#۱۵۳
⏳♡🔥
حرفمان برایش تسلی نشد بلکه سلسله اعصابش را به هم ریخت. موهایش را با حرص از روی سینهاش به عقب راند و صدایش را بالا برد.
-هیچ میفهمید از من چی میخواید؟
به من نگاه کرد.
-نگران نباشم؟ این توصیه بود یا توهین؟
نیمرخش به تندی چرخید سمت پدر.
-من یه همسرم، مادرم... توقع داری نگران نباشم؟ اگه زن دیگهای جای من بود و از همه چیز خبر داشت طی این همه سال یا دیوونه میشد یا شما رو دیوونه میکرد.
پدر صندلی را دور زد. روی لبهی میز در مقابلمان نشست و نگاهش را میان هردویمان تقسیم کرد.
-ما برای هر قدمی که برمیداریم، هر حرفی که میزنیم و حتی هر نفسی که میکشیم برنامهریزی کردیم.
-من نمیخوام به تو و بچههام صدمهای برسه.
پدر خواست دستش را بگیرد ولی موفق نشد. چون به محض فهمیدن قصدش دستانش را توی دامن پیراهنش مخفی کرد.
-نمیبینیم! طوری رفتار میکنی انگار همین الان از همه چیز باخبر شدی. تو قدم به قدم شاهد تمام ماجرا بودی و میدونستی بالاخره روزی که بخاطرش سرپا شدیم و جنگیدیم میرسه.
سیگارم را روشن کردم و گوشهی لبم جا گذاشتم. مکالمهیشان داشت یکسری از خاطرات مرا نبش قبر میکرد.
-ژانوس تو ترسیدی... من یه مادرم اینو زودتر و بهتر از هرکسی متوجه میشم.
پدر متعجب شد و پیگیر.
-ترس؟ اونم تو؟ باور کنم این انگ سراسر ننگ رو؟
ترس! من سالهاست که به دل ترسهایم راه پیدا کرده بودم و هر بار که با آن روبرو شدم ترسم کمتر شد و قدرتم بیشتر...
-ترسم از انجام دادانش نیست. از تنفریه که کنترلش برام مشکل شده.
-نباید به باخت شانسی بدیم...
سیگار با پکهای پی در پیام سریعتر سوخت و رفتم سراغ نخ بعدی.
-تو گفتی که همه چیز تحت کنترله! نیست؟
سمت پدر خیز برداشت.
-بس کن! چرا متوجه منظور من نمیشی و یکریز دنبال جواب از ژانوس هستی؟ میدونم مخالفتم هیچ تاثیری نداره، اما حداقل حرفم رو بفهم. این بچه...
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
حرفمان برایش تسلی نشد بلکه سلسله اعصابش را به هم ریخت. موهایش را با حرص از روی سینهاش به عقب راند و صدایش را بالا برد.
-هیچ میفهمید از من چی میخواید؟
به من نگاه کرد.
-نگران نباشم؟ این توصیه بود یا توهین؟
نیمرخش به تندی چرخید سمت پدر.
-من یه همسرم، مادرم... توقع داری نگران نباشم؟ اگه زن دیگهای جای من بود و از همه چیز خبر داشت طی این همه سال یا دیوونه میشد یا شما رو دیوونه میکرد.
پدر صندلی را دور زد. روی لبهی میز در مقابلمان نشست و نگاهش را میان هردویمان تقسیم کرد.
-ما برای هر قدمی که برمیداریم، هر حرفی که میزنیم و حتی هر نفسی که میکشیم برنامهریزی کردیم.
-من نمیخوام به تو و بچههام صدمهای برسه.
پدر خواست دستش را بگیرد ولی موفق نشد. چون به محض فهمیدن قصدش دستانش را توی دامن پیراهنش مخفی کرد.
-نمیبینیم! طوری رفتار میکنی انگار همین الان از همه چیز باخبر شدی. تو قدم به قدم شاهد تمام ماجرا بودی و میدونستی بالاخره روزی که بخاطرش سرپا شدیم و جنگیدیم میرسه.
سیگارم را روشن کردم و گوشهی لبم جا گذاشتم. مکالمهیشان داشت یکسری از خاطرات مرا نبش قبر میکرد.
-ژانوس تو ترسیدی... من یه مادرم اینو زودتر و بهتر از هرکسی متوجه میشم.
پدر متعجب شد و پیگیر.
-ترس؟ اونم تو؟ باور کنم این انگ سراسر ننگ رو؟
ترس! من سالهاست که به دل ترسهایم راه پیدا کرده بودم و هر بار که با آن روبرو شدم ترسم کمتر شد و قدرتم بیشتر...
-ترسم از انجام دادانش نیست. از تنفریه که کنترلش برام مشکل شده.
-نباید به باخت شانسی بدیم...
سیگار با پکهای پی در پیام سریعتر سوخت و رفتم سراغ نخ بعدی.
-تو گفتی که همه چیز تحت کنترله! نیست؟
سمت پدر خیز برداشت.
-بس کن! چرا متوجه منظور من نمیشی و یکریز دنبال جواب از ژانوس هستی؟ میدونم مخالفتم هیچ تاثیری نداره، اما حداقل حرفم رو بفهم. این بچه...
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan