- توتونچی قیم قانونیت چقدر دیگه میرسه آگاهی؟
با چانهای لرزان به مرد نگاه میکنم
-جناب سرگرد پنج دقیقه نیست زنگ زدم
نفسم را آه مانند بیرون میفرستم
قیم قانونی بینوای من
همیشه باید جور بیعقلی هایم را میکشید
وقتی تماس گرفتم که به کلانتری محل بیاید متوجه شدم پشت تلفن میخواست پس بیفتد
این را خودم هم میدانستم که این مرد ورای آدم های دورش روی من حساس بود
سرگرد سری تکان میدهد و کلافه به ساعت چشم میدوزد
-بشین دخترم تا قیمت بیاد
جناب توتونچی پدرت هستن؟
با چشمانی لبالب پر آب پاسخ میدهم
-پدرم در قید حیات نیستند
پسرعم...
حرفم را قورت میدهم
رابطهی میانمان پسر عمو و دختر عمو بود اما شناسنامههایمان چیز دیگری میگفت
با گونهای رنگ گرفته حرفم را عوض میکنم
-همسرم هستن
حقیقت این بود که جاوید همسر من بود
هرچند اسمی و روی کاغذ
متوجه بودم این که چطور پای دخترعموی هفده سالهی سر به زیرش به کلانتری باز شده خودش یک چرای بزرگ در سرش ایجاد کرده بود اما، میترسیدم از پشت تلفن دلیل حضورم را بگویم
سکته میکرد
من جاوید را از پدر و مادرش بهتر میشناختم
من عاشق جاوید بود و هر مسئلهی ریز و درشتی که به او مربوط بود
قبل از اینکه سرگرد حرف دیگری بزند، در اتاق چهارطاق باز میشود
جاوید آمده بود!
ناجی من
چشمان پر آبم بیاختیار خالی میشود و بغضم با دیدن جاوید میشکند
-ایوا
جاوید بی توجه به سرباز بینوای پشت سرش، با قدمی بلند خودش را به من میرساند
رگ برجستهی گردن و شقیقه اش، مردمک چشمانی که روی وجب به وجب تنم دو دو میزند و دستانی که میلرزید ، باعث میشود خدا را شکر کنم که عقلم رسید و از پشت تلفن دلیل حضورم را نگفتم
تنگ در آغوشم میکشد و در حالی که نگرانی از سرتاسر وجودش شعله میکشد میگوید
-خوبی جونم؟ تو رو چه به اینجور جاها آخه بچه؟ چیزیت شده؟
اشکهای بیصاحب نمیگذاشتند حرف بزنم
از من ناامید، سرش را سمت سرگرد میچرخاند
در قالب جدی همیشگیاش فرو میرود
با تک سرفهای بدون اینکه مرا کامل از آغوشش خارج کند، در حالی که همچنان دستش دور کمرم حلقه است، خطاب به سرگرد میگوید
- درود چناب سرگرد. توتونچی هستم. جاوید توتونچی قیم خانوم
چه اتفاقی افتاده؟ همسر بنده برای چی این ساعت کلانتری هستن؟ سوتفاهمی پیش اومده؟
میگوید همسر و قلب بیجنبهی من ذوب میشود
میدانم برای کارهای آگاهی نسبتمان را میگوید وگرنه که خودش گفته بود
خودم با جفت گوش هایم شنیدم به خواهرش میگفت ایوا اسما زن من است
به خاطر اینکه یتیم حاج عمو بی پناه نماند مجبورم عقدش کنم
گفته بود پانزده سال اختلاف سنی نمیگذارد دخترک را به چشم زنم ببینم
سرگرد لبخندی به آشفتگی جاوید میزند
- بشین جوون
خانوم شما کاری نکرده و متاسفانه سوتفاهمی نیست اما به خیر گذشت
رادارهایش فعال میشود و این را از انقباض ماهیچههای بدنش میفهمم
نامطمئن نگاهش را به من میدوزد و دوباره با من و من، از سرگرد میپرسد:
- اتفاقی... اتفاقی برای... خانومم...
نمیتواند حرفش را ادامه دهد و من اگر میان دستان پرقدرتش مبحوس نبودم با شنیدن کلمهی " خانومم " از زبانش وسط آگاهی دراز به دراز پهن میشدم.
- یه مریض از خدا بی خبر توی اتوبوس مزاحمت فیزیکی و لفظی ایجاد کرده بود برای خانوم به قصد...
مکثش جان من و جاوید را باهم به لب میرساند.
- به قصد آزار جنسی!
حالا تن جاوید است که شل میشود
امانتی عزیزش خش برداشته و او قرار است دیوانه شود
سپس چنان گر میگیرد و از جا میپرد که سرگرد هم میترسد
عربدهاش در اتاق میپیچد و مهم نیست هرچقدر سرگرد اصرار دارد که " به خیر گذشت! "
داد میکشد، وسایل را خرد میکند و ُتنها خواستهاش این است
- بذار من اون بیناموس مادر به خطا رو یه دقیقه ببینم فقط!
سرگرد نمیخواهد جاوید قاتل شود
نمیگذارد و بعد از تنظیم شکایت از آگاهی بیرونمان میکنند
سوار ماشین که میشویم شروع میشود
- تو مگه بی کس و کاری با اتوبوس میری؟ من کیم؟ جاوید توتونچی؟ اسممو تریلی نمیکشه بعد زنم با اتوبوس میره میاد؟
بغضی لب میزن
- نمیخواستم مزاحم....
مشتش را روی فرمان میکوبد و صدا بالا میبرد
- تو زن منی احمق
مزاحم؟ مزاحم اون بیناموسه که جرئت کرده به زن من دست بزنه
بیاختیار از دهانم میپرد
- ولی ما که زن و شوهر نیستیم
خشک میشود
میغرد:
- نیستیم؟
حرفی نمیزنم که گر میگیرد.
- اگه دردت اینه من نشونت میدم
میخواهم حرفی بزنم که امان نمیدهد.
چانهام را سمت خودش میکشد و با خشونت، با ولع، با حرص و خشم لبهایم را به کام میکشد و میبوسد.
وا میروم و او عقب میکشد.
گر گرفتگی تنش حالا از چیز دیگریست...
ماشین را به راه میاندازد و نگفته میدانم مقصد عمارت جاوید است!
- امشب زن و شوهر بازی داریم ایوا خانوم! خوب خودتو آماده کن....
https://t.me/+bD-qAoqyMyY0NDQ0https://t.me/+bD-qAoqyMyY0NDQ0