--------------------------------💉⚔🔪
#part_24
|•دیانا•|
هیچ رمقی تو تنم نمونده بود و همه عضلات بدنم به وحشتناکترین حالت ممکن منقبض شده بودن.
مسافت کافهی خراب شده تا خونه رو با چشمای اشکی طی کردم و در نهایت با کلید انداختن، کیفم رو وسط هال پرتاب کردم و درو بهم کوبیدم.
چشمام رو با عجز روی هم گذاشتم و تکیه به دیوار روی زمین لیز خوردم...از شدت خستگی و نفس تنگی، نالهی کوتاهی از پشت لبام بیرون اومد و در کسری از ثانیه، همهی وجودم از درد به گزگز افتاد!
- دیان؟
با شنیدن صدای رهام، بیاختیار چشمام باز شد و از ترس هول کردم!
- چرا رو زمین نشستی؟ حالت خوبه؟
به سختی دستام رو به دیوار گرفتم و بلند شدم:
- آره...خوبم!
- زود برگشتی!
شالم رو از روی سرم برداشتم و نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- مامان ونوس زنگ زد، مجبور شدیم زود برگردیم!
- پس میمونت کو؟
آخ دیان! حواس پرت شدی دخترهی گیج؟
تو یه حرکت سریعاً دست به جیب شدم و شمارهی ونوس رو گرفتم. تو همون بوقهای اول تماس رو وصل کرد و بدون معطلی جیغ کشید:
- الهی بمیری دیان! کدوم گوری؟ ها؟
شقیقههام رو ماساژ دادم و آروم گفتم:
- خونهام!
داد کشید، جوری که مجبور شدم گوشی رو از گوشم فاصله بدم...
- چی؟!
- بابا یادم رفت خب چیکار کنم؟
- ببین من نمیدونم! همین الان میای این وزغ رو از اینجا میبری! میشنوی دیان؟ یکم دیگه اینجا بمونه ساختمون رو سرمون آوار شده! از وقتی رفتی از بس آتیش سوزونده که شادی رو با اون شلوغیش انگشت به دماغ گذاشته!
- تازه رسیدم ونوس؛ خستهام!
- به من چه؟ رفتی ولگردی کردی حالا باید من جورش رو بکشم؟ خستهای زنگ بزن سیامک بیاد ببرتش، بالاخره داماد آیندهی خاندان عقیلی! لاقل بزار یه کار خیر کرده باشه که پس فردا اگه خواستیم جلوی بابات ازش تعریف کنم جواب تو آستین داشته باشیم!
دستام رو محکم روی صورتم کشیدم:
- خیلخب، خفهشو یه کاریش میکنم!
گوشی رو قطع کردم و قدم به سمت اتاق خواب برداشتم که رهام رسا گفت:
- لباسات رو در نیار، آماده میشم شام بریم بیرون!
برگشتم و آرنجم رو به دیوار تکیه دادم:
- قرار بود شب دیروقت بیای!
- با بحری قرار داشتم؛ کار براش پیش اومد نتونست بیاد کنسل کرد. من هم کاری نبود برگشتم!
قدم از قدم برداشتم و مقابل در اتاقش ایستادم:
- میشه زنگ بزنی هامون هم بیاد؟ حوصلهام سر میره اینجوری!
در کمدش رو باز کرد و نگاهی به لباسهاش انداخت:
- چه جوری؟ مثل اینکه قراره من هم بیام! امشب یه شب پدر و دختری که قرار کلی بهمون خوش بگذره؛ هامون هم فعلا تنبیه!
از لحن و صداش بدجوری حرصم گرفت...نمیدونم زمان خوبی رو برای انفجار انتخاب کرده بودم یا نه، فقط میدونستم اون کلمات لعنتی داشتن سد میساختن واسه خفگی من!
- اینجوری حرف نزن! فکر میکنی نمیفهمم؟ تو حالت خوب نیست ولی سخت اصرار داری خودت رو جور دیگهای به بقیه تحمیل کنی! شب پدر و دختری چه کوفتیه وقتی یه لقمه غذا از گلوت پایین نمیره؟
بغض به گلوم چنگ انداخت و چشمام از اشک سر ریز شد:
- چرا دست رو دست گذاشتی و هیچ کاری نمیکنی؟ واقعا میخوای طلاقش بدی؟ اون تو رو یادش رفت. اون چشماش رو روی همه چیز بست، تو چرا رهام؟ چرا مثل قدیما یه مهمونی دوستانه راه نمیندازی تا همه چیز رو فراموش کنیم؟ چرا دیگه هیچ تلاشی برای این رابطه نمیکنی؟ دیگه دوسش نداری؟
با تعلل سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو به چشمام دوخت:
- دیان؟ من هرکاری که باید میکردم، کردم...
مشتم رو محکم به دیوار کوبیدم و جیغ زدم:
- نه! تو هیچ کاری واسه این رابطه نکردی! اون خیانت کرد و تو از ترس اینکه بزاره بره، خودت رو به خریت زدی! با بیعرضگی گند زدی به هست و نیستمون! دیگه هیچی نداریم! زنت رو بردن! به ناموست دست درازی کردن و تو حتی به روی خودت نیاوردی...شاید اگه اون شب که برای اولین بار با نیم ساعت تاخیر رسیده بود خونه، میزدی تو گوشش الان مثل بچهی آدم سر خونه زندگیش بود! البته چرا، تو تلاشت رو کردی ولی نه برای زندگی خودت...دو دستی شیما رو تقدیم اون حرومزادهی چشم ناپاک کردی! تو این جوری تلاش کردی رهام! واقعا تبریک میگم بهت مرد خوشغیرت! تو دست و دلبازترین مرد این دنیایی!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』
#part_24
|•دیانا•|
هیچ رمقی تو تنم نمونده بود و همه عضلات بدنم به وحشتناکترین حالت ممکن منقبض شده بودن.
مسافت کافهی خراب شده تا خونه رو با چشمای اشکی طی کردم و در نهایت با کلید انداختن، کیفم رو وسط هال پرتاب کردم و درو بهم کوبیدم.
چشمام رو با عجز روی هم گذاشتم و تکیه به دیوار روی زمین لیز خوردم...از شدت خستگی و نفس تنگی، نالهی کوتاهی از پشت لبام بیرون اومد و در کسری از ثانیه، همهی وجودم از درد به گزگز افتاد!
- دیان؟
با شنیدن صدای رهام، بیاختیار چشمام باز شد و از ترس هول کردم!
- چرا رو زمین نشستی؟ حالت خوبه؟
به سختی دستام رو به دیوار گرفتم و بلند شدم:
- آره...خوبم!
- زود برگشتی!
شالم رو از روی سرم برداشتم و نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- مامان ونوس زنگ زد، مجبور شدیم زود برگردیم!
- پس میمونت کو؟
آخ دیان! حواس پرت شدی دخترهی گیج؟
تو یه حرکت سریعاً دست به جیب شدم و شمارهی ونوس رو گرفتم. تو همون بوقهای اول تماس رو وصل کرد و بدون معطلی جیغ کشید:
- الهی بمیری دیان! کدوم گوری؟ ها؟
شقیقههام رو ماساژ دادم و آروم گفتم:
- خونهام!
داد کشید، جوری که مجبور شدم گوشی رو از گوشم فاصله بدم...
- چی؟!
- بابا یادم رفت خب چیکار کنم؟
- ببین من نمیدونم! همین الان میای این وزغ رو از اینجا میبری! میشنوی دیان؟ یکم دیگه اینجا بمونه ساختمون رو سرمون آوار شده! از وقتی رفتی از بس آتیش سوزونده که شادی رو با اون شلوغیش انگشت به دماغ گذاشته!
- تازه رسیدم ونوس؛ خستهام!
- به من چه؟ رفتی ولگردی کردی حالا باید من جورش رو بکشم؟ خستهای زنگ بزن سیامک بیاد ببرتش، بالاخره داماد آیندهی خاندان عقیلی! لاقل بزار یه کار خیر کرده باشه که پس فردا اگه خواستیم جلوی بابات ازش تعریف کنم جواب تو آستین داشته باشیم!
دستام رو محکم روی صورتم کشیدم:
- خیلخب، خفهشو یه کاریش میکنم!
گوشی رو قطع کردم و قدم به سمت اتاق خواب برداشتم که رهام رسا گفت:
- لباسات رو در نیار، آماده میشم شام بریم بیرون!
برگشتم و آرنجم رو به دیوار تکیه دادم:
- قرار بود شب دیروقت بیای!
- با بحری قرار داشتم؛ کار براش پیش اومد نتونست بیاد کنسل کرد. من هم کاری نبود برگشتم!
قدم از قدم برداشتم و مقابل در اتاقش ایستادم:
- میشه زنگ بزنی هامون هم بیاد؟ حوصلهام سر میره اینجوری!
در کمدش رو باز کرد و نگاهی به لباسهاش انداخت:
- چه جوری؟ مثل اینکه قراره من هم بیام! امشب یه شب پدر و دختری که قرار کلی بهمون خوش بگذره؛ هامون هم فعلا تنبیه!
از لحن و صداش بدجوری حرصم گرفت...نمیدونم زمان خوبی رو برای انفجار انتخاب کرده بودم یا نه، فقط میدونستم اون کلمات لعنتی داشتن سد میساختن واسه خفگی من!
- اینجوری حرف نزن! فکر میکنی نمیفهمم؟ تو حالت خوب نیست ولی سخت اصرار داری خودت رو جور دیگهای به بقیه تحمیل کنی! شب پدر و دختری چه کوفتیه وقتی یه لقمه غذا از گلوت پایین نمیره؟
بغض به گلوم چنگ انداخت و چشمام از اشک سر ریز شد:
- چرا دست رو دست گذاشتی و هیچ کاری نمیکنی؟ واقعا میخوای طلاقش بدی؟ اون تو رو یادش رفت. اون چشماش رو روی همه چیز بست، تو چرا رهام؟ چرا مثل قدیما یه مهمونی دوستانه راه نمیندازی تا همه چیز رو فراموش کنیم؟ چرا دیگه هیچ تلاشی برای این رابطه نمیکنی؟ دیگه دوسش نداری؟
با تعلل سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو به چشمام دوخت:
- دیان؟ من هرکاری که باید میکردم، کردم...
مشتم رو محکم به دیوار کوبیدم و جیغ زدم:
- نه! تو هیچ کاری واسه این رابطه نکردی! اون خیانت کرد و تو از ترس اینکه بزاره بره، خودت رو به خریت زدی! با بیعرضگی گند زدی به هست و نیستمون! دیگه هیچی نداریم! زنت رو بردن! به ناموست دست درازی کردن و تو حتی به روی خودت نیاوردی...شاید اگه اون شب که برای اولین بار با نیم ساعت تاخیر رسیده بود خونه، میزدی تو گوشش الان مثل بچهی آدم سر خونه زندگیش بود! البته چرا، تو تلاشت رو کردی ولی نه برای زندگی خودت...دو دستی شیما رو تقدیم اون حرومزادهی چشم ناپاک کردی! تو این جوری تلاش کردی رهام! واقعا تبریک میگم بهت مرد خوشغیرت! تو دست و دلبازترین مرد این دنیایی!
--------------------------------💉⚔🔪
〖زاتورآ〗
『افسونگر』