#۱۵۲
⏳♡🔥
با انگشتان بلند و لاغرش بااحتیاط باند سفید را دور دستم میپیچید و مدام زیرلب غر میزد به جان هردویمان.
-مردهای این خانواده همهشون مثل پسربچههای بازیگوش و سربههوایی شدن که باید مدام مراقبشون باشم... دستت رو برگردون... کی قراره نگرانیهای من تموم بشه؟ هیچوقت... صبر کن با یه چسب محکمش کنم...
لاک آبیِ تیرهی روی ناخنش بیشتر از رنگ صورتی قبلی به پوستش میآمد... یادم آمد که او هم لاک خیلی دوست داشت.
-تموم شد بلند شو بریم سرمیز.
برخاست. دست سالمم را گرفت و کشید.
-بلند شو دیگه! میخوام در مورد سفری که برنامه ریزی کردم بهتون بگم. یکی از بهترین کشورهای اروپایی...
-عزیزم قرار نیست ژانوس جایی بره اون باید برگرده ایران...
سکوت سنگینی توی اتاق حکمفرما شد. انگشتانش دور مچم شل شد و دستم را رها کرد روی پایم.
-وقتش رسیده؟!
سوالش از پدر همراه بود با شک، ترس، عدم رضایت و تردید...
-دیر هم شده! باید کاری که این همه سال دنبالش بودیم رو به نتیجه برسونیم.
تنش سست شد و روی نزدیکترین صندلی در دسترسش نشست.
-همه چیز بهم میریزه... خانوادهمون از هم میپاشه... ژانوس خودش رو فدای این انتقام میکنه...
ذهن پریشانش شروع کرده بود به تولید افکار مشوش، آزار دهنده و نگران کننده... افکارمان در این لحظات به غایت تفاهم رسیده بود.
-نگران من نباش...
پدر بااطمینان گفت:
-همه چیز اونطوری پیش میره که ما میخوایم... واسه هیچکس اتفاق بدی نمیافته... قراره ما خوشحال بشیم و دشمنامون غمگین... به همسر و پسرت اعتماد کن!
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan
⏳♡🔥
با انگشتان بلند و لاغرش بااحتیاط باند سفید را دور دستم میپیچید و مدام زیرلب غر میزد به جان هردویمان.
-مردهای این خانواده همهشون مثل پسربچههای بازیگوش و سربههوایی شدن که باید مدام مراقبشون باشم... دستت رو برگردون... کی قراره نگرانیهای من تموم بشه؟ هیچوقت... صبر کن با یه چسب محکمش کنم...
لاک آبیِ تیرهی روی ناخنش بیشتر از رنگ صورتی قبلی به پوستش میآمد... یادم آمد که او هم لاک خیلی دوست داشت.
-تموم شد بلند شو بریم سرمیز.
برخاست. دست سالمم را گرفت و کشید.
-بلند شو دیگه! میخوام در مورد سفری که برنامه ریزی کردم بهتون بگم. یکی از بهترین کشورهای اروپایی...
-عزیزم قرار نیست ژانوس جایی بره اون باید برگرده ایران...
سکوت سنگینی توی اتاق حکمفرما شد. انگشتانش دور مچم شل شد و دستم را رها کرد روی پایم.
-وقتش رسیده؟!
سوالش از پدر همراه بود با شک، ترس، عدم رضایت و تردید...
-دیر هم شده! باید کاری که این همه سال دنبالش بودیم رو به نتیجه برسونیم.
تنش سست شد و روی نزدیکترین صندلی در دسترسش نشست.
-همه چیز بهم میریزه... خانوادهمون از هم میپاشه... ژانوس خودش رو فدای این انتقام میکنه...
ذهن پریشانش شروع کرده بود به تولید افکار مشوش، آزار دهنده و نگران کننده... افکارمان در این لحظات به غایت تفاهم رسیده بود.
-نگران من نباش...
پدر بااطمینان گفت:
-همه چیز اونطوری پیش میره که ما میخوایم... واسه هیچکس اتفاق بدی نمیافته... قراره ما خوشحال بشیم و دشمنامون غمگین... به همسر و پسرت اعتماد کن!
نحوه عضویت در کانال vip ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186097
میانبر پارتهای رمان ژانوس👇
https://t.me/c/1301487483/186322
#ژانوس
#سارا_رایگان
@Donyaye_sara
@sara_raygan