〖𝑍𝐴𝑻𝑶𝑅𝐴〗


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: not specified


این داستان بوی خون و تعفنِ
مغزهای کوچک کادو پیچ شده می‌دهد 🩸💉
🔪مدار بی‌قراری💉 : به زودی...
🔪زاتـŻąť☠øŕåـورآ💉 : در حال پارت‌گذاری...
⏳00:00⌛
دوستانه‌تر🕯🧸🥀:
@commentMDiba

Related channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Statistics
Posts filter


Forward from: Unknown
رمان غیر اخلاقی میخونی؟!


Forward from: ᶠᴬᵉᶻᵉʰ
×|••جادوگران وارد میشوند🧙🏼‍♀🕸

آموزش تبدیل شدن ب #گرگینه🐺 #خوناشام🧛🏻‍♀ #پری🧝🏻‍♀ #ساحره🧙🏼‍♂
تاریخ ورود زامبی هارو پیشبینی کردن🧟‍♀
انواع احضار ها و طلسم های خطرناک🩸🔪

ادمینش طلسم رفع محدودیت خانوادگی رایگان انجام میده🕊🌈
◇•بزرگترین جادوگران تاریخ🔮⚔
◇•آموزش احضار موجودات ماورایی🕊🌈
◇•بیا اینجا و با خوناشام ها و نحوه زندگیشون اشنا شو🩸🦴
◇•سابلیمینال تغییر جنسیت گوش کن و جنسیتتو عوض کن🐚🧘🏼‍♀
◇•این چنل اولین چنلیه ک طلسمای خطرناک و سیاه میزاره🥀🖇
https://t.me/joinchat/AAAAAETDhU3uyTO3dVsI1Q


Forward from: ["Macan_Roman"]
های گایز🙋‍♀
بهترین رمان با ژانر درام و جنایی رو قراره اینجا شروع کنیم جوین بدید😍
👇🏿👇🏿👇🏿
https://t.me/joinchat/AAAAAFHjqvopvY9xkFmEcw


Forward from: بنرهای آپامه
من #همتام!! به خاطر #اشتباه پدرم #گرفتار یه #انتقام بزرگ شدم...❌
پدر یه #جنایتکار بزرگ که #بیگناه بود به دست پدرم که #پلیسه کشته میشه و حالا #آرمین جنایتکار سرد و خشن میخواد که #انتقامشو از من #بگیره و....🔞
#متفاوت‌ترین_رمان_سال👇👅

https://t.me/joinchat/AAAAAFHjqvopvY9xkFmEcw
#جنایی🧑‍⚖ #عاشقانه🥰 #صحنه‌دار😈


همین؟!🔪
کاش می‌کشتی اما همچین
پیشنهادی نمی‌دادی عقیلی!⚔🩸

comment⛓🚬
https://t.me/BiChatBot?start=sc-143084-Rv7qAQC
reply🔮📿
@commentMDiba


--------------------------------💉⚔🔪
#part_26
|•رهام•|


موهام رو محکم از پشت جمع کردم و پس از دمی عمیق، با مشت ضربه‌‌ی نسبتاً آرومی به قفسه‌ی سینه‌ام کوبیدم و عرض اتاق رو قدم زدم...
خب، خب! کاملا مسلط، همه‌ی تمرکزت رو روی جمله‌بندیت می‌ذاری! آروم باش و نفس عمیق بکش...کاملا بی‌تفاوت، می‌فهمی؟ مطلقاً بی‌تفاوت!
روی تخت نشستم و صورتم رو با دستام پوشوندم...
تقصیر خودت بود دیگه! نبود؟ منکه نمی‌خواستم این بشه حال و روز زندگی‌مون! می‌خواستم؟ تو خرابش کردی دیگه؛ ها؟ تو از عشق من سرد شدی، منکه...خفه‌شو رهام! خفه‌شو!
این حس یک طرفه داره خردت می‌کنه احمق! جمع کن خودت رو! مرد باش! سفت، سخت، محکم! نشکنی؟ دیان پشتش به تو گرمه؛ بشکنی داغون شده‌ها!
یه ضرب از جام بلند شدم و کتم رو مرتب کردم.
به سوئیچ روی میز کار چنگ انداختم و تا درو باز کردم با چهره‌ی خندون دیان روبه‌ رو شدم...
چشمام درست می‌دیدن؟ واقعا داشت می‌خندید؟
با این پسره راننده، بوده دیگه؟!
بدون اینکه حتی سلام بده، خودش رو جمع کرد و پس از درآوردن کفش‌هاش به سمت اتاقش رفت...
ایستاده کتونی‌هام رو پام کردم:
- راننده‌ات رفت؟
- داره پنچری ماشینش رو می‌گیره!
- من دارم میرم شرکت؛ برات غذا سفارش دادم روی گاز، اول دستات رو بشور بعد کارات رو بکن!
با بستن بندها، بدون فوت وقت در رو بستم و از پله‌ها به پایین سرازیر شدم.
وارد محوطه‌ی باز و سرسبز ساختمون شدم... جلوی در روی زانو، جلوی یکی از چرخ‌ها نشسته بود و زیر لب چیزایی رو زمزمه می‌کرد.
چینی به بینیم دادم و کنارش پاهام رو جفت کردم:
- کمک می‌خوای؟
بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب داد:
- نه داداش دمت گرم!
دست به سینه نگاهش کردم که آچار دستش رو روی زمین کوبید و تا از جاش بلند شد با دیدن من سره جاش سیخ شد...
یه تای ابروم رو بالا فرستادم:
- پس می‌خوای!
رو زانو نشستم و آچار رو برداشتم...
- شما چرا آقای سالاری؟
- هیچوقت یه مرد رو با فامیلی زنش صدا نمیزنن! عقیلی!
- دست نزن سر جدت؛ الان کت و شلوارت کثیف می‌شه! پاشو داداش حیف تو تنت!
باخنده نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- نگران کت و شلوار منی؟
پنجه‌هاش رو داخل موهاش فرو برد و کلافه لب زد:
- عین چی عجله دارم، اونوقت این لعنتی خراب شدنش گرفته!
همون طور که مشغول گرفتن پنچری بودم گفتم:
- پس تویی راننده‌ شیما و دختر من!
- شیما؟ آها خانوم سالاری!
سرش رو به طرفین تکون داد:
- راننده شخصی‌ هستم خیر سرم! جلسه‌ی مهم داشت، باید سریع برگردم!
- چهره‌ات آشناست!
- پیک‌موتوری بودم! فست‌فودی فانوس! پیتزا مینی! یه سری اومدم خودت حساب کردی!
دو هزاریم افتاد:
- پس اینجا چیکار می‌کنی؟
دستی لای موهای طلاییش کشید و لبخند ژکوندی تحویلم داد:
- دیگه خانوم سالاری لطف کرد و با دیدن حال و اوضاع پریشون و اوضاع مالی افتضاح دستم رو گرفت!
خوبه حداقل یه ذره انسانیت تو وجودش هست!
- ماهی چقدر؟
- والا تازه سه روز استخدام شدم! ولی جوری که تو قرارداد نوشته شده بود، چهار و پونصد!
پنچری که گرفته شد، کف دستام رو روی هم کشیدم و صاف تو روش ایستادم:
- با روزی پونصد هزار تومن چطوری؟
با این جمله انگار یه سطل آب یخ خالی کردن رو سرش که اونجوری شوکه شد...
نگاهی به کت تنم انداختم و خطاب بهش گفتم:
- اگه حیف کت و شلوار منه با پنچرگیری ماشین تو کثیف بشه، راننده‌ای که همچین چهره و هیکلی داشته باش بیشتر حیفه که تمام روزش رو تو این ماشین بشینه و خانوم سالاری رو از این سر شهر برسونه اون سر شهر!
آب دهنش رو قورت داد و با تععل لب زد:
- یعنی چی؟
- شرکت من به نیرو احتیاج داره! هر روز آدمایی با چهره‌های خاصی مثل تو میان که اونجا استخدام بشن! می‌خوام بهت این اجازه رو بدم که شانست رو امتحان کنی!
نگاه مبهوتش روی لبام قفل موند؛ دهنش مدام باز و بسته می‌شد، اما ندایی ازش بیرون نمی‌اومد...
شوکه شده بود، حق هم داشت!
- دقیقا کارتون چیه؟
- سخت نیست؛ مدل‌های مبتدی رو تربیت می‌کنم...همین!

--------------------------------💉⚔🔪
  〖زاتورآ〗
『افسونگر』


چه کسی پناه دیان می‌شه و رهام خیال داره
چه بلائی سر امیرعلی بیاره؟!
🙄😶✨
آماده‌ی شوکه شدن هستید؟!🌖🌪

comment🥀🕯
https://t.me/BiChatBot?start=sc-143084-Rv7qAQC
reply⚔🔪
@commentMDiba


--------------------------------💉⚔🔪
#part_25
|•دیانا•|


مقنعه‌ام رو کشیدم سرم و با سردرد و سرگیجه مشغول بستن بند کتونیم شدم...
- دیان؟ وایسا یه دقیقه!
کمر صاف کردم و دستم رو تکوندم که همزمان رهام با دست پر از راه رسید:
- بیا تا اینا رو می‌خوری من هم آماده می‌شم!
نگاهی به لقمه‌ی تو دستش انداختم و در نهایت خیره‌ی چشماش شدم:
- راننده هست؛ من هم حوصله‌ات رو ندارم!
- حرف می‌زنیم درست می‌شه!
کوله‌ام رو روی دوشم انداختم:
- با حرف زدن شیما برمی‌گرده؟ با من نه، باید با زنت حرف می‌زدی که حالا خیلی دیره!
- دیان؟
- شنیدم دیشب داشتی باهاش حرف می‌زدی! دارین جدا می‌شین؛ هفته‌ی دیگه هم وقت دادگاه‌تونه! دیگه چی مونده که بخوای بهم بگی؟ چی رو می‌خوای درست کنی؟ همه چیز تموم شده است رهام!
- من اگه پرونده‌ی این قضیه رو بستم فقط و فقط بخاطر تو! مگه آرامش نمی‌خواستی؟ مگه سکوت نمی‌خواستی؟ واسه‌ات محیا کردم دیگه چی می‌خوای؟
حلقه‌ی اشک لعنتی دیدم رو تا کرد اما صدام یه لحظه هم نلرزید:
- دیگه چی می‌خوام؟ خجالت نمی‌کشی از این سوال؟ من همه‌اش هیفده سالمه رهام! احتیاج به توجه و محبت دارم! قید شیما رو زدی و سرت رو با کارت گرم کردی؟ می‌شه دقیقا بهم بگی جایگاه من تو زندگی تو کجاست؟ اینکه رفت و برگشتم رو چک می‌کنی یا سعی داری سوءتفاهم‌ها رو از بین ببری اسمش پدر بودن نیست! تو فقط هستی که باشی! اگه روزی هزار بار از خودت می‌پرسی چرا صدات نمی‌کنم بابا بخاطر همیناست! چون تو اصلا شبیه یه بابای واقعی نیستی! نقش تو، تو این خونه فقط و فقط نقش یه جنس مخالف که سعی داره از من مراقب کنه، ولی حتی مراقب خوبی هم نیست!
با پشت دست اشکام رو پس زدم و با بغض زمزمه کردم:
- متاسفم بخاطر همه‌ی اون روزایی که پدر صدات می‌زدم! من دختر تو نیستم، تو هم پدر من نیستی؛ مشکل همینه! من و تو نمی‌تونیم همدیگر و همخون فرض کنیم! همین باعث می‌شه که تو به حال من توجه نکنی و من از تو توقعی نداشته باشم! نترس...شیما اولین نفری نبود که از اینجا رفت! بعد از شیما نوبت منه! خیلی زود قید همه چیز رو میزنم و گم و گور می‌شم! فقط بهم اجازه بده چند روزی تو خونه‌ات بمونم تا با خودم کنار بیام!
کوله‌ام رو چفت کردم و بِدو، بدون توجه به صدا زدن‌هاش از پله‌ها به پایین سرازیر شدم...
قطره‌های اشک بی‌اَمون از روی گونه‌هام سر می‌خورد و شوری اشک صورتم رو به سوزش می‌نداخت!
حالا باید کجا می‌رفتم؟ اصلا کی رو داشتم که بهش پناه ببرم؟ ونوس؟ اونکه حتی قد یک ساعت نتونست حیوون خونیگم رو تحمل کنه، چه جوری می‌خواست با منی که بیست و چهار ساعت باهاش دعوا می‌کنم زیر یه سقف باشه؟
من غیر از این خونه‌ی طلسم شده و آدم‌های خشکش کس دیگه‌ای رو نداشتم...

|•رهام•|

با دور شدن ماشین‌شون از پشت پنجره کنار اومدم و تکیه به دیوار پوست لبم رو به دندون کشیدم...
اگه تا دیشب سعی داشتم همه چیز رو درست کنم، از امروز به بعد دلم می‌خواست بزنم زیره همه چی...
به درک که می‌خواد جدا شیم! نمی‌خواد نخواد؛ بره به چسبه به اون مرتیکه ببینم می‌خواد چه غلطی بکنه...
اما محال بذارم دیان رو ازم بگیره! همه‌ی امیدم تو این ناامیدی وجود کسی غیر از دیان نیست.
هر طور که شده حضانتش رو به عهده‌ی می‌گیرم؛ امکان نداره اجازه‌ی مخالفت بهش بدم، هرچند خوب میدونم انقدری درگیر لاس زدنه که عمرا توجهی به زندگی قبلش نداره!
من که یه عمری به ظاهر تنها عشق و همدمش بودم عین آشغال پرت شدم تو زباله‌دونی قلبش، دیان که جای خود داشت!
رابطه با شیما رو باید از همین امروز بلکل قطع می‌کردم، حداقل برای نگه داشتن دیان...
عصبی به گوشی روی میز چنگ انداختم و شماره‌اش رو لمس کردم. تقریبا بوق‌های آخر بود که صدای سر حالش از پشت خط بلند شد:
- بله؟
- کلید خونه رو همین امشب هرطور که شده به نگهبانی تحویل بده؛ به این پسره‌ی ژیگول هم بگو دیگه حق نداره بیاد دنبال دیان! خودم میبرم، خودم میارمش!
- متاسفانه یا خوشبختانه اونی که تصمیم می‌گیره تو نیستی؛ الان هم وقت مسخره بازی نیست! نمی‌تونم بسپارمش دست تویی که یه روز احساس مسئولیتت گل می‌کنه و فردا از ریشه قطع می‌شه! هنر کنی حواست از دور بهش باشه، بردن آوردنش پیش‌کش!
- آها! یادم نبود؛ تو که حرف حالیت نمی‌شه! خودم فهمیدم باید باهاش چیکار کنم...

--------------------------------💉⚔🔪

  〖زاتورآ〗
『افسونگر』


شاید اگه اون شب که برای اولین بار
با نیم ساعت تاخیر رسیده بود خونه،
میزدی تو گوشش الان مثل بچه‌ی آدم
سر خونه زندگیش بود!🥀🍂

شما جای رهام بودید چیکار می‌کردید:)✨

comment💔⛓
https://t.me/BiChatBot?start=sc-143084-Rv7qAQC
reply🖤🖇
@commentMDiba


--------------------------------💉⚔🔪
#part_24
|•دیانا•|


هیچ رمقی تو تنم نمونده بود و همه‌ عضلات بدنم به وحشتناک‌ترین حالت ممکن منقبض شده بودن.
مسافت کافه‌ی خراب شده تا خونه رو با چشمای اشکی طی کردم و در نهایت با کلید انداختن، کیفم رو وسط هال پرتاب کردم و درو بهم کوبیدم.
چشمام رو با عجز روی هم گذاشتم و تکیه به دیوار روی زمین لیز خوردم...از شدت خستگی و نفس تنگی، ناله‌ی کوتاهی از پشت لبام بیرون اومد و در کسری از ثانیه‌، همه‌ی وجودم از درد به گزگز افتاد!
- دیان؟
با شنیدن صدای رهام، بی‌اختیار چشمام باز شد و از ترس هول کردم!
- چرا رو زمین نشستی؟ حالت خوبه؟
به سختی دستام رو به دیوار گرفتم و بلند شدم:
- آره...خوبم!
- زود برگشتی!
شالم رو از روی سرم برداشتم و نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- مامان ونوس زنگ زد، مجبور شدیم زود برگردیم!
- پس میمونت کو؟
آخ دیان! حواس پرت شدی دختره‌ی گیج؟
تو یه حرکت سریعاً دست به جیب شدم و شماره‌ی ونوس رو گرفتم. تو همون بوق‌های اول تماس رو وصل کرد و بدون معطلی جیغ کشید:
- الهی بمیری دیان! کدوم گوری؟ ها؟
شقیقه‌هام رو ماساژ دادم و آروم گفتم:
- خونه‌ام!
داد کشید، جوری که مجبور شدم گوشی رو از گوشم فاصله بدم...
- چی؟!
- بابا یادم رفت خب چیکار کنم؟
- ببین من نمیدونم! همین الان میای این وزغ رو از اینجا می‌بری! می‌شنوی دیان؟ یکم دیگه اینجا بمونه ساختمون رو سرمون آوار شده! از وقتی رفتی از بس آتیش سوزونده که شادی رو با اون شلوغیش انگشت به دماغ گذاشته!
- تازه رسیدم ونوس؛ خسته‌ام!
- به من چه؟ رفتی ولگردی کردی حالا باید من جورش رو بکشم؟ خسته‌ای زنگ بزن سیامک بیاد ببرتش، بالاخره داماد آینده‌ی خاندان عقیلی! لاقل بزار یه کار خیر کرده باشه که پس فردا اگه خواستیم جلوی بابات ازش تعریف کنم جواب تو آستین داشته باشیم!
دستام رو محکم روی صورتم کشیدم:
- خیل‌خب، خفه‌شو یه کاریش می‌کنم!
گوشی رو قطع کردم و قدم به سمت اتاق خواب برداشتم که رهام رسا گفت:
- لباسات رو در نیار، آماده می‌شم شام بریم بیرون!
برگشتم و آرنجم رو به دیوار تکیه دادم:
- قرار بود شب دیروقت بیای!
- با بحری قرار داشتم؛ کار براش پیش اومد نتونست بیاد کنسل کرد. من هم کاری نبود برگشتم!
قدم از قدم برداشتم و مقابل در اتاقش ایستادم:
- می‌شه زنگ بزنی هامون هم بیاد؟ حوصله‌ام سر میره اینجوری!
در کمدش رو باز کرد و نگاهی به لباس‌هاش انداخت:
- چه جوری؟ مثل اینکه قراره من هم بیام! امشب یه شب پدر و دختری که قرار کلی بهمون خوش بگذره؛ هامون هم فعلا تنبیه!
از لحن و صداش بدجوری حرصم گرفت...نمیدونم زمان خوبی رو برای انفجار انتخاب کرده بودم یا نه، فقط می‌دونستم اون کلمات لعنتی داشتن سد می‌ساختن واسه خفگی من!
- اینجوری حرف نزن! فکر می‌کنی نمی‌فهمم؟ تو حالت خوب نیست ولی سخت اصرار داری خودت رو جور دیگه‌ای به بقیه تحمیل کنی! شب پدر و دختری چه کوفتیه وقتی یه لقمه غذا از گلوت پایین نمیره؟
بغض به گلوم چنگ انداخت و چشمام از اشک سر ریز شد:
- چرا دست رو دست گذاشتی و هیچ کاری نمی‌کنی؟ واقعا می‌خوای طلاقش بدی؟ اون تو رو یادش رفت. اون چشماش رو روی همه چیز بست، تو چرا رهام؟ چرا مثل قدیما یه مهمونی دوستانه راه نمیندازی تا همه چیز رو فراموش کنیم؟ چرا دیگه هیچ تلاشی برای این رابطه نمی‌کنی؟ دیگه دوسش نداری؟
با تعلل سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو به چشمام دوخت:
- دیان؟ من هرکاری که باید می‌کردم، کردم...
مشتم رو محکم به دیوار کوبیدم و جیغ زدم:
- نه! تو هیچ کاری واسه این رابطه نکردی! اون خیانت کرد و تو از ترس اینکه بزاره بره، خودت رو به خریت زدی! با بی‌عرضگی گند زدی به هست و نیست‌مون! دیگه هیچی نداریم! زنت رو بردن! به ناموست دست درازی کردن و تو حتی به روی خودت نیاوردی...شاید اگه اون شب که برای اولین بار با نیم ساعت تاخیر رسیده بود خونه، میزدی تو گوشش الان مثل بچه‌ی آدم سر خونه زندگیش بود! البته چرا، تو تلاشت رو کردی ولی نه برای زندگی خودت...دو دستی شیما رو تقدیم اون حرومزاده‌ی چشم ناپاک کردی! تو این جوری تلاش کردی رهام! واقعا تبریک می‌گم بهت مرد خوش‌غیرت! تو دست و دلبازترین مرد این دنیایی!

--------------------------------💉⚔🔪

  〖زاتورآ〗
『افسونگر』


از کسایی که تو چنلمون عضون کدوم رمان رو خوندید؟😍💙
Poll
  •   فقط مدار بی قراری🪐⭐
  •   فقط زاتورا 🌧☠
  •   هردو 🍃🍂
58 votes


با من بودن سود داشت و بر علیه من بودن تاوان!
قبر خودت رو کندی سیامک🔪🩸

comment🔉💬
https://t.me/BiChatBot?start=sc-143084-Rv7qAQC
reply🔊💭
@commentMDiba


--------------------------------💉⚔🔪
#part_23
|•رهام•|


برگه‌ای که دستم بود رو، روبه‌ همه‌ی کارکنان پاره کردم و دست به سینه چشم دوختم بهشون...
از ترس سرشون پایین بود و کسی جرات نداشت لحظه‌ای به چشمام نگاه کنه.
نفس عمیقی کشیدم و بدون این که کوچیک‌ترین تغییری تو حالتم ایجاد کنم، با عصبانیت گفتم:
- پاییز جشنواره‌است اون وقت این سر و وضع مدلای تربیت شده‌ی منه!
رو به هامون با اشاره به پوشش‌شون گفتم:
- اینه لباسای تن‌شون! اینه رژیم غدایی‌شون!
با اخم‌های درهم پشت میز ایستادم و عربده کشیدم:
- با این سر و ریخت پاشین برین ببینم اصلا راهتون میدن که بخوان جذب شن و بخرن‌تون؟ من شل گرفتم این چند روز رو، شما چه مرگه‌تون بود؟ بچه‌بازی‌تون گرفته ها؟ می‌خواین تک‌تک‌تون رو اخراج کنم تا بفهمید تو چه بهشتی کار می‌کنید؟ همین الانش هم پشت در این شرکت خراب شده کلی آدم دارن له‌له می‌زنن تا بتونن فقط قد یک دقیقه داخل این شرکت رو ببینن، کار کردن که واسه‌شون رویاست! با گندی که بالا آوردید امروز مجبور شدم بازم نیرو استخدام کنم؛ چرا؟
با اشاره به هامون که دست روی دستش گذاشته و سرش رو پایین انداخته بود، گفتم:
- چون این آقا مدیر برنامه و دست راست منه!
خطاب به مدل‌ها گفتم:
- چون شما بی‌عرضه‌ها مهر تایید خورده‌ی من هستید!
خودم رو روی صندلی پرتاب کردم و پام رو روی پام انداختم:
- این جا خونه‌ی خاله نیست! فردا کسی با تاخیر بیاد دیگه نمی‌فرستمش پی عیاشی که میکنه، برگه‌ی اخراجش رو امضاء می‌کنم بعدم با تیرپا پرتش می‌کنم بیرون که ببینم کجا می‌خوان استخدامش کنن و بهش کار بدن!
پر غضب، چهره‌ی تک‌ به تکشون رو از نظر گذروندم و با تعلل حرصی داد کشیدم:
- برید سره کارتون!
به سرعت متفرق شدن و من با صد درصد عصبانیت خالص، دست روی سرم کشیدم...
خدا لعنتت کنه شیما!
خدا لعنتت کنه که این جوری من رو از زار و زندگی انداختی!

|•دیانا•|

ظرف بستنی رو به سمتم هول داد و خودش مشغول شد.
با این که اصلا حالم خوب نبود اما سعی داشتم جوری وانمود کنم که با حرفای مزخرف و احمقانه‌اش زندگی نکبتم رو مثل همیشه به مضحکه نگیره!
با قاشق، ظرف بستنی رو زیر و رو کردم:
- رهام رو چه جوری پیچوندی؟
خندید و اولین قاشق رو گذاشت دهنش:
- گل سر سبدشم دیگه! دست کم گرفتی ما رو!
چشم غره‌ای بهش رفتم که باخنده گفت:
- دلم برای چشمای وحشتیت تنگ شده بود توله سگ!
- دل تنگی، چشمای وحشی! من اگه تو پدر سوخته رو نشناسم که باید برم سرم رو بزارم زمین بمیرم! چه گوهی می‌خوردی این چند روز که یه زنگ هم بهم نزدی؟!
کمی از بستنی خورد و لبخند دندون نمایی زد:
- قهر بودیما! زنگ می‌زدم چی می‌گفتم جونور؟
قاشق رو پرت کردم تو ظرف و با عصبانیت توپیدم بهش:
- گفتن یه ببخشید زور به کجات می‌آورد؟ جونت در می‌اومد؟
- با بابات حرف نمیزنی دیان، مواظب حرفات باش!
- هستم ولی تو حالیت نیست! دست تو لونه زنبور کردی سیا! بهتره تو احترام و حد و حدود خودت رو نگه داری، وگرنه خوب میدونی که گرون برات تموم می‌شه...کدوم گوری بودی؟
روی میز خم شد و پر غضب از زیر دندون‌هاش غرید:
- پی خوش گذرونی، دنبال بی‌بند و بارها بودم! مخ می‌زدم، عشق و حال می‌کردم، اصلا هر کاری که دلم می‌خواست می‌کـ...
با کشیده‌ی محکم من لال شد، سرش رو پایین انداخت و با چشمای بسته، لب پایینش رو با نیشخند به دندون گرفت.
با حرص از جام بلند شدم و به کوله‌ام چنگ انداختم:
- خوب گوش کن سیا، یه خبر برات دارم! دیر یا زود برمی‌گردی به همون خراب شده‌ای که صبح تا شب برای یه قرون دو هزار سره جون و زندگیت قمار می‌کردی! با من بودن سود داشت و بر علیه من بودم تاوان! تا رهام سرت رو نکرده زیر آب، همین امشب بند و بساطتت رو جمع کن و بزن به چاک...

--------------------------------💉⚔🔪

  〖زاتورآ〗
『افسونگر』


اسم این پدرسگ سیاه سوخته‌ رو داخل ذهن‌تون حک کنید! به نظرتون رهام از چه چیزی واهمه داره؟ نظرتون راجع به شغل عجیبش چیه؟!⚔💉

comment💄✨
https://t.me/BiChatBot?start=sc-143084-Rv7qAQC
reply👠✨
@commentMDiba


#ادامهpart_22


با باز شدن در سرم رو بالا گرفتم و همزمان همه‌ی منظره‌ی دیدم دختری با قد بلند و موهای بلُند شد:
- سلام!
بدون این که تکونی به خودم بدم دستم رو به سمت نزدیک‌ترین صندلی دراز کردم:
- بفرمائید!
سر تکون داد و پشت یکی از صندلی‌های دور میز نشست.
سر تکون دادم و خیره به چشماش نگاه کردم:
- خب؟
- از طرف آقای شمس اومدم! معرفم جناب آقای جمشید شمس هستن!
محال بود اسم این پدرسگ سیاه سوخته‌ بیاد و خنده‌ام نگیره! لفض "جناب" کنار اسم کثیف و نجسش فقط یه شوخی بود...به لطف گندکاری هامون، کارم به اون فلش طلسم شده‌ی طلایی گیر بود و یه حرف کج، باعث یه آشوبی جبران ناپذیر می‌شد! مجبور بودم و باید سکوت اختیار می‌کردم...
- خب؟
کاملا زل زد تو تخم چشمام و گفت:
- بیست و هشت سالمه؛ مجردم و هیچ سابقه‌ی کاری در این زمینه نداشتم!
- دانشجویی؟
- خیر!
- جایی کار می‌کنی؟
- از کارمندان درجه‌دار شرکت فهیم هستم!
- پس این‌جا چیکار می‌کنی؟
- در جریان نیستید؟ اون شرکت نزدیک به سه ساله که سیستم‌های امنیتیش هک شده و به عنوان بزرگ‌ترین‌های ورشکسته‌ به حساب میاد!
لب گزیدم و با ناخون‌هام روی میز ضرب گرفتم:
- شمس چیزی از کار، داخل این شرکت بهت گفته؟
- مدل‌های مبتدی رو پرورش میدین و تو جشنواره‌های سرانه با تعیین بالاترین قیمت به کشورهای متقاضی می‌فروشیدشون!
- این که فقط صورت مسئله‌است...با چشم و گوش‌ باز قدم گذاشتی یا چراغ خاموشی؟
- باطن قضیه هم مثل ظاهرش برام روشن و مفهومی! من قصد دارم داخل این شرکت کار کنم!
لبخند محوی روی لبم نقش بست و با پوزخند نگاهش کردم:
- بسیارخب...
فرم استخدام رو از داخل کشو بیرون آوردم و روی میز هولش دادم:
- پرش کن؛ دلت خواست یه نگاهی هم به توضیحاتش بنداز که بعدا حرف و حدیثی نباشه خانم جوان!

--------------------------------💉⚔🔪

  〖زاتورآ〗
『افسونگر』


--------------------------------💉⚔🔪
#part_22
|•دیانا•|


تقریبا ده دقیقه‌ای می‌شد که از این کوچه و اون کوچه وارد خیابون‌ها می‌شدیم...
ضبط خاموش بود؛ خودش هم که انگار، امروز رو، رو مد لال‌مادرزاد بود! خب حوصله‌ام سر می‌رفت دیگه! این‌جا ساکت باشم، تو اون کلاس خراب شده هم باید لال‌مونی می‌گرفتم...
دیگه نتونستم بیشتر از این خودار باشم؛ با صدای بلند توجهش رو به خودم جلب کردم:
- تشویقم نمی‌کنی؟
همون طور که حواسش به رانندگیش بود، یه تای ابروش رو بالا داد:
- برای؟
نگاهم رو به روبه‌رو دوختم:
- خب برای این که امروز لفتش ندادم و زود اومدم!
- لطف خدا بود وگرنه انقدر جلوی در وایمیستادم تا زیر پام علف سبز شه! یه جوری‌ هم سبزه بشه که بتونم سالیان سال خر درونم رو باهاش سیر کنم!
- خب حالا! قرار نبود کوه بکنی که!
چشم غره‌ی خنده‌داری بهم رفت و من باخنده گفتم:
- اینا رو از الهام جون یاد گرفتی؟
- تو چی؟ تخریب شخصیت رو از سیاجون یاد گرفتی؟
گوشه‌ی لبم رو به دندون گرفتم و فقط با خنده نگاهش کردم...
لعنتی انگار جواب رو بسته‌بندی شده جا داده بودن پشت لب‌هاش، تا یه زر مفت از دهن بیرون بیاد در کسری از ثانیه با خاک یکسانم کنه!
خندید و با لحن شوخی گفت:
اون جوری نگاهم نکن خوشم نمیاد، دختر مردم!
روم رو با چندش ازش گرفتم و دست به سینه شدم:
- حالا انگار جانی‌دپی دیکاپریویی چیزی هستی! زرد!
- توقع الکی از همنشینت نداشته باش خانوم سالاری!
- عقیلی هستم جناب، عقیلی!
- حالا هرچی! فکر کردی خودت آنجلینا جولی جنیفری چیزی هستی!
به سمتش نیم خیز شدم و پرو گفتم:
- آره؛ می‌خوای نشونت بدم؟!

|•رهام•|

برگه‌های روی میز رو مرتب می‌کردم و همه‌ی فکر و ذهنم پرت بارهایی بود که باید امروز راس ساعتی مقرر به دستم می‌رسید اما خبری ازش نبود!
با تقه‌ای کوتاهی، در باز شده و هامون داخل شد:
- صبح عالی بخیر!
نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- علیک‌سلام!
روی نزدیک‌ترین صندلی جا گرفت و از داخل شکلات‌خوری یه شکلات تلخ برداشت:
- چه خبر؟
پروژه‌های زیر دستم رو ترتیب دادم و به سمت قفسه‌ای که گوشه‌ای از اتاق بود، قدم برداشتم:
- خبرها دست تو! دیر نشده؟ قرار بود تا ده و نیم برسه!
- نترس، احتمالا برای ترخیص کالاهای گمرکی مشکل پیش اومده! جای نگرانی نداره که، مگه بار اول مرد حسابی؟
پشت میز ایستادم و مصمم گفتم:
- نمیدونم چه مرگمه! شیما که بالا سر کارها نیست اضطراب دارم. همه‌ی این سال‌ها اون مسئول رسیدگی به بارهای خارج از بیزینس بوده. الان همه چی رو باید تنها اداره کنم. این وحشتناکه!
خودم رو روی صندلی رها کردم و پوست لبم روه به دندون کشیدم...
همه‌ی این مشغله‌های ذهنی باعث شده بود از دیشب تا حالا، سر جمع یک ساعت چشم روی هم بذارم و این برای حجم کاری امروز فاجعه بود!
هامون از جاش بلند شد و روی میز نیم خیز شد:
- چته رهام؟ خوبی؟
چینی به بینیم دادم و پام رو روی پام انداختم:
- آره پاشو نشین این‌جا! برو یه سر به بچه‌ها بزن ببین حواس‌شون به کار هست یا نه! قرارداد اون مرتیکه، شمس حرومزاده رو هم یه دور دیگه نگاه بنداز که خیالمون راحت باشه!
کمر صاف کرد و کف دستاش رو روی هم کشید:
- خیل‌خب بابا؛ فعلا!
سر تکون دادم که بلافاصله از اتاق بیرون رفت و در شیشه‌ای رو پشت سرش بست.
روبه فضای پشت شیشه که خیابون‌های شلوغ ظهر روز یک‌شنبه رو نشون می‌داد، چرخیدم و چشمام رو که از شدت سوزش بدجوری می‌سوخت بهم فشردم.
داشتم از درون آتیش می‌گرفتم! دلم می‌خواست غرورم رو بشکنم و بگم برگرده ولی...ولی این امکان نداشت!
نه من می‌تونستم دوباره بهش اعتماد کنم، نه اون با من سر سازگاری داشت؛ دیان بیچاره‌ هم آواره‌ی ما شده بود!
تقصیر خودش بود، من که یهو سر و گوشم نجنبید!
اون وقتی وارد اون شرکت کوفتی شد همه‌ی زندگیش رو گذاشت کنار تا برای خودش و هوسای روزانه‌اش وقت بگذرونه!
من همه‌ی تلاشم رو کردم اما وای به حال رابطه‌ای که فقط یه نفر براش تلاش کنه! نمی‌خواست دیگه زور که نبود!
تلفن به صدا درومد و من نگاه غمگینم رو از شلوغی خیابون‌ها برداشتم؛ به سمت میز چرخیدم و انگشتم رو روی دکمه فشردم...
- جناب عقیلی، خانوم سهیلی تشریف آوردن!
سهیلی؟ آخ امروز نه! چرا یادم نبود لعنتی؟
پنجه‌هام رو فرو بردم تو موهام و با کلافگی جواب دادم:
- بگین بیان داخل!
- بسیار خب!
کتم رو تو تنم صاف کردم و مثل همیشه با اخم و جذبه پشت میز جاگیر شدم...این مصاحبه با همه‌ی مصاحبه‌ها فرق داشت و یه جورایی برای منافع شرکت، وی‌آی‌پی به حساب می‌اومد!


پارت بعدی از زبان رهام و آشنایی
با شغل‌ زیبا و شرافت‌مندانه‌اشه!🥀🍂

comment📫✨
https://t.me/BiChatBot?start=sc-143084-Rv7qAQC
reply📬✨
@commentMDiba


--------------------------------💉⚔🔪
#part_21
|•دیانا•|


از دیشب تا حالا قد پنج دقیقه هم چشمام برای خوابیدن گرم نشده بود و مدام فکر و خیال می‌کردم...دست خودم که نبود! درگیر بودم!
کلافه کنار تخت نشستم و کوله‌ام رو روی زمین چپه کردم...
گندت بزنن دیان از بس که شلخته‌ای...خورده برگه‌ها یه طرف، آشغال خوراکی‌هام یه طرف دیگه! لا به لاشون هم هر از گاهی خودکار و مداد ناکار شده‌ای به چشم می‌خورد...پس جامدادیم کو؟
دل و روده‌ی زیپ جلوی‌ کوله‌ام رو بیرون ریختم اما انگار نه انگار! چلفتی شدی دیگه قراضه! چشمام رو بستم و کمی بخودم فشار آوردم...
خب، خب فکر کن ببین کدوم قبرستونی جاش گذاشتی...
دیروز که بردیش مدرسه شاید جا مونده اون‌جا یا شاید هم ونوس مثل همیشه وسایلات رو با خودش بار زده و برده!
دستام رو محکم روی صورتم کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم...با دیدن عقربه‌ی ثانیه شمار خمیازه‌ی بلند مدتی کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
تک ضرب ضعیفی به در وارد شد و بعدهم صدای خسته‌اش که نشون از شب‌زنده‌داری شدید می‌داد:
- دیان...نُهِ پاشو!
موهام رو به پشت گوشم فرستادم:
- بیدارم!
از جام بلند شدم و دفتر کتاب‌های مربوطه رو چپوندم ته کیفم که همزمان صدای داد و بیداد رهام بلند شد:
- صد دفعه بهت گفتم حق نداری پات رو بزاری تو آشپزخونه! اگه حالیت شد حیوون نفهم!
روز از نو روزی از نو...باز چشماش رو باز کرد و افتاد به جون حیوون بیچاره!
با کسلی یه راست از اتاق خارج شدم:
- شد یه روز آرامش داشته باشیم تو این خونه؟ باز چیشده؟
رهام اخماش رو درهم کشید:
- مگه نگفتم حق نداره از اتاقت بیرون بیاد؟ نگاه کن تو رو خدا، با نیم وجب قد چه گندی به آشپزخونه زده!
نگاه کوتاهی به نمکی انداختم که نشسته بود روی کاناپه و آبنبات‌چوبی می‌خورد...
دستم رو به کمرم زدم و شاکی، با ابروهای گره خورده گفتم:
- نمکی! هزار بار رهام؛ اسمش نمکی!
دستاش رو محکم روی صورتش کشید و موهای بلند مشکی رنگش رو به عقب هدایت کرد:
- یه چیزی بخور بعدهم آماده شو تا دیرت نشده برسونمت مدرسه!
با صدای بلند خندیدم و سر از تایید تکون دادم:
- عه؟ چه عجب شما رو بیکار گیر آوردیم جناب عقیلی! بهتون برنخوره‌ها ولی محض اطلاع شیما برام راننده فرستاده، امروز هم دومین روزی که دارم باهاش میرم مدرسه!
با عصبانیت به سمت اتاق برگشتم که صدای متعجب رهام از پشت سرم بلند شد:
- راننده؟ شیما راننده فرستاده برات؟
با غضب به عقب برگشتم و با حرص گفتم:
- انقدر سرت به اون شرکت خراب شده گرمه که کلا هیچی از زندگی خودت سرت نمی‌شه!
انگشت شصتش رو روی لبش کشید و نیشخند مسخره‌ای زد:
- خوبه حداقل یکی از ما دوتا رو یادشه!
- گفت درخواست طلاق داده! رسیده دستت؟
وره وسیله‌ها رو رها کرد و پشت کانتر ایستاد:
- آره...رسیده!
با سستی چند قدمی به جلو برداشتم:
- می‌خواین جدا شین آره؟
نگاهش رو دوخت تو چشمام و با تعلل زمزمه کرد:
- آره!
نفسم رو پر شتاب بیرون فرستادم و اون غده‌ی سنگین عذاب آور بالا اومد...برای پنهان کردن اشک‌هام، با قدم‌های بلند به سمت اتاق قدم برداشتم و به آویز روی کمد چنگ انداختم...
رهام با تن صدای نسبتا بلندی گفت:
- راننده‌ات رو می‌شناسم؟
آب دهنم رو به سختی پایین فرستادم؛ دستی روی صورتم کشیدم و مشغول پوشیدن لباس‌هام شدم:
- نه تازه کار! یه پسره جوون!
- پسره جوون؟
- آره! اسمش رو هم نمیدونم!
- لازم نکرده! از این به بعد خودم می‌برمت و میارمت!
به تندی دکمه‌های مانتوم رو بستم:
- نمی‌خواد؛ به کارات برس این‌جوری منم حداقل خیالم راحت که دیگه نه مزاحم شیما می‌شم نه تو!
تو درگاه قرار گرفت و دستش رو به در تکیه زد:
- این چه حرفیه بچه؟ تو کی مزاحم ما بودی؟
با حرص چشمام رو بهم فشردم:
- تو رو خدا رهام صبحم رو زهره‌مارم نکن؛ بزار لاقل تو مدرسه حالم گرفته نباشه! حوصله‌ی نقش بازی کردن واسه دخترای مردم رو ندارم! از تظاهر خسته شدم می‌فهمی؟
نگاهش رو عصبی دور تا دور اتاق گردوند و همزمان صدای آیفون بلند شد...
کوله‌ام رو برداشتم و به گوشیم چنگ انداختم.
- شب شاید دیر برگردم، یه جلسه‌ی مهم کاری دارم!
نمکی رو با بسته‌های خوراکی داخل کیفم جاساز کردم؛ کنار رهام ایستادم و در نهایت با بوسیدن گونه‌اش گفتم:
- تازگی نداره این جمله! مثل برام مهمی‌های همیشه‌ات که به دروغ میگی! عادت کردم دیگه!
با مکث نگاه از روش برداشتم و با برداشتن گوشی آیفون خطاب به راننده‌ گفتم:
- اومدم!
کتونی‌های مشکی و زرد رنگم رو پوشیدم و شروع به بستن بندهاش کردم:
- از بس که دست دست کردی ثبت‌نام مدارس تموم شد! وقت کردی لا به لای مدل‌ها و لباس‌ها یه سر به مدارس غیر انتفاعی دوره دوم بزن!
سر از تایید تکون داد و زیر لب زمزمه کرد:
- مراقب خودت باش!
کمر راست کردم و کوله‌ام رو روی دوشم انداختم:
- هستم؛ خدافظ!

--------------------------------💉⚔🔪

  〖زاتورآ〗
『افسونگر』


می‌تونم بپرسم مشکل از کجاست؟
اگه چیزی هست بیاید بگید بر طرفش کنیم.
اگر هم نسبت به شروع رمان گارد گرفتید باید بگم بلد نیستم تو پارت‌های اول همه رو بندازم تو بغل هم دیگه. همه‌اش بیستا پارت آپ شده، پر توقع‌ها توقع نداشته باشید تو پارت‌های اولیه همه چیز و بریزم رو دایره...
رمانه! زمان میبره تا جزئیاتش مشخص بشه!
کمی صبوری کنید، داستان اصلی هنوز شروع نشده...منت نمیذارم اما من برای این رمان از خیلی چیزها مایه گذاشتم!
حمایت کنید من هم قول میدم با قلمم ببرم‌تون به جایی که هیج جای دنیای واقعی پیدا نمیشه...

ممنون از همه کسایی که
موندن و قدر میدونن🧸🌹✨
#افسونگر🥀


📌رهام و شیما💔🔗
[خیانت درست زمانی اتفاق می‌افته
که غرق شدی تو ا
عتماد🥀🍂]
#Zatora⚖
#Edit💄
- - -•🩸⃟⛓•--•⛓ ⃟🩸•- - -
🍂🥀 @novelMDiba

20 last posts shown.

536

subscribers
Channel statistics