شناختم
من عاشق جاوید بود و هر مسئله‌ی ریز و درشتی که به او مربوط بود

قبل از اینکه سرگرد حرف دیگری بزند، در اتاق چهارطاق باز می‌شود
جاوید آمده بود!
ناجی من
چشمان پر آبم بی‌اختیار خالی می‌شود و بغضم با دیدن جاوید می‌شکند

-ایوا

جاوید بی توجه به سرباز بی‌نوای پشت سرش، با قدمی بلند خودش را به من می‌رساند
رگ برجسته‌ی گردن و شقیقه اش، مردمک چشمانی که روی وجب به وجب تنم دو دو می‌زند و دستانی که می‌لرزید ، باعث می‌شود خدا را شکر کنم که عقلم رسید و از پشت تلفن دلیل حضورم را نگفتم

تنگ در آغوشم می‌کشد و در حالی که نگرانی از سرتاسر وجودش شعله می‌کشد می‌گوید

-خوبی جونم؟ تو رو چه به این‌جور جاها آخه بچه؟ چیزیت شده؟

اشک‌های بی‌صاحب نمیگذاشتند حرف بزنم

از من ناامید، سرش را سمت سرگرد می‌چرخاند
در قالب جدی همیشگی‌اش فرو می‌رود

با تک سرفه‌ای بدون اینکه مرا کامل از آغوشش خارج کند، در حالی که همچنان دستش دور کمرم حلقه است، خطاب به سرگرد می‌گوید

- درود چناب سرگرد. توتونچی هستم. جاوید توتونچی قیم خانوم
چه اتفاقی افتاده؟ همسر بنده برای چی این ساعت کلانتری هستن؟ سوتفاهمی پیش اومده؟

می‌گوید همسر و قلب بی‌جنبه‌ی من ذوب می‌شود
می‌دانم برای کارهای آگاهی نسبتمان را می‌گوید وگرنه که خودش گفته بود
خودم با جفت گوش هایم شنیدم به خواهرش می‌گفت ایوا اسما زن من است
به خاطر اینکه یتیم حاج عمو بی پناه نماند مجبورم عقدش کنم
گفته بود پانزده سال اختلاف سنی نمی‌گذارد دخترک را به چشم زنم ببینم

سرگرد لبخندی به آشفتگی جاوید می‌زند

- بشین جوون
خانوم شما کاری نکرده و متاسفانه سوتفاهمی نیست اما به خیر گذشت

رادارهایش فعال می‌شود و این را از انقباض ماهیچه‌های بدنش می‌فهمم

نامطمئن نگاهش را به من می‌دوزد و دوباره با من و من، از سرگرد می‌پرسد:

- اتفاقی... اتفاقی برای... خانومم...

نمی‌تواند حرفش را ادامه دهد و من اگر میان دستان پرقدرتش مبحوس نبودم با شنیدن کلمه‌ی " خانومم " از زبانش وسط آگاهی دراز به دراز پهن می‌شدم.

- یه مریض از خدا بی خبر توی اتوبوس مزاحمت فیزیکی و لفظی ایجاد کرده بود برای خانوم به قصد...

مکثش جان من و جاوید را باهم به لب می‌رساند.

- به قصد آزار جنسی!

حالا تن جاوید است که شل می‌شود
امانتی عزیزش خش برداشته و او قرار است دیوانه شود

سپس چنان گر می‌گیرد و از جا می‌پرد که سرگرد هم می‌ترسد
عربده‌اش در اتاق می‌پیچد و مهم نیست هرچقدر سرگرد اصرار دارد که " به خیر گذشت! "

داد می‌کشد، وسایل را خرد می‌کند و ُتنها خواسته‌اش این است

- بذار من اون بی‌ناموس مادر به خطا رو یه دقیقه ببینم فقط!

سرگرد نمی‌خواهد جاوید قاتل شود
نمی‌گذارد و بعد از تنظیم شکایت از آگاهی بیرونمان می‌کنند

سوار ماشین که می‌شویم شروع می‌شود

- تو مگه بی کس و کاری با اتوبوس می‌ری؟ من کیم؟ جاوید توتونچی؟ اسممو تریلی نمی‌کشه بعد زنم با اتوبوس می‌ره میاد؟

بغضی لب می‌زن

- نمی‌خواستم مزاحم....

مشتش را روی فرمان می‌کوبد و صدا بالا می‌برد

- تو زن منی احمق
مزاحم؟ مزاحم اون بیناموسه که جرئت کرده به زن من دست بزنه

بی‌اختیار از دهانم می‌پرد

- ولی ما که زن و شوهر نیستیم

خشک می‌شود
می‌غرد:

- نیستیم؟

حرفی نمی‌زنم که گر می‌گیرد.

- اگه دردت اینه من نشونت می‌دم

می‌خواهم حرفی بزنم که امان نمی‌دهد.
چانه‌ام را سمت خودش می‌کشد و با خشونت، با ولع، با حرص و خشم لب‌هایم را به کام می‌کشد و می‌بوسد.
وا می‌روم و او عقب می‌کشد.
گر گرفتگی تنش حالا از چیز دیگریست...

ماشین را به راه می‌اندازد و نگفته می‌دانم مقصد عمارت جاوید است!

- امشب زن و شوهر بازی داریم ایوا خانوم! خوب خودتو آماده کن....

https://t.me/+bD-qAoqyMyY0NDQ0
https://t.me/+bD-qAoqyMyY0NDQ0


#part697 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

خون به مغزش نرسید

عصبی از روی صندلی بلند شد و صدایش را بالا برد

_ چی زر زدی تو؟

ساواش بهت زده تشر زد

_ چه خبره اونجا؟
بشینید سرجاتون

لادن بی توجه به او رو به آرمین ادامه داد

_ تو کدوم طویله بزرگ شدی تو؟

ساواش صدایش را بالا برد

_ خانم فخرآرا!
بار آخره دارم هشدار میدم

لادن با خشم سمت ساواش برگشت و دختری ارام جواب داد

_ تو هر طویله ای بزرگ شده باشه حداقل بهش یاد دادن آدم فروش نباشه!

لادن عصبی نفس کشید

انگار دستاویزی پیدا کرده بود تا خشم این روزهایش را تخلیه کند

_ یک مشت بچه دبیرستانی که وارد دانشگاه شدید و دغدغتون کنسل کردن کلاساتونه!
خوب کردم نشستم
تو هم اگر جرأت داری صداتو ببر بالا و چیزی که گفتی رو تکرار کن آقای توسلی!

ساواش دستش را روی میز کوبید

_ ساکت گفتم
خانم فخرآرا بفرمایید بیرون

ورود به vip👇❤️
https://t.me/c/1477574810/60840


🪙🍎 تخفیفات نوروز 1404 شروع شد


ماتیک 500پارت جلوتر از کانال‌ اصلی!🤩
با تخفیف🪙 : 48 تومان

دلارای 800پارت جلوتر از کانال اصلی!😳
با تخفیف🪙 : 58 تومان

مرگِ‌ماهی 400پارت جلوتر از کانال اصلی!😍
با تخفیف🪙 : 49 تومان


برای‌ خوندن خلاصه‌ی رمان‌ها اینجا کلیک کنید👉

و بالاخره تخفیف فوق‌العاده🔥😃
هزینه عضویت در هر سه رمانمون 181هزارتومن هستش که در ایام نوروز با تخفیف ویژه می‌تونید فقط 89 تومن داشته باشیدش😍 یعنی حدود صدهزارتومن تخفیف!

6280231526504047
ثریا هودانلویی 
@baran_moslemii
کپی‌شماره‌کارت👉


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🔮طلسم دفع بیماری🪄
💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍
💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎
🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم
❤️‍🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️‍🔥


✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه
🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد❤️16
https://t.me/telesmohajat
💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان
👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینی👇
🆔 @ostad_seyed_hoseyni
☎️  09213313730
@telesmohajat


#part696 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

موبایلش را از جیب شلوارش بیرون آورد

لادن میدانست مشغول تهدید در گروه تلگرامی است

بی حوصله او هم خیره صفحه موبایل خودش شد و ثانیه ای بعد پیام در گپ کلاس پین شد

" بیست و هشت نفر هم غیبت داشته باشید من با همین یک دانشجویی که سر کلاسمه درس رو شروع میکنم
بقیه هم تو این دوساعتی که بیکارید تشریف ببرید پیش مدیر گروه برای حذف درس
حذف نکنید من با ۰.۲۵ میندازم که تا فارغ‌التحصیلی نتونید تو کارنامه جبرانش کنید!"

لادن بهت زده زیرلب وحشی زمزمه کرد و بعد صدایش را بالا برد

_ چرا میگی من سرکلاسم؟
اونا نمیدونن تو چه روانی هستی بدون دانشجو هم کلاس تشکیل میدی
فکر میکنن بخاطر من تشکیل شده

ساواش با اخم جواب داد

_ از کسی اسم نبردم من

لادن دهانش را کج کرد و قبل ازینکه بتواند جواب دهد در کلاس باز شد

اولین نفر آرمین توسلی بود

با اخم و کینه نگاهش کرد و همانطور که از کنارش میگذشت پچ زد

_ خ*ی*مال

امروز روز آخر تخفیفمونه👇❤️
https://t.me/c/1477574810/60790


🪙🍎 تخفیفات نوروز 1404 شروع شد


ماتیک 500پارت جلوتر از کانال‌ اصلی!🤩
با تخفیف🪙 : 48 تومان

دلارای 800پارت جلوتر از کانال اصلی!😳
با تخفیف🪙 : 58 تومان

مرگِ‌ماهی 400پارت جلوتر از کانال اصلی!😍
با تخفیف🪙 : 49 تومان


برای‌ خوندن خلاصه‌ی رمان‌ها اینجا کلیک کنید👉

و بالاخره تخفیف فوق‌العاده🔥😃
هزینه عضویت در هر سه رمانمون 181هزارتومن هستش که در ایام نوروز با تخفیف ویژه می‌تونید فقط 89 تومن داشته باشیدش😍 یعنی حدود صدهزارتومن تخفیف!

6280231526504047
ثریا هودانلویی 
@baran_moslemii
کپی‌شماره‌کارت👉


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🔮طلسم دفع بیماری🪄
💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍
💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎
🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم
❤️‍🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️‍🔥


✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه
🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد❤️14
https://t.me/telesmohajat
💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان
👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینی👇
🆔 @ostad_seyed_hoseyni
☎️  09213313730
@telesmohajat


#part695 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

لادن چشمانش را از نور آفتابی که از پنجره کنارش می آمد جمع کرد و غرید

_ به من دست نزن تو دانشگاه

اخم های ساواش درهم شد

عصبی قدمی عقب برداشت و تشر زد

_ من در این باره از تو بیشتر نگرانم خانم کوچولو!
فکر کردم حالت بد شده

_ حالاکه می‌بینی خوبم

ساواش چشم غره ای به او رفت و کیفش را روی میز گذاشت

شلوار شیکی به پا داشت که با خط اتویش میتوانست هندوانه قاچ دهد

آستین های پیراهن سفید رنگش را تا داده بود و ماهایش برخلاف همیشه کمی آشفته بود

جذاب و تقریبا مرتب بود اما شباهتی به استادهای پیر و شکم‌گنده ی بقیه ی واحد ها نداشت!

دست راستش را در جیب شلوارش فرو برد و با اخم پرسید

_ بچه ها کجان؟

لادن بی توجه به او با خودکار دایره ای روی کاغذ کشید و جوابش را نداد

_ با توام لادن

بی میل زیرلب جواب داد

_ دیر اومدی کلاسو کنسل کردن

ساواش طبق پیش‌بینی های لادن اخم کرد و زیرلب غرید

_ غلط کردن

امروز روز آخر تخفیفمونه❤️👇
https://t.me/c/1477574810/60616


🪙🍎 تخفیفات نوروز 1404 شروع شد


ماتیک 500پارت جلوتر از کانال‌ اصلی!🤩
با تخفیف🪙 : 48 تومان

دلارای 800پارت جلوتر از کانال اصلی!😳
با تخفیف🪙 : 58 تومان

مرگِ‌ماهی 400پارت جلوتر از کانال اصلی!😍
با تخفیف🪙 : 49 تومان


برای‌ خوندن خلاصه‌ی رمان‌ها اینجا کلیک کنید👉

و بالاخره تخفیف فوق‌العاده🔥😃
هزینه عضویت در هر سه رمانمون 181هزارتومن هستش که در ایام نوروز با تخفیف ویژه می‌تونید فقط 89 تومن داشته باشیدش😍 یعنی حدود صدهزارتومن تخفیف!

6280231526504047
ثریا هودانلویی 
@baran_moslemii
کپی‌شماره‌کارت👉


روزِ آخر تخفیف👇🎆🎆🎆🎆🍎


#part694 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

او به خوبی می‌دانست چه مرد لجبازی ست

امکان نداشت کلاسش کنسل شود و لادن توان این مسخره بازی ها را نداشت

شانه بالا انداخت و آه کشید

روزهای نچندان دور او بود که امتحانات راکنسل می‌کرد و به دانش آموزان پیگیر درس میتوپید

چه زود جایشان تغییر کرد...

البته که او پیگیر درسی که استادش ساواش دانش‌پژوه بود نبود!

تنها دیگر اطرافش برایش اهمیت چندانی نداشت که بخواهد همراه اکیپ های دانشجویی شود که شاید یک دهم لادن در زندگی‌شان مشکلی نداشتند

کلاس که خالی شد دوباره سرش را روی میز گذاشت

دلش برای خانه پدری تنگ شده بود

همان شب هایی که با شیطنت اجازه نمیداد پدرش اخبار ببیند و بعد از شام آهنگ می‌گذاشت و همراه لعیا و لیدا حاج خانم را مجبور میکردند برقصد

دلش برای حمایت خواهرهایش و حرف های دخترانه‌ هم تنگ بود

با باز و بسته شدن در کلاس پلک هایش را از هم فاصله داد اما سرش را از روی میز برنداشت

صدای ساواش نگران بود

_ لادن؟ خوبی؟

قبل ازینکه بتواند واکنشی نشان دهد دست های ساواش شانه هایش را گرفتند و بالا کشیدنش

ورود به vip👇❤️
https://t.me/c/1477574810/60544


🪙🍎 تخفیفات نوروز 1404 شروع شد


ماتیک 500پارت جلوتر از کانال‌ اصلی!🤩
با تخفیف🪙 : 48 تومان

دلارای 800پارت جلوتر از کانال اصلی!😳
با تخفیف🪙 : 58 تومان

مرگِ‌ماهی 400پارت جلوتر از کانال اصلی!😍
با تخفیف🪙 : 49 تومان


برای‌ خوندن خلاصه‌ی رمان‌ها اینجا کلیک کنید👉

و بالاخره تخفیف فوق‌العاده🔥😃
هزینه عضویت در هر سه رمانمون 181هزارتومن هستش که در ایام نوروز با تخفیف ویژه می‌تونید فقط 89 تومن داشته باشیدش😍 یعنی حدود صدهزارتومن تخفیف!

6280231526504047
ثریا هودانلویی 
@baran_moslemii
کپی‌شماره‌کارت👉


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🔮طلسم دفع بیماری🪄
💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍
💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎
🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم
❤️‍🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️‍🔥


✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه
🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد❤️11
https://t.me/telesmohajat
💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان
👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینی👇
🆔 @ostad_seyed_hoseyni
☎️  09213313730
@telesmohajat


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🔮طلسم دفع بیماری🪄
💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍
💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎
🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم
❤️‍🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️‍🔥


✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه
🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد❤️10
https://t.me/telesmohajat
💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان
👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینی👇
🆔 @ostad_seyed_hoseyni
☎️  09213313730
@telesmohajat


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🔮طلسم دفع بیماری🪄
💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍
💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎
🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم
❤️‍🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️‍🔥


✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه
🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد❤️9
https://t.me/telesmohajat
💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان
👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینی👇
🆔 @ostad_seyed_hoseyni
☎️  09213313730
@telesmohajat


#part693 ‌‌مــــــ💄ــــــاتیک

لادن بی توجه به آن ها با بی حوصلگی سرش را روی دسته صندلی گذاشت

حالش خوب نبود

انگار چیزی شبیه به امید در قلبش مرده بود

دیگر حتی نمی‌خواست درس بخواند اما ساواش لعنتی اجبارش می‌کرد

_ بیست دقیقه شد
پاشید بچه ها

صدای جنب و جوششان می آمد اما لادن اعتنا نکرد

_ کسی نمونه تو کلاسا
هیچ کدوم نباشیم نمی‌تونه غیبت بزنه

کسی تنه ای به او کوبید

کلافه سرش را بالا گرفت

آخرین دختری که از در خارج می‌شد برای چندمین بار سمت کلاس خالی برگشت و اینبار تنها مخاطبش لادن بود

_ کنسله کلاس!

لادن پوزخند زد

حوصله بچه بازی هایشان را نداشت

ساواش خودش او را رسانده بود

با هم وارد دانشگاه شدند پس نمی‌توانست در این کلاس شرکت نکند!

مطمئنا می آمد و لادن حوصله ی رفتن و برگشتن نداشت

می‌دونستید وی‌آی‌پیمون حدود ۵۰۰ پارت از این کانال جلوتره؟
یعنی تو اون کانال رسیدیم به پارت 1142
روزای آخر تخفیفمون هستش
بعد از اون قیمت وی‌آی‌پی ماتیک به ۷۵هزارتومان تغییر‌میکنه چون در اون کانال کلیییی پارت آماده‌ داریم
ورود با تخفیف ویژه نوروز👇
https://t.me/c/1477574810/60353

20 last posts shown.