#part65
هیچ از چهارچوب در تکان نخورد.همانجا زانوهایش خم شد و با تکیه به در نشست.نگاهش به تخت قفل شد و گوشش به در هر چند می دانست بعید است به این زودی برگردد.حتی شاید تا صبح نمی آمد نه؟(لطفاً برگرد بایبل!خرابش نکن!بیا و اینبار تو چشمام نگاه کن و دوباره بگو که عاشقمی!بذار منم بگم چقدر دوستت دارم)قلبش از گفتن این حرفها به خودش لرزید و بغض شیرینی بر گلویش نشاند(میدونم هول شدی و خجالت کشیدی ولی کسی که مقابلته منم!یکی از جنس خودت یکی که درکت میکنه و دیونه وار
عاشقته)
نمی دانست بارش تند باران گیجش کرده بود یا خوابی که به چشمان اشک آلودش فشار می آورد.شاید هم خستگی پاهایی که انگار تا آخر دنیا رفته بودند یا تبی که هنوز تن مریضش را ترک نکرده برگشته بود!شاید هم همه اینها دست به دست داده بود تا او را به خانه برگرداند و حالا او احمق تر از قبل جلوی برج ایستاده بود!چراغ اکثر واحدها خاموش بود جز یکی دو پنجره که یکی هم خانه ی او بود.نور ضعیفی که نشان میداد تنها آباژور هال روشن است و این یعنی بیو هنوز بیدار منتظرش بود!همین حقیقت ساده چنان تپش قلبش را تندتر کرد که لبخند بی اراده روی صورت خیسش نشست.اشتباه کرده بود.چیزی جز دل تنگش که تاب دوری از عشقش را نداشت او را به خانه کشانده بود(اونم منو دوست داره مگه نه؟درسته نمی دونم جنس عشقش چیه ولی امشب اون حس واقعی منو فهمید!باشه من عاشقشم!اصلاً اینقدر آدم منحرفی هستم که همجنس خودمو میخوام و حتی سعی کردم با ارتباط جسمی بایه مردبیگانه مطمئن شم و...شدم!ولی اینطوری لااقل به اونم فرصت داده شد حس خودشو بفهمه و تصمیمشو بگیره که میخواد با من بمونه یا نه!با آدمی که علاقه و توجهش دوستانه یا برادرانه نیست!)تپش قلبش دردناک شد و سرش پایین افتاد نه بخاطر قطرات تیز و سرد باران که روی صورت و پلکهایش میکوبید بلکه تحمل دیدن نور پنجره را نداشت.(من از همه بدتر بودم که می خواستم گولش بزنم و نگهش دارم تا بدستش بیارم! حتی اگر حقیقت نداشته باشه مطمئنم اون اینطور فکر میکنه و حق داره!نکنه منو دیگه نخواد؟یا اگر چیزی که دید و شنید از من متنفرش کرده باشه چی؟!نکنه الان بذاره بره؟اگر بره من میمیرم! منی که حتی نمیتونم یک ساعت ازش دور بشم بدون اون نمیتونم زندگی کنم!)
نتوانست همانطور سرجا منتظر بنشیند.انتظار و اضطراب حتی پشیمانی از چیزی که تقصیرش نبود مجبورش میکرد کاری بکند وگرنه ممکن بود برای پیدا کردن بایبل و صحبت با او از خانه بیرون بزند که اگر مطمئن بود نتیجه خواهد داد بی توجه به باران وحشیانه دنبالش میرفت ولی آن شهر غریب را نمی شناخت و کافی بود قدم به بیرون بگذارد تا گم شود!پس بلند شد و خود را با جمع کردن خانه که از پارتی بهم ریخته بود مشغول کرد ولی صدای شرشر باران نگرانترش میکرد(نکنه چیزیش بشه و برنگرده؟یا خودش نخواد که برگرده؟شاید اصلاً منو دوست نداشت و اون حرفها رو در عالم مستی و هیجانِ سکس گفت!شاید الان دیگه ازم متنفر شده و دیگه از نگه داشتن من منصرف شده!نکنه اسکات یا آپو رو سراغم بفرسته تا منو ببرند؟)مثل بچه پرورشگاهی که از ترس رعدوبرق زیر پتویش قایم شده بود بغض کرد(نباید میومدم اینجا!نباید بایبل رو می شناختم!حالا دیگه دیره!من نمیتونم بدون بایبل دوام بیارم!اگر اون از زندگیم بره میمیرم!)
آرام کلید را به در انداخت و داخل شد.اولین چیزی که در نور ملایم آباژور دید هیکل بیو بود که روی کاناپه بخواب رفته بود. نفس راحتی کشید و قلبش از شوق دیدنش دوباره به تپش افتاد. خانه کاملاً مرتب شده و حتی بطری های خالی الکل روی اپن ردیفی چیده شده بود.لبخند بر لبهای بایبل افتاد.معلوم بود پسرک بیچاره چقدر استرس داشته که خود را با کار کردن سرگرم کرده.
در را با احتیاط بست و کفشها را بیصدا درآورد.چه بهتر که بیو در خواب بود.آنشب و در آن شریط روبروشدن دوباره هیچ فکر خوبی نبود.
فقط کمی دراز کشیده بود خستگی بدر کند فکر نمیکرد خوابش ببرد با صدای در از جا پرید.نفهمید خواب دیده بود یا واقعیت داشت.با نگرانی اطرافش را نگاه کرد.همچنان تنها بود اما یک جفت کفش گِلی جلوی در بود!پس یعنی بایبل برگشته بود؟!
چنان خسته و داغون بود که نفهمید چطور خود را به اتاق رساند
و لباسهای خیسش را درآورد.حتی نا نداشت لباس تازه و خشک
بتن کند.همانطور با باکسر و رکابی سیاهی که تنش مانده بود خود را روی تخت پرت کرد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
هیچ از چهارچوب در تکان نخورد.همانجا زانوهایش خم شد و با تکیه به در نشست.نگاهش به تخت قفل شد و گوشش به در هر چند می دانست بعید است به این زودی برگردد.حتی شاید تا صبح نمی آمد نه؟(لطفاً برگرد بایبل!خرابش نکن!بیا و اینبار تو چشمام نگاه کن و دوباره بگو که عاشقمی!بذار منم بگم چقدر دوستت دارم)قلبش از گفتن این حرفها به خودش لرزید و بغض شیرینی بر گلویش نشاند(میدونم هول شدی و خجالت کشیدی ولی کسی که مقابلته منم!یکی از جنس خودت یکی که درکت میکنه و دیونه وار
عاشقته)
نمی دانست بارش تند باران گیجش کرده بود یا خوابی که به چشمان اشک آلودش فشار می آورد.شاید هم خستگی پاهایی که انگار تا آخر دنیا رفته بودند یا تبی که هنوز تن مریضش را ترک نکرده برگشته بود!شاید هم همه اینها دست به دست داده بود تا او را به خانه برگرداند و حالا او احمق تر از قبل جلوی برج ایستاده بود!چراغ اکثر واحدها خاموش بود جز یکی دو پنجره که یکی هم خانه ی او بود.نور ضعیفی که نشان میداد تنها آباژور هال روشن است و این یعنی بیو هنوز بیدار منتظرش بود!همین حقیقت ساده چنان تپش قلبش را تندتر کرد که لبخند بی اراده روی صورت خیسش نشست.اشتباه کرده بود.چیزی جز دل تنگش که تاب دوری از عشقش را نداشت او را به خانه کشانده بود(اونم منو دوست داره مگه نه؟درسته نمی دونم جنس عشقش چیه ولی امشب اون حس واقعی منو فهمید!باشه من عاشقشم!اصلاً اینقدر آدم منحرفی هستم که همجنس خودمو میخوام و حتی سعی کردم با ارتباط جسمی بایه مردبیگانه مطمئن شم و...شدم!ولی اینطوری لااقل به اونم فرصت داده شد حس خودشو بفهمه و تصمیمشو بگیره که میخواد با من بمونه یا نه!با آدمی که علاقه و توجهش دوستانه یا برادرانه نیست!)تپش قلبش دردناک شد و سرش پایین افتاد نه بخاطر قطرات تیز و سرد باران که روی صورت و پلکهایش میکوبید بلکه تحمل دیدن نور پنجره را نداشت.(من از همه بدتر بودم که می خواستم گولش بزنم و نگهش دارم تا بدستش بیارم! حتی اگر حقیقت نداشته باشه مطمئنم اون اینطور فکر میکنه و حق داره!نکنه منو دیگه نخواد؟یا اگر چیزی که دید و شنید از من متنفرش کرده باشه چی؟!نکنه الان بذاره بره؟اگر بره من میمیرم! منی که حتی نمیتونم یک ساعت ازش دور بشم بدون اون نمیتونم زندگی کنم!)
نتوانست همانطور سرجا منتظر بنشیند.انتظار و اضطراب حتی پشیمانی از چیزی که تقصیرش نبود مجبورش میکرد کاری بکند وگرنه ممکن بود برای پیدا کردن بایبل و صحبت با او از خانه بیرون بزند که اگر مطمئن بود نتیجه خواهد داد بی توجه به باران وحشیانه دنبالش میرفت ولی آن شهر غریب را نمی شناخت و کافی بود قدم به بیرون بگذارد تا گم شود!پس بلند شد و خود را با جمع کردن خانه که از پارتی بهم ریخته بود مشغول کرد ولی صدای شرشر باران نگرانترش میکرد(نکنه چیزیش بشه و برنگرده؟یا خودش نخواد که برگرده؟شاید اصلاً منو دوست نداشت و اون حرفها رو در عالم مستی و هیجانِ سکس گفت!شاید الان دیگه ازم متنفر شده و دیگه از نگه داشتن من منصرف شده!نکنه اسکات یا آپو رو سراغم بفرسته تا منو ببرند؟)مثل بچه پرورشگاهی که از ترس رعدوبرق زیر پتویش قایم شده بود بغض کرد(نباید میومدم اینجا!نباید بایبل رو می شناختم!حالا دیگه دیره!من نمیتونم بدون بایبل دوام بیارم!اگر اون از زندگیم بره میمیرم!)
آرام کلید را به در انداخت و داخل شد.اولین چیزی که در نور ملایم آباژور دید هیکل بیو بود که روی کاناپه بخواب رفته بود. نفس راحتی کشید و قلبش از شوق دیدنش دوباره به تپش افتاد. خانه کاملاً مرتب شده و حتی بطری های خالی الکل روی اپن ردیفی چیده شده بود.لبخند بر لبهای بایبل افتاد.معلوم بود پسرک بیچاره چقدر استرس داشته که خود را با کار کردن سرگرم کرده.
در را با احتیاط بست و کفشها را بیصدا درآورد.چه بهتر که بیو در خواب بود.آنشب و در آن شریط روبروشدن دوباره هیچ فکر خوبی نبود.
فقط کمی دراز کشیده بود خستگی بدر کند فکر نمیکرد خوابش ببرد با صدای در از جا پرید.نفهمید خواب دیده بود یا واقعیت داشت.با نگرانی اطرافش را نگاه کرد.همچنان تنها بود اما یک جفت کفش گِلی جلوی در بود!پس یعنی بایبل برگشته بود؟!
چنان خسته و داغون بود که نفهمید چطور خود را به اتاق رساند
و لباسهای خیسش را درآورد.حتی نا نداشت لباس تازه و خشک
بتن کند.همانطور با باکسر و رکابی سیاهی که تنش مانده بود خود را روی تخت پرت کرد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern