Posts filter


🌺 خب دوستای عزیزم یکی دیگه از فن فیکای من تموم شد خسته نباشیم! 🤓
مطمئنم کسایی که کارای قبلی منو خوندند میدونند طرز کار من این نیست که بطور ناگهانی داستان رو خلاصه کنم و زودی تمومش کنم ولی خب فکر کنم همه مثل من بعد قضیه بیو و رفتنش از کمپانی خیلی حالشون گرفته شد و ... ☹️
منم نتونستم اون حس و حال خوب رو حفظ کنم و به نوشتن ادامه بدم وگرنه این فیکشن قرار بود تا صد قسمت بره و کلی قسمت های بامزه و رمانتیک داشته باشه 🥺
میدونم این یه ضعف نویسندگیه که تحت تاثیر عوامل خارجی قرار بگیره و شاید نوشتن فن فیک از این بابت ایده خوبی نباشه منم سعی کردم این ضعفم رو از بین ببرم ولی موفق نشدم.
بهرحال اینم یه داستان متفاوت و تجربه ی جدیدی شد. امیدوارم خوشتون اومده باشه.ممنونم که همراهی کردید و...
🤨زیادی رسمی شد!
anyway 😌

نمیخوام چنل رو همینطوری ول کنم تا فیک بعدی...اگر پیشنهادی دارید یا دوست دارید در یه زمینه فعالیت کنم بهم بگید. منکه چیزی به ذهنم نمیرسه 🤔

2.7k 0 17 280 119


3.6k 1 193 4 60

نویسندتون کمی ناخوشه بدقول شده🥺
بزودی سعی میکنه مثل روال قبلی ادامه بده
🫡

براش ریکشن میوه بزنین 😋...

524 0 0 75 161


698 0 13 20 49

#part69
"منم حاضرم همه ی خواسته ها و رویاها و آرزوهای تو رو برآورده کنم اما تو نمی خوایی این فرصتو بهم بدی!"
بایبل از این سوتفاهم بزرگتر شوکه شد:"چطور میشه نخوام؟! منی که دارم از عشقت دیونه میشم!منی که برای داشتن تو حاضرم جونمو بدم!منی که اینجا دارم برای دست نزدن به تو با خودم میجنگم و باور کن از تمام مبارزاتی که کل عمرم داشتم سخت تره"
بیو هم شوکه از شنیدن این جملات غرید:"پس چرا جلوی خودتو میگیری؟ بهت گفتم من نمی ترسم!نه از تو نه از صدمه خوردن از تو!"
قلب بایبل از این جملات وسوسه انگیز دوباره لرزید و نگاهش
روی هیکل شهوت انگیز بیو چرخید.فقط لحظه ای او را دوباره
لخت تصور کرد و...
بیو با بیصبری در انتظار جواب به چشمان هوس آلود بایبل خیره مانده بود.در حقیقت باز هم دروغ گفته بود و می ترسید!او هیچ تجربه ای از رابطه با همجنسش نداشت چه احساسی چه جنسی!و نمی دانست اگر بایبل برای عشقبازی اقدام کند چکار باید بکند.آیا آماده بود؟آیا نیاز به آمادگی داشت؟آیا واقعاً تا آن حد عاشق بایبل بود که تمام خطرات و دردهایش را تحمل کند؟یا اگر بعد از عشقبازی از او متنفر شد چه؟یا اگر بایبل خوشش نیامد و او را پس زد چه؟!یا خودش و احساسات جدید و ناشناخته اش؟
بایبل دردی زیر شکمش حس کرد و نگاهش را از بیو گرفت.آرام
پشت به او چرخید و پاهایش را از تخت پایین انداخت.باورش نمیشد با وجود آنکه ساعاتی قبل ارضا شده بود باز هم تا آخرین حد تحریک شده بود.با شرم گفت:"تو برای من اولین هستی بیو... من حتی اگر از پس بقیه ترسهام بربیام از اینکه نتونم خوشحالت کنم یا حتی ناراحتت کنم...از اینکه بهت صدمه روحی و...جسمی بزنم میترسم!"
بیو نفس راحتی کشید:"درکت میکنم بایبل..."و به سمت بایبل حرکت کرد:"تو هم اولین من هستی..."به او رسید و سر بر شانه اش گذاشت.
بایبل لرزید:"نه بیو...لطفاً...بهم دست نزن!"
ولی بیو حرفش را نشنیده گرفت.دستهایش را از پشت دور کمرش انداخت و انگشتانش را روی شکمش گره زد:"تو قهرمان زندگی منی
بایبل!من ازت نمیترسم!"
بایبل به دستهای بیو چنگ زد تا باز کند ولی آنقدر از اینکه بیو
پشتش تکیه زده بود و او را بغل کرده بود غرق لذت شده بود که دلش نیامد.
"آره من قهرمان بوکس هستم!زور دارم شهرت و شهامت دارم اما در مقابل تو من ضعیف و بی کسم!من تا حالا عاشق نشدم بیو!" آرام آرام مشغول نوازش دستهای قشنگ بیو شد.
بیو سرش را به جلو چرخاند و بوسه ای بر کتف لخت بایبل که از رکابی سیاهش بیرون بود نشاند:"منم تا حالا عاشق نشده بودم!تو اولین عشق منی بایبل ویچاپس"
بایبل از خوشی لبش را گزید و چشمانش را بست:"من هیچی بلد نیستم!"
"منم بلد نیستم اما یاد می گیریم...با هم!به کمک هم یاد میگیریم"
سرش را بالا برد و صورتش را لای موهای مرطوب بایبل دفن کرد.
بوی باران میداد.
بایبل دیگر توان رد کردن و ممانعت نداشت.دیگر بهانه ای برای دل بزدلش نمانده بود.بیو آنجا درست پشتش او را با عشق بغل کرده بود و به بهشت آغوشش دعوت میکرد.چطور می توانست رد کند که؟
بیو با نگرانی منتظر جواب بود که بایبل دستهای او را بدون فشار و عجله باز کرد و به سمتش چرخید.بالاخره در نگاهش آرامش موج میزد و لبخند عاشقانه ای به لب داشت.بیو هم با امیدواری لبخند کوچکی زد که چال گونه اش را به بایبل یادآوری کرد و باز هم نفسش را برید.با وجود همه آن حرفها هنوز هم میترسید. میترسید قلب عاشقش نتواند این حجم از خوشی را در خود جا بدهد!میترسید از شدت هیجان خطا کند.آزار بدهد.خجل و پشیمان شود و در آخر از خودش و بیو که او را به این روز انداخته متنفر شود!
"پس...بهم قول بده!"دستهای بیو را گرفت.چقدر حس خوبی داشت.
بیو متقابلاً دستهای لطیف او را گرفت.حدس میزد بایبل چه قولی میخواست بگیرد و آماده بود قبول کند ولی بایبل لبخند سردی زد:"اگر یه روز دیگه دوسم نداشتی و منو نخواستی...اگر دیگه نتونستم نگهت دارم و ترکم کردی...منو بخاطر کارایی که خواهم کرد ببخشی"
اخم های بیو با نگرانی در هم رفت و دستهایش شل شد:"این دیگه
چه جور قولیه؟!"
ولی بایبل انگشتان او را سفت تر فشرد و از ترس ریختن اشکهایش
سر به پایین انداخت:"چون از این به بعد غیر از قلب و جسمم... عقل و روحم هم در اختیار توست بیو!باید قول بدی ازشون خوب مواظبت میکنی!"
بغض به بیو اجازه حرف زدن و قول دادن نداد اما با کشیدن دستهای بایبل و بغل کردن گردنش جوابش را نشان داد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern

663 0 6 55 79

#part68
بایبل هم خندید و پیشانی خیس از عرقش را روی پیشانی بیو که با موهای سرش استتار شده بود گذاشت:"ما چکار داریم...میکنیم بیو؟!"هنوز نفس نفس میزد.
بیو دستش را تا صورت بایبل بالا آورد و گونه ی برافروخته اش را نوازش کرد:"عشقبازی!"
بایبل از ترس دیدن آن چشمان خمار و فریبنده که او را برای ادامه دادن تشویق می کردند پلکهایش را بست.
"من...من معذرت میخوام!"نمی دانست چطور توضیح بدهد.
بیو نگران شد:"واسه چی؟!"
بایبل آرام کنار خزید و تن سوزان خود را دوباره سرجایش انداخت.
چشمانش هنوز هم با اصرار بسته نگه داشته بود!
بیو رو به او چرخید:"بایبل؟خوبی؟"
بایبل به پشت روی تخت افتاد و دو دستی موهای چسبیده به پیشانیش را عقب شانه کرد:"من...نمیتونم!"
بیو با ترس زمزمه کرد:"چرا؟چی شد؟...نکنه من کار بدی کردم؟!"
"کار بد!؟تو؟!"بایبل بخنده افتاد اما همزمان بغض کرد:"تو بگو من چکار کردم که تو سر راهم قرار گرفتی و وارد زندگیم شدی؟" بالاخره چشمانش را باز کرد و سرش را چرخاند.زیباترین پسر دنیا آنجا در کنارش خوابیده با چشمان ستاره ای به او خیره شده بود. اینبار دستش را دراز کرد و چانه ی بیو را گرفت:"من اینقدر خوب نبودم که سهمم از این زندگی جهنمی فرشته ای مثل تو باشه"و با انگشت شصت لبهای او را که از بوسه های لحظه ی قبل سرخ و
داغ شده بود لمس کرد.
بیو با شنیدن این حرفها و این نوازش عاشقانه خیالش راحت شد و با خجالت لبخند زد:"پس چرا...ادامه ندادی؟"
بایبل از خجالت چیزی که شنید لبش را گزید و مجبور شد دوباره دستش را پس بکشد:"ترسیدم!"سرش را هم به جلو چرخاند و
حتی چشمانش را هم بست.
بیو گیج تر شد اما سعی کرد بروز ندهد:"از چی؟!"لحنش بدون نیاز به تلاش ،مهربان بود.
بایبل حالا که چشمانش را بسته بود عطر وانیلی تن بیو را بهتر حس میکرد.انگار وسط شکلات فروشی ایستاده بود و سردرگم از انتخاب به قفسه های مارشملوهای نرم و آبنباتهای رنگی نگاه میکرد!
"از شروع !"نفس عمیق کشید.دوباره چشمانش را باز کرد و به رد نور راهرو روی سقف خیره شد:"شروع داشتن و دوست داشتن تو...از شروع عشق میترسم"
بیو هم از اینکه منظور بایبل را نمی فهمید می ترسید!"چرا؟"
بایبل دوباره جراتش را جمع کرد و به سمت بیو چرخ زد.مقابلش
یک تن خواستنی خوابیده بود که دست قشنگش روی ملافه چنگ ضعیفی زده بود.بیو را ترسانده بود!"من حاضرم بخاطر تو بمیرم بیو..."دستش را دراز کرد و دست بیو را از روی ملافه چید:"ولی میترسم عشق من بهت صدمه بزنه!"و درحالیکه انگشتانش را یکی یکی با شصت خود نوازش میکرد دست او را به دهانش رساند و بوسه زد.
دل بیو از این بوسه به لرز خوشایندی افتاد.او هم جسارت گرفت
و به بایبل نزدیک شد تا شاید بتواند باز هم بغلش کند:"من نمیترسم بایبل!منم حاضرم بخاطر تو و عشق تو فدا بشم!"
بایبل انتظار شنیدن چنین حرف شیرین و درعین حال تلخی را نداشت. بغضش نترکیده، اشک به چشمانش هجوم آورد!"چرا؟"
بیو سرجا ماند:"پس باور نکردی عاشقتم؟!"دستش را به سردی
پس گرفت.
بایبل نمی خواست با سوتفاهم او را برنجاند.خنده ی اجباری کرد: "چرا باید عاشق یکی مثل من بشی؟"
بیو خود را بالا کشید تا به آرنجش تکیه بزند:"تو چرا عاشق من شدی؟!"
بایبل لبخند غمگینی به لب آورد.از آن فاصله نزدیک زیر آن نور
ضعیف چنان محو زیبایی چهره ی بیو شده بود که نمی توانست
راحت نفس بکشد.
"تو هیچی از من نمیدونی بیو..از خواسته هام،علایقم...آرزوهام ...رویاهام"
چهره بیو برعکس بایبل سخت شد:"تو هم هیچی از من نمیدونی بایبل!از ترس هام...ضعف هام...کمبودهام...نیازهام!"
بایبل هم با تکیه به آرنجش خود را به او نزدیک کرد:"من میتونم هرچی بخوایی برات فراهم کنم!با من... پیش من،نیاز نیست از چیزی بترسی!من حاضرم همه کمبودهای تو رو جبران کنم و تو رو به خواسته هات برسونم"خواست دست نوازش به گونه اش بکشد ولی بیو با خشونت نشست:"چرا؟چون دلت برام میسوزه؟ چون هموطنت هستم!؟"
لحن عصبانی بیو چنان بامزه بود که بایبل را خنداند:"خودت نمیدونی نه؟که چقدر خوبی...چقدر زیبایی...چقدر مهربونی..." بایبل هم نشست.حالا بهم خیره شده بودند.لطافت نگاه بایبل دل بیو را هم دوباره نرم میکرد.
"من فقط یه رهگذر بودم تو خوبی کردی و منم آینه تو شدم! همش همین!"
"پس کجا رفت اون عشقی که حرفشو میزدی؟!"لحن بایبل طناز بود ولی بیو هنوز از اینکه بایبل به عشقبازی ادامه نداده بود دلگیر بود!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern

495 0 6 13 56

#part67
بایبل چشمانش را نبست.می خواست شاهد معجزه ای باشد که داشت اتفاق می افتاد اگر بیو او را می بوسید یعنی احساسش مثل او عاشقانه بودو...لبهای کوچک و شیرین بیو روی لبهای بیحرکت او نشست!
بیو از لذت بوسه ای که در آرزویش بود بی اختیار چشمانش را بست.مثل معجزه،باور نکردنی بود.بالاخره لبهای عاشقش به لبهای نرم و داغ بایبل رسیده بود.پسری که در عرض چند روز قلبش را صاحب شده بود!
بایبل هنوز هم تکان نمی خورد.نمی توانست یا نمی خواست نمی دانست! انگار دوست داشت جهان از چرخش می ایستاد و زمان،در این لحظه ی غیرممکن تا ابد ثابت میماند.این بوسه مُهر قبول
عشق بیو عزیزش بود!
یک تماس ساده بود با نوک لبهای بسته اش...مثل همان که به گونه اش نشانده بود فقط اینبار کمی بیشتر فشرد و شاید در انتظار جواب بایبل کمی بیشتر هم نگه داشت اما بایبل...حتی نفس هم نمی کشید!
مسلماً این بهترین بوسه ی دنیا بود.انگار مرده بود و در جهانی دیگر، شاید در بهشت، با نوازش لبهای فرشته ای زیبا جان دوباره گرفته بود وگرنه یک بوسه ی ساده و سطحی نمی توانست به همین راحتی او را از شوق فلج کند!
شرم اجازه نداد ادامه بدهد.سرش را عقب کشید و ناخواسته چشمهایش را باز کرد.بایبل همچنان به او خیره مانده بود!انگار مجسمه ی دیوید بود!همانقدر زیبا و بی نقص اما سنگی!بیو وحشت کرد.نکند اشتباه کرد؟نکند وقتش نبود!نکند خوشش نیامد؟نکند هنوز رابطه جسمی نمی خواست؟یا چه ..چرا اینطور نگاهش میکرد؟چرا متقابلاً او را نبوسید؟!
بایبل هنوز هم نمی خواست شروع کند.میترسید با این عشق دیوانه واری که به زور در دلش به افسار کشیده بود و نیازهایی که با شناختن بیو بوجود آمده و فقط خود بیو می توانست برطرف کند به او صدمه بزند ولی بعد از چشیدن تن آسمانی او هرچند برای لحظه ای،دیگر چطور می توانست آرام بماند؟!
"من...اشتباهی کردم یا..."حرف بیو شروع نشده بایبل چنان ناگهانی به سمتش خیز برداشت و چنان محکم لبهایش را به لبهای او کوبید که سر بیو عقب پرت شد و لبهایش از فشار لبهای بایبل از هم باز شد ولی بایبل در تعقیب دهانش رویش خزید و او را هم
روی تخت به پشت انداخت!
لطافت لبهای معصوم بیو هم مثل پاستیل بود.همانقدر شیرین و صاف و...خوردنی و بایبل انگار هر چه از معاشقه بلد بود بناگه از یاد برده دوباره نوجوانی شده بود که تجربه ناشیانه ی اولین بوسه را بدست می آورد.چنان بی وقفه و نفسگیر می بوسید که حس میکرد لبهایش آتش گرفته ولی نمی توانست دست بکشد حتی حس میکرد لبهایش برای عشقبازی با بیو کافی نیست.زبانش را فرو کرد و در دهان خیس بیو گرداند دیوانه تر شد!
بیو رسماً زیر فشار تن و بوسه های دیوانه وار بایبل گیر افتاده ضربان قلبش با این رفتار وحشیانه اش به اوج سرعت خودش رسیده بود.چقدر بوسه هایش عالی بود. هوس آلود و پر از نیاز. کنترلگر و پرقدرت با طعم خوب خواسته شدن!بیو مست از دهان زورگویی که لبهای او را به اسارت گرفته بود و شور عشق و شهوت این پسر جذاب را نشانش میداد نفس نفس میزد که خزش زبان بایبل را درون دهان خود حس کرد و لرز عجیبی به تنش افتاد.این اولین قدم ورود بایبل به تن او بود!
زبانش را روی زبان لرزان بیو می چرخاند و هر گوشه ی دهانش را لیس میزد ولی می دانست محال است هوسش با این بوسه ها آرام بگیرد.مثل تشنه ای بود که با چشیدن قطره ای آب پی به عظمت نیازش برده و حریصتر شده نتوانست جلوی خود را بگیرد!یقه ی هودی بیو را چنگ زد کنار کشید و اینبار به گردنش حمله کرد!
سر بایبل که به گردنش فرو رفت بالاخره بیو توانست دهانش را باز کند و ناله های خوشی حبس شده در سینه را رها کند.اما با حس کردن لبهای بایبل روی پوست گردنش دوباره نفسش از لذت
برید و دستهایش بی اختیار برای بغل کردن عشقش دور هیکل بی
نقص او حلقه شد.
با فشار دعوتگر دستهای بیو خود را در آغوش او رها کرد و لگنش را به لگن او فشرد.هر دو برجستگی همدیگر را با وجود لباس حس کردند و تازه انگار یادشان آمد هر دو مرد هستند!
"اوه...اوه خدای من!"بایبل به سرعت خود را بالا کشید و چهار دست و پا شد. نگاه خمار هردو تلاقی کرد.هر دو سخت و تند نفس می کشیدند. "چیشد؟!"بیو محو چهره و سر و سینه و شانه های سفیدی که رویش خیمه زده بود خنده ی ریز و خجلی کرد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern


قسمت بیست و سوم
Fight for you


#fight4u
#bibleb
uild
@theamywestern

426 0 0 13 40

⚠️دوستان عزیزم با عرض پوزش از وقفه ای که در پخش (!) پیش اومده من یه مدت حالم خوب نبود نتونستم فیکو برسونم شرمندتون شدم.انشالا اگر بتونم فرداشب میذارم. چون قسمت مهمی بود نخواستم سرسری رد شم شما هم که ماشالا هیچ به یه ورتون نبود اپ نشده 😂😂😂
وعده ی دیدار فرداشب سر ساعت 9😎

530 0 2 115 94


823 0 16 34 49

#part66
با قدمهای بی صدا ولی تند به راهرو دوید و چراغ را روشن کرد.در اتاق خواب بسته بود و این نشان میداد بایبل برگشته!نفس راحتی کشید ولی هنوز نگران بود.باید از حالش باخبر میشد پس آهسته پشت در رفت و دستگیره را چرخاند.
بایبل صدای باز شدن در را شنید و از اینکه بیو برای سرزدن به او آمده هیجان زده شد ولی تکان نخورد تا وانمود کند در خواب است.نور ضعیفی از راهرو روی تخت افتاد و و بیو نزدیک شد. چنان آرام که اگر بوی پاستیلی تنش نبود بایبل هیچوقت متوجه نمیشد!
بیو خود را به تخت رساند و پتو را که پایین تخت جمع شده بود
برداشت و باز کرد.بایبل با لباس کم در تن،روی سینه افتاده و خوابیده بود.اگر اینطور لخت می خوابید سرما خوردگیش بدتر میشد.
لطافت و گرمای پتو اول پاها بعد کمر و بازوهایش را در برگرفت و روی شانه هایش رسید.عطر تن بیو شدت گرفت و...لبهای نرم و داغ او را روی گونه اش حس کرد!بیو صورت او را بوسید!!!
نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد.آنقدر از سالم برگشتن بایبل خوشحال بود که دلش می خواست به او یا به خودش جایزه بدهد ولی هیچ فکر نکرد بوسه اش اگر چه سطحی بود اما صدا داشت!با وحشت خودش را عقب کشید فرار کند که...
بایبل مچ دست بیو را گرفت!بیو یکه خورد و با شرم نالید:"ببخش بیدارت کردم!"و دستش را کشید ولی بایبل رها نکرد.زمزمه کرد:
"نخوابیده بودم!"
اینبار او دست بیو را کشید.بیو که انتظارش را نداشت افتاد!بایبل همزمان پتو را کنار زد و بیو در آغوشش جا گرفت!لحظه ای همه چیز ثابت شد.نه حرفی رد و بدل شد نه حرکتی حس شد.بایبل بازوهایش را سفت دور تن بیو قفل کرده صورتش را در گردن سفیدش دفن کرده بود و بیو همانطور افتاده روی سینه ی بایبل به سختی نفس میکشید.
مگر یک جسم چقدر می تواند خواستنی باشد؟مگر یک نفر چقدر می تواند دوست داشتنی باشد؟مگر یک حس چقدر میتواند زیبا باشد؟کف یک دستش را به پشت بیو فشرد تا تن نرم او را بیشتر و بیشتر به سینه ی خود بفشارد و با دست دیگر پس گردن او را چنگ زد تا اجازه ی حرکت به سرش را ندهد!حس میکرد هر آن
ممکن است عقلش را از دست بدهد!
بیو باورش نمیشد.یعنی این تپش محکم قلبی که روی سینه اش چسبیده بود و گرمای تن تبداری که روی پوست خود حس میکرد، این بازوهایی که بحد شکستن استخوانهایش او را می فشردند و نفسهای عمیق و سنگینی که در گوشش پر و خالی میشد به بایبل تعلق داشت؟توهم نبود نه؟دیوانه نشده بود نه؟
"اووه بیو...بیو...بیو"بایبل گونه اش را به گردن بیو کشید و پوست لطیف او را محکم بو کشید.بیو غرق لذت شنیدن اسمش جرات گرفت و دستهایش را برای بغل کردن متقابل بایبل بالا تا پهلوهایش آورد و چنگ زد:"بای....بل؟!"صدایش بحد زمزمه از گلویش خارج شد.
بایبل به پهلو چرخید و تن تسلیم شده ی بیو را کنار خود انداخت.
اینبار سرش را به سینه ی او فرو کرد وبازوهایش را پایین دور گودی کمرش گره زد.انگار میترسید از دستش برود...
"من بدون تو...چطور تونستم تا حالا زنده بمونم؟!"و لبهایش را از روی لباس به سینه ی بیو کشید.
بیو با بغض خوشحالی که گلویش را بدرد می آورد سر بایبل را بغل کرد و انگشتانش را لابه لای موهای مرطوبش فرو کرد.لذتی که از تماس و هم آغوشی با بایبل داشت توصیف شدنی نبود.دلش میخواست فریاد بکشد و گریه کند!هیچ فکر نمی کرد تا این حد عاشق شده باشد!
"دیگه نمیری نه؟دیگه ولم نمیکنی؟دیگه جدا نمیشیم نه؟"هول کرده بود نمی دانست چه بگوید!
بایبل گردنش را عقب خم کرد و در زیر نور راهرو که بخوبی چهره
زیباترین پسر دنیا را نشانش میداد به چشمان سرخ بیو خیره شد: "هیچوقت...نه میرم نه میذارم تو بری!تو دیگه مال منی... از الان تا ابد!"
بیو محو جذابترین نگاهی که به او خیره شده بود خنده ای کرد ولی اشک شوق از شنیدن این جملات عاشقانه بی اختیار از چشمانش سرازیر شد.
"اوه بایبل...نمیدونی چقدر عاشقتم!"
اینبار بایبل خنده ای از روی ناباوری کرد و سعی کرد نفس حبس شده در سینه را رها کند:"خدای من!تو واقعی هستی نه؟!"
بیو لبخند به لب کف دستهایش را روی گونه های سوزان بایبل گذاشت و مجبورش کرد سرش را بالاتر بیاورد:"تو چی؟"و لبهایش را به لبهای نیمه باز بایبل رساند.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern

776 0 2 52 72

#part65
هیچ از چهارچوب در تکان نخورد.همانجا زانوهایش خم شد و با تکیه به در نشست.نگاهش به تخت قفل شد و گوشش به در هر چند می دانست بعید است به این زودی برگردد.حتی شاید تا صبح نمی آمد نه؟(لطفاً برگرد بایبل!خرابش نکن!بیا و اینبار تو چشمام نگاه کن و دوباره بگو که عاشقمی!بذار منم بگم چقدر دوستت دارم)قلبش از گفتن این حرفها به خودش لرزید و بغض شیرینی بر گلویش نشاند(میدونم هول شدی و خجالت کشیدی ولی کسی که مقابلته منم!یکی از جنس خودت یکی که درکت میکنه و دیونه وار
عاشقته)

نمی دانست بارش تند باران گیجش کرده بود یا خوابی که به چشمان اشک آلودش فشار می آورد.شاید هم خستگی پاهایی که انگار تا آخر دنیا رفته بودند یا تبی که هنوز تن مریضش را ترک نکرده برگشته بود!شاید هم همه اینها دست به دست داده بود تا او را به خانه برگرداند و حالا او احمق تر از قبل جلوی برج ایستاده بود!چراغ اکثر واحدها خاموش بود جز یکی دو پنجره که یکی هم خانه ی او بود.نور ضعیفی که نشان میداد تنها آباژور هال روشن است و این یعنی بیو هنوز بیدار منتظرش بود!همین حقیقت ساده چنان تپش قلبش را تندتر کرد که لبخند بی اراده روی صورت خیسش نشست.اشتباه کرده بود.چیزی جز دل تنگش که تاب دوری از عشقش را نداشت او را به خانه کشانده بود(اونم منو دوست داره مگه نه؟درسته نمی دونم جنس عشقش چیه ولی امشب اون حس واقعی منو فهمید!باشه من عاشقشم!اصلاً اینقدر آدم منحرفی هستم که همجنس خودمو میخوام و حتی سعی کردم با ارتباط جسمی بایه مردبیگانه مطمئن شم و...شدم!ولی اینطوری لااقل به اونم فرصت داده شد حس خودشو بفهمه و تصمیمشو بگیره که میخواد با من بمونه یا نه!با آدمی که علاقه و توجهش دوستانه یا برادرانه نیست!)تپش قلبش دردناک شد و سرش پایین افتاد نه بخاطر قطرات تیز و سرد باران که روی صورت و پلکهایش میکوبید بلکه تحمل دیدن نور پنجره را نداشت.(من از همه بدتر بودم که می خواستم گولش بزنم و نگهش دارم تا بدستش بیارم! حتی اگر حقیقت نداشته باشه مطمئنم اون اینطور فکر میکنه و حق داره!نکنه منو دیگه نخواد؟یا اگر چیزی که دید و شنید از من متنفرش کرده باشه چی؟!نکنه الان بذاره بره؟اگر بره من میمیرم! منی که حتی نمیتونم یک ساعت ازش دور بشم بدون اون نمیتونم زندگی کنم!)

نتوانست همانطور سرجا منتظر بنشیند.انتظار و اضطراب حتی پشیمانی از چیزی که تقصیرش نبود مجبورش میکرد کاری بکند وگرنه ممکن بود برای پیدا کردن بایبل و صحبت با او از خانه بیرون بزند که اگر مطمئن بود نتیجه خواهد داد بی توجه به باران وحشیانه دنبالش میرفت ولی آن شهر غریب را نمی شناخت و کافی بود قدم به بیرون بگذارد تا گم شود!پس بلند شد و خود را با جمع کردن خانه که از پارتی بهم ریخته بود مشغول کرد ولی صدای شرشر باران نگرانترش میکرد(نکنه چیزیش بشه و برنگرده؟یا خودش نخواد که برگرده؟شاید اصلاً منو دوست نداشت و اون حرفها رو در عالم مستی و هیجانِ سکس گفت!شاید الان دیگه ازم متنفر شده و دیگه از نگه داشتن من منصرف شده!نکنه اسکات یا آپو رو سراغم بفرسته تا منو ببرند؟)مثل بچه پرورشگاهی که از ترس رعدوبرق زیر پتویش قایم شده بود بغض کرد(نباید میومدم اینجا!نباید بایبل رو می شناختم!حالا دیگه دیره!من نمیتونم بدون بایبل دوام بیارم!اگر اون از زندگیم بره میمیرم!)

آرام کلید را به در انداخت و داخل شد.اولین چیزی که در نور ملایم آباژور دید هیکل بیو بود که روی کاناپه بخواب رفته بود. نفس راحتی کشید و قلبش از شوق دیدنش دوباره به تپش افتاد. خانه کاملاً مرتب شده و حتی بطری های خالی الکل روی اپن ردیفی چیده شده بود.لبخند بر لبهای بایبل افتاد.معلوم بود پسرک بیچاره چقدر استرس داشته که خود را با کار کردن سرگرم کرده.
در را با احتیاط بست و کفشها را بیصدا درآورد.چه بهتر که بیو در خواب بود.آنشب و در آن شریط روبروشدن دوباره هیچ فکر خوبی نبود.
فقط کمی دراز کشیده بود خستگی بدر کند فکر نمیکرد خوابش ببرد با صدای در از جا پرید.نفهمید خواب دیده بود یا واقعیت داشت.با نگرانی اطرافش را نگاه کرد.همچنان تنها بود اما یک جفت کفش گِلی جلوی در بود!پس یعنی بایبل برگشته بود؟!
چنان خسته و داغون بود که نفهمید چطور خود را به اتاق رساند
و لباسهای خیسش را درآورد.حتی نا نداشت لباس تازه و خشک
بتن کند.همانطور با باکسر و رکابی سیاهی که تنش مانده بود خود را روی تخت پرت کرد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern


#part64
"تو...تو چرا اینجایی؟!مگه...نرفتی؟!"بایبل هنوز نمی توانست حقیقتی را که عیان بود هضم کند.
بیو چهاردست و پا از داخل کمد بیرون خزید:"نشد! نتونستم..." پاهایش گرفته بود و بلند شدن از زمین برایش سخت شده بود:"تا درو باز کردم آپو از آسانسور اومد بیرون! مجبور شدم برگردم" با فشار دستهایش روی زانوهایش کمرش را راست کرد و بالاخره با بایبل روبرو شد.چقدر رنگش پریده بود!
بایبل سعی میکرد ابعاد فاجعه ی حضور بیو را در ذهنش بسنجد ولی لعنت آنقدر بزرگ بود که نفسش را میبرید!
"من...نمی فهمم!یعنی تو...کل شب اینجا توی کمد بودی!؟" نیاز
به جواب دادن بیو نبود.لپهای قرمز شده اش نشان میداد همه چیز را دیده و شنیده!
بیو نمی دانست چه بگوید یا اصلاً حرفی بزند یا نه!نمی توانست طرز برداشت و برخورد بایبل را در مقابل اتفاق پیش آمده حدس بزند.خود را به نفهمی زد:"چطور شد زود رفتن؟!"و برای فرار از خشم و شرم بایبل به سمت در رفت و باز کرد.نور راهرو داخل افتاد.
بایبل درحالیکه پشت سر هم نفس عمیق میکشید بلکه آرام بماند نگاهش را چرخاند و مسیر کمد تا تخت را کنترل کرد.تصور اینکه بیو ارضا شدن او را دیده و ناله های پرشهوتش را شنیده مثل ضربات مشتی که پشت سرهم به سرش کوبیده میشد باعث تیر کشیدن مغز و قلبش میشد!
"تو باید...بهم خبر میدادی!"صدایش چنان خشک بود که خودش نشناخت!
بیو با خجالت در چهارچوب در ماند:"نتونستم...یعنی خواستم ولی چطور می تونستم که!؟"
بایبل چشمانش را بست،دستهایش را مشت کرد و سعی کرد چند نفس عمیق بکشد.چه باید میگفت؟ چکار باید میکرد؟آیا نیاز به توضیح بود؟آیا بیراهه ای بود که خود را به آن بزند و فرار کند؟ همه چیز عیان بود و آبروی او دیگر از بین رفته بود!
شادی بیو از شنیدن اعترافات عشقی بایبل جایش را به ترس از ویران شدن عشقی که هنوز پا نگرفته بود داد و قلبش به تلخی فشرده شد:"من...تو کمد خوابم برد!"و در نهایت حماقت اضافه کرد:"چیزی ندیدم و نشنیدم!"
بایبل چشمانش را باز کرد و خنده ی بدی کرد.چه تابلو هول کرده بود!واقعاً فکر میکرد دروغگویی چیزی را عوض میکند؟!
بیو متوجه خرابکاریش شد و در تلاش برای ادامه دادن رد گم کنی گفت:"نگفتی چطور شد زود رفتند؟"نگاهی به سر راهرو انداخت تا از دیدن چشمان ترسناک بایبل در امان بماند:"کسی که نفهمید من اینجام نه؟!"لعنت که لرز صدایش نشان میداد چه ناشیانه نقش بازی میکند!
بایبل حال خود را نمی فهمید.حتی نمی فهمید چرا اینقدر داغون شده بود و چرا نمی توانست درست فکر و عمل کند.تنها کاری که در آن لحظه می توانست بکند و با عقلش جور در می آمد فرار کردن بود وگرنه ممکن بود حرفهای ناخواسته بزند یا حتی رفتار ناشایست نشان بدهد!
بیو حرکت ناگهانی سایه بایبل را از گوشه چشم دید اما فرصت نکرد خودش حرکت کند.بایبل به چهارچوب در رسید و با تنه زدن به او دوان دوان از اتاق و راهرو گذشت.بیو دستپاچه تر شد و بدنبالش داد زد:"متاسفممم!"
ولی صدای قدمهای بایبل دور شد و با باز و بسته شدن محکم در سکوت را جایگزین کرد.

(اونجا بود!اونجا درست روبروم نشسته بود و میدید!همه چیزو میدید و میشنید...که چطور جسمم بهش خیانت میکنه ولی قلبم اسمشو صدا میکنه!از خودم یه احمق بتمام معنا ساختم!حالا چی فکر میکنه؟منم یکی مثل آپو هستم که برای استفاده جنسی نگهش داشتم؟!)باران فصلی تند و سرد میبارید و ظالمانه خیسش میکرد ولی او همانطور گیج و آواره در امتداد هر مسیری که سرراهش قرار می گرفت قدم برمیداشت و بی هدف میرفت.فقط می خواست موقتاً از خانه و بیو دور شود تا حرفی یا شاید راه حلی برای درست کردن اوضاع پیدا کند.شاید هم فقط کمی وقت تلف کند تا آرام بگیرد و بتواند برگردد.
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern


قسمت بیست و دوم
Fight for you


#fight4u
#bibleb
uild
@theamywestern



475 0 13 11 36

#part63
از اینکه با وجود خواستن بیو تن به این کسافت کاری داده بود از خودش حالش بهم میخورد و حس بدی داشت.حس نفرت و خیانت!خیانت به خودش و دلش عاشقش اما لااقل در عشقش نسبت به بیو مطمئن شده بود و از این بابت خوشحال بود.باز شدن ناگهانی و بی اجازه ی در اتاقش او را از افکاری که تازه داشتند شکل میگرفتند بیرون کشید.مایل بود.
"وگاس؟خوبی؟" داخل شد و چراغ را روشن کرد اما بایبل دستش را جلوی صورتش گرفت و غرید:"خواهش میکنم..."
مایل با فکر اینکه شاید خجالت میکشد چراغ را دوباره خاموش کرد و به آپو که دنبالش آمده بود اشاره داد دور شود.
"موضوع چیه؟کارل اذیتت کرد؟"در را بست و در تاریکی جلوتر آمد.
بایبل با اکراه از نزدیکی مایل خود را عقب تر کشید و روی تخت خزید:"نه چیزی نیست خوبم!"
ولی مایل بی اهمیت به نارضایتی او آمد و لب تخت نشست:"من فقط میخواستم کمکت کنم"دستش را برای نوازش ساق پای بایبل دراز کرد ولی بایبل اینبار پاهایش را جمع کرد:"میدونم!"
"اینم میدونی که خیلی دوستت دارم؟"لحن مایل صادق بود.
بایبل دلش می خواست می توانست با نفرت بخندد یا به صورتش تف بیندازد ولی آنقدر خسته بود که توان جنگیدن نداشت!پس فقط سر تکان داد و زمزمه کرد:"می خوام تنها بمونم!"
"میفهمم!"مایل با ناامیدی آهی کشید و بلند شد:"مام دیگه داریم میریم مسابقه...حوصله داشتی تو هم بیا"
بایبل دیگر جواب نداد و مایل به سمت در رفت:"فردام این پسره رو با خودت بیار باشگاه ببینمش!"
این پسره! قلب بایبل با لذت از یادآوری دوباره ی بیو لرزید.نمی خواست به درخواست مایل یا خطرات احتمالی اش فکر کند.برای آنشب و آن لحظه جز بیو چیزی را نمی خواست.پس باز هم عجولانه سرش را تکان داد:"باشه"و مایل خارج شد و در را بست.

بیو از لای در بایبل را می دید.تکیه زده به تاج تخت به در خیره شده بود.کاش برای حمام یا دستشویی بلند میشد تا او هم بتواند فرار کند ولی بایبل گوشهایش را تیز کرده بود تا به محض خالی شدن خانه به بیو زنگ بزند. از اینکه حتی فرصت نکرده بود به اسکات زنگ بزند و از رسیدن بیو باخبر شود از دست خودش عصبانی بود و سوای همه ی دلتنگی ها دلشوره هم داشت. بیو نمی توانست نگاهش را از بایبل بگیرد.انگار در دلش آتشی وحشیانه شعله ور شده بود که فقط با لمس تن بایبل و اعتراف عشق متقابلش آرام میگرفت. تازه میفهمید چقدر عمیق و دیوانه وار عاشق آن پسرک بوکسور شده بود و برای تسلیم کردن جسم و روحش تحمل نداشت.موسیقی خاموش شده خانه در سکوت بود.بالاخره بچه ها رفته بودند اما او هنوز قدرت حرکت نداشت.قلبش چنان تند میتپید که میترسید از سینه اش بیرون بپرد و تنش چنان داغ شده بود که انگار دوباره تب کرده بود.هیچ فکر نمیکرد روزی اینقدر عاشق شود که برای داشتنش فریاد بزند ولی شده بود! آنهم عاشق یک پسر از جنس خودش!درست بود یا غلط مهم نبود.تنها چیزی که مهم بود خود بیو بود.اگر او هم دوستش داشت و قبولش میکرد...
دستش را دراز کرد و بیسیم را از روی پاتختی برداشت.نفس بلندی کشید و شماره گرفت.بیو حدس زد میخواهد با اسکات تماس بگیرد اما باز هم از روی احتیاط گوشی را از جیب هودی در آورد تا از قطع بودن صدایش مطمئن شود.بایبل بیسیم را به گوشش برده بود که متوجه نور سفیدی از داخل کمد شد.چیزی آن داخل چشمک میزد و نورش از باریکه باز مانده در به بیرون می افتاد!شماره ی خانه روی صفحه ی موبایل ظاهر شد.بایبل به او زنگ میزد و شاید اگر جواب نمیداد با اسکات تماس میگرفت و همه چیز بدتر میشد.بایبل با ناباوری بیسیم بدست از روی تخت بلند شد و به سمت کمد رفت.بیو دیر متوجه نور موبایل شد! تا در جیبش فرو کرد بایبل در کمد را باز کرد و او را دید!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern

434 0 5 67 73

#part62
بیو دست روی دهان با تعجب حالات چهره ی جذاب بایبل و حرکات پرشهوت آن جوانک ملعون را تعقیب میکرد.باورش نمیشد فقط چند قدم آنطرفتر یک بیگانه داشت تن بایبل را لمس میکرد و به خصوصی ترین عضوش بوسه میزد! این انصاف نبود! اگر او هنوز نتوانسته بود به آن تن دست بزند کس دیگری هم حق نداشت دست بزند!اگر او هنوز نتوانسته بود به آن پسرک زیبا لذت بدهد کس دیگری هم حق نداشت! بایبل باید مال او میشد!او...عاشقش بود!
بایبل با حس کردن دهان خیسی که عضو او را دربرگرفت تنش سست و چشمانش بسته شد.نمیخواست ارضا شود.نه با کارل نه با هرکس دیگری "بسه...ولم کن!"به موهای بلند کارل چنگ زد و عقب کشید بلکه خود را نجات بدهد ولی لعنت که کارل واقعاً کارش را بلد بود و با زبانش چنان عضو او را بازی میداد که بایبل ناخواسته تحریک شد و دستش شل شد...
بیو سرش را پایین انداخت تا دیگر این صحنه ی نفرت انگیز را نبیند. نمیتوانست شاکی باشد.او هیچ رابطه ای با بایبل نداشت و بایبل هیچ وعده ی به او نداده بود ولی اینکه گی نبود و بااینحال با یک بیگانه آنجا داشت عشقبازی میکرد وحشتناک بود!کاش می توانست جلویشان را بگیرد وگرنه درد این دل شکسته جانش را می گرفت!
لعنت به او که داشت لذت میبرد!سرش را عقب انداخت و دستهایش را روی تخت ستون بدنش کرد.چشمانش را بست و نالید:"بیووووو"
چقدر یک اسم می توانست قشنگ باشد؟چقدر تلفظ و شنیدنش قلبش را آرام و شاد میکرد! دوباره زمزمه کرد:"بیووو...آه پسر..."و بیو را تصور کرد!آنجا مقابلش نشسته به تن او بوسه میزد!نفس عمیقی کشید و بلندتر
ضجه زد: "بیو...آه بیو...خیلی خوشگلی لعنتی..."
بیو در شوک سرش را دوباره بلند کرد.درست شنیده بود؟بایبل به زبان تایلندی او را صدا میکرد!؟به باریکه ی در چسبید و با چشمان از حدقه درآمده به بایبل که گردن سفیدش را عقب انداخته سخت نفس میکشید خیره شد.
بایبل در دنیای شیرینی غوطه ور بود.دیگر هیچ لذتی جز یادآوری بیو و سبکی بیان احساساتش حس نمیکرد.اینبار داد زد:"بیو میخوامت...خیلی میخوامت!لطفاً...بیو...مال من باش..."
قلب بیو چنان لرزید که مجبور شد دو دستش را به لبهای بسته اش بفشارد تا از ذوق فریاد نزند!بایبل او را می خواست؟!
جرات نداشت به فراترش فکر کند اما ذهنش فرصت نداد.حالا بیو را لخت و داغ میان بازوهایش میدید و درحالیکه به آن لبهای قشنگ و سرخش بوسه میزد با ضربات آرام او را مال خودش میکرد!همین یک تصویر کافی بود چنان لذتی ببرد که بناگه ارضا شود!مسلماً کارل هم انتظارش را نداشت به همین سرعت موفق شود!سرش را عقب کشید تا با دست به کامل خالی شدن کمر وگاس کمک کند اما بایبل در خود نبود.در حالیکه پشت سر هم می ریخت چشمانش را باز کرد و خیره به سقف لبخند زد:"عاشقتم...عاشقتم بیو...خیلی عاشقتم!"
درست شنیده بود؟خواب که نبود؟رویا یا توهم که نبود؟بایبل عاشقش بود!؟بیو دیگر نمی توانست از پس هیجانش بربیاید.دلش می خواست بیرون بپرد، گریان بایبل را بغل کند و آنقدر ببوسدش که نفس کم بیاورد اما لعنت که نمیتوانست.اشک در چشمانش میلرزید اما بیصدا میخندید! آرام داخل کمد عقب خزید و در آن جای تنگ زانوهایش را بغل کرد.این زیباترین چیزی بود که در عمرش شنیده بود!
خماری و کرختی بی نظیری تن و روحش را دربرگرفته بود.بطوری که دلش میخواست بیفتد روی تخت و بخوابد اما صدای بیگانه ی کارل او را بخود آورد:"خوب بودم نه؟"و مقابلش از زمین بلند شد.با مشتی دستمال کاغذی دستهایش را خشک میکرد.بایبل نیشخند بیحالی زد و شلوارش را درست کرد.کارل اخم کرد:"به زبون تایلندی چی میگفتی؟"
" به تو ربط نداره!"بایبل کمی خود را عقب کشید تا راحت تر روی تخت بنشیند:" تنهام بذار!"
کارل با یک پرتاب درست دستمال مچاله را در سطل زباله ی کنار در انداخت:"اسم معشوقتو صدا میکردی نه؟"
بایبل جدی تر تکرار کرد:"گفتم برو بیرون!"
کارل خنده ی عصبی کرد:"شوخی میکنی نه؟عمراً تا وقتی خواسته ام رو
بدست نیاوردم ولت کنم!"و دستش را دراز کرد شاید چانه ی بایبل را بگیرد ولی بایبل به سرعت جا خالی داد و اینبار داد کشید:"گفتم گم شو!"
صدایش چنان خشن بود که بیو هم داخل کمد از ترس لرزید.
کارل بناچار قدمی عقب برداشت:"میرم نوشیدنی بیارم..."و به این بهانه اتاق را ترک کرد.
بیو دوباره از لای در بایبل را نگاه کرد.حالا مشتهایش را روی زانوهایش گذاشته سر به زیر انداخته بنظر ناراحت می آمد.بیو نمی دانست چکار باید بکند.مسلماً اگر بایبل می فهمید او آنجا بوده همه چیز را دیده و شنیده خیلی خجالت میکشید.باید در فرصت مناسب شاید بعد از رفتن همه به نحوی خود را به خارج خانه برساند و دوباره برگردد تا وانمود کند تمام مدت بیرون بوده!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern


#part61
لب تخت نشسته گالری گوشی بایبل را میگشت.هیچ عکسی از خودش نگرفته بود همه یا از باشگاه بود یا موتورش!حتی از آسمان و زمین و گربه!و او در حسرت دیدن یک سلفی بامزه یا سکسی از خودش، همچنان با موبایل ور میرفت که یک پیامک از اسکات رسید(پسر خوشگلت هنوز نیومده وگاس!مشکلی که پیش نیومده؟)پسرخوشگلت!؟بیو با ذوق لبخند زد و از عوض بایبل در جوابش نوشت(نه دیگه نیاز نشد بیاد ببخش مزاحمت شدم)و در انتظار پیام بعدی اسکات به صفحه گوشی خیره ماند که بناگه صدای پا از راهرو شنید و با یک پرش بموقع خود را داخل همان کمد انداخت.تا در کشویی را کشید و بست در اتاق باز شد.
بایبل همراه پسر بلوندی که حتی اسمش را هم نمی دانست داخل شد و کلید برق را زد ولی جوان گستاخ به همان سرعت دوباره کلید را زد و اتاق را تاریک کرد:"اینطوری رمانتیک تره!"
بایبل درحالیکه به سمت میز کامپیوترش می رفت غرید:"روشن کن کار دارم"
ولی جوانک در را هم بست و آخرین دریچه ی نور و صدا را هم قطع کرد: "میدونم نمی خوایی انجامش بدیم ولی متاسفم رفیق!دستور مایله!"
بایبل کشوی میز را بیرون کشید و دسته چکش را درآورد:"قرار نیست مایل چیزی بفهمه!"و رو به پسرک چرخید.چشمانش به تاریکی اتاق عادت کرده بود و می توانست صورت شروری که روبرویش ایستاده بود تشخیص بدهد! "فقط بگو چقدر میخوایی؟"
پسرک به سرعت مچ دست بایبل را گرفت و به سمت تخت کشید:"واقعاً فکر کردی میتونی منو با پول منصرف کنی؟"
بایبل با خشونت دستش را پس گرفت:"نمیتونی منو مجبور کنی!"
پسرک رو به او برگشت.نیشخندی داشت که بایبل را میترساند.
"شاید من نتونم ولی مایل میتونه!کافیه صداش کنم و بگم که..."
بایبل با تمسخر حرفش را برید:"صداش کن!فکر کردی ازش میترسم؟"
پسرک آه دلسوزی کشید و لحنش را تغییر داد:"گوش کن وگاس..."و دو دستش را بلند کرد و گردن بایبل را گرفت ولی بایبل با نفرت به ساق دستهایش مشت زد و او را از خودش دور کرد:"به من دست نزن!"

بیو از پشت در کمد می توانست بخوبی صدایشان را بشنود ولی کنجکاوی مجبورش کرد لای در را کمی کنار هل بدهد تا لااقل از باریکه ی چند میلیمتری بتواند اتاق را ببیند.بایبل و جوانی هم قدش وسط اتاق روبروی هم ایستاده بودند.چراغ روشن نبود اما نور بیرون و مهتاب کامل که از پنجره داخل را پر کرده بود همه چیز را قابل روئیت میکرد.
"تو به این تجربه نیاز داری وگاس!بهم اعتماد کن!"
بایبل با تعجب چند قدم عقب رفت تا میانشان فاصله بیفتد.
"تو کی هستی که باید بهت اعتماد کنم؟!"
جوان ناشناس هم قدم برداشت و فاصله را دوباره کم کرد:"منو نشناختی؟ کارل هستم!دو سال پیش حریفت شده بودم!البته تو حسابی با لگدهات لهم کردی و برنده شدی ولی من از اون موقع عاشقت شدم و تا حالا..."
بایبل با ناباوری دوباره عقب رفت:"اوه لعنت!تو گی بودی؟!"
"نه نبودم ولی..."به تخت رسیدند.بایبل قصد نداشت بنشیند اما کارل نشست:"منم همینو میخوام بگم!میشه یه لحظه به حرفام گوش کنی؟" و به تخت اشاره کرد تا او هم بنشیند.
بایبل در مقابل درخواست مودبانه کارل نتوانست بیشتر از آن سرسختی نشان بدهد و بناچار روبرویش لب تخت نشست.کارل نفس راحتی کشید.
"منم نمی دونستم وگاس!تا وقتی با یکی امتحان نکنی نمیتونی بفهمی!"
بایبل با تمسخر گفت:"این چیزا به خودم مربوطه نه به شماها!"
"درسته!منم قصد ندارم تو زندگیت فضولی کنم ولی میگم...چرا با من تجربه نمیکنی تا مطمئن شی؟قرار نیست تو کاری بکنی!خودتو بسپار به من!اجازه بده بهت حال بدم!من کارمو بلدم!بهت نشون میدم و تو میتونی با احساست تصمیم بگیری!" و دستش را روی پای بایبل گذاشت:"منو یه عروسک فرض کن که هرکاری دوست داری میتونی باهاش بکنی و..."
بایبل بقیه ی حرفهای کارل را دیگر نشنید.ذهنش در کلمه ی عروسک گیر کرد و چهره ی دوست داشتنی و هیکل قشنگ بیو را جلوی چشمانش آورد. برای او عروسک یعنی بیو!چقدر دلش برایش تنگ شده بود.هنوز دو ساعت نشده بود و...بناگه چیزی روی لگنش حس کرد و با ناباوری پایین نگاه کرد.کارل جلویش زانو زده از روی شلوار عضو او را میمالید!
بایبل با نفرت مچ دستش را گرفت:"نمیخوام!راحتم بذار!"
کارل سرش را بلند کرد و نگاه عاشقانه ای به او انداخت:"میدونم دخترا بارها این کارو برات کردند اما اجازه بده یه بار هم من لذت واقعی رو بهت بچشونم! خودت فرقشونو حس میکنی!خواهش میکنم وگاس!ببین...اگر خوشت نیومد میرم!باشه؟قول میدم!"
دستهای بایبل شل شد:"چرا این کارو میکنی؟من حاضرم بهت پول خوبی بدم"
"من پولتو نمیخوام وگاس!خودتو میخوام!خیلی وقته..."
بایبل از روی ناچاری بغض کرد:"نمیبینی خوشم نمیاد؟نمیفهمی داری اذیتم میکنی؟"
کارل شلوار و شورت او را از عضو نیمه تحریک شده اش رد کرد و سرش را جلو برد:"چشماتو ببند و هر کسیو که دوست داری تصور کن!کاری میکنم که برای سکس با من التماس کنی..."بایبل دو دستی سر کارل را گرفت بلکه از خودش دور کند ولی موفق نشد و...
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern


قسمت بیست و یکم
Fight for you


#fight4u
#bibleb
uild
@theamywestern



450 0 9 22 35
20 last posts shown.

1 193

subscribers
Channel statistics