--------------------------------💉⚔🔪
#part_22
|•دیانا•|
تقریبا ده دقیقهای میشد که از این کوچه و اون کوچه وارد خیابونها میشدیم...
ضبط خاموش بود؛ خودش هم که انگار، امروز رو، رو مد لالمادرزاد بود! خب حوصلهام سر میرفت دیگه! اینجا ساکت باشم، تو اون کلاس خراب شده هم باید لالمونی میگرفتم...
دیگه نتونستم بیشتر از این خودار باشم؛ با صدای بلند توجهش رو به خودم جلب کردم:
- تشویقم نمیکنی؟
همون طور که حواسش به رانندگیش بود، یه تای ابروش رو بالا داد:
- برای؟
نگاهم رو به روبهرو دوختم:
- خب برای این که امروز لفتش ندادم و زود اومدم!
- لطف خدا بود وگرنه انقدر جلوی در وایمیستادم تا زیر پام علف سبز شه! یه جوری هم سبزه بشه که بتونم سالیان سال خر درونم رو باهاش سیر کنم!
- خب حالا! قرار نبود کوه بکنی که!
چشم غرهی خندهداری بهم رفت و من باخنده گفتم:
- اینا رو از الهام جون یاد گرفتی؟
- تو چی؟ تخریب شخصیت رو از سیاجون یاد گرفتی؟
گوشهی لبم رو به دندون گرفتم و فقط با خنده نگاهش کردم...
لعنتی انگار جواب رو بستهبندی شده جا داده بودن پشت لبهاش، تا یه زر مفت از دهن بیرون بیاد در کسری از ثانیه با خاک یکسانم کنه!
خندید و با لحن شوخی گفت:
اون جوری نگاهم نکن خوشم نمیاد، دختر مردم!
روم رو با چندش ازش گرفتم و دست به سینه شدم:
- حالا انگار جانیدپی دیکاپریویی چیزی هستی! زرد!
- توقع الکی از همنشینت نداشته باش خانوم سالاری!
- عقیلی هستم جناب، عقیلی!
- حالا هرچی! فکر کردی خودت آنجلینا جولی جنیفری چیزی هستی!
به سمتش نیم خیز شدم و پرو گفتم:
- آره؛ میخوای نشونت بدم؟!
|•رهام•|
برگههای روی میز رو مرتب میکردم و همهی فکر و ذهنم پرت بارهایی بود که باید امروز راس ساعتی مقرر به دستم میرسید اما خبری ازش نبود!
با تقهای کوتاهی، در باز شده و هامون داخل شد:
- صبح عالی بخیر!
نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- علیکسلام!
روی نزدیکترین صندلی جا گرفت و از داخل شکلاتخوری یه شکلات تلخ برداشت:
- چه خبر؟
پروژههای زیر دستم رو ترتیب دادم و به سمت قفسهای که گوشهای از اتاق بود، قدم برداشتم:
- خبرها دست تو! دیر نشده؟ قرار بود تا ده و نیم برسه!
- نترس، احتمالا برای ترخیص کالاهای گمرکی مشکل پیش اومده! جای نگرانی نداره که، مگه بار اول مرد حسابی؟
پشت میز ایستادم و مصمم گفتم:
- نمیدونم چه مرگمه! شیما که بالا سر کارها نیست اضطراب دارم. همهی این سالها اون مسئول رسیدگی به بارهای خارج از بیزینس بوده. الان همه چی رو باید تنها اداره کنم. این وحشتناکه!
خودم رو روی صندلی رها کردم و پوست لبم روه به دندون کشیدم...
همهی این مشغلههای ذهنی باعث شده بود از دیشب تا حالا، سر جمع یک ساعت چشم روی هم بذارم و این برای حجم کاری امروز فاجعه بود!
هامون از جاش بلند شد و روی میز نیم خیز شد:
- چته رهام؟ خوبی؟
چینی به بینیم دادم و پام رو روی پام انداختم:
- آره پاشو نشین اینجا! برو یه سر به بچهها بزن ببین حواسشون به کار هست یا نه! قرارداد اون مرتیکه، شمس حرومزاده رو هم یه دور دیگه نگاه بنداز که خیالمون راحت باشه!
کمر صاف کرد و کف دستاش رو روی هم کشید:
- خیلخب بابا؛ فعلا!
سر تکون دادم که بلافاصله از اتاق بیرون رفت و در شیشهای رو پشت سرش بست.
روبه فضای پشت شیشه که خیابونهای شلوغ ظهر روز یکشنبه رو نشون میداد، چرخیدم و چشمام رو که از شدت سوزش بدجوری میسوخت بهم فشردم.
داشتم از درون آتیش میگرفتم! دلم میخواست غرورم رو بشکنم و بگم برگرده ولی...ولی این امکان نداشت!
نه من میتونستم دوباره بهش اعتماد کنم، نه اون با من سر سازگاری داشت؛ دیان بیچاره هم آوارهی ما شده بود!
تقصیر خودش بود، من که یهو سر و گوشم نجنبید!
اون وقتی وارد اون شرکت کوفتی شد همهی زندگیش رو گذاشت کنار تا برای خودش و هوسای روزانهاش وقت بگذرونه!
من همهی تلاشم رو کردم اما وای به حال رابطهای که فقط یه نفر براش تلاش کنه! نمیخواست دیگه زور که نبود!
تلفن به صدا درومد و من نگاه غمگینم رو از شلوغی خیابونها برداشتم؛ به سمت میز چرخیدم و انگشتم رو روی دکمه فشردم...
- جناب عقیلی، خانوم سهیلی تشریف آوردن!
سهیلی؟ آخ امروز نه! چرا یادم نبود لعنتی؟
پنجههام رو فرو بردم تو موهام و با کلافگی جواب دادم:
- بگین بیان داخل!
- بسیار خب!
کتم رو تو تنم صاف کردم و مثل همیشه با اخم و جذبه پشت میز جاگیر شدم...این مصاحبه با همهی مصاحبهها فرق داشت و یه جورایی برای منافع شرکت، ویآیپی به حساب میاومد!
#part_22
|•دیانا•|
تقریبا ده دقیقهای میشد که از این کوچه و اون کوچه وارد خیابونها میشدیم...
ضبط خاموش بود؛ خودش هم که انگار، امروز رو، رو مد لالمادرزاد بود! خب حوصلهام سر میرفت دیگه! اینجا ساکت باشم، تو اون کلاس خراب شده هم باید لالمونی میگرفتم...
دیگه نتونستم بیشتر از این خودار باشم؛ با صدای بلند توجهش رو به خودم جلب کردم:
- تشویقم نمیکنی؟
همون طور که حواسش به رانندگیش بود، یه تای ابروش رو بالا داد:
- برای؟
نگاهم رو به روبهرو دوختم:
- خب برای این که امروز لفتش ندادم و زود اومدم!
- لطف خدا بود وگرنه انقدر جلوی در وایمیستادم تا زیر پام علف سبز شه! یه جوری هم سبزه بشه که بتونم سالیان سال خر درونم رو باهاش سیر کنم!
- خب حالا! قرار نبود کوه بکنی که!
چشم غرهی خندهداری بهم رفت و من باخنده گفتم:
- اینا رو از الهام جون یاد گرفتی؟
- تو چی؟ تخریب شخصیت رو از سیاجون یاد گرفتی؟
گوشهی لبم رو به دندون گرفتم و فقط با خنده نگاهش کردم...
لعنتی انگار جواب رو بستهبندی شده جا داده بودن پشت لبهاش، تا یه زر مفت از دهن بیرون بیاد در کسری از ثانیه با خاک یکسانم کنه!
خندید و با لحن شوخی گفت:
اون جوری نگاهم نکن خوشم نمیاد، دختر مردم!
روم رو با چندش ازش گرفتم و دست به سینه شدم:
- حالا انگار جانیدپی دیکاپریویی چیزی هستی! زرد!
- توقع الکی از همنشینت نداشته باش خانوم سالاری!
- عقیلی هستم جناب، عقیلی!
- حالا هرچی! فکر کردی خودت آنجلینا جولی جنیفری چیزی هستی!
به سمتش نیم خیز شدم و پرو گفتم:
- آره؛ میخوای نشونت بدم؟!
|•رهام•|
برگههای روی میز رو مرتب میکردم و همهی فکر و ذهنم پرت بارهایی بود که باید امروز راس ساعتی مقرر به دستم میرسید اما خبری ازش نبود!
با تقهای کوتاهی، در باز شده و هامون داخل شد:
- صبح عالی بخیر!
نگاه کوتاهی بهش انداختم:
- علیکسلام!
روی نزدیکترین صندلی جا گرفت و از داخل شکلاتخوری یه شکلات تلخ برداشت:
- چه خبر؟
پروژههای زیر دستم رو ترتیب دادم و به سمت قفسهای که گوشهای از اتاق بود، قدم برداشتم:
- خبرها دست تو! دیر نشده؟ قرار بود تا ده و نیم برسه!
- نترس، احتمالا برای ترخیص کالاهای گمرکی مشکل پیش اومده! جای نگرانی نداره که، مگه بار اول مرد حسابی؟
پشت میز ایستادم و مصمم گفتم:
- نمیدونم چه مرگمه! شیما که بالا سر کارها نیست اضطراب دارم. همهی این سالها اون مسئول رسیدگی به بارهای خارج از بیزینس بوده. الان همه چی رو باید تنها اداره کنم. این وحشتناکه!
خودم رو روی صندلی رها کردم و پوست لبم روه به دندون کشیدم...
همهی این مشغلههای ذهنی باعث شده بود از دیشب تا حالا، سر جمع یک ساعت چشم روی هم بذارم و این برای حجم کاری امروز فاجعه بود!
هامون از جاش بلند شد و روی میز نیم خیز شد:
- چته رهام؟ خوبی؟
چینی به بینیم دادم و پام رو روی پام انداختم:
- آره پاشو نشین اینجا! برو یه سر به بچهها بزن ببین حواسشون به کار هست یا نه! قرارداد اون مرتیکه، شمس حرومزاده رو هم یه دور دیگه نگاه بنداز که خیالمون راحت باشه!
کمر صاف کرد و کف دستاش رو روی هم کشید:
- خیلخب بابا؛ فعلا!
سر تکون دادم که بلافاصله از اتاق بیرون رفت و در شیشهای رو پشت سرش بست.
روبه فضای پشت شیشه که خیابونهای شلوغ ظهر روز یکشنبه رو نشون میداد، چرخیدم و چشمام رو که از شدت سوزش بدجوری میسوخت بهم فشردم.
داشتم از درون آتیش میگرفتم! دلم میخواست غرورم رو بشکنم و بگم برگرده ولی...ولی این امکان نداشت!
نه من میتونستم دوباره بهش اعتماد کنم، نه اون با من سر سازگاری داشت؛ دیان بیچاره هم آوارهی ما شده بود!
تقصیر خودش بود، من که یهو سر و گوشم نجنبید!
اون وقتی وارد اون شرکت کوفتی شد همهی زندگیش رو گذاشت کنار تا برای خودش و هوسای روزانهاش وقت بگذرونه!
من همهی تلاشم رو کردم اما وای به حال رابطهای که فقط یه نفر براش تلاش کنه! نمیخواست دیگه زور که نبود!
تلفن به صدا درومد و من نگاه غمگینم رو از شلوغی خیابونها برداشتم؛ به سمت میز چرخیدم و انگشتم رو روی دکمه فشردم...
- جناب عقیلی، خانوم سهیلی تشریف آوردن!
سهیلی؟ آخ امروز نه! چرا یادم نبود لعنتی؟
پنجههام رو فرو بردم تو موهام و با کلافگی جواب دادم:
- بگین بیان داخل!
- بسیار خب!
کتم رو تو تنم صاف کردم و مثل همیشه با اخم و جذبه پشت میز جاگیر شدم...این مصاحبه با همهی مصاحبهها فرق داشت و یه جورایی برای منافع شرکت، ویآیپی به حساب میاومد!