#part62
بیو دست روی دهان با تعجب حالات چهره ی جذاب بایبل و حرکات پرشهوت آن جوانک ملعون را تعقیب میکرد.باورش نمیشد فقط چند قدم آنطرفتر یک بیگانه داشت تن بایبل را لمس میکرد و به خصوصی ترین عضوش بوسه میزد! این انصاف نبود! اگر او هنوز نتوانسته بود به آن تن دست بزند کس دیگری هم حق نداشت دست بزند!اگر او هنوز نتوانسته بود به آن پسرک زیبا لذت بدهد کس دیگری هم حق نداشت! بایبل باید مال او میشد!او...عاشقش بود!
بایبل با حس کردن دهان خیسی که عضو او را دربرگرفت تنش سست و چشمانش بسته شد.نمیخواست ارضا شود.نه با کارل نه با هرکس دیگری "بسه...ولم کن!"به موهای بلند کارل چنگ زد و عقب کشید بلکه خود را نجات بدهد ولی لعنت که کارل واقعاً کارش را بلد بود و با زبانش چنان عضو او را بازی میداد که بایبل ناخواسته تحریک شد و دستش شل شد...
بیو سرش را پایین انداخت تا دیگر این صحنه ی نفرت انگیز را نبیند. نمیتوانست شاکی باشد.او هیچ رابطه ای با بایبل نداشت و بایبل هیچ وعده ی به او نداده بود ولی اینکه گی نبود و بااینحال با یک بیگانه آنجا داشت عشقبازی میکرد وحشتناک بود!کاش می توانست جلویشان را بگیرد وگرنه درد این دل شکسته جانش را می گرفت!
لعنت به او که داشت لذت میبرد!سرش را عقب انداخت و دستهایش را روی تخت ستون بدنش کرد.چشمانش را بست و نالید:"بیووووو"
چقدر یک اسم می توانست قشنگ باشد؟چقدر تلفظ و شنیدنش قلبش را آرام و شاد میکرد! دوباره زمزمه کرد:"بیووو...آه پسر..."و بیو را تصور کرد!آنجا مقابلش نشسته به تن او بوسه میزد!نفس عمیقی کشید و بلندتر
ضجه زد: "بیو...آه بیو...خیلی خوشگلی لعنتی..."
بیو در شوک سرش را دوباره بلند کرد.درست شنیده بود؟بایبل به زبان تایلندی او را صدا میکرد!؟به باریکه ی در چسبید و با چشمان از حدقه درآمده به بایبل که گردن سفیدش را عقب انداخته سخت نفس میکشید خیره شد.
بایبل در دنیای شیرینی غوطه ور بود.دیگر هیچ لذتی جز یادآوری بیو و سبکی بیان احساساتش حس نمیکرد.اینبار داد زد:"بیو میخوامت...خیلی میخوامت!لطفاً...بیو...مال من باش..."
قلب بیو چنان لرزید که مجبور شد دو دستش را به لبهای بسته اش بفشارد تا از ذوق فریاد نزند!بایبل او را می خواست؟!
جرات نداشت به فراترش فکر کند اما ذهنش فرصت نداد.حالا بیو را لخت و داغ میان بازوهایش میدید و درحالیکه به آن لبهای قشنگ و سرخش بوسه میزد با ضربات آرام او را مال خودش میکرد!همین یک تصویر کافی بود چنان لذتی ببرد که بناگه ارضا شود!مسلماً کارل هم انتظارش را نداشت به همین سرعت موفق شود!سرش را عقب کشید تا با دست به کامل خالی شدن کمر وگاس کمک کند اما بایبل در خود نبود.در حالیکه پشت سر هم می ریخت چشمانش را باز کرد و خیره به سقف لبخند زد:"عاشقتم...عاشقتم بیو...خیلی عاشقتم!"
درست شنیده بود؟خواب که نبود؟رویا یا توهم که نبود؟بایبل عاشقش بود!؟بیو دیگر نمی توانست از پس هیجانش بربیاید.دلش می خواست بیرون بپرد، گریان بایبل را بغل کند و آنقدر ببوسدش که نفس کم بیاورد اما لعنت که نمیتوانست.اشک در چشمانش میلرزید اما بیصدا میخندید! آرام داخل کمد عقب خزید و در آن جای تنگ زانوهایش را بغل کرد.این زیباترین چیزی بود که در عمرش شنیده بود!
خماری و کرختی بی نظیری تن و روحش را دربرگرفته بود.بطوری که دلش میخواست بیفتد روی تخت و بخوابد اما صدای بیگانه ی کارل او را بخود آورد:"خوب بودم نه؟"و مقابلش از زمین بلند شد.با مشتی دستمال کاغذی دستهایش را خشک میکرد.بایبل نیشخند بیحالی زد و شلوارش را درست کرد.کارل اخم کرد:"به زبون تایلندی چی میگفتی؟"
" به تو ربط نداره!"بایبل کمی خود را عقب کشید تا راحت تر روی تخت بنشیند:" تنهام بذار!"
کارل با یک پرتاب درست دستمال مچاله را در سطل زباله ی کنار در انداخت:"اسم معشوقتو صدا میکردی نه؟"
بایبل جدی تر تکرار کرد:"گفتم برو بیرون!"
کارل خنده ی عصبی کرد:"شوخی میکنی نه؟عمراً تا وقتی خواسته ام رو
بدست نیاوردم ولت کنم!"و دستش را دراز کرد شاید چانه ی بایبل را بگیرد ولی بایبل به سرعت جا خالی داد و اینبار داد کشید:"گفتم گم شو!"
صدایش چنان خشن بود که بیو هم داخل کمد از ترس لرزید.
کارل بناچار قدمی عقب برداشت:"میرم نوشیدنی بیارم..."و به این بهانه اتاق را ترک کرد.
بیو دوباره از لای در بایبل را نگاه کرد.حالا مشتهایش را روی زانوهایش گذاشته سر به زیر انداخته بنظر ناراحت می آمد.بیو نمی دانست چکار باید بکند.مسلماً اگر بایبل می فهمید او آنجا بوده همه چیز را دیده و شنیده خیلی خجالت میکشید.باید در فرصت مناسب شاید بعد از رفتن همه به نحوی خود را به خارج خانه برساند و دوباره برگردد تا وانمود کند تمام مدت بیرون بوده!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern
بیو دست روی دهان با تعجب حالات چهره ی جذاب بایبل و حرکات پرشهوت آن جوانک ملعون را تعقیب میکرد.باورش نمیشد فقط چند قدم آنطرفتر یک بیگانه داشت تن بایبل را لمس میکرد و به خصوصی ترین عضوش بوسه میزد! این انصاف نبود! اگر او هنوز نتوانسته بود به آن تن دست بزند کس دیگری هم حق نداشت دست بزند!اگر او هنوز نتوانسته بود به آن پسرک زیبا لذت بدهد کس دیگری هم حق نداشت! بایبل باید مال او میشد!او...عاشقش بود!
بایبل با حس کردن دهان خیسی که عضو او را دربرگرفت تنش سست و چشمانش بسته شد.نمیخواست ارضا شود.نه با کارل نه با هرکس دیگری "بسه...ولم کن!"به موهای بلند کارل چنگ زد و عقب کشید بلکه خود را نجات بدهد ولی لعنت که کارل واقعاً کارش را بلد بود و با زبانش چنان عضو او را بازی میداد که بایبل ناخواسته تحریک شد و دستش شل شد...
بیو سرش را پایین انداخت تا دیگر این صحنه ی نفرت انگیز را نبیند. نمیتوانست شاکی باشد.او هیچ رابطه ای با بایبل نداشت و بایبل هیچ وعده ی به او نداده بود ولی اینکه گی نبود و بااینحال با یک بیگانه آنجا داشت عشقبازی میکرد وحشتناک بود!کاش می توانست جلویشان را بگیرد وگرنه درد این دل شکسته جانش را می گرفت!
لعنت به او که داشت لذت میبرد!سرش را عقب انداخت و دستهایش را روی تخت ستون بدنش کرد.چشمانش را بست و نالید:"بیووووو"
چقدر یک اسم می توانست قشنگ باشد؟چقدر تلفظ و شنیدنش قلبش را آرام و شاد میکرد! دوباره زمزمه کرد:"بیووو...آه پسر..."و بیو را تصور کرد!آنجا مقابلش نشسته به تن او بوسه میزد!نفس عمیقی کشید و بلندتر
ضجه زد: "بیو...آه بیو...خیلی خوشگلی لعنتی..."
بیو در شوک سرش را دوباره بلند کرد.درست شنیده بود؟بایبل به زبان تایلندی او را صدا میکرد!؟به باریکه ی در چسبید و با چشمان از حدقه درآمده به بایبل که گردن سفیدش را عقب انداخته سخت نفس میکشید خیره شد.
بایبل در دنیای شیرینی غوطه ور بود.دیگر هیچ لذتی جز یادآوری بیو و سبکی بیان احساساتش حس نمیکرد.اینبار داد زد:"بیو میخوامت...خیلی میخوامت!لطفاً...بیو...مال من باش..."
قلب بیو چنان لرزید که مجبور شد دو دستش را به لبهای بسته اش بفشارد تا از ذوق فریاد نزند!بایبل او را می خواست؟!
جرات نداشت به فراترش فکر کند اما ذهنش فرصت نداد.حالا بیو را لخت و داغ میان بازوهایش میدید و درحالیکه به آن لبهای قشنگ و سرخش بوسه میزد با ضربات آرام او را مال خودش میکرد!همین یک تصویر کافی بود چنان لذتی ببرد که بناگه ارضا شود!مسلماً کارل هم انتظارش را نداشت به همین سرعت موفق شود!سرش را عقب کشید تا با دست به کامل خالی شدن کمر وگاس کمک کند اما بایبل در خود نبود.در حالیکه پشت سر هم می ریخت چشمانش را باز کرد و خیره به سقف لبخند زد:"عاشقتم...عاشقتم بیو...خیلی عاشقتم!"
درست شنیده بود؟خواب که نبود؟رویا یا توهم که نبود؟بایبل عاشقش بود!؟بیو دیگر نمی توانست از پس هیجانش بربیاید.دلش می خواست بیرون بپرد، گریان بایبل را بغل کند و آنقدر ببوسدش که نفس کم بیاورد اما لعنت که نمیتوانست.اشک در چشمانش میلرزید اما بیصدا میخندید! آرام داخل کمد عقب خزید و در آن جای تنگ زانوهایش را بغل کرد.این زیباترین چیزی بود که در عمرش شنیده بود!
خماری و کرختی بی نظیری تن و روحش را دربرگرفته بود.بطوری که دلش میخواست بیفتد روی تخت و بخوابد اما صدای بیگانه ی کارل او را بخود آورد:"خوب بودم نه؟"و مقابلش از زمین بلند شد.با مشتی دستمال کاغذی دستهایش را خشک میکرد.بایبل نیشخند بیحالی زد و شلوارش را درست کرد.کارل اخم کرد:"به زبون تایلندی چی میگفتی؟"
" به تو ربط نداره!"بایبل کمی خود را عقب کشید تا راحت تر روی تخت بنشیند:" تنهام بذار!"
کارل با یک پرتاب درست دستمال مچاله را در سطل زباله ی کنار در انداخت:"اسم معشوقتو صدا میکردی نه؟"
بایبل جدی تر تکرار کرد:"گفتم برو بیرون!"
کارل خنده ی عصبی کرد:"شوخی میکنی نه؟عمراً تا وقتی خواسته ام رو
بدست نیاوردم ولت کنم!"و دستش را دراز کرد شاید چانه ی بایبل را بگیرد ولی بایبل به سرعت جا خالی داد و اینبار داد کشید:"گفتم گم شو!"
صدایش چنان خشن بود که بیو هم داخل کمد از ترس لرزید.
کارل بناچار قدمی عقب برداشت:"میرم نوشیدنی بیارم..."و به این بهانه اتاق را ترک کرد.
بیو دوباره از لای در بایبل را نگاه کرد.حالا مشتهایش را روی زانوهایش گذاشته سر به زیر انداخته بنظر ناراحت می آمد.بیو نمی دانست چکار باید بکند.مسلماً اگر بایبل می فهمید او آنجا بوده همه چیز را دیده و شنیده خیلی خجالت میکشید.باید در فرصت مناسب شاید بعد از رفتن همه به نحوی خود را به خارج خانه برساند و دوباره برگردد تا وانمود کند تمام مدت بیرون بوده!
#fight4u
#biblebuild
@theamywestern