#۱۵۴
⏳♡🔥
پدر سرپا شد و با ابراز خشمش اجازه نداد حرفش را تمام کند.
-بس کن عزیزم! نباید توی این موقعیت مهم و حساس همچین خیالات واهی و خامی رو به زبون بیاری. تو یه زنی این احساسات و نگرانی طبیعیه...
دستانم را دو طرف سرم گذاشتم و محکم فشردم. دلم میخواست هرچه زودتر از این روزها بگذرم و برسم به دیدن صحنهها و اتفاقاتی که قرار بود به دست من بیفتد و چشمانم شاهد به وقوع پیوستناش باشد. همین وعدهها بود که شوق جنگیدن را در دلم نگه میداشت.
-ژانوس بگو که حرف من درسته! من تو رو طوری بار نیاوردم که وسط راه بزنی به بیراهه. یادته چی بهم گفتی؟ که اگه منم کوتاه بیام تو تا پای جونت ادامه میدی. تو چشمام نگاه کردی و گفتی عدالت رو اجرا میکنی و همهشون رو مجازات. گفتی هر شب قبل از خواب همهی اون شبهایی که توی گذشته به تو و...
فریادم خفه کرد صدا را در گلویش. نخواستم حرفهایی را بشنوم که زندگیاش کرده بودم.
-هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره.
دستانش را دو طرف صورتم گذاشت و به خودش نزدیک کرد.
_میدونم! مادرت اینو باور نداره، ولی من و تو داریم... ما غم مشترکی داریم.
غم! اصالت من بود.
_من این قدرتم رو از غمم دارم پس از دستش نمیدم و انکارش نمیکنم.
چشمان روشنش از رضایت و شادی برق زد. فشار دستانش روی گونه و پیشانیام بیشتر شد و فاصلهی صورتش کمتر.
-آره همینه... ما این قدرت و جایگاه رو از غممون داریم. اون آدم سابق رو بذار زیر پات و ازش رد شو. باشه؟
سرم را به تندی تکان داد و سوالش را با تحکم و صدای بلند تکرار کرد.
-باشه پسرم؟ باشه؟ باشه؟
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
پدر سرپا شد و با ابراز خشمش اجازه نداد حرفش را تمام کند.
-بس کن عزیزم! نباید توی این موقعیت مهم و حساس همچین خیالات واهی و خامی رو به زبون بیاری. تو یه زنی این احساسات و نگرانی طبیعیه...
دستانم را دو طرف سرم گذاشتم و محکم فشردم. دلم میخواست هرچه زودتر از این روزها بگذرم و برسم به دیدن صحنهها و اتفاقاتی که قرار بود به دست من بیفتد و چشمانم شاهد به وقوع پیوستناش باشد. همین وعدهها بود که شوق جنگیدن را در دلم نگه میداشت.
-ژانوس بگو که حرف من درسته! من تو رو طوری بار نیاوردم که وسط راه بزنی به بیراهه. یادته چی بهم گفتی؟ که اگه منم کوتاه بیام تو تا پای جونت ادامه میدی. تو چشمام نگاه کردی و گفتی عدالت رو اجرا میکنی و همهشون رو مجازات. گفتی هر شب قبل از خواب همهی اون شبهایی که توی گذشته به تو و...
فریادم خفه کرد صدا را در گلویش. نخواستم حرفهایی را بشنوم که زندگیاش کرده بودم.
-هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره.
دستانش را دو طرف صورتم گذاشت و به خودش نزدیک کرد.
_میدونم! مادرت اینو باور نداره، ولی من و تو داریم... ما غم مشترکی داریم.
غم! اصالت من بود.
_من این قدرتم رو از غمم دارم پس از دستش نمیدم و انکارش نمیکنم.
چشمان روشنش از رضایت و شادی برق زد. فشار دستانش روی گونه و پیشانیام بیشتر شد و فاصلهی صورتش کمتر.
-آره همینه... ما این قدرت و جایگاه رو از غممون داریم. اون آدم سابق رو بذار زیر پات و ازش رد شو. باشه؟
سرم را به تندی تکان داد و سوالش را با تحکم و صدای بلند تکرار کرد.
-باشه پسرم؟ باشه؟ باشه؟
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan