Forward from: بنرای امروز
🔥💔⛔️یک عاشقانهٔ ممنوعه… یک دلدادگی پر از فاصله⛔️💔🔥
آنقدری که بلوز صورتی رنگ و خرس نشان شِری توجه سهراب را جلب کرده بود، گفتههایش نکرده بودند. خندهای بلند سر داد و در میان خنده پرسید:
-از کی تا حالا موقع خواب، لباس میپوشی؟!
شری با لب و دهانی که کجشان کرده بود، جواب داد:
-انقدر که گیر دادی لخت نخوابم، مجبور شدم برم این لباس مسخره رو بخرم!
سهراب گوشهٔ تخت نشست.چند تار طلایی رنگ از موهای شری را که به گونهاش چسبیده بود به پشت گوشش هدایت کرد:
-خب! حالا درد این خانوم کوچولو چیه که نصف شبی به جای اینکه بگیره بخوابه، نشسته داره گریه میکنه؟ هوم؟
شری مِنمِنکنان گفت:
-من عاشق شدم سُراب! پنج ساله که میشناسمش، بهش اعتماد دارم... این دفعه یه مرد واقعیه!
سهراب با کنجکاوی، اما بیاحساس پرسید:
-یعنی از وقتیکه توی خونهٔ منی، با این آدم در ارتباط بودی و به من چیزی نگفتی؟ خب حالا این مرد خوشبخت کیهست؟
شری سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
-تو! من عاشق تو شدم، سُراب…
سهراب لحظهای مات شد. عصبی انگشتش را روی لب کشید و کلافه خندید:
-شوخی بامزهای بود! بهتره بخوابی، قبل از اینکه بیشتر از این هذیون بگی! شب بخیر، خانوم کوچولووو!
واژهٔ “کوچولو” را کشید تا تفاوت سنیشان را یادآوری کند. بعد از شهرزاد، دیگر نمیخواست به کسی دل ببازد. بیحرف از اتاق بیرون رفت، اما صدای نالان شری قدمهایش را سست کرد:
-سُراب! تو رو خدا نرو… بذار حرف بزنم! نمیتونم این بلاتکلیفی رو تحمل کنم! وقتی میای خونه، دلم میخواد بپرم بغلت و بوست کنم، انقدر که خودم خسته بشم... چرا نمیفهمی چه حالی دارم؟ !
حرفهایش،خشم فروخوردهٔ سهراب را شعلهور کرد. یک قدم جلو رفت و غرید:
-بیخود عاشق من شدی! یه نگاه به خودت بنداز، یه نگاه به من! ببین تو چند سالته و من چند سالمه! سن باباتو دارم، احمق... تازه فقط سن نیست که، هزارتا چیز دیگه هم هست! تو جوونی، باید دنیا رو بگردی و خوش بگذرونی! مردی که توی کل عمرش فقط یه بار عاشق شده و بعد از رَکَبی که خورد، قلبش از سنگ شده، به چه دردت میخوره؟ هان؟ هنوزم بچهای، شری... بچهای وگرنه عاشق من نمیشدی!
چشمان شری از اشک پر شد، اما هنوز ناامید نبود. ناگهان روی تخت ایستاد و بلوز و شلوارش را همزمان از تنش بیرون کشید:
-بیا دیگه… ببین هیچی از بقیه زنها کم ندارم! همهٔ چیزایی که مردا دوست دارن رو دارم! حتی بهتر و خوشگلترشو دارم!
سهراب جوابی نداد، فقط توانست مثل مردهای متحرک، سرش را اندکی کج کند و یک قدم به عقب بردارد.در یک لحظه، جوشش خون را در رگهایش احساس کرد. شقیقههایش با سرعت نبض میزد، ضربان قلبش بالا رفته بود، و سیبک گلویش، آشکارا بالا و پایین میشد.
هرچه بود، مرد بود!
یک مرد کامل، با هورمونهایی سرکش و طغیانگر که سالها به سختی آنها را مهار و سرکوب کرده بود.چشمانش به شری دوخته شد، خیره و طولانی. نفسش سنگینتر شده بود و گرمایی ناخواسته از عمق وجودش بالا میزد، اما پیش از آنکه بیش از این در دام احساساتش گرفتار شود، چرخید و با خشمی که هم به او بازمیگشت و هم به خودش، غرید:
-جمع کن این بساط خیمهشببازی رو! بهت که گفتم… باز هم سراغ آدم اشتباه اومدی! من خواهانش نیستم، خانوم کوچولو! برو این اداها رو برای یکی دیگه و یه جای دیگه دربیار، شاید اونجا طرفدار داشته باشه!
https://t.me/+-uPYu-KUNNMyNTM0
https://t.me/+-uPYu-KUNNMyNTM0
آنقدری که بلوز صورتی رنگ و خرس نشان شِری توجه سهراب را جلب کرده بود، گفتههایش نکرده بودند. خندهای بلند سر داد و در میان خنده پرسید:
-از کی تا حالا موقع خواب، لباس میپوشی؟!
شری با لب و دهانی که کجشان کرده بود، جواب داد:
-انقدر که گیر دادی لخت نخوابم، مجبور شدم برم این لباس مسخره رو بخرم!
سهراب گوشهٔ تخت نشست.چند تار طلایی رنگ از موهای شری را که به گونهاش چسبیده بود به پشت گوشش هدایت کرد:
-خب! حالا درد این خانوم کوچولو چیه که نصف شبی به جای اینکه بگیره بخوابه، نشسته داره گریه میکنه؟ هوم؟
شری مِنمِنکنان گفت:
-من عاشق شدم سُراب! پنج ساله که میشناسمش، بهش اعتماد دارم... این دفعه یه مرد واقعیه!
سهراب با کنجکاوی، اما بیاحساس پرسید:
-یعنی از وقتیکه توی خونهٔ منی، با این آدم در ارتباط بودی و به من چیزی نگفتی؟ خب حالا این مرد خوشبخت کیهست؟
شری سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
-تو! من عاشق تو شدم، سُراب…
سهراب لحظهای مات شد. عصبی انگشتش را روی لب کشید و کلافه خندید:
-شوخی بامزهای بود! بهتره بخوابی، قبل از اینکه بیشتر از این هذیون بگی! شب بخیر، خانوم کوچولووو!
واژهٔ “کوچولو” را کشید تا تفاوت سنیشان را یادآوری کند. بعد از شهرزاد، دیگر نمیخواست به کسی دل ببازد. بیحرف از اتاق بیرون رفت، اما صدای نالان شری قدمهایش را سست کرد:
-سُراب! تو رو خدا نرو… بذار حرف بزنم! نمیتونم این بلاتکلیفی رو تحمل کنم! وقتی میای خونه، دلم میخواد بپرم بغلت و بوست کنم، انقدر که خودم خسته بشم... چرا نمیفهمی چه حالی دارم؟ !
حرفهایش،خشم فروخوردهٔ سهراب را شعلهور کرد. یک قدم جلو رفت و غرید:
-بیخود عاشق من شدی! یه نگاه به خودت بنداز، یه نگاه به من! ببین تو چند سالته و من چند سالمه! سن باباتو دارم، احمق... تازه فقط سن نیست که، هزارتا چیز دیگه هم هست! تو جوونی، باید دنیا رو بگردی و خوش بگذرونی! مردی که توی کل عمرش فقط یه بار عاشق شده و بعد از رَکَبی که خورد، قلبش از سنگ شده، به چه دردت میخوره؟ هان؟ هنوزم بچهای، شری... بچهای وگرنه عاشق من نمیشدی!
چشمان شری از اشک پر شد، اما هنوز ناامید نبود. ناگهان روی تخت ایستاد و بلوز و شلوارش را همزمان از تنش بیرون کشید:
-بیا دیگه… ببین هیچی از بقیه زنها کم ندارم! همهٔ چیزایی که مردا دوست دارن رو دارم! حتی بهتر و خوشگلترشو دارم!
سهراب جوابی نداد، فقط توانست مثل مردهای متحرک، سرش را اندکی کج کند و یک قدم به عقب بردارد.در یک لحظه، جوشش خون را در رگهایش احساس کرد. شقیقههایش با سرعت نبض میزد، ضربان قلبش بالا رفته بود، و سیبک گلویش، آشکارا بالا و پایین میشد.
هرچه بود، مرد بود!
یک مرد کامل، با هورمونهایی سرکش و طغیانگر که سالها به سختی آنها را مهار و سرکوب کرده بود.چشمانش به شری دوخته شد، خیره و طولانی. نفسش سنگینتر شده بود و گرمایی ناخواسته از عمق وجودش بالا میزد، اما پیش از آنکه بیش از این در دام احساساتش گرفتار شود، چرخید و با خشمی که هم به او بازمیگشت و هم به خودش، غرید:
-جمع کن این بساط خیمهشببازی رو! بهت که گفتم… باز هم سراغ آدم اشتباه اومدی! من خواهانش نیستم، خانوم کوچولو! برو این اداها رو برای یکی دیگه و یه جای دیگه دربیار، شاید اونجا طرفدار داشته باشه!
https://t.me/+-uPYu-KUNNMyNTM0
https://t.me/+-uPYu-KUNNMyNTM0