#۱۶۱
⏳♡🔥
باسنم به نشیمن مبل نرسیده درِ سالن با صدای بدی باز شد و شهاب با عصبانیت جلویم ظاهر شد.
-نیاز تو داری چیکار میکنی؟
وای نه! برای امروز دیگر کافی بود ظرفیت درگیر شدن با شهاب را نداشتم.
-چرا جوابم رو نمیدی؟ سکوتت توی این موقعیت خیلی مسخرهست.
کف دستانم را روی صورتم کشیدم و ترجیح دادم سکوتم را حفظ کنم. عصبانیتش دوچندان شد.
-چطوری تونستی اینقدر راحت ازم بگذری؟ جلوی چشمام واسه یه مرد دیگه گریه کردی. با عزیزانت قهر کردی و دست از زندگیت شستی... کاری که تو کردی رو هیچکس دیگه نمیتونست بکنه، آقابزرگ رو راضی کردی!
دو تا مبل مقابلم را با صدای بدی روی سرامیکها به عقب کشید. به خودش میدان داد برای جولان دادن.
-یه چیزی بگو! طوری رفتار نکن که انگار بود و نبودم برات یکیه.
خسته بودم و نمیخواستم برای جنگی که دیگر پیروزش شده بودم بجنگم. با این حال دلم نیامد دلِ او را که هیچوقت برای دلِ من غم نخواست بیشتر از این آزرده کنم.
-برام مهمی شهاب... چرا نمیخوای قبول کنی که بودنت رو به شکل دیگهای نمیخوام؟ اگه گفتم نمیخوام با یه نقش دیگه توی زندگیم داشته باشمت معنیش این نیست که برام مهم نیستی.
برخلاف انتظارم تن صدایش ضعیف شد و دیگر از بدنش هیچ حرکت اضافهای سر نزد.
-یه عمر خودمو به آب و آتیش زدم که به چشمت بیام. هرجا رفتیم چشمام رد نگاهت رو تعقیب کرد تا بفهمم از چی خوشت میآد؟ هر بار دور هم جمع شدیم حواسم جمع این شد که ببینم از کدوم غذا چند لقمه بیشتر میخوری تا غذای مورد علاقهت رو بدونم. هرچی که مربوط به استعداد و علاقهت بود رو دنبال کردم با اینکه هیچ لذتی برام نداشت... یه عمر پشتسرت دویدم چرا واسه یه بارم شده سربرنگردونی منو ببینی؟ چرا توی یه قدمی رسیدن منو با کسی که تازه از گرد راه رسیده عوض کردی؟ کاری موند که برای به دست آوردن دلت نکرده باشم بیانصاف؟
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
باسنم به نشیمن مبل نرسیده درِ سالن با صدای بدی باز شد و شهاب با عصبانیت جلویم ظاهر شد.
-نیاز تو داری چیکار میکنی؟
وای نه! برای امروز دیگر کافی بود ظرفیت درگیر شدن با شهاب را نداشتم.
-چرا جوابم رو نمیدی؟ سکوتت توی این موقعیت خیلی مسخرهست.
کف دستانم را روی صورتم کشیدم و ترجیح دادم سکوتم را حفظ کنم. عصبانیتش دوچندان شد.
-چطوری تونستی اینقدر راحت ازم بگذری؟ جلوی چشمام واسه یه مرد دیگه گریه کردی. با عزیزانت قهر کردی و دست از زندگیت شستی... کاری که تو کردی رو هیچکس دیگه نمیتونست بکنه، آقابزرگ رو راضی کردی!
دو تا مبل مقابلم را با صدای بدی روی سرامیکها به عقب کشید. به خودش میدان داد برای جولان دادن.
-یه چیزی بگو! طوری رفتار نکن که انگار بود و نبودم برات یکیه.
خسته بودم و نمیخواستم برای جنگی که دیگر پیروزش شده بودم بجنگم. با این حال دلم نیامد دلِ او را که هیچوقت برای دلِ من غم نخواست بیشتر از این آزرده کنم.
-برام مهمی شهاب... چرا نمیخوای قبول کنی که بودنت رو به شکل دیگهای نمیخوام؟ اگه گفتم نمیخوام با یه نقش دیگه توی زندگیم داشته باشمت معنیش این نیست که برام مهم نیستی.
برخلاف انتظارم تن صدایش ضعیف شد و دیگر از بدنش هیچ حرکت اضافهای سر نزد.
-یه عمر خودمو به آب و آتیش زدم که به چشمت بیام. هرجا رفتیم چشمام رد نگاهت رو تعقیب کرد تا بفهمم از چی خوشت میآد؟ هر بار دور هم جمع شدیم حواسم جمع این شد که ببینم از کدوم غذا چند لقمه بیشتر میخوری تا غذای مورد علاقهت رو بدونم. هرچی که مربوط به استعداد و علاقهت بود رو دنبال کردم با اینکه هیچ لذتی برام نداشت... یه عمر پشتسرت دویدم چرا واسه یه بارم شده سربرنگردونی منو ببینی؟ چرا توی یه قدمی رسیدن منو با کسی که تازه از گرد راه رسیده عوض کردی؟ کاری موند که برای به دست آوردن دلت نکرده باشم بیانصاف؟
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan